امروز در پندارم مردی را می بینم که هویت گمشده اش را جستجو می کند ...
مردی از تبار آیینه
به زلالی آب
و به پاکی تبسم کودک درونم
پر غوغا از نیاز به بی نیاز
آه که چه سان می گذرد از ابریشم خیالم
به سوی دشت
دشتی پر شقايق
جیرجیرک ها خفته اند
شب پره ها در خواب
نهر می خرامد بر بسترش
پروانه ها هم آغوشی سنجاقک های رنگین بال را در سر دارند
و زمین ناز می فروشد به آسمان
آه که دلم چه پرغوغاست!
و در حسرت سنجاق کردن چراغک های شب افروز آسمان خلوت او بر آسمان این دل
می شنوی صدای غوغایشان را؟؟؟
راه روشن می کنند برای این جوینده راه
می شنوم، می شنوم، می شنوم
نجوایش را می گویم
نجوایش که گام تکرار آرامش صحراست درلابلای هوهوی باد گم می شود
و فریادم در هوس رسیدن به او در پیچ و تاب این تن رخوت زده ام بال می گشاید
آه ستارگان
دستانم را بگیرید
سوسوی آتشی می بینم
چه هرمی دارد این آتش!
تن مرده ام را دوباره می میراند
اما این مرگ آغاز زندگیست
زندگی در سرزمینی که مردگانش خوفی نمی آورند برای خلوت گزیدگانش
چراکه زنده اند به عشق
عشق، عشق، عشق
از پس سالها فریادش می کنم
و طنین صدایم در سکوت می پیچد
کاش صدایم نور شود
آسمان را درنوردد
بر موج دریا نشیند
و خلوتش را نورباران سازد
کجایی خوب من؟؟؟
بیا!
به نزدم بیا!
با این سودا دل بگو!
بگو!
اگر باران می خواهی، بگو!
صدقه خواهم گرفتش برای طراوت خیالت
اگربهانه می خواهی برای درهم شکستن بغض فروخورده سالها انتظار،بگو!
شانه هایم می توانند سر پردردی را تاب آورند
اگر نوازش می خواهی، بگو!
انگشتانم را با مهر حنا بسته اند
می توانند مهرآفرین باشند و آرامش آورند
بگو!
چرا سکوت می کنی؟
هان!بگو!
اگر دلت سکوت خلوتت را زمزمه می کند، بانگ برآور!
بگو تا حنجره ام پر زفریاد خاموش عشق گردد
عشق را نجوا کند به گوش محرمانه ات
محرمیت!!!
يادت مي آيد؟؟؟
به اشارتی جاری شد
و چادر آبی با گل های زرد اقاقی
عشوه گری عروس خیال را صد چندان ساخت
دست به محبت فشردند
و راهی سرزمین باران شدند
سرزمینی که بر هیچ نقشه ای جا نمی شود
در دلهایی است که قداست عشق را می فهمند
و برای رسیدن به آرامش، عشق خرج می کنند و دیگر هیچ ...