تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384 12:31  
 

چرا نباید گفت دوستت دارم ؟؟؟

 
   

پیرو پرسشی داشت:

چرا نباید گفت دوستت دارم؟؟؟

پیامبر اشتیاق عشق و شنیدن "دوستت دارم" را در چشمان پیرو دید اما...

و باز فرمود: ...  بیش از این نخواهم گفت

چرا که عشق نباید دربند گفتار بماند رهایش ساز و آن را لمس کن ..."

 

 

و اینک ...

من یک پیرو از جنس احساس به تو می گویم:

پیامبر عشق مریدانش را دوست می دارد

اما پاسخش به عشق شما لبخندی است و نوازشی

نوازشی با دستان پرمهر

در آیات و احادیثش

واژه « دوستت دارم » را در فراسوی برق نگاه های عاشقانه اش خواهید دید

آن زمان که می خواند و شما به عشق فراخوانده می شوید

او پیامبر عشق است

می داند چگونه می باید دوست داشت

دوست داشتن در خلوت عزلت  و اندیشه  به یار با محبت

 رازيست در این نیاز

و رازی دیگر در ناز او

تشنه عشق همیشه عاشق باقی خواهد ماند

همیشه عاشق

  

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 14:32  
 

من یک پیرو از جنس احساسم

 
   

پیامبرزمزمه کنان ادامه داد:

هیچ کس با هیچ کس معاوضه نمیشود

 هر درختی که بر زمین میروید تنها ترین است حتی اگر روزی خشک شود .

من بدو گرویده ام.

یک  پیرو از جنس احساس

از او خواستم مرا رهنمود سازد

 وقتی یگانگی تنهاترین درختان را باهم به نظاره می نشیند. 

 

پیامبربه تصویر خیره شد و تک تک شاخه ها را به چشم دل نوشید آنگاه با خود گفت :
درختان اسکلت های بلور آجین .... و چند قطره از چشمانش اشک جاری شد و بعد جز آن تصویر کودک در قاب چشمان دیوانه هیج نبود .
تولد زندگی و باز هم زندگی و باز هم زندگی ... دیوانه به پیامبر گفت: پس مرگ چی؟
بی آنکه روی برگرداند این چنین سخن ساز کرد: هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر ...

آری اینچنین است رهنمودهای پیامبر عشق


 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 11:24  
 

تعويض هرگز!

 
   

من شكوه دنياي عشق را

با تمامي عظمت هستي بيكران معاوضه نخواهم كرد.

 

 

 

سخنم با اوست که به من می گوید تعویض کنم ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384 11:40  
 

صاف صاف مث آسمون

 
   

 

اون زمونا که آسمون مث دل آدما صاف و آبی بود،

 شبا می شد یه گنبد جواهرنشون

که مجال شمردن جواهراتشو اگرم می خواستی، نداشتی.

اما یه وقت آسمون خالی خالی شد،

 انگار دزدا شبیخون زدن و گنبد قشنگ نیلی رنگو غارت کردن!

گذشت و گذشت.

 عادت کردم که شبا آسمونو با چن تا ستاره ببینم

چن تا ستاره که به عدد انگشتهای دستام هم نبود.

ولی یه شب ...

آسمون ستاره بارون شد، درست مث قدیما!

می دونی چرا؟؟؟

چون دلم عاشق بود

و با چشمایی عاشقتر نگاهش می کردم.

از اون شب به بعد

 نه تنها آسمون،

تموم دنیا

 برای من عاشق عوض شد.

شد مث بچگی هام

که دل آدما صاف صاف بود

مث آسمون.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 14:10  
 

 
   

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384 13:27  
 

عشق آغازيدن گرفت

 
 

 

امروز آغاز بود

 اما نه چونان که می خواستم

خواستم شیدا بمانم

اما شیدا تر شدم

 

هدیه زاد روزم مهر بود و لطف

بی نهایت سپاس از تو

از او

و از همه

 

و آنچه مرا شیداتر کرد هدیه اوست:

 

این نوشته امروز از درونم جاری شد چه باک که برکاغذ نشیند و تحفه ی ناچیزی برسم زاده شدن تو که مولد این نوشتاری باشد


عشق!
دانه را جان میدهد
عشق!
غنچه را گل میکند
دف زنان غوغا کنان
شور بر پا میکند
شهد شیرین میدهد
عاشقان را جمله شیدا میکند
عاقلان را جمله مجنون میکند
***
تو عروس هفت دریای منی
شور بر پا میکنی
تو خدای کعبه و حج منی
تو صدای رفته از یاد منی
غنچه را گل میکنی
تو شفای حاجت درد منی
دانه را جان میدهی
تو نشاط زنده ی روح منی
***
عشق!
عاشقان را جمله شیدا میکند
عاقلان را جمله مجنون میکند
***
سینه ی اسرار تو گلخانه ام
برق چشمانت چراغ خانه ام
***
عشق را منشور توئی
شور را محشور توئی
ای مراد زنده ی این مرده دل!
گوشه ی شیدا توئی
نغمه ی رسوا منم
خالق زرد ملیجک ها توئی
مجنون پیچکها منم
دیلمان من توئی
کوته سخن
محمل نشین کاروان من توئی.

 

که گفت که دیوانگان عشق را نمی فهمند؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384 8:47  
 

من تولد یافتم ...

 
 

 

امروز باید آغاز باشد، چون من می خواهم.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 11:28  
 

در انتظار تولدی دیگر

 
   

من امروز در انتظار تولدی دیگرم

تولدی که دگر بار مرا شکل بخشد

و در قالب تن تنها روحی سبز بجا نهد.

روحی که آرامش آفریند

و در پناه آرام دیگران

دنیایی سراسر آرامش برایم بیاورد

امروز من در انتظارم

در انتظار تولدی دیگر

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 13:53  
 

 
 

نگاه متبسم تو را می خواهم که جان بخش است

لبخندی ببخش!

مگذار  در پی نگاه متبسم دیگران باشم

مگذار!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 10:7  
 

شکست غرور

 
 

 

 

امروز باغ احساساتم نمناک است

نمناک باران است

باران واپس زدگی غرور

آری غرور را به کنج خانه دلم راندم

و او را به تماشای خرد شدنش واداشتم

درهم شکست

صدای شکستش

در میان ناله هایم گم گشت

و اینک باغ احساساتم نمناک از باران است

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384 12:39  
 

جوانی می رود...

 
 

 

زمانی در انتظار گذشت جوانی چرتکه روزگار را دمی در رف تنها نگذاشتم

اما چون جوانی را دریافتم

به دنبال پستویی

دوران را درنوردیدم

تا برای بدور ماندن از غبار پیری پنهانش نمایم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384 14:6  
 

قلبها

 
 
 
 
 
براي زيستن دو قلب لازم است
 
 قلبي كه دوست بدارد
 
 قلبي كه دوستش بدارند
 
 قلبي كه هديه كند
 
 قلبي كه بپذيرد
 
 قلبي كه بگويد
 
قلبي كه جواب بگويد
 
 قلبي براي من
 
 قلبي براي انساني كه من مي خواهم
 
 تا انسان را در كنار خويش حس كنم
 
 
"احمد شاملو"
 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دهم اردیبهشت 1384 10:51  
 

گله کم کن

 
   

دگر گله کم کن

آسمان آبی است

آبی آرام

دگر گله کم کن

بوی یاس پیچیده اینجا

در میان کوچه باغها

دگر گله کم کن

دست من پر مهر

مهر آغوش محبت

دگر گله کم کن

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه سوم اردیبهشت 1384 17:7  
 

 
 

 

 

 

کاش می شد کلام را در ترازوی تفکر نهاد و واژه ها را سنجیده بکار گرفت.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه سوم اردیبهشت 1384 9:28  
 

تصاحب

 
 

 

 

اگر می خواهی نگهم داری دوست من


از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من


تا انسان آزادی باشم،

ميان ما همبستگی از آن گونه می رويد


که زندگی ما هر دو تن را


غرقه در شکوفه می کند.

 

 

*****************

پنجه درافکنده ایم

 

با دست هایمان

 

به جای رها شدن.

 

 

سنگین سنگین بر دوش می کشیم

 

بار دیگران را

 

به جای همراهی کردنشان.

 

 

عشق ما

 

نیازمند رهایی است

 

نه تصاحب.

 

 

در راه خویش

 

ایثار باید

 

نه انجام وظیفه.

 

 

 

مارگوت بيکل ترجمه شاملو


 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384 17:32  
 

...

 
 

 

 

دنیا قشنگ است

وقتی لبخنده ای هدیه می دهی

بی چشمداشت

و قشنگتر خواهد گشت

وقتی پاسخ لبخندت محبتی است

که چشمانی بدرقه عبور لطف تو می سازد.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e