تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 17:47  
 

يكي بود يكي نبود ...

 
 

 

وقتی دلبندت از تو بخواد از عشق بنویسی چاره ای نمی مونه

جز سرود عشق:

گلکم هر کس قصه ای دارد در گذشته و قصه ای در حال و نیز قصه ای که راوی پس از اینکه کلاغها به مقصد نرسیدند میگه: عزيزان دنباله قصه را فردا شب برایتان خواهم گفت.

واما قصه پیرو، یکی از اون قدیمی ها:

یکی بود، یکی نبود

غیر از خدا هیچکس در وادی عشق نبود

وادی عشق کجا بود؟؟؟

بیراهه نبود

برهوت هم نبود

همه جاباغ بود

باغ پر از گل و ریحون بود

دشتها بزرگ بود

رودها کوچیک

مردم سرزمین عشق شادی هاشو به دشت می بردند و غم ها را به رود

می دونید غم این مردم چی بود

نمی تونستن عاشق بشن

و یه غم بزرگ دیگه اینکه نمی تونستن عاشقا رو ببینن

و غم پیرو این بود که حالا که خودشون نمی تونستن عاشق بشن چرا نمی تونستن عاشقا رو ببینن

آخه خودش عاشق بود اما هیچکس عشقش رو نمی دید

و اینقدر این غم بزرگ بود

که رود لبریز غم شد

غم ها سیلاب شد

سیل همه سرزمین رو برد

پیرو از پا ننشست

توی سیل دست و پا زد

با همه موج ها جنگید

تنهایی هاشو به صخره ها کوبید

چون می خواست عاشق بمونه

عاشق عاشق

توی وادی عشق موند

چون دلبسته اونجا بود

اما ...

عزيزان دنباله داستان را فرداشب برايتان نقل خواهم كرد.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و پنجم تیر 1384 12:31  
 

پیرو می تواند نگران نباشد؟؟؟

 
   

هوا گرگ و میش بود که به صحرا رسید

بوی خاک که همیشه دیوانه اش می کرد فضا را عطرآگين ساخته بود.

نم باران بر رخسار شقایق ها نشسته بود، گویی گریسته بودند در دل شب چون او ز هجران عشق ...

پیرو دستانش را بر رخسار کشید نم اشک را زدود و به آسمان که هنوز چون او غم بر دوش می کشید نگریست...

او که بوده و اینک کیست؟؟؟

چرا ...؟؟؟

چرا...؟؟؟

چرا...؟؟؟

می دانست که هر چرایی او را قدمی از خداوند دور خواهد ساخت اما چاره ای نبود، نگرانی ها رهایش نمی کردند...

دل بی مجوزی از ذهن، رفت و آمد "اما و اگر ها" را آزاد کرده بود و پیرو بر دستانش بندهایی را می دید با هزاران گره

چشمانش را بست دخترکش به کنارش آمد: موهایش را نوازش کرد برایش لالایی خواند اما دخترک گلش خوابش نمی برد می دانست که او عشق می جوید می دانست ... آن را از گلهای بیشماری که علامت گذارهایی شده بودند در لابه لای دیوان خواجه شیراز می فهمید ... اما چگونه نگران دخترکش نباشد؟؟؟ چگونه؟؟؟ وقتی سرزمینی که آبهایش همیشه آبی بودند رنگ کدورت می گیرد و امپراطور غم خورک غم مردمانش می شود چگونه پیرو نگران نباشد وقتی پیامبر سکوتش را با نخواندن آن که رفته است می شکند ... چگونه پیرو نگران نباشد؟!

آیا زمانی که مریم دلش هوای پروانگی دارد اما سکوت در حلقش فریاد می زند پیرو می تواند نگران نباشد؟؟

هنگامه آه و حسرت است چرا که  پوتین که پروانه ای دارد محکوم به انتظار است و پروانه اش نیز و این پیرو را سخت می آزارد ...

پیرو باز به آسمان می نگرد قطرات به نرمی بر رخسارش می لغزند و با اشک هایش پیوند می یابند و جویباری می شوند: کاش این جویبار زمین را باور داشته باشد و سختی هایش را .... و مردمانش را با همه خوبی ها و بدیها

پیرو می گرید و می گرید : خدایا او که بوده است؟؟؟ و اینک کیست؟ روزگاری او را غمی بود و به عشق مردند همه غم ها ...

به شقایق ها چشم می دوزد و زیر لب زمزمه می کند: من یک پیرو از جنس احساسم ، عشق می جویم و به آن زنده ، اما آنها چه می جویند؟؟؟

دستان تمنایش از خدا مسألت می کند:

                                                              ما را آن ده، که آن به ...

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384 15:39  
 

 
   

محبت کن و بستان

چرا که اگر پذیرایش نگردی

روزی گم گشته کوچه غربت خواهی گشت

و از رهگذران دیار غریبان نشان خانه ای را خواهی پرسید

خانه ای را که در آنجا کاسه های احساس شکسته دلان را بند می زنند

و در آن محبت تقسیم می کنند.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 16:6  
 

سر مشق ...

 
   

در انزوای زاویه خلوت خانه

اسم تو را مشق می کردم

که اگر فردا معلم گفت: "بنویسید عشق"

بتوانم نام تو را بنویسم

 

 

  

می بینید دوباره پیرو از جنس احساس شد و باز نجوایش عشق و دیگر هیچ

چکنم می خواهم زنده بمانم!

فردا پدر به خانه بازخواهد گشت

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیستم تیر 1384 13:26  
 

محبتتان اعجازگر است: دعایش کنید

 
   

آمدم تنها به بهانه سپاس از همه شما عزیزان که تنهایم نگذاشتید

لحظات سختی را می گذرانم

اما امیدم به خداست و دلگرمم به مهرواژه هایتان

سرفراز بمانید و سلامت

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 12:3  
 

تقدیم به تو پاسبان لحظه لحظه های دلواپسی هایم

 
   

دردم از یارست و درمان نیز هم

 

 

آرامش می خواستی همه عمر از برایمان

اینک به آرامش تو آرامیم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه یازدهم تیر 1384 16:35  
 

زن

 
   

زن کیست؟؟؟

پرسشی بود که پیرو داشت ...

و او گفت: زن زاینده است

زن زاینده مردانگی است

مردانگی مرد

مردی که میراست

میرا به راهی که خواسته آفریننده این دو تن است

خدا می خواهد که هر دو خدایگونه بزیند

و آن خواهد شد

اگر مرد میرا در راه مردانگی بماند

و گام هایش استوار بماند و غرورش پابرجا

استواریش در نگاه محبت زن تمنا می شود در درگاه نیاز

تمنا می شود ...

مرد!

مردانگیت را پاس بدار

پایدار بمان!

و پناهی باش برای زن

زن که زاینده توست ...

پناهی باش برای او

پناهی باش

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هشتم تیر 1384 17:43  
 

تلاطم دنیا

 
   

 

من از تکانهای گاهواره ام در دل شبها دانستم

که در این کشتی دنیا در دل تاریکی های جهل

بین خواسته ها و ناخواسته ها در تلاطم خواهم بود

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه ششم تیر 1384 16:12  
 

عشق مرزی باقی نمی گذارد

 
   

 

عشق مرز ناباوری را می شکند

تو باور می کنی؟!

می بینی، می شنوی و لمس می کنی.

تو باور می کنی؟!

عشق مرزی باقی نمی گذارد

تو خویشتن خویش را به باور می نشینی

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه چهارم تیر 1384 16:28  
 

سعادت کجاست؟

 
 

 

 

 

رنجور از رنج فراق

در خلوت نیاز

به او می اندیشید

اندیشه اش به آسمان پرواز می کرد

ستاره ها نورافشانی می کردند

و او رقصشان را در زلالی آب می دید

باد هو هو می کرد

و به هیاهوی او می پیچید

و سکوت شکسته می شد

دستهایش اشکها را ز چهره زدود

به دورها اندیشید

مادربزرگ چای در قوری گل سرخی دم می کرد

 و استکانهای لبه طلایی اش را آماده می کرد تا او بیاید

مرد زندگیش بود

و هر شب دلش خوش بود

که برایش بهترین چای را که مخلوط بود به هل هلهله های عاشقانه اش برایش دم کند

پیرو همه را در زلالی آب می دید

و چقدر نزدیک بودند

می خواست به آغوش مادربزرگ پناه برد

دست پیش برد آب موج برداشت

و پیرو به حال بازگشت

دلش بوی یاس می خواست

 و شب بوهای آشنا

چقدر در کودکیش با آن عطر مدهوش می شد

و شب ترس و دلهره تاریکیش را با خود می برد

پیرو باز اندیشید

دلش از شیدایی هایش پر شد

می دانست که باید دوست بدارد و دوست می داشت

اما ...

گوی سیاه توهمات را دوباره به یاد آورد

چرا؟چرا؟ چرا؟

ذهنش آغشته به چرا شد

بوی اشمئزاز می داد

بیزار بود از توهمی که بیداریش را نابود کرد

خیالش تب آلود شد

دست تر کرد به آب

لبش خشک بود و تشنه

راستی کجاست آن همایون فال؟!

می دانست که نجات راه است

و  رها شد

رهایش کرد و شکوه عشق واقعی را نشانش داد

باز چشم به آسمان دوخت

دور بود اما

ستایشش کرد

و غرق در خیالات شد

بر وجودش تازید

اسب خیالش شیهه می کشید

درد جان می گرفت در وجودش

به فاصله رسید

فاصله ای که دیگران نمی دیدند

در آن فاصله ماند

اما باز آمد

ستاره سهیل روزگارش بود

دیر آمدنش را به دست فراموشی داد

و ...

او نیاز را به او آموخت

نیاز به عاشق بودن و عاشق ماندن

آموخت و رفت اما شیدا

اندیشه اش پرواز گشت

و پروانه ای شد

دیگر اندیشه می کرد این راه درست است

بی دریغ عشق افشان کرد

روزگارش شیرین شد

باز به خاطره ها گره خورد

و آبنبات های پدربزرگ

پایکوبی کرد

پیروزی و بهروزیش را جشن گرفت

و روزگارش سراسر غرق طلای ناب مهر شد

...

...

...

اما فراق ها او را رنجور می سازد و به گذشته می کشاند:

بارها این سؤال را از خود می پرسد:

سعادتش کجاست؟

سعادتش کجاست؟

سعادتش کجاست؟

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه یکم تیر 1384 11:19  
 

باید با کسی درد دل می گفتم و چه کسی بهتر از او که گم گشتگی ها را می شناسد

 
   

سلام دانی مهربانم
چقدر اینجا به تو نزدیکترم

می دانی گمانم بر این است بر نیمکتی نشسته ایم

بی دغدغه سخن می گوییم.

 

 

دانی جان در روزمرگی های ما این لحظات بسیارند. لحظاتی که به دنبال خلوتی می گردیم برای تنها بودن و یا یگانه بودن با آن کسی که با کلاممان آشناست . می دانی شیداهم چنین است گاهی آنقدر بی تاب می شود که چاره ای جز تنفس هوایی که او به دم و بازدمش زنده است ندارد. خودش می داند. خوشبختانه دغدغه ای از با او، از خودش سخن گفتن ندارم. اما نمی دانم چرا مدتی است سخنانم را نمی فهمد. دانی نیاز تو را درک می کنم. و آنانی را که تو و خلوتت و نیاز به تنهایی و با خود بودنت را نمی بینند. می دانی گاهی مبارزه برای درک جمع و حضور در خلوت مرا به پیروزی شیرینی رسانده است. بد نیست می ارزد که امتحانش کنی. راستی پیش از اینکه در موردم و عدم انسجام کلامم به قضاوت بنشینی بگویم که وقتی دلتنگی بیش از همیشه دلتنگم می کند چنین می شوم. بر من ببخش.
 دو روز است به یک رهایی می اندیشم. می دانی ... با تو گفته ام که دوست ندارم عشق و محبت را گدایی کنم. نمی دانم چه شده است. اما با تأسف به این مرحله رسیدم و عشق را و محبت را طلبیدم، پاسخم امر به رفتن بود. رفتم. می دانم که به زودی باید برای همیشه بروم. و امروز گرفتار این تصمیم بزرگم.  دشوار است انتخاب، وقتی فردایت را رقم زند.

دانی می توانی کمکم کنی؟؟؟ بیش از هر لحظه ای به کمک یک همفکر و یک هم درد نیازمندم. دردم عاشقی است و اینکه می خواهم عاشق بمانم. بگو با او چکنم؟؟؟ دیگر باورم ندارد!

 

باور ؟! همه راز و سر در همين است . همه ماندنها و رفتنها . همه رسيدنها و نرسيدنها و همه و همه در اين نکته باريک تر از مو اسيرند ...باور ؟!تعريف حقيقت راامپراطوراينگونه ديد و شناخت : حقيقت نه آن چيزی است که می بينيم . می شنويم و لمس می کنيم ...نه حقيقت همان است که باور می کنيم ..اگر در خوابی صبحگاهی ديدی که رسيده ای و آن را با يک بوسه جشن گرفتی و باورش کردی به يقين بدان که حقيقت همان است . حال در خواب تو طلوع کرده . جلوه بروزش مهم نيست . اصل همان است که گفتم . اما پرسش اساسی تر اين است که باور را چگونه محک بزنيم و عيار سنجيش کنيم . اين ديگر تجربه فردی است و جنبه عاميانه ندارد . به مثال اينکه سزار هرگاه به احساس عميق پديده ای رسيد باورش هم ميکند . اما شاید تو ديگر گونه اين تجربه را آزموده باشی . اين را ديگر بايد خودت در خودت کنکاش کنی...و اما دغدغه اين نيست که او تو را باور دارد يا نه ..مسأله اين است که تو باورش داری و يا نه !...

اين فتوای توست که تکليفت را بر ماندن و يا رفتن معلوم ميکند..به خودت رجوع کن که اصلی ترين مرجع هستی ...شیدا! عشق و عاشقی از آن مقولات پيچيده ای است که هماره آدمی را در فهم آن به معنای عام عاجز بوده و به فهم اخص ميسور...اما شگفتا که هيچ عاشقی را سراغ ندارم که در توصيف عاشقی اش توفیق يافته باشد...حال تو برايم بگو ...شايد تو معجزه کنی...ببينم ...رنگ عشقت چه رنگی است ؟ وزنش را ميدانی ؟ اندازه اش را خط کش زده ای ؟ حجمش چه در اتاق تنهائی تو جا ميشود ؟ يا کهکشان راه شيری هم کم می آيد ؟..بگو تا بگويمت...بگو شيدا ..هان ..به گوشم...!

  

و اینک یک پیرو از جنس احساس پاسخش این است:

 

با تو این دشت و دمن سبز و طلاییست

باغ آمال نهانم ارغوانیست

با تو این دل غرق عشق است

عشق من امروز و هر روز آسمانیست

 

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |