
رنجور از رنج فراق
در خلوت نیاز
به او می اندیشید
اندیشه اش به آسمان پرواز می کرد
ستاره ها نورافشانی می کردند
و او رقصشان را در زلالی آب می دید
باد هو هو می کرد
و به هیاهوی او می پیچید
و سکوت شکسته می شد
دستهایش اشکها را ز چهره زدود
به دورها اندیشید
مادربزرگ چای در قوری گل سرخی دم می کرد
و استکانهای لبه طلایی اش را آماده می کرد تا او بیاید
مرد زندگیش بود
و هر شب دلش خوش بود
که برایش بهترین چای را که مخلوط بود به هل هلهله های عاشقانه اش برایش دم کند
پیرو همه را در زلالی آب می دید
و چقدر نزدیک بودند
می خواست به آغوش مادربزرگ پناه برد
دست پیش برد آب موج برداشت
و پیرو به حال بازگشت
دلش بوی یاس می خواست
و شب بوهای آشنا
چقدر در کودکیش با آن عطر مدهوش می شد
و شب ترس و دلهره تاریکیش را با خود می برد
پیرو باز اندیشید
دلش از شیدایی هایش پر شد
می دانست که باید دوست بدارد و دوست می داشت
اما ...
گوی سیاه توهمات را دوباره به یاد آورد
چرا؟چرا؟ چرا؟
ذهنش آغشته به چرا شد
بوی اشمئزاز می داد
بیزار بود از توهمی که بیداریش را نابود کرد
خیالش تب آلود شد
دست تر کرد به آب
لبش خشک بود و تشنه
راستی کجاست آن همایون فال؟!
می دانست که نجات راه است
و رها شد
رهایش کرد و شکوه عشق واقعی را نشانش داد
باز چشم به آسمان دوخت
دور بود اما
ستایشش کرد
و غرق در خیالات شد
بر وجودش تازید
اسب خیالش شیهه می کشید
درد جان می گرفت در وجودش
به فاصله رسید
فاصله ای که دیگران نمی دیدند
در آن فاصله ماند
اما باز آمد
ستاره سهیل روزگارش بود
دیر آمدنش را به دست فراموشی داد
و ...
او نیاز را به او آموخت
نیاز به عاشق بودن و عاشق ماندن
آموخت و رفت اما شیدا
اندیشه اش پرواز گشت
و پروانه ای شد
دیگر اندیشه می کرد این راه درست است
بی دریغ عشق افشان کرد
روزگارش شیرین شد
باز به خاطره ها گره خورد
و آبنبات های پدربزرگ
پایکوبی کرد
پیروزی و بهروزیش را جشن گرفت
و روزگارش سراسر غرق طلای ناب مهر شد
...
...
...
اما فراق ها او را رنجور می سازد و به گذشته می کشاند:
بارها این سؤال را از خود می پرسد:
سعادتش کجاست؟
سعادتش کجاست؟
سعادتش کجاست؟