هر درختی که بر زمین میروید تنها ترین است حتی اگر روزی خشک شود .
من بدو گرویده ام.
یک پیرو از جنس احساس
از او خواستم مرا رهنمود سازد
وقتی یگانگی تنهاترین درختان را باهم به نظاره می نشیند.
پیامبربه تصویر خیره شد و تک تک شاخه ها را به چشم دل نوشید آنگاه با خود گفت : درختان اسکلت های بلور آجین .... و چند قطره از چشمانش اشک جاری شد و بعد جز آن تصویر کودک در قاب چشمان دیوانه هیج نبود . تولد زندگی و باز هم زندگی و باز هم زندگی ... دیوانه به پیامبر گفت: پس مرگ چی؟ بی آنکه روی برگرداند این چنین سخن ساز کرد: هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر ...
این نوشته امروز از درونم جاری شد چه باک که برکاغذ نشیند و تحفه ی ناچیزی برسم زاده شدن تو که مولد این نوشتاری باشد
عشق! دانه را جان میدهد عشق! غنچه را گل میکند دف زنان غوغا کنان شور بر پا میکند شهد شیرین میدهد عاشقان را جمله شیدا میکند عاقلان را جمله مجنون میکند *** تو عروس هفت دریای منی شور بر پا میکنی تو خدای کعبه و حج منی تو صدای رفته از یاد منی غنچه را گل میکنی تو شفای حاجت درد منی دانه را جان میدهی تو نشاط زنده ی روح منی *** عشق! عاشقان را جمله شیدا میکند عاقلان را جمله مجنون میکند *** سینه ی اسرار تو گلخانه ام برق چشمانت چراغ خانه ام *** عشق را منشور توئی شور را محشور توئی ای مراد زنده ی این مرده دل! گوشه ی شیدا توئی نغمه ی رسوا منم خالق زرد ملیجک ها توئی مجنون پیچکها منم دیلمان من توئی کوته سخن محمل نشین کاروان من توئی.
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"