بر بلندای بام احساسم
رقص ستارگان را می نگرم
در پهنه نیل فام فلک
تو نیز می بینیشان
صدای پایکوبی شان می آید! بشنو!
ماه به میهمانی فراخوانده شب افروزان را
چقدر نزدیکند به چشمان عاشق من
دستانت را پیش ببر
می توانی به لغزش دل لمسشان کنی
دستانت ترنم خانه قلقلک های باران می شود
وقتی خنده های زیر پوستی ستارگان را دیدم، دانستم
دانستم که باران نیز میهمان پر هیاهوی آسمان بود امشب
یادم باشد بسپارم به خورشید که ابرها را خشک کند
هنوز نم دارند.
چه می کنی؟؟؟
چرا آه می کشند و چرا چشمکشان شیطنت های عشق ورزی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه گفتی؟؟؟
می خواستی بچینیشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می خواستی درخت عمرم بی حس درخشش عاشقانه باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی بخشمت!
تو دیگر مجاز به نوازش عشق نیستی
از اینک دلم تنگ است
دلتنگ آسمانی که غریبانه اشک می ریزد برای ستاره رفته
بگذار بماند!
بگذار آسمان دلش به بودن همه ستاره ها خوش باشد!
بگذار بماند!
چرا که من می خواهم بمانم
من می خوام بر بلندای بام احساس بمانم
می خواهم به تماشای درخشش ستاره ها بنشینم
می خواهم ماه را وادارم هر شب میزبان عشق شود
می خواهم باران نیز رد نوازش های عاشقانه اش را بر خاک بجا بگذارد
می خواهم مدهوش عطر آمیختگی آن با وجودم شوم
می خواهم عاشق بمانم
دستانم را بفشار!
با من پیمانی ببند:
"که هیچگاه هیچ ستاره ای را نچینی
که آسمان بی ستاره لطفی ندارد"
بر سر پیمان باش!
هیچ ستاره ای را نچین!
هیچ ستاره ای را!
هیچ ستاره ای را!
