تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384 15:30  
 

نزدم است...

 
   

عشق نردبانی بسوی ترقی است

ترقی از تنها خود را دیدن

بسوی دگری را نزد خود دیدن

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سی ام فروردین 1384 11:36  
 

برای او می نویسم

 
 

 

برای او می نویسم ، او که عشق را تنفس می کند

او که ذره ذره وجودش را بر زخمه های دل می نوازد

برای او می نویسم، که دنیایمان را بی عشق می بیند

و چون هستند آنان که عشق را به فراموشی می سپرند، او عشق را ناباورانه به باور می نشیند

برای او می نویسم که خود را پیری می پندارد و گمان می کند نباید به عشق کهن اندیشید

و نوباوگان را پند می دهد که با حساب سرانگشتی می توان به عشق رسید

برای او ...

شاید روزی نشاط رگ حیاتش را به قلبهایی لبالب از عشق پیوند دهد

و عشق های کهن را یاد آورد، شاید

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384 16:24  
 

غرق تنهايي

 
   

 

غرقه اي در موج نا آرام تنهايي

 

نيك مي دانم

 

چو خود را در نظر آرم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384 8:58  
 

 
   

در محکمه وجدانم تنها متهمی هستم

 که با قبول محکومیتم

 در دادرسانی به خود یاری می رسانم.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

جمعه بیست و ششم فروردین 1384 20:38  
 

تقديم به او كه عشق را مي فهمد

 
 

 

 

 

عشق رفت و مرد ماند.

و نواي عاشقانه اش بايد حنجره فرياد مي داشت.

نغمه سرا مونس عشق و سكوت مرد تكرار خاطره شد.

در دل از عشق گفت

 او نغمه سر داد

مرد بيزار حصار

 او رها

مرد قدم مي زد

او قدم بر قدمگاه مرد

و بوسه هايش  تقديم نوازش مرد

و تكرر عشق

نغمه، شور داشت به هنگامي كه صداي مرد طنين انداز آشنايي در فضاي بيگانگي مي شد.

اما شنوايان نبودند و نخواستند نغمه عشق شنوند

بايد او مي رفت

مرد دربدر خاطره ها شد:

"مادر سماور انتظارش مي جوشيد

پدر آمد

حوض آبي پيوند از سيب عشق پر شد

پدر عشق را مي فهميد"

او به خاطره مرد هجران كرد

 درد در نغمه هايش آشيان يافت

خواند

بلند خواند و بلند تر خواند

مرد دلخوش داشت به پژواك نواي عشق در سكوت شب

او خواند

اما بي قرار

او خواند

اما بي قرارتر

خواند ...

بي قرارترين باز هم خواند

قراري نماند

از قفس تن رها شد

و هيچكس اشك هاي فراق مرد را در بستر نديد.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 23:3  
 

...

 
 

 

شكستم

تا دستانت را ...

مي گداخت از تب عشق

پايت را بر خرده غرورها نگذاري!

يادم باشد شب پاشويه ات كنم.

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 9:33  
 

ماه آسمان عاشق

 
 

 

كاش امشب آسمان ابري نبود

 

از پس اين ابرها باد و طوفاني نبود

 

كاش هرشب در دل اين آسمان

 

جز به رخسار تو مه, ماهي نبود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هفتم فروردین 1384 15:51  
 

درخت عشق

 
 

 

عشق درختي است كه بايد با دست خودتان سيرابش سازيد

پس واژه "دوستت دارم" را هر روز به پايش بريزيد!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e