آشفته ام دیدید این روزها.
بر من ببخشید
می دانم که خواهید بخشید چراکه می دانید پیرو به عشق زنده است
و وقتی عشق به خواب می رود پیرو نفس کشیدن را از یاد می برد
و روزگاران را بی عشق طی کردن کار پیرو نیست
یا به بیراهه می زند
یا در راه گم می شود
راهی بی مقصد
چهره ای نمی جوید
و دستی را برای یاری در دست نمی گیرد
اما ...
خدایم را دوست دارم
در لابه لای گم گشتگی هایم مرا می یابد
آخ ... گوشهایم درد گرفت از بس توبیخم کردند به جرم ندیدن عشق ...
ملامتم مکن خدا! شماتتم مکن!
عاشق می شوم دگر بار
از سر تا به پای
می شود بر من بخندی
آیه "راه عاشقی" دوباره بر من خوانده شد در کنج دنج تنهایی هایم
آیه دوباره بر من خوانده شد
و اینک من یک پیرو از جنس احساس سبد سبد گل عشق بر قدوم عشق شناسان این خلوت نثار می کنم
عاشقم ... باز عاشقم
امروز از او می نویسم و از او
کیستند اینان؟؟؟
کیستند اینان که تمامی احساسات پیرو را با عطر گل یاس آمیخته اند
کیستند اینان
کلام عشق را بشنوید:
"حضورت همچون معمای حل ناشدنی است،تو آنقدر ساده و راحت آمدی که من شیفته صداقت و سادگیت شدم، نمی خواهم به این زودی ها از دستت بدهم، مرا تنها نذار!
کاش می شد قایق خسته جسمم در ساحل وجودت آرام بگیرد، و من می توانستم کوله بار سنگین دردهایم را در بیراهه های بی قراری، آنجا که دست هیچ آدمی زادی به آن نرسد رها کنم و مجبور نبودیم در میانه راه، دیواره بتونی و صعب العبور جدایی را پیش رو ببینیم. کاش تا آخر راه دل به جاده می سپردیم مثل سایه، مثل رویا... آیا طاقت می آورم این همه خاطره را رها کنم و آیا تو می توانی با بی احساس ترین احساس ها رها شوی و آیا از این مرداب و پهن دشت وسیع به سلامت خواهیم گذشت؟؟؟
یادش بخیر! یک ارتباط کاملا! اتفاقی و جالب ... و یک احساس واقعاً عمیق ... ای کاش کاری نکند که از دوست داشتنش پشیمان شوم."
و دیدار ... :
"با تو می خواستم در جاده های عبور تکرار شوم تا دوست داشتنی ترین ثانیه ها را برایم مهیا سازی، می خواستم سکوت شب را با خنده های مکرر تو بشکنم.
و درد ... و رفتن
از تو می پرسم چرا از رفتن ها سخن گفتی؟؟؟
"می خواهم بروم، می خواهم با تمام درد و غم هایم تنها بمانم، می روم تا باور کنی حتی ثانیه ای نبود که حس کنم ار انتخابت پشیمان شدم، می روم تا باور کنی اگر دوستت دارم فقط و فقط به خاطر خودت است، می روم تا باور کنی گاهی ارزش رفتن برای اثبات عشق خیلی بیشتر از ماندن و عذاب دادن است."
و نرفت و ماند ... و آن دگری همراهش شد ... در جاده های عشق ره پیمودند و عاشق و عاشق تر شدند ... روزگار! چه می کنی با عاشقان! باران دیدگان می خواهی؟؟؟ رها کن عاشقان را! بگذار بی دغدغه پیش روند! بگذار عشق را فریاد کنند!
این روزها پیرو در دل گریست، که غنچه های عشق را دید که در حسرت شکوفایی اند... اما عاشق تر شد ... چرا که با امید عشق را زنده دید
و اینک من اینجا هستم، دستانم را بنگرید! رو به آسمان است... از خدای خلوتم رحمت می خواهم و لطف برای بقای عشق ... بیایید دست به دعا برداریم ...
دعا کنیم تا روزگار مهربان گردد و زخم نزند بر وجود عاشقان
دعا کنیم اشک شوق ببارد از چشمانشان
دعا کنیم دشت خلوت دلهایشان سیراب شود از باور مهر خدا
دعا کنیم
دعا کنیم
و دعا کنیم غنچه عشق شکوفا گردد ...