تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه شانزدهم آبان 1388 14:53  
 

كي مي رسد بهار؟؟؟

 
  به چه حالم ؟؟!!

نمي دانم

تنها مي دانم كه بيش از هر سال ديگري در انتظار بهارم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 5:4  
 

 
  در ميان چشمهايي كه نگاه دوستانه ندارند دربندم

كجايي باران؟؟؟

ببار تا بهانه اي باشي براي چتر بر سر گرفتنم 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه نهم تیر 1388 13:6  
 

شعري از نسيم شمال

 
   

دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست

راه مرو ! چشم ! دو پایم شکست

حرف مزن ! قطع نمودم سخن

نطق مکن! چشم ! ببستم دهن

هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن

خواهش نا فهمی انسان مکن

لال شوم ! کور شوم ! کر شوم !

لیک محال است که من خر شوم.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 12:42  
 

مگر مي گذارند؟؟؟

 
 

وقتي تو را ديدم نگاهت نگران بود

و با نگاه نگرانت از من پرسيدي: مگر نيرنگ بزرگترين گناه نيست؟

و من با نگاهي كه نم آلود باران نباريده ي دلم بود تو را نگريستم و از تو خواستم كه راهنماي راه گم شده ام باشي و بر تخته سياه كلاس زندگي كه آغوش گشاده تا سپيدي ها را در آغوش گيرد بنويسي

بنويس!

مهربان بنويس!

بنويس براي همه ي آناني كه كه از جنس آفتابند و مي دانند هر طلوعي را غروبي است و در پس هر غروبي باز و باز طلوعي در كمين بنويس۱

بنويس!

براي همه ي آناني كه هنوز باور دارند مي توان بهار را باور داشت

براي همه ي آناني كه بهانه ي باران دلهايشان بغض و كينه نيست

براي همه ي آناني كه ...

چه مي گويم ...؟؟؟

مگر مي گذارند كه تو از تبار آفتاب باشي؟!

مگر مي گذارند تو به سرسبز شدن جوانه اميد دل بندي؟!

مگر مي گذارند كه شك نكني به بي پناه نبودن؟!

مگر مي گذارند ...؟؟؟

خوب من ! ديگر در توانم نيست كه به نگاه نگرانت نظر اندازم

كه نمي خواهم بداني دلم مي خواست قداست باور سبزي را دستانمان را در دست يكديگر گذاشت باور كنم

نمي خواهم بداني كه دلم مي خواست درياي خروشان طلب كردنمان به ساحل امن برسد

نمي خواهم بداني كه دلم مي خواست ...

چقدر دلم مي خواست و نمي دانست نبايد بخواهد

اما مي گويم تا تنها تو بداني

هنوز دلم مي خواهد كه ...

دلم مي خواهم اشكهايم ببارند شايد نفسي كه در سينه ام به حكم نيرنگ حبس شده رها گردد و باز مرا به زندگي پيوند دهد

دلم مي خواهد اشكهايم ببارند

بگو ... با من از دلتنگي هايت بگو !

بگو تا اشك ببارم!

بگو!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 15:34  
 

مي دونم كه بايد باور كرد ... باور كرد

 
 

ما را ز دل خويش چه غافل كردند

فهميدن عشق را چه مشكل كردند

اينقدر كسي به فكر ماهي ها نيست

سهراب بيا كه آب را گل كردند

 

تو دلم دلشوره ي عجيبيه...

انگار يه كار ناتموم دارم و وقت ندارم!

بياين دعا كنيم يه اتفاق سبز بيفته ... يه اتفاق سبز

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e