تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه بیست و نهم بهمن 1384 11:0  
 

 
   

هوا سرد است

از یخ زدگی شیشه ها می گریزم

در پناه پرده ها از گذرگاه های آشنا می گذرم

دستانم را صمیمی می سازم باهم

گرم می شوند

و چشمانم

اشارتی را می جویند

"قهر"

از لابه لای صفحات مجله ای رخ می نماید

اما ...

پیرو را چه به قهر؟؟؟

ورق بزن ای دستان آشنا

در دل گفتم

و ...:

"خواستم عشق را در دستانم بگیرم ..."

و دلم گرم شد

گرم و گرمتر

که من باز پیرو بودم از جنس احساس

و عشق در دستانم بود


و اما درخت و دلمشغولی هایش ...

دلمشغولی ما چیست؟؟؟

من ...!!!

سرکی بکشید، نهالش به یقین پربار خواهد شد و سایه اش ...

تابستان می رسد، از هم اینک باید به فکر بود

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 15:16  
 

عاشق بمانید!

 
   

آمدم

باز آمدم

یادم می آيد اولين روز که بدین وادی پای نهادم روز عشق بود و عشاق

و من سراپا اشتیاق بودم

و اینک من در آغاز سالی دیگر هنوز هستم

و دلخوشم به حضور سبزتان و کلام پر مهرتان

که آرام دلم شد و تسلای جان

اگر مجالم دهد آن یکتا وجود ازلی و ابدی برای ماندن

سبد سبد گل محبت و سپاس خواهم افشاند بر قدوم همیشه گلبارتان

دعایم کنید که به عشق دوباره زنده شوم از لابه لای دلمردگی ها

دعایم کنید

برایتان عشق آرزو می کنم، عشق و دیگر هیچ

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384 7:47  
 

و . . .

 
   

نفس هايش را شماره می کردم، برای چه؟؟؟

برای خاموش شدنش؟؟؟

برای رفتنش؟؟؟

می دانستم تا دقايقی ديگر چشمانش که به روشنی دلش می درخشيد خاموش خواهد شد.

می دانستم که ديگر ناله های شبانه اش را نخواهم شنيد.

می دانستم که ديگر ناتوانی قدمهايش را نخواهم ديد.

 و می دانستم و می دانستم ...

مرغ سحر خواند

صدای موذن در فضا طنين انداخت

و ذکر "يس" بدرقه راهش شد

و نفس آخر ... و من صلوات آخر را از ياد بردم ... صلوات هايي که همراه نفس هايش در آخرين لحظات می شد.

و پدر رفت ...

و برای هميشه با  اين دنيا و رنج  و عذابش وداع کرد.

...

...

...

و اينک دلم تنگ است

و راست می گفت شاملو:

" کاش دلتنگی را هم نام کوچکی بود

همچون مرگ که نام کوچک زندگيست"

و اينک دلم باز تنگ تر است

پدر دعايمان کن

می بينی باز ناتوانيم

باز تو می بايست کمکمان کنی

پدر دعايمان کن

دعايت را بدرقه ما ساز

بدرقه ما ،در راه بی تو زيستن

دعايت را بدرقه راهمان ساز

و خاطراتت را در دلمان جاودانه گردان

پدر دعايمان کن

بغض در گلويم مانده

و چشمه اشک چشمانم خشکيده

تنها بر جای خالی تو خيره می شوم

و به فردايي می انديشم که بايد نبودنت را مشق کنم

به فرداهايی بی تو و باز بی تو

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه پنجم بهمن 1384 11:18  
 

قانون چهارم پیرو احساس بودن

 
   

صداقت

رمز بقای رهرو ماندن


بیا تا سپیده صبح دعا کنیم

ز بیراهه ها بگذریم، راه را طلب کنیم

عشق ورزیم، عاشقی را تمنا کنیم

بیا صدق و صفا را، نذر بقای وفا کنیم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه چهارم بهمن 1384 8:25  
 

قانون سوم پیرو احساس بودن

 
   

شکست غرور و غرور عاشقانه

عشق که بیاید غرور پایمال همه گذشتی می شود که وصال بهانه آن است.


ستایشگر غروری هستم

که خود آن را بشکنی

و بدان چون اینگونه بشکند

تکه هایش را جمع خواهم کرد

و با عشق دگر بار بدان شکل خواهم بخشید

و خود نیز به داشتن چنین مغروری

غره خواهم گشت


گاهی که باز پروانه می شوم ، عاشقی مرا به اندیشه وا می دارد. نظری بیندازید به پروانگی هایم!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه سوم بهمن 1384 8:45  
 

قانون دوم پیرو احساس بودن

 
   

صاف ، ساده و صمیمی

یک پیرو احساس باید اینگونه باشد و انتظاری جز این را نیز از همراهان ندارد


در خلوت یک ترانه

تو را به هم آغوشی صمیمیت دستانم فرامی خوانم

و در هنگامه شکستن بغض کهنه ام

از هلهله پر و خالی می شوم

چشمانم را بنگر!

و سکوت زمزمه های عاشقانه ام را باور کن!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دوم بهمن 1384 8:39  
 

قانون اول پیرو احساس بودن

 
   

باور

در باور یک پیرو از جنس احساس همگان صفت نیکی را پس نام خود می کشند.

با حل یک معادله "بی نهایت مجهولی" این باور "اثبات" یا "رد" می شود.

و اگر به واقع از احساسات پیروی کنی، در برگه امتحانت به جبر و زور اثباتش می کنی و بی خیال نمره صفر این برگه می شوی و در بازگشت به کنج دنج تنهایی هایت کوله پشتی ات را پر از دیوانگی می کنی و در خلوتت در دفتر خاطراتت از دیوانگی هایت می نویسی حتی اگر خطی باشد  مثل پروانگی و روشنایی و می شوی یک پیرو از جنس احساس ...


میسوزم از این دو رویی و نیرنگ      یک رنگی کودکانه میخواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت      یک بوسه جاودانه میخواهم

[ فروغ ]

این روزها از مرگ شنیده ام مکرر ...
و دورویی و نیرنگ ها را دیده ام اما مرگ را دعوت نخواهم کرد حتی برای یک بوسه! می خواهم زندگی را در آغوش کشم ... می خواهم زنده بمانم ، می خواهم جوانی کنم، می خواهم پیرو دل باشم، می خواهم بر بام دنیا بایستم، می خواهم آسمان را تماشا کنم، می خواهم ستاره بچینم، می خواهم دلم را به نور این چراغک های شب افروز روشن کنم، می خواهم عشق بیافرینم، می خواهم وانمانم، می خواهم بر گستردگی دریا زمانی چشم دوزم که دلم دریایی است، می خواهم آن زمان فریاد برآورم، می خواهم به دیگران پیرویی را نشان دهم به دور از نیرنگ، دور از هر دو رویی، می خواهم بین خطوط محبت حرکت کنم، می خواهم همه شاهراه ها را از عشق خود پر کنم، می خواهم ترافیک مهر بوجود آورم، می خواهم از گذرگاه های عشق گذر کنم ... می خواهم عاشق باشم، شیدا باشم، می خواهم تا ابد در آغوش زندگی باشم ... می خواهم خود عشق باشم، عشق و دیگر هیچ ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e