دیروز بانو را دیدم
به میعاد عشق می رفت
مرا همراهش برد
دوست داشت همراهش باشم
دوست داشت لحظه دیدارشان را به تصویر کشم
زمان بوی یاس می داد
و مکان از ازدحام سکوت پر
اشتیاق در جانشان پر می کشید
اما نگاه ها چه غریبانه نقطه ای را می جستند برای پناه
پیرو نیز غرق در لذت بود
او عشق را می فهمید
و اینک چون همیشه عشق را تمنا می کرد
زمان را فرمان می داد بی قراری نکند برای رفتن
و چشم بر دستانی داشت که در تمنای وصال بودند
چه خوب که اشک چشمانش را نمی دیدند
او پروازشان را می دید
زمانی که بانو چشم می دوخت به راه
پیرو دل گرمش می ساخت
بانو غرق در باور فرمان حق بود
و او ... او در بهت آغاز این راه
پیرو برایشان باور طلبید
باور آنچه دلهایشان را به هم نزدیک ساخته بود
قلم و نگاه بهانه های دیدارشان زچه زود آنها را به این باور رساندند که آشنا بوده اند سالها
او با چشم هنر به هنر چشم می دوخت و بانو به او
به روزهای پیشین اندیشید:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
این آغاز راه بود
راهی که به او وعده داده بودند:
آنچه نصیب است همان می دهند ...
او از بانو شیدایی می خواست ... شیدایی چه دور ، چه نزدیک تا ابد
و بانو می دانست که شیدا بودن را سالهاست آرزو دارد
محرمانه دوستت دارم
محرمانه دوستت دارم
محرمانه دوستت دارم
بانو سرمست این کلامش شد باید کلامی داشت همسنگ لطف او:
....م ... عزیزترینم
و او نور شد
و پیرو بانو را دید که با سر انگشتان احساسش زلالیت وجود عزیزترینش را لمس می کند
و خدا در آن نزدیکی ها بود
بوی باران، بوی خاک و بوی یاس های سجاده نیاز ...
عشق آنجا بود، عشق آنجا بود، عشق و دیگر هیچ
اینک بانو دست در دستان او داشت و هم قدمش بود
راه زود تمام می شد
راهی که نباید به اتمام می رسید
شگفتا! این همه سال دور از هم و این همه نزدیک
پیرو می دانست این معجزه عشق است
آنها بودند که حیران این هدیه خدا بودند
و به او نگریست ... او عاشق بود ... عاشق عاشق
در دلش فریاد زد:
"یا شمس تبریزی مدد"