تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 10:49  
 

دلم می خواهد امروز از تو بنویسم...

 
   

 

 

دلم می خواهد امروز از تو بنویسم...

از تو که شاملو برایت مردی بود ز مردستان...

مردستانی که تو در آنجا پرورده شدی، نه به ناز، که به نیاز.

نیازت آزادی بود و پر گشودن

 اما در بند کشیدنت دشوار نبود چراکه ... بسيارند آنانکه بر آزادی غضب کرده اند ...

بسیارند ...

از دور دور تا نزدیک امروز و امروز ...

مهربان!!! بندها چه بسیارند و اسارتها چه طولانی!

و هنوز تو در بندی و در رویاهایت در پرواز ...

راستی به یاد داری زجه های عاشقانه ام را وقتی هم بند سلول دلتنگی بودم...

تو آنجا بودی و حضورت صدای قاشقکی بود بر دیوار

نقش عشق می کندی که پرواز می کرد در آسمان !!!

و آسمان چه نزدیک می نمود و ستارگان شب افروزش چه نزدیکتر ...

دلخوش این پرواز بودم و هنوز هم دل خوش می دارم ...

و چشمانم به آسمان است و نقش آزادی عشق ...

همان نقشی است که بر دیوار اسارت کندی و دیوار فرو ریخت ...

و چشمانم به توست

چشمانی که گفتی بی دریغ است.

می دانی چه هنگامه ای بود که سخن از بی دریغیشان سر کردی؟؟؟

 نه هوشیار بودی نه مستور ...

کلامت عیان بود ولوله می کرد در کنج سینه ...

و تو در بند عشق بودی و من آزاد می دیدمت ...

و آزاد و باز آزاد ...

خوبم ! تو از مردستانی که چشمانم را بی دریغ می بینی ...

 تو از مردستانی و دلت پر فریاد ...

 فریادت اذن حضور و بقای من است به هنگام سحر ...

فریاد کن نغمه مرغ سحر سر کن ...

بگذار ناله هایم در فریادت گم شود چراکه نمی خواهم ره به بیراهه برم.

ناله ها به بیراهه می کشاندم ...

به بیراهه ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و هشتم خرداد 1384 19:52  
 

...

 
   

پيرو امروز گريست و هنوز هم مي گريد ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 11:1  
 

سرشت آدمیان

 
 

 

چه توفیری می کند

خاک به آب گل شود یا به گلاب؟؟؟

گل می شود

خاکش را می باید الک کردن

...

مرا چگونه سرشته اند ؟

مرا که جنسم از احساس است!

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384 9:20  
 

زمزمه پروانه عاشق نجوای پیرو شد: عشق و دیگر هیچ

 
   

 

پیرو

پیله تنهایی

و پندارهای وهم آلود

آسمان بشنو!

ناله هایش را بشنو!

چه رنجور!

رنجور رنج!

رنجور رنج پروانه!

پروانه بال پرواز ندارد

دلش خلیده ز خار

در پرواز دیروزش تنها گل بود

به چشم پروانه

که مست عشق بود

خار ...

پروانه بال پرواز ندارد

و پیرو غمگین است

غمگین غم دل شیدایی اوست

"غروب انتظار را نمی خواهم

صبح طلوع آرزو نیست

نیست، نیست، نیست ..."

اینها هذیان های پروانه شیدایی است که بال پرواز ندارد

پیرو تب عشقش را به اشک دیده می شوید

 پیله تنهایی

به امید شکاف بر می دارد

ذکر پیرو به پندارهای وهم آلود پیوند می خورد

"عشق آمدنی و رفتنی است

ر ف ت ... ر ف ... 

رفت..."

می آید، می آید، می آید

" ر... فت ... رف

رفت..."

می آید، می آید، می آید ...

عشق می آید

پیچک عشق پیله تنهایی را می شکافد

و آرامش رویا پروانه را در آغوش می گیرد

پیرو دست بر پیشانی پروانه می کشد

تب دیگر نیست ...

و دستی دیگر بر بالهای پروازش

و به زمزمه خواب آلود پروانه گوش می سپارد:

" عشق و دیگر هیچ

                                        عشق و دیگر هیچ

                                                                                   عشق و دیگر هیچ"

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و یکم خرداد 1384 15:23  
 

پیرو می خواهد عشقش متعالی باشد

 
   

پنجشنبه 19 خرداد1384 ساعت: 21:28

توسط:جویبار

قلم و احساست مثل همیشه ستودنی است ولی...

چرا خود را فرودست می بینی؟

راستی او خیلی جوانتر از آنی است که تصویر می کنی (اشاره به عکسها). او را مثل خودش تصویر کن نه درویشان و مرشدان پیر و بتهای انسانی. او از جنس همین انسانهای امروزی است با دردها، دغدغه ها، عشقها و اندیشه های عظیمش. شناخت و درک حقیقت او سزاوارتر است در حق او تا پرستشش. او را آنقدر در بالا دستهای آسمان و فاصله های دور می بری که از دیدن و درکش باز می مانی. اگر این فاصله نباشد دردها و ترسها و دریای عشقهایش و شوق پروازش را سرزنش نمی کنی و محترم می یابی.

سبز باشی
با درود و بدرود

جمعه 20 خرداد1384 ساعت: 2:8

توسط:جویبار

سلام، من می خوام ازت عذرخواهی کنم. لحن پیامم اصلا صحیح نبود. در بازخواندن آن پیغام از لحن نصیحت کنندگی آن جدا ناراحت شدم. همیشه سوالات زیادی در مورد عشق داشتم و مثل خیلیهای دیگه در جستجوی عشق واقعی بودم... چند بار شعرت رو خونده بودم... و از خود می پرسیدم که چرا ... خودشو فرودست می بینه؟ و با خودم می پرسیدم آیا در بالا دست دیدن معشوق گاهی مانع خوب دیدن او نمی شه؟.... من جدا معذرت می خوام... باید حرفهام را با همین لحن سوال طرح می کردم نه لحن دیگر. اشتباها حسی از دوستی به من احساس راحتی داد. به خودم اجازه دادم مثل موقعی که گاهی یک دوست صمیمی ممکنه با خود من حرف بزنه باهات حرف بزنم. اشتباهم را می پذیرم. امیدوارم جسارت منو ببخشی.

کسی که برات احترام زیادی قایله و آرزو می کنه همیشه به عشق زنده باشی.
خدا نگهدارت
با درود و بدرود

پاسخی به جویبار:

 

دیر می آیی ...

اما حضورت طوفانی است

اگر طالب عشق واقعی هستی

چشم دل باز کن

و نظاره گر معشوقت شو آنگونه که خود می خواهی

او به عشق جوان است

اما نه به پندار دیدار تو

او عشق را می فهمد

و عاشق عشق ورزیدن

او به دل جوان است

رمز و رازیست در عشقش

جوان است

اما به چشم دل ، پیر می بینمش

آنگاه که دستانم از تجربه خالیست

توشه این پیر عشق پرتجربه است 

پیر عشق است و  نیز فرا زمینی

نه به خواست خود

به خواست من

من که پیرو پیامهای عاشقانه اش هستم

او فرا زمینی است

چرا که پیرو می خواهد عشقش متعالی باشد

از یاد مبر!!!

من اینگونه می خواهم :

او فرا زمینی است و مرشد پیر راه عشق

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384 15:12  
 

کاش زمین را بنگرد

 
 

 

 

او فرا دست من

من فرو دست او

بلند نظر است

آسمان منظرگاه نگاهش

و زمین چه رشک می برد

و من هم

کاش به هنگامه عشق ورزی زمین با گامهایش

زمین را بنگرد

و ...

به عشق زنده ام و دیگر هيچ

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه شانزدهم خرداد 1384 17:41  
 

جز سخن عشق مگو!

 
   

 

هجران بسر آمد

باز زندگی جاری شد در بستر زمان

عطر وجودش آمیخت به لحظه ها...

لحظه ها!!!

و چه گهربارند لحظه هایی که زندگی سازند

پیرو به گذشته آویخت

گل سرخ عشق را بویید

شیدا شد

عاشق شد

و رها  زندگی را تنفس کرد

در گاه شمار عمرش آن روز سرخ شد

به نشانه ابدیت تعطیلی غم

و بر صفحه یادداشت آن روز نوشتند:

"این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد"

و این سخن او را اشارتی بود:

بپاشد

هلهله کنان، پایکوبان:

بر غم دل باز بتاز

از غل و زنجیر رها

خیز و به پیمانه بنوش

ساغر میگونه عشق

راه به بیراهه مپو

عشق بجو! عشق بجو!

جز سخن عشق مگو!

جز سخن عشق مگو!

جز سخن عشق مگو!

 

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384 12:39  
 

هجران ...

 
 

او نیست

اما پیامش در دل جاریست

او نیست

اما ...

گفته اند از عشق ننویسم

اما آنکه از احساس سرشته اند  او را

جز عشق نمی داند:

"عشق و دیگر هیچ"

گفته ام که نجوایم این است

شاید باورم نداشتید

شاید باورم نداشتید ...

...

او رفت

به عشق طلبیدندش

و عاشقانه رفت

باز خواهد گشت

با کلامی نو آغشته به عطر بهار نارنج

 

پس اینک که او نیست و غم دوریش بر دلم سنگینی می کند از هجران سخن خواهم گفت اگر اشکها امانم دهند ... اگر امانم دهند

 

دلبسته بودنشان هستیم

و دلتنگ رفتنشان...

 

پشت درهای خیال می مانند و ...

میهمان لبهایت  نمی شوند

خنده های فسونگر عشق را می گویم

در کوله بارت بود خنده هایم، وقتی رفتی ؟؟؟

 

افسوس که تنهایت می گذارند

تو تنهایی

به خاطره پیوند می خوری

چه ولوله ایست در دل

دستان بوی محبت می دهد

از تلمس عشق

و روح در هنگامه شورش نیاز بی یگانگی رها می شود ...

و این هبوطی است در خیال از اوج فاصله ای بی مرز

چه نشیبی است

...

 

از خیال دست می شویی

باز در تنهایی رها می شوی

با توست و با تو نیست ... دستانت خالیست

و دلت چه غمگنانه می بارد...

چه غمگنانه !!!

و این است ایثار ...

و از خود گذشتگی:

آنکه می رود از دیگران می گذرد

و آنکه می ماند از خود ...

از خود...

راستی خودی باقیست وقتی عاشق باشی ...؟؟؟

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دهم خرداد 1384 13:30  
 

پیرو دعا می کرد ...

 
 

 

پیرو دعا می کرد برای بقای عشق

در سکوت دشت.

پهنه دشت عشق را می فهمید،

که نسیم شقایق ها  را به رکوع عاشقانه وامی داشت بر گستره اش

به شوق

به ناز

و به عشق و دیگر هیچ ...

و پیرو عشق را می دید و باز برای بقایش دعا می کرد

دعایش آمیخته به تضرع بود و نیاز

و این نیاز از دورترین ها با او بود

دورترین هایی که لبریز از "چرا" بود

و او در دورترین ها برای لمس حضور یک منجی دعا می کرد

دل تمنای حضورش را به عشق می طلبید

پس :

 او آمد

به عشق آمد

و پیامبر عشق شد

اما "چراها" باز ماندند

بی پاسخ

و پیرو باز دعا کرد

پروانه ها دشت را پر کردند از پرواز

پرواز عشق بود

و پیرو عشق را آن زمان که بوسه می زدند بر رخسار گلگون شقایق ها دید

و باز برای ماندگاری عشق دعا کرد

کاش پیامبر عشق آنجا بود

و رهایش می ساخت

رها از "چرا"

به عشق تنها نبودند عاشقان

پس چرا؟؟؟ پس چرا؟؟؟

پس چرا عشق تنها بود؟؟؟ چرا؟؟؟

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هشتم خرداد 1384 9:34  
 

سر درون جان مایه عشق است ...

 
   

 

"شعور نبوت"

                   در پرتو عشق

                                          و زمزمه دیگری از پیامبر عشق:

" پیروانم! عشق نه در بند زر است و نه به زور در بند جاه ...

سر درون جان مایه عشق است و نه سیر برون.

عشق را ،تنها خود عشق را  عاشق شوید"

 

و من یک پیرو از جنس احساس می ستایمش ...

                                              پیامبر عشق را می گویم

آغوش مهرش به عشق گرم است و دیگر هیچ.

 

و این نهیبی است به خود که عشق می جویم:

عشق به خویشتن معشوق

مدفون است به زیر غبار خودبینی

بدر آورش

 و عاشق تر شو!!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه پنجم خرداد 1384 13:54  
 

نذر بقای عشق تا ابد ...

 
   

 

 

امروز باز فراخوان دیگری بود از پیامبر عشق:

 

 

بر اين زمين عبث مرو ! بیآفرین ! بیآفرین ...

        

 

شمايگاني كه فردا را امروز ميكنيد و امروز را ديروز بي آنكه قطره ي آبي در كادر حضورتان اعوجاجي ايجاد كند كه اين تصور مفلوك را بميراند كه زنده نيستيد! روي سخنم اينك با شماست .

پيامبر با خود حرف ميزد اگر چه به تمامي در اطراف شنيده ميشد .

به اين گل سرخ نگاه كنيد و از فرقش با آن گلهاي سرختري كه در منزلگاهتان در گلدانهاي زرنشان كاشته ايد با من سخن بگوئيد نه! با خود سخن بگوئيد؟

اين گل ميميرد و دوباره ميايد هر بار به هيئت تازه و در خون گلبرگهايش زندگي جاريست انتظار را در من معنا ميبخشد حضور را هجي ميكند و مرگ را نشانم ميدهد ...

ما زماني زيبائيم كه تازه باشيم و براي تازه شدن بايد از كهنگي ها گذشت از انچه بدان فخر ميكنيم از موفقيت هاي گذشته از انچه ما را سنگ ميكند آري بايد گذشت .

دوران جستجوگري بعد از دوران كودكي ميتواند آغاز شود چه بسياريد از شما كه در كودكي ميمانيد و در مسير رانده شدن از بهشت به كودكي و بالعكس روزگار ميگذرانيد تا بميريد .

دوران جستجو گري سخت و طاقت فرساست بايد به اندازه كافي جنگجو باشيد به اندازه كافي دهنده باشيد نه از آن دهنده هاي قلابي كه براي گرفتن از چيزي ميگذرند بل گذشتن براي رسيدن به تازه ها و نه گرفتن !

پيامبر ادامه داد:

تازه باشيد و تازگي را تنفس كنيد آنچه تا بحال بدست آورده ايم در مقابل آنچه بايد بدست مياورديم هيچ است .

كار كوشش و آفرينش ثلاثه ي زيبائي و تازگي شماست .

پس شمايگاني كه مرا ميشنويد با خود زمزمه كنيد:

بر اين زمين عبث مرو !

بيآفرين !

بيآفرين !

 

سخن به انتها رسید و پروانه عاشق از میان جمع نالید:

پس هیچ نمی گویم که همیشه به دنبال ثبت حضور بوده ام ولو به قیمت خط خطی شدن احساس. گلدان زرنشان هم ندارم. دلخوش می کنم به تصویر گلهایی که پیامبر عشق بشارتش را در صبحی پاک داد.

و نگاه پیامبر عشق کفایت می کرد که پیرو بداند پیامبر دلش باز رنجید از عاشقی که پیامبر عشقش را می فهمد ...

و پیرو در جمع نامجموع به صبح اندیشید که در ذهن پروانه پر از پاکی بود:

پیرو راه می رفت در بیراهه ها! راهی پر سنگ و خار که پاهایش را می خلیدند در مقصد عشق ... چه ناجوانمردانه!!!

و پیرو غمگین بود. غمگین دل پروانه عاشق و همه پروانگانی که آنقدر انتظار باغ های خیالشان عبث می نمود که دلخوش کرده بودند به تصویر گل ها بی شادابی! چه کفایتی برای دلهای آشفته که در گرمای عشق له له می زنند.

پیرو گوش به زمزمه های پیامبر سپرد نه دو گوش نگهبان سر که گوش دل و گریست. غمگنانه برای رنجهایی که پیامبر عشق می برد گریست.رنجهایی که دیر تمام می شود و شاید هیچوقت دیر ، دیر نشود که رنج ها تمام شود.

پیرو نالید و زمزمه دلش به کلام پیامبر پیوست: چرا با زبان دل با پیامبر سخن نمی گویند نمی دانند او پیامبر عشق است و بی تاب لحظه های ناب بی تابی های عاشقانه ! شاید عشق را نمی شناسند ! دور باد از پیروان و مریدان پیامبر عشق ! دور باد!

و دلش سوخت:

به حال همیشه عاشق که تنهایی را ارج می نهد و گوشه دنج خلوتش تنها خاطره ای است بس دور از عشق ...

گریست از برای پروانه عاشق که دلش به کوچکی کوچکترین خال نشانه بال پروازش هم نیست. کوچکتر است و چقدر زود می گیرد ...

بر سر و سینه زد ز حال بهشت رانده شدگان به جرم عشق و آوای همدلی.

و دلش خون شد چونان پاهای خونینش در جدال با فرسایش طاقت ها در هجوم گزند آنانی که عشق  را باور ندارند.

در دل خون گریست اما باز عاشق ماند ، چراکه عشق کفایتی بود او را برای نهراسیدن از خارها و گزندها

کلام نیلوفری پیامبر عشق را بویید برای جنگجو بودن: یک پیرو از جنس احساس برای اثبات عشق و دیگر هیچ خواهد جنگید ، با سلاح احساس ...

و این جنگ، جنگ خون نیست . بوی گلاب دارد این جنگ ...

اندیشه های بد را دور سازيد از ذهن و یاد ...

گلاب بر سر کشتگان نمی پاشند ، در همسایگی نذری دارند . شله زرد می پزند. کاسه ای نذر بقای عشق تا ابد ...

  

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه چهارم خرداد 1384 17:25  
 

چگونه می توان عشق را از یاد برد؟؟؟

 
   

پيامبر عشق باز عشق در کاسه اشتیاق و انتظار مریدان تقسیم کرد و پیرو باز عاشق تر شد و هر آنکه شنوای عشق بود فریاد عاشقانه اش را شنید.

اما پرسشی داشت پای درخت اقاقی، آنجا که بلبلان سرمست از عطر عشق بودند رهگذری که زمزمه اش عشق، عشق و باز هم عشق بود:  "پیامبر عشق نگفت که چگونه می توان عشق را از یاد برد؟؟؟"

و پیرو که همیشه عشق می طلبید باید از نادیده گرفتن عشق می پرسید و بس دشوار می نمود پرسشی که نه در دلش بود و نه در یاد ...

اما چاره ها گریختند و چون از جنس احساس بود چنین اندیشه کرد: باید رهگذر دامنش از عطر اقاقی پر شود.

پس وادی به وادی سرک کشید میهمان شد در سرای احساس آنان را که سرشته بودندش:

آب، روان جاری شد:

عشق جاریست می آید لحظاتی مرا  عاشق می سازد  اما مرا چونان آفریدند که بگویم هیچ چیز ارزش عشق ورزیدن تا به ابد را ندارد. پس دیگر عشق نمی ماند و می رود. شاید باز عاشق شوم ... شاید ...

خاک چهره از غبار عبور پیرو زدود:

چه می خواهی بذری داری بیفشان و برو . آب که بیاید سیرابم خواهد ساخت و من آنچه را کاشتی خواهم پرورید به وقتش بیا. و دیگر مجالی نماند که پیرو از عشق بپرسد.

پیرو رفت و رفت دستانش به سردی یخ بود و دلش گرما می طلبید و چه خوب که سرزمین آتش نزدیک بود.

و آتش عشق داشت عشق به آنکه او را می افروزاند و عشق به آنکه از او گرما می گیرد. او عاشق بود و برایش عشق عظمتی داشت. پیرو دوست نداشت سرزمین آتش را ترک کند اما باید می رفت در راه به  آخرین جمله افسانه ای می اندیشید که آتش برایش گفت: کوروش بزرگ مردی بود ... آتش تقدس داشت ... آتش تقدس دارد ...

به فاصله آهی به باد رسید باد با پیرو هیچ از عشق نگفت به سخره اش گرفت و چونان آمد و چونان رفت که او را  جز حیرانی چیزی باقی نماند ...

و باز چاره ها گریختند و تنها چاره دردش باز پیامبر بود، پیامبر عشق ...

و چنین خواند بر او پیامبر عشق:

 

شاید گذر زمان اندیشه به عشق را کمرنگ سازد.

اما عشق باقی خواهد ماند

خاطره ای خواهد شد جاوید ...

عشق باقی خواهد ماند ...

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سوم خرداد 1384 9:44  
 

آموخت که چگونه عاشق شوم و چگونه عاشق بمانم