تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 12:7  
 

 
   

عاشق شدن تنها یک گام است تا فهم انسانیت

و عاشق ماندن یعنی انسانیت

...

...

و پروانگان عشق را می فهمند

نیاید روزی که بگویند و ما بشنویم:

" کاش از پیله در نمی آمدیم

که همه شایسته پروانه شدن نیستیم ..."

نیاید آن روز ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 15:43  
 

 
 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 9:53  
 

 
   

روزها از عشق نوشتم

دفترم پر شد

و دیگر برای تکلیف شب عید کاغذ سفیدی ندارم

بهار و عید و بی دفتری و بی عشقی !

چه حالی می دهد!!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 21:29  
 

نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو ... که مستحق کرامت گناه کارانند

 
   

پرسيدي :"چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟ "

 

گناه انسانیت ... گناه انسانیت... گناه انسانیت

در دلم بر همه غربتی که احساس می کردم می خندم...

چرا که مرا به غربت انسانیت کشاندی و چه غربتی عظیمتر از این ...

بلایی است ،

 ویران می کند و دیگر هیچ بجا نمی نهد.

غربتی دارد این انسان ...

غربتی دارد این انسان ...

دوستی می گفت مرگ او را نمی آزارد ....

دوری هاست که دگرگونه اش می کند .

راست است که مرگ پایان غربت است ، مرگ رسیدن است ، مرگ رهایی است و مرگ وصال است .

اما مهربان! این تو نیستی که غریبانه  از غربتت می نالی

این تنها تو نیستی

من غریبم، من که تار و پود تنم را رشته هایی کردم از احساس

تا بفهممت نیز غریب غربتم

معشوقک کوچکی که برایت عشق را زمزمه می کند نیز گرفتار غربت این زمین است

ما دردمان یکیست

پس بیا عزای عمومی بگیریم برای دردهایمان

کجا تکیه هایمان را علم کنیم

بیرق سیاه از کجا بیاویزیم

بگو ... بگو تا نذر هر ساله عاشورایم را نذر رهاییمان سازم  از این غربت

بگو!

تو مرا می شناسی

من عشق می بینم در این فریاد

عشق است که غربت را می چشاند بر تن تو

می دانی که پیرو دیوانه می شود و شیدا وقتی کلامی تجلی گاه عشق می شود

تو عاشقی

تو اگر عشق را نمی فهمیدی به بهشت نمی اندیشدی

تو عاشقی

تو عشق را می فهمی

آی مردم!

آی پویندگان عشق

بیایید امروز از غربت عشق بنویسید در این دیار

عشق رفته است از این مرز و بوم،

که شک می کنیم به خلوص بهار.

شک می کنیم که بهاران می آیند تا برایمان سبزی آورند ارمغان.

بیا!

تو که مرثیه غربت را می شناسی بیا!

بیا و زمستان را باور دار!

و نخواه که نیاید

باید بیاید و جلوه گری کند این عروس سپید جامه بر دشت و بستان بی برگ و بار

رقصش را ببینیم!

عشوه و نازش را باور داریم!

که باور ما زمین را بارور می کند

و بهاران، کودک عشق آسمان و زمین دگرباره متولد می گردد

نگو که "این زمین جایگاه تو نیست"

نگو که "این آسمان سقف خانه تو نیست"

نگو!!!

من، تو و همه آنانی که در پناه شب در غربت باران می گریند زمین را می شناسیم

و آسمان که شباهنگام نورافشان می شود تا راه بپوییم به روشنی، آشنای ماست

به خلوص زمزمه های خلوتت شک مکن

خدای را فراخوان!

خدا در همین نزدیکی هاست

با تو گفتم پیش از این

باز می گویمت خدای را عرش کبریایی برازنده است تنها برای باورش

اما خلوت نیازهایمان خدایی را می خواهد که رودرروی ما نشیند و نجواهایمان را شنوا باشد

بگو! با او از دلت و نهفته های دریایی اش بگو!

بگو اما یادت باشد بر همین زمین بمانی و بگذاری آسمان سقف خانه ات باشد

بمان

مبادا در ذکر و سجودت از خدایی که در یک رکوع با تو است غافل شوی

که این غفلت سجده هایت را خواب می کند بی یاد خدا

می بینی خدای شناسی نیز تنها یک باور است

یک باور

به اندازه باور باران

که زمزمه خداست ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 16:37  
 

پروانه این داستان پیرو است ... او را با هیچ پروانه ای اشتباه نگیرید.

 
   

به او ... او که یادش تا ابد در دلم جاری و باقی است. دوستش داشته و دارم و خواهم داشت. نمی داند بر ای عاشق سراپا شوقی که عشق او سرزنده اش می ساخت چه دشوار است بر خلاف جریان جاری دلش حرکت کند. اما چاره ها از دستم گریختند و من نقاب غوغای بیرون بر چهره نهادم تا آتش درون را از دیدگانش پنهان سازم.چه دشوار است اما چه بیچاره است این عاشق چرا که راه حرم عشق را خود بر من بست. شاید روزی بفهمد که چگونه دوستش داشتم و چطور دوستش دارم. شاید روزی بفهمد.

در محکمه عدالت نشسته ام.
پروانه دانست که سنجاقک به حکمی آزاد نیست. نگران شد دم بر نیاورد. دلتنگ شد، از دیدار گذشت. مشتاق شد، به حکم نیازی یکطرفه محکوم گشت. از باغ چشم پوشید یگانگی اش را در جایی با سروری بد فرجام، بی هلهله و شادی، با واهمه ، با ترس و هراس با وجدانی آزار دهنده با خاطری ناشاد تجربه کرد. او تنها بود در راه تجربه اندوزی. کاش اسیری که کوله بار تجربه اش پر بود او را رها نمی کرد.
برای پروانگان یگانگی آغاز دل سپردن است اما حکم را دادند: باید می رفت.
و او دفاعیه ای نداشت تا قرائت کند. تنها چشمانش در سکوت شب گریست و هق هق هایش به بغضی بی صدا بدل گشت. تنها بود حتی غم سنگین شدن بار وجدان را تنها به دوش کشید کاش یاری رسانی پیدا می شد. شاید تا پیش از اجرای حکم دلخوش بود که سنجاقکی که برایش از همه چیز گذشته است می داند و او تنها نمی گذارد. اما همه خیالی بود. پیام آخر پتکی بود که بر باقیمانده این تن بی جان ضربه زد و سپاسش را بارها خواند.

پروانه آزاد بود و او اسیر خودت قضاوت کن البته عادلانه !خدا نگهدار

سنجاقک برای پروانه اش مراسم بزرگداشت برپا کرد و لوح تقدیر را هدیه دلی کرد که بی خواستی سند شش دانگش به نام سنجاقکش زده بود.
پس دیگر باید آهنگ رفتن می کرد، بدرقه اش هم نکردند و اشک هایش باريدند و باريدند.
و هنوز آسمان دل پروانه ابری و مه آلود است و می داند سنجاقکش غرش رعد و برق های بی امانش را می شنود، البته اگر بخواهد.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه سیزدهم اسفند 1384 9:52  
 

اگر نمی باران بزند خدا ...

 
   

صدای بهار می آيد
و بوی قالی های شسته شده
باز زندگی
جاریست
مادر می گفت همه گل می خرند در بهار
گفتم ما هم خریده ایم
و اینک
فرصتی است تا خود را از لابه لای انسانیت های پوسیده بیرون بکشیم
دوباره زنده
شویم
و باز بمانیم
خیلی دوست دارم
از امروز تا روزی که آدم شوم بی اندیشه بنویسم
دلم می خواهم کلامم درهم و برهم باشد و خودم را هم گیج کند
دلم امروز
یک لیوان آب می خواهد با دو حبه قند
تا تاب آورم فشارها و خستگی ها را
باز
چشم می دوزم به زندگی
تا مهر تنها فاصله یک در چوبی است که دستان اشتیاق بر آن
می کوبند
چقدر همه چیز اینجا آشناست
اگر نمی باران بر خاک بزند خدا، کار تمام
است
دیوانه می شوم و شیدا
شاید با کودکان آشنای این دیار تا پاکی ها بدوم
...
اگر نمی باران بزند
...
اگر
...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 15:41  
 

رهنمونم کن به این مسلک...

 
   

در هجوم بیکسی ها برحذرمان می دارند از پروانه بودن ...

برحذرم داشتند

و پیرو مکتب عشق شدم

باور دارید!!!

ره عاشقی را باور دارید!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه نهم اسفند 1384 17:33  
 

 
   

 

در نیست ها هست هست می شود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه هشتم اسفند 1384 15:55  
 

کلام جديد پيرو و کلام تو

 
   

در بعضي شرايط انسان تحمل آنچه را که بدان عشق مي ورزد ندارد

معتقدم کسي که عاشق شود به همه کاروهمه چيزمي تواند علاقمند گردد. منظورم ايجادارتباط هست.

درست است. اما گاهي در همه چيز موفق مي شود و در خود عشق جا مي زند

اگر آنکه عاشقش هستیم بقدر  عاشق شدن ماباشد،نه .قبول ندارم

و دقيقا مشکل اينجاست که در عالم عشق متر و ترازو نداريم

يا تنمان نمي رود و يا بر تنمان زار مي زند

ولي گاهي برتنمان مي نشينيد

و اما ... اين "گاهي" نه در گردش شمس است و نه در گردش قمر

مي دانی نسخه هاي پيچيده شده براي هرعشق وعاشقي گاهي نه تنهاجواب نميدهد وشفانمي بخشد بلکه بيماروضعيف ترمي کند

و شفا و بهبودش ...!!! کجاست حکيم و طبيب؟ عاشق تنهاست، خود دوا و درمان است و نيز خدا ...برسربرگ نسخه هو شافي جاي خود را دارد،

که اگر دوا افاقه نکرد پارچه اي متبرک به زيارتگاهي گرهي مي شود براي دخيل

قبول .تمامي آنچه که مي گويي قبول ولي گاهي خودبيمارکج خلقي مي کند.همراهي نمي کند.دواراقورت نمي هد.پرهيزنمي کند

پاسخت همان است که گفته شد. گمان مي کنم درمان ابن سينا را به ياد داري؟! درمان شخصي که خود را گاو مي پنداشت، در علوفه ريختند و بخوردش دادند،تا فربه شود براي ذبح

بله

با عاشقان مي توان چنين معامله کرد

پيروجان ازمن ايرادنگير.من عشق راجورديگري ديده ويافته ام

نه بر تو ايراد نمي گيرم. آنکه مي تواند ايراد بگيرد تويي، که بيش از همه من لاف عشق زده ام

براي من عشق اگرسوزان باشدبايدطرف مقابلم حداقل گرمايي که من درآن مي سوزم رااحساس کند

اين است که مي گويم عشق و ديگر هيچ

عشق عشق است

عشق يعني درد

يعني درمان

يعني خزان

يعني بهار

من معتقدم وقتي عاشقم ودرآن مي سوزم طرف ديگري بايدحداقل گرمش شوداين حداقل عدالت است

بسوزان! اين لازمه بقاي عشق است

من درعشق هم کمي دنبال عدالتم .نه مساوي بودن ميزان علاقه ولي کمي  بهره بردن ازعدالت رامي پسندم.

در عشق عدالت راهي ندارد

دارد.باورکن دارد

توازن نيست.

عزيزکم! اگر بود مي نوشتم

عشق آتش است

و عاشق دلخوش به اين سوختن

و نيز مي بالد به فنا شدن

من هم اشاره کردم فقط کمي نه بطورمساوي نصف نصف

کمي ...

شايد ...

قهرمانان منظومه هاي عاشقانه اينچنين هستند

اما در دنياي ما ...

خوب من اين خلوت پناه من است

از عشق مي گويم

عاشق مي مانم

عاشق تر مي شوم

اين روند عاشق تر شدن ادامه خواهد داشت تا زماني که آنکه به او عشق مي ورزيم هويت نيابد، هنگامي که هويت يافت و شد يک آدمي از جنس خودت ديگر برجا خواهي ماند.

در کشوي ميزشان مهر باطل شد دارند ، بر تو و بر عشقشان مي زنند و ...

که باورت ندارند و پي علتي مي گردند.

چرا که هنوز بر اين باورند که بايد تو و همجنسانت در پس پرده نهان باشيد، برجاي بايد بمانيد تا برگزيده شويد و پا پيش نهادنتان بي علت نيست و آن هنگام است که پي عيب و علت مي روند، نه بلندي کوهها مانعشان مي گردد نه عمق چاه ها

بايدچندباره بخوانمشان عزيزم

نوشته ها مي مانند. مي تواني بارها بخواني آنها را

اما فرصت ها را از دست ندهيم، آنچه از چشمانمان خوانده مي شود حرف دل ماست

دم غنيمت است

مهربانم! برو!!!

روزمرگي ها گاهي بد نيست

فراغت است براي آسودن ديوانگاني چون من

ديوانگي ؟فراغت ؟آسودگي ؟

شايد حرفهايمان را نوشتم، مي تواند کلام جديد پيرو باشد و کلام تو

راستش من فکرمي کنم که عاشق بودم ، ولي باخواندن نوشته هايت کمي مرددشدم ، نه به عشق خودم  ونه به عشقي که داشتم ،به سهمي که ازعشق مي خواستم وايجادعدالت درآن

کمي گنگ است هنوز،

دنيا و روزگار ماست که گوش هايمان را پر کرده است از هياهو

اين است که زمزمه دردهاي عاشقانه را نمي شنويم

ولی معتقدم وقتي "من" برايم مهم باشد (منظورم از "من " انسان است ونه خودم) پس حق دارم که بهترين راازبهترين بخواهم.

پس به دستش مي آورم

عزيز من شک نکن در راه عشق

اگر باورت به چنگ آوردن بهترين است، از آنت خواهد شد

هميشه سعي کرده ام بهترين رابخواهم وبرايش خيلي زيادمبارزه کرده ام وگاهي يافتمشان نمي دانم ازاين پس هم بتوانم يانه .منظورم کل خواسته هايم است

آينده و آرزوهاي عاشقانه

به بار نشستنش ايده آل ماست

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه ششم اسفند 1384 12:55  
 

 
   

 

خدا باور توست و باور همه وجود تو

 


 

جنگل لویزان- بی درختی- و برهوت دلهای ما

 پروانه عاشق است دیگر ، چه می شود کرد؟؟؟

شاید نتواند از مرگ درخت جلوگیری کند ...

 اما می تواند سپاسش را تقدیم درخت کند ...:

 پایدار بمانی و همیشه سر سبز

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوم اسفند 1384 8:48  
 

 
   

خاطرات مادربزرگ

خاطراتی بودند که در پنهان ترین پستوها پنهانشان می کرد

یادت می آید؟؟؟

برایمان در گنجه هایش همیشه چیزی داشت

یک دنیا شگفتی

لابه لای پارچه های نبریده

میان تسبیح های رنگ و وارنگ

میان ترمه و سجاده

و میان چادرهای نماز با نقش گل آرامش

...

اذان صبح و بیداریش ...

غبطه می خوردم به آن سحرخیزی

و این شد که صبحگاهان این منم که پیش از طلوع آفتاب درودی بر صبح می فرستم

کاش بود و باز چای دم می کرد در قوری گل سرخی

چه محبتی بود

چه محبتی

بوی نان تازه که در دستان پدربزرگ بود هوش نمی برد، هوشیار می کرد خفتگان را

آخ کاش بودند!

هنوز از پس این همه سال ملولم از رفتنشان

ملولم

شاید هیچگاه کسی نیاید

و از داغ هایی که چین های گذر عمر را بر چهره شان عمیق تر می ساخت سخن نگوید

شاید کسی نیاید

...

خدایا سفره شان چه برکت داشت

برکتی به یمن حضور میهمان که تمنای دلهای بزرگشان بود

یاد آن روزها بخیر

صدای اذان در فضا می پیچید

و من سوار بر دوچرخه

سنجاقک ها را می نگریستم

که همراهم می شدند با ...

نگو که ظالمانه بود، نگو!!!

نگو که ظالمانه بود نخ هایی که گره می خوردند بر ظرافت جانشان، نگو

که  به عشق اسیرشان می ساختم

نیاید روزی که بر من خرده گیرند

که کودک آن سالها تنها سرمستی از با آنها بودن را می طلبید

نیاید روزی که بر من خرده گیرند

...

و صدای مادربزرگ به آوای اذان می آمیخت

چه روزهایی که گذشت

با صدای مادر بزرگ راه خانه عشق به شتاب به مهرشان می رسید

و پدر بزرگ آنجا بود

با کلوچه هایی برای من

یادش بخیر

یاد آن یک استکان چای بخیر

...

بوی غذای مادربزرگ

بوی آمیختگی عشق بود با اشتیاق

جان می گرفت هر وجود بی وجود با آن

دلم تاب نمی آورد

و شیطنت های کودکانه ام رخ می نمود در آرامش آنجا

آخ ... کاش بودند

هنوز یادم هست ناخنک زدن هایمان را به سینی های لواشک

پدر بزرگ راه را می بست بر گله های مادر بزرگ

و ما بی تشویش غوغا می کردیم

 

سالها گذشت

و من نوشتم از یادهایم

اما گمان نمی کردم که اینک در لابه لای این سطور باید از رفتن پدر بنویسم و از دلتنگی هایم

زمانه زود گذشت

به یقین روزی خود خاطره ای خواهم شد

خاطره ای در ذهن تو، او و شاید

خدا می داند

پدر رفت ... اما من حضورش را می بینم

صدایش را می شنوم

و ...

 و مادر ماند از مادربزرگ، از پدر بزرگ و از سالهای با پدر بودن

بغض گلویم را می فشارد

وقتی چشمانش را می بینم که چون دلش پرخون است

وقتی صدایش را می شنوم که غم نبودن یار را در خود دارد

و وقتی ...

و وقتی ...

او یاد پدر را زنده می کند

یاد پدری را که عشق را می فهمید

آن عشق اینک ...

پدر نمی خواهی باز چشمانت را به رقص مادر بدوزی

نمی خواهی باز عاشق شوی

درد سینه ام را می خراشد

اما دلخوشم

دلخوشم که من از آنها که رفته اند یادگارم

تمام من

تمام ناتمام من

دلخوشم که من عشق را می فهمم

دلخوشم که عشق را می بویم در دستان مادر

دلخوشم که عشق را می فهمم

شاید هیچگاه از چشمهایم نخوانند غم های پنهانم را

اما ...

باید نهان سازم

باید نهان سازم

باید ...

...

پیرو تو را چه می شود؟؟؟

خود را پنهان نساز!

می بینی آسمان آبیست

و آفتاب می درخشد

به یاد آور همه نیکی ها و همه نیکان را

بگو اذان بگویند بر مناره کوه

بگو خورشید، گنبد طلایی مسجد عبادتت شود

بگو دشت گسترده شود به گستردگی دلهای پاک آنان که دوستشان می داشتی

بگو!

بگو!

بگو ...

بگو تا بمانی!

تا بمانی و به جای همه آنان که رفتند زندگی کنی

که تو یادی، یک یادگاری از همه رفتگان

....

....

خواهم ماند

و فریاد سر خواهم داد

خواهم ماند و فریاد عاشقی سر خواهم داد

پدر صدای ساز می آید

از مادر آموخته ام

برایت ...

برخیزید!!!

رقص ما شوری خواهد افکند در دلها

آنان که رفتند همه اینجا ...

در دلهای ما تا ابد خواهند ماند

برخیزید!!!

رقص بهانه ایست

برخیزید!!!

شور، شوق و اشتیاق بهانه زندگیست

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |