تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 10:54  
 

 
   

بی بهانه لبریز عشق شو

بارانی کن خلوتت را

مگذار در حسرت سیراب شدن ترک بردارد

مگذار!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و هشتم آبان 1384 10:57  
 

 
   

دنیا زیباست

هنگامی که لبخنده ای هدیه می دهی بی هیچ چشمداشت

و زیباتر خواهد شدن

وقتی پاسخ لبخندت، محبتی است

محبتی که چشمانی بدرقه عبور لطف تو می سازد

دنیا زیباست

به باورش بنشین و از عشق بارورش کن

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و یکم آبان 1384 14:43  
 

نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو ... که مستحق کرامت گناه کارانند

 
 

 

این جا جای من نیست

بر روی این زمین غریبم

این آسمان ، سقف خانه ی من نیست

نباید به اینجا میآمدم

این جا تبعید گاه من است

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟

                                                                پوتین

گناه انسانیت ... گناه انسانیت... گناه انسانیت
در دلم بر همه غربتی که احساس می کردم می خندم...
چرا که مرا به غربت انسانیت کشاندی و چه غربتی عظیمتر از این ...
بلایی است ،
ویران می کند و دیگر هیچ بجا نمی نهد.
غربتی دارد این انسان ...
غربتی دارد این انسان ...
دیشب دوستی می گفت مرگ او را نمی آزارد ....
دوری هاست که دگرگونه اش می کند .
راست است که مرگ پایان غربت است .

مرگ رسیدن است .

مرگ رهایی است و مرگ وصال است .
اما مهربان! این تو نیستی که غریبانه از غربتت می نالی
این تنها تو نیستی
من غریبم، من که تار و پود تنم را رشته هایی کردم از احساس
تا بفهممت نیز غریب غربتم
معشوقک کوچکی که پروانه وار برایت عشق را زمزمه می کند نیز گرفتار غربت این زمین است
ما دردمان یکیست
پس بیا عزای عمومی بگیریم برای دردهایمان
کجا تکیه هایمان را علم کنیم
بیرق سیاه از کجا بیاویزیم
بگو ... بگو تا نذر هر ساله عاشورایم را نذر رهاییمان سازم از این غربت
بگو!

تو مرا می شناسی
من عشق می بینم در این فریاد
عشق است که غربت را می چشاند بر تن تو
می دانی که پیرو دیوانه می شود و شیدا وقتی کلامی تجلی گاه عشق می شود
تو عاشقی
تو اگر عشق را نمی فهمیدی به بهشت نمی اندیشدی
تو عاشقی
تو عشق را می فهمی
آی مردم!
آی پویندگان عشق
بیایید امروز از غربت عشق بنویسید در این دیار
عشق رفته است از این مرز و بوم،
که شک می کنیم به خلوص بهار.
شک می کنیم که بهاران می آیند تا برایمان سبزی آورند ارمغان.
بیا تو که مرثیه غربت را می شناسی بیا و زمستان را دگرباره فراخوان تا بیاید
بیاید و جلوه گری کند این عروس سپید جامه بر دشت و بستان بی برگ و بار
رقصش را می بینی؟
عشوه و نازش را باور داری؟
باور تو زمین را بارور می کند
و بهاران، کودک عشق آسمان و زمین دگرباره متولد می گردد
نگو که "این زمین جایگاه تو نیست"
نگو که "این آسمان سقف خانه تو نیست"
نگو!!!
من، تو و همه آنانی که در پناه شب در غربت باران می گریند زمین را می شناسیم و آسمان که شباهنگام نورافشان می شود تا راه بپوییم به روشنی، آشنای ماست
خوب من! به خلوص زمزمه های خلوتت شک مکن
خدای را فراخوان!
خدا در همین نزدیکی هاست
با تو گفتم پیش از این
باز می گویمت خدای را عرش کبریایی برازنده است تنها برای باورش
اما خلوت نیازهایمان خدایی را می خواهد که رودرروی ما نشیند و نجواهایمان را شنوا باشد
بگو! با او از دلت و نهفته های دریایی اش بگو!
بگو اما یادت باشد بر همین زمین بمانی و بگذاری آسمان سقف خانه ات باشد
بمان
مبادا در ذکر و سجودت از خدایی که در یک رکوع با تو است غافل شوی
که این غفلت سجده هایت را خواب می کند بی یاد خدا
می بینی خدای شناسی نیز تنها یک باور است
یک باور
به اندازه باور باران
که زمزمه خداست ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه پانزدهم آبان 1384 17:20  
 

مي بينمش ...

 
   

امروز در پندارم مردی را می بینم که هویت گمشده اش را جستجو می کند ...

مردی از تبار آیینه

به زلالی آب

و به پاکی تبسم کودک درونم

پر غوغا از نیاز به  بی نیاز

آه که چه سان می گذرد از ابریشم خیالم

به سوی دشت

دشتی پر شقايق

 جیرجیرک ها خفته اند

شب پره ها در خواب

نهر می خرامد بر بسترش

پروانه ها هم آغوشی سنجاقک های رنگین بال را در سر دارند

و زمین ناز می فروشد به آسمان

آه که دلم چه پرغوغاست!

و در حسرت سنجاق کردن چراغک های شب افروز آسمان خلوت او بر آسمان این دل

می شنوی صدای غوغایشان را؟؟؟

راه روشن می کنند برای این جوینده راه

می شنوم، می شنوم، می شنوم

نجوایش را می گویم

نجوایش که گام تکرار آرامش صحراست درلابلای هوهوی باد گم می شود

و فریادم در هوس رسیدن به او در پیچ و تاب این تن رخوت زده ام بال می گشاید

آه ستارگان

دستانم را بگیرید

سوسوی آتشی می بینم

چه هرمی دارد این آتش!

تن مرده ام را دوباره می میراند

اما این مرگ آغاز زندگیست

زندگی در سرزمینی که مردگانش خوفی نمی آورند برای خلوت گزیدگانش

چراکه زنده اند به عشق

عشق، عشق، عشق

از پس سالها فریادش می کنم

و طنین صدایم در سکوت می پیچد

کاش صدایم نور شود

آسمان را درنوردد

بر موج دریا نشیند

و خلوتش را نورباران سازد

کجایی خوب من؟؟؟

بیا!

به نزدم بیا!

با این سودا دل بگو!

بگو!

اگر باران می خواهی، بگو!

صدقه خواهم گرفتش برای طراوت خیالت

اگربهانه می خواهی برای درهم شکستن بغض فروخورده سالها انتظار،بگو!

شانه هایم می توانند سر پردردی را تاب آورند

اگر نوازش می خواهی، بگو!

انگشتانم را با مهر حنا بسته اند

می توانند مهرآفرین باشند و آرامش آورند

بگو!

چرا سکوت می کنی؟

هان!بگو!

اگر دلت سکوت خلوتت را زمزمه می کند، بانگ برآور!

 بگو تا حنجره ام پر زفریاد خاموش عشق گردد

عشق را نجوا کند به گوش محرمانه ات

محرمیت!!!

يادت مي آيد؟؟؟

به اشارتی جاری شد

و چادر آبی با گل های زرد اقاقی

عشوه گری عروس خیال را صد چندان ساخت

دست به محبت  فشردند

و راهی سرزمین باران شدند

سرزمینی که بر هیچ نقشه ای جا نمی شود

در دلهایی است که قداست عشق را می فهمند

و برای رسیدن به آرامش، عشق خرج می کنند و دیگر هیچ ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه یازدهم آبان 1384 11:20  
 

خاکستر عشق، عشق خاکستر

 
 

 

 

برای تو،

مجاب کردن تو نیست،

زمزمه خاموش لحظه های رفته است 

 

 

مجابم کن

که عشق

خاکستری نیست ،

آتشی ست

اگر چه مدفون ،

شعله ای ست

اگر چه بیمار ،

صدایی ست

اگر چه خاموش .

 

                                                                  "پارک گفت وشنود"

 

عشق اگر خاکستر شود، خاکستری است.

اگر آسمانی شود، آبیست.

اگر نشاط آورد سبز است.

اگر آرامش آورد به سپیدی برف است.

اگر آتش افروزد سرخ است.

 اگر، اگر و اگر...

چه توفیری می کند عشق به چه رنگی باشد؟

عشق عشق است و دیگر هیچ ...

عشق همه چیز است، تنها عادت نیست.

اگر چشمها عادت کنند به دیدن عشق، عشق تاریک می شود از دیدگان پنهان می شود.

 اگر دستان عادت کنند به تلمس عشق، عشق نور نمی شود، چون نور لمس نمی شود.

 اگر زبان عادت کند به تکرار پیام عشق، عشق در دل جاری نمی شود.

اگر ،اگر و اگر ...

می بینی عشق به جنونم می کشاند چونان همیشه ...

تنها در خلوتم خوشم به داشتنش.

دیشب با دوستی می گفتم دردیست عمری بسر بردن با کسی بی گفتن "دوستت دارم".

سخت است ، دشوار است.

اما من بسیار دیده ام مردمانی از این جنس.

شاید آنان ره یافتگان باشند، نه من که خود را از جنس احساس می پندارم و عاشقم و عشقم را جار می زنم بر سر کوی و برزن. که عوام می پندارند چوب حراج بر آن زده ام ،روی برمی گردانند و پشیزی خرج این دل و احساساتش نمی کنند.

این همه گفتم اما کلام آخر:

 من عشق به خاکستر نشسته را دیده ام ،چون بیمار محتضری است که تنها چشمانش در تن بی جان سو سو می زند. آخ که چشمان چه فسونگرند در وادی عشق ورزی، چه فسونگرند!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هشتم آبان 1384 7:37  
 

کجاست؟؟؟

 
   

کجاست سجاده نیاز پیرو که پیشانی بر سجده گاه می سایید تا فرمان قد قامتش دهند؟؟؟

کجاست تسبیح مهره چوبی یادگار پدربزرگ و اعجازش؟؟؟

کجاست ظرف آب که تبرک می یافت به دعاهایش به وقت تحویل سال؟؟؟

کجاست ختم قرآنش؟؟؟

کجاست نماز امام زمانش که نذر اجابت دعاهایش می شد؟؟؟

کجاست ؟؟؟ کجاست؟؟؟ کجاست؟؟؟

همه رفتند، رفتند و پیرو ماند و دنیایی پرسش بی جواب

آرامش  نه در ذکر تسبیح بود و نه در دعاهای هر روزه اش

نه در خلوت محراب بود و نه در قرائت  بسم ا... تا ناسش ...

او آرامش می جست و پناهی می خواست

 پناهی می خواست برای اشکهای نباریده اش

اشکهایی که نباریدند و نباریدند

و بغضی شدند در حسرت لحظه فریاد

کاش آن زمان باران ببارد

کاش عطر جان بخش خاک فضا را عطرآگین سازد

کاش دیوان حضرت حافظ باشد و کلام سراسر آرامشش:

" از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 

..."

و کاش ...

و کاش تنها سینه پر احساسی باشد تا پیرو سر بر آن گذارد و تا فردای آرامشش بگرید

کاش باشد

کاش باشد

کاش باشد!!!

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه چهارم آبان 1384 9:57  
 

 
   

 

اگر عاشق شدی،

اگر معشوق شدی،

بمان!

تنها بمان و آن دیگری شو!

آن دیگری و عشق شو!

عشق شو !

خود عشق شو!

 در بی نهایت عشق پرواز کن!

و از کران تا کران باز عشق آفرین!

و بمان!

تنها بمان!

تنها خود عشق بمان!

 


 شیدایی هایم و خاطرات پنهان

http://loverforever.blogfa.com

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |