|

امروز باز فراخوان دیگری بود از پیامبر عشق:
بر اين زمين عبث مرو ! بیآفرین ! بیآفرین ...
شمايگاني كه فردا را امروز ميكنيد و امروز را ديروز بي آنكه قطره ي آبي در كادر حضورتان اعوجاجي ايجاد كند كه اين تصور مفلوك را بميراند كه زنده نيستيد! روي سخنم اينك با شماست .
پيامبر با خود حرف ميزد اگر چه به تمامي در اطراف شنيده ميشد .
به اين گل سرخ نگاه كنيد و از فرقش با آن گلهاي سرختري كه در منزلگاهتان در گلدانهاي زرنشان كاشته ايد با من سخن بگوئيد نه! با خود سخن بگوئيد؟
اين گل ميميرد و دوباره ميايد هر بار به هيئت تازه و در خون گلبرگهايش زندگي جاريست انتظار را در من معنا ميبخشد حضور را هجي ميكند و مرگ را نشانم ميدهد ...
ما زماني زيبائيم كه تازه باشيم و براي تازه شدن بايد از كهنگي ها گذشت از انچه بدان فخر ميكنيم از موفقيت هاي گذشته از انچه ما را سنگ ميكند آري بايد گذشت .
دوران جستجوگري بعد از دوران كودكي ميتواند آغاز شود چه بسياريد از شما كه در كودكي ميمانيد و در مسير رانده شدن از بهشت به كودكي و بالعكس روزگار ميگذرانيد تا بميريد .
دوران جستجو گري سخت و طاقت فرساست بايد به اندازه كافي جنگجو باشيد به اندازه كافي دهنده باشيد نه از آن دهنده هاي قلابي كه براي گرفتن از چيزي ميگذرند بل گذشتن براي رسيدن به تازه ها و نه گرفتن !
پيامبر ادامه داد:
تازه باشيد و تازگي را تنفس كنيد آنچه تا بحال بدست آورده ايم در مقابل آنچه بايد بدست مياورديم هيچ است .
كار كوشش و آفرينش ثلاثه ي زيبائي و تازگي شماست .
پس شمايگاني كه مرا ميشنويد با خود زمزمه كنيد:
بر اين زمين عبث مرو !
بيآفرين !
بيآفرين !
سخن به انتها رسید و پروانه عاشق از میان جمع نالید:
پس هیچ نمی گویم که همیشه به دنبال ثبت حضور بوده ام ولو به قیمت خط خطی شدن احساس. گلدان زرنشان هم ندارم. دلخوش می کنم به تصویر گلهایی که پیامبر عشق بشارتش را در صبحی پاک داد.
و نگاه پیامبر عشق کفایت می کرد که پیرو بداند پیامبر دلش باز رنجید از عاشقی که پیامبر عشقش را می فهمد ...
و پیرو در جمع نامجموع به صبح اندیشید که در ذهن پروانه پر از پاکی بود:
پیرو راه می رفت در بیراهه ها! راهی پر سنگ و خار که پاهایش را می خلیدند در مقصد عشق ... چه ناجوانمردانه!!!
و پیرو غمگین بود. غمگین دل پروانه عاشق و همه پروانگانی که آنقدر انتظار باغ های خیالشان عبث می نمود که دلخوش کرده بودند به تصویر گل ها بی شادابی! چه کفایتی برای دلهای آشفته که در گرمای عشق له له می زنند.
پیرو گوش به زمزمه های پیامبر سپرد نه دو گوش نگهبان سر که گوش دل و گریست. غمگنانه برای رنجهایی که پیامبر عشق می برد گریست.رنجهایی که دیر تمام می شود و شاید هیچوقت دیر ، دیر نشود که رنج ها تمام شود.
پیرو نالید و زمزمه دلش به کلام پیامبر پیوست: چرا با زبان دل با پیامبر سخن نمی گویند نمی دانند او پیامبر عشق است و بی تاب لحظه های ناب بی تابی های عاشقانه ! شاید عشق را نمی شناسند ! دور باد از پیروان و مریدان پیامبر عشق ! دور باد!
و دلش سوخت:
به حال همیشه عاشق که تنهایی را ارج می نهد و گوشه دنج خلوتش تنها خاطره ای است بس دور از عشق ...
گریست از برای پروانه عاشق که دلش به کوچکی کوچکترین خال نشانه بال پروازش هم نیست. کوچکتر است و چقدر زود می گیرد ...
بر سر و سینه زد ز حال بهشت رانده شدگان به جرم عشق و آوای همدلی.
و دلش خون شد چونان پاهای خونینش در جدال با فرسایش طاقت ها در هجوم گزند آنانی که عشق را باور ندارند.
در دل خون گریست اما باز عاشق ماند ، چراکه عشق کفایتی بود او را برای نهراسیدن از خارها و گزندها
کلام نیلوفری پیامبر عشق را بویید برای جنگجو بودن: یک پیرو از جنس احساس برای اثبات عشق و دیگر هیچ خواهد جنگید ، با سلاح احساس ...
و این جنگ، جنگ خون نیست . بوی گلاب دارد این جنگ ...
اندیشه های بد را دور سازيد از ذهن و یاد ...
گلاب بر سر کشتگان نمی پاشند ، در همسایگی نذری دارند . شله زرد می پزند. کاسه ای نذر بقای عشق تا ابد ...
|