تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه سی ام مرداد 1384 11:42  
 

جاده و جدايي

 
   

جاده ها پر از جدايي است

اگر رويت بسوي ...

بسوي آنچه باشد كه تو را از ياد او غافل سازد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 13:55  
 

چه زود گذشت!

 
   

یادت می آید؟!

من و تو همبازی بودیم

در کوچه بن بست کودکیمان؟؟؟

یادت می آید؟!

برد و باخت بازی ها قهر هم نداشت برايمان

می خواستی همیشه برنده ام ببینی

و برد تو خرسندی من بود

و چه زود گذشت ...

یاد آن روزم

تو تنها یک جمله از من پرسیدی:

"أیا به من فکر می کنی؟"

و پاسخم نه بود مثل همیشه

اندیشه ام لبریز این پرسش شد:

چرا کودکی ها رفتند؟؟؟

چرا دیگر من نمی توانم پای به پای تو خیابانها را به قدم شماره کنم؟؟؟

مردانگی وجود توست که مرا از تو می گريزاند؟؟؟

یا زنانگی وجود من است که صمیمیت سالهای کودکی را از یادمان برده است؟؟؟

کودکيمان چه زود گذشت!

چه زود!!!

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 11:20  
 

بر سر پیمان باش!

 
   

بر بلندای بام احساسم

رقص ستارگان را می نگرم

در پهنه نیل فام فلک

تو نیز می بینیشان

صدای پایکوبی شان می آید! بشنو!

ماه به میهمانی فراخوانده شب افروزان را

چقدر نزدیکند به چشمان عاشق من

دستانت را پیش ببر

می توانی به لغزش دل لمسشان کنی

دستانت ترنم خانه قلقلک های باران می شود

وقتی خنده های زیر پوستی ستارگان را دیدم، دانستم

دانستم که باران نیز میهمان پر هیاهوی آسمان بود امشب

یادم باشد بسپارم به خورشید که ابرها را خشک کند

هنوز نم دارند.

چه می کنی؟؟؟

چرا آه می کشند و چرا چشمکشان شیطنت های عشق ورزی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه گفتی؟؟؟

می خواستی بچینیشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می خواستی درخت عمرم بی حس درخشش عاشقانه باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی بخشمت!

تو دیگر مجاز به نوازش عشق نیستی

از اینک دلم تنگ است

دلتنگ آسمانی که غریبانه اشک می ریزد برای ستاره رفته

بگذار بماند!

بگذار آسمان دلش به بودن همه ستاره ها خوش باشد!

بگذار بماند!

چرا که من می خواهم بمانم

من می خوام بر بلندای بام احساس بمانم

می خواهم به تماشای درخشش ستاره ها بنشینم

می خواهم ماه را وادارم هر شب میزبان عشق شود

می خواهم باران نیز رد نوازش های عاشقانه اش را بر خاک بجا بگذارد

می خواهم مدهوش عطر آمیختگی آن با وجودم شوم

می خواهم عاشق بمانم

دستانم را بفشار!

با من پیمانی ببند:

"که هیچگاه هیچ ستاره ای را نچینی

 که آسمان بی ستاره لطفی ندارد"

بر سر پیمان باش!

هیچ ستاره ای را نچین!

هیچ ستاره ای را!

هیچ ستاره ای را!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه نهم مرداد 1384 15:17  
 

چه هنگامه ایست!

 
   

نوشتم:

حضور یعنی حس

یعنی حس تنها نبودن

 

و او پرسید دیگر چه؟؟؟

اگر وجودش به احساست لمس گردد

حاضر خواهد شد

حضورش به حضورت پیوند خواهد خورد

و تنهایی ها در غربت انزوا انگشت خواهند گزید

ز واپس زدگی ...

تو در او خود را به تماشا خواهی نشست

و او در تو

آیینه هم خواهید شد

عیب ها را عیان خواهید کرد

با شانه محبت زلف آشفتگی را به نوازش باران پیوند خواهید زد

نغمه عشق ورزی مرغان عاشق را عاشق می شوید

و خود عاشق می شوید

عاشق عاشق

می دانید او کیست؟

او شبگردیست عاشق

به مانند من

زمان را می شکافد

در خود خویشتن غرقه می گردد

که دریای پر تلاطم احساس است زمان بی عشقی.

زبانش جز عشق چیزی نمی گوید

و چشمانش آرامگاه ابدی دلشوره های عاشقانه می گردد

او عشق را می فهمد،

بر این باورم.

اما او را نیز توان فریاد نیست

چون من.

مرا آرزوی فریاد بود و او را نیز

اما اینک دلخوش می دارم

به نگاه هایی پنهانی

و لبخندهایی پنهان تر

اما در انتظار فریاد خواهم ماند

شاید آن روز متولد شوم

دوباره از دل مردگی ها

و شاید این تولد با او باشد

آنوقت دنیا بر خود خواهد پیچید از تنوره احساسمان

چه هنگامه ایست عشق ورزی آنان که عشق را می فهمند

چه هنگامه ایست!

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه سوم مرداد 1384 15:20  
 

 
   

 

حضور یعنی حس

يعنی حس تنها نبودن

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e