خاطرات مادربزرگ
خاطراتی بودند که در پنهان ترین پستوها پنهانشان می کرد
یادت می آید؟؟؟
برایمان در گنجه هایش همیشه چیزی داشت
یک دنیا شگفتی
لابه لای پارچه های نبریده
میان تسبیح های رنگ و وارنگ
میان ترمه و سجاده
و میان چادرهای نماز با نقش گل آرامش
...
اذان صبح و بیداریش ...
غبطه می خوردم به آن سحرخیزی
و این شد که صبحگاهان این منم که پیش از طلوع آفتاب درودی بر صبح می فرستم
کاش بود و باز چای دم می کرد در قوری گل سرخی
چه محبتی بود
چه محبتی
بوی نان تازه که در دستان پدربزرگ بود هوش نمی برد، هوشیار می کرد خفتگان را
آخ کاش بودند!
هنوز از پس این همه سال ملولم از رفتنشان
ملولم
شاید هیچگاه کسی نیاید
و از داغ هایی که چین های گذر عمر را بر چهره شان عمیق تر می ساخت سخن نگوید
شاید کسی نیاید
...
خدایا سفره شان چه برکت داشت
برکتی به یمن حضور میهمان که تمنای دلهای بزرگشان بود
یاد آن روزها بخیر
صدای اذان در فضا می پیچید
و من سوار بر دوچرخه
سنجاقک ها را می نگریستم
که همراهم می شدند با ...
نگو که ظالمانه بود، نگو!!!
نگو که ظالمانه بود نخ هایی که گره می خوردند بر ظرافت جانشان، نگو
که به عشق اسیرشان می ساختم
نیاید روزی که بر من خرده گیرند
که کودک آن سالها تنها سرمستی از با آنها بودن را می طلبید
نیاید روزی که بر من خرده گیرند
...
و صدای مادربزرگ به آوای اذان می آمیخت
چه روزهایی که گذشت
با صدای مادر بزرگ راه خانه عشق به شتاب به مهرشان می رسید
و پدر بزرگ آنجا بود
با کلوچه هایی برای من
یادش بخیر
یاد آن یک استکان چای بخیر
...
بوی غذای مادربزرگ
بوی آمیختگی عشق بود با اشتیاق
جان می گرفت هر وجود بی وجود با آن
دلم تاب نمی آورد
و شیطنت های کودکانه ام رخ می نمود در آرامش آنجا
آخ ... کاش بودند
هنوز یادم هست ناخنک زدن هایمان را به سینی های لواشک
پدر بزرگ راه را می بست بر گله های مادر بزرگ
و ما بی تشویش غوغا می کردیم
سالها گذشت
و من نوشتم از یادهایم
اما گمان نمی کردم که اینک در لابه لای این سطور باید از رفتن پدر بنویسم و از دلتنگی هایم
زمانه زود گذشت
به یقین روزی خود خاطره ای خواهم شد
خاطره ای در ذهن تو، او و شاید
خدا می داند
پدر رفت ... اما من حضورش را می بینم
صدایش را می شنوم
و ...
و مادر ماند از مادربزرگ، از پدر بزرگ و از سالهای با پدر بودن
بغض گلویم را می فشارد
وقتی چشمانش را می بینم که چون دلش پرخون است
وقتی صدایش را می شنوم که غم نبودن یار را در خود دارد
و وقتی ...
و وقتی ...
او یاد پدر را زنده می کند
یاد پدری را که عشق را می فهمید
آن عشق اینک ...
پدر نمی خواهی باز چشمانت را به رقص مادر بدوزی
نمی خواهی باز عاشق شوی
درد سینه ام را می خراشد
اما دلخوشم
دلخوشم که من از آنها که رفته اند یادگارم
تمام من
تمام ناتمام من
دلخوشم که من عشق را می فهمم
دلخوشم که عشق را می بویم در دستان مادر
دلخوشم که عشق را می فهمم
شاید هیچگاه از چشمهایم نخوانند غم های پنهانم را
اما ...
باید نهان سازم
باید نهان سازم
باید ...
...
پیرو تو را چه می شود؟؟؟
خود را پنهان نساز!
می بینی آسمان آبیست
و آفتاب می درخشد
به یاد آور همه نیکی ها و همه نیکان را
بگو اذان بگویند بر مناره کوه
بگو خورشید، گنبد طلایی مسجد عبادتت شود
بگو دشت گسترده شود به گستردگی دلهای پاک آنان که دوستشان می داشتی
بگو!
بگو!
بگو ...
بگو تا بمانی!
تا بمانی و به جای همه آنان که رفتند زندگی کنی
که تو یادی، یک یادگاری از همه رفتگان
....
....
خواهم ماند
و فریاد سر خواهم داد
خواهم ماند و فریاد عاشقی سر خواهم داد
پدر صدای ساز می آید
از مادر آموخته ام
برایت ...
برخیزید!!!
رقص ما شوری خواهد افکند در دلها
آنان که رفتند همه اینجا ...
در دلهای ما تا ابد خواهند ماند
برخیزید!!!
رقص بهانه ایست
برخیزید!!!
شور، شوق و اشتیاق بهانه زندگیست