نفس هايش را شماره می کردم، برای چه؟؟؟
برای خاموش شدنش؟؟؟
برای رفتنش؟؟؟
می دانستم تا دقايقی ديگر چشمانش که به روشنی دلش می درخشيد خاموش خواهد شد.
می دانستم که ديگر ناله های شبانه اش را نخواهم شنيد.
می دانستم که ديگر ناتوانی قدمهايش را نخواهم ديد.
و می دانستم و می دانستم ...
مرغ سحر خواند
صدای موذن در فضا طنين انداخت
و ذکر "يس" بدرقه راهش شد
و نفس آخر ... و من صلوات آخر را از ياد بردم ... صلوات هايي که همراه نفس هايش در آخرين لحظات می شد.
و پدر رفت ...
و برای هميشه با اين دنيا و رنج و عذابش وداع کرد.
...
...
...
و اينک دلم تنگ است
و راست می گفت شاملو:
" کاش دلتنگی را هم نام کوچکی بود
همچون مرگ که نام کوچک زندگيست"
و اينک دلم باز تنگ تر است
پدر دعايمان کن
می بينی باز ناتوانيم
باز تو می بايست کمکمان کنی
پدر دعايمان کن
دعايت را بدرقه ما ساز
بدرقه ما ،در راه بی تو زيستن
دعايت را بدرقه راهمان ساز
و خاطراتت را در دلمان جاودانه گردان
پدر دعايمان کن
بغض در گلويم مانده
و چشمه اشک چشمانم خشکيده
تنها بر جای خالی تو خيره می شوم
و به فردايي می انديشم که بايد نبودنت را مشق کنم
به فرداهايی بی تو و باز بی تو