تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 14:25  
 

بیگانگی تا کی؟؟؟

 
   

نیاید روزی که با آسمان بیگانه شویم

و فریاد سر دهیم:

پشیمانم که ستاره هایت را شمردم تا به صبح ...

 


نامه دوم :

پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم  چون  ظهر يك ساعت تمام  وقت  خواب  مامانم  را گرفته ام  و با او صحبت كرده ام و مي خواهم  بگويم كه نتيجه  كاملا  رضايت بخش است  آن نامه  را من  صبح نوشتم  و اين را عصر  مي نويسم  و ان شاء الله فردا صبح  هر دو را به پست مي اندازم  ولي بين نامه ي  صبح و عصر من  تا اندازه اي  اختلاف  است  زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا  كه  عصر است  كاملا اميدوارم كه  مي توانم  تو  را داشته باشم .

پرويزم  من  با مامانم  راجع به  تو خيلي  صحبت كردم  و حالا  مي خواهم  بگويم كه مامان  با من  و تو  تا اندازه اي  هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو   را با شرط ها  و با مقدار  مهر شرح دادم  و او  را كاملا متقاعد كرده ام  فقط چيزي  كه مانده  همين موضوع  برگزاري  مجلس  عقد است  بگذار براي تو حساب كنم  تا ببيمي چه قدر بايد  خرج كني و  به چه قدر پول  احتياج داري  پرويز من  لباس  عروسيم  را مي خواهم خودم  بدوزم  به اين دليل  كه خياط ها  اولا  نمي توانند آن طور كه من ميل دارم  لباسم  را از آب دربياورند و  ديگر اين كه پولي را كه مي خواهيم  به خياط  بدهيم  و مسلما  100 تا 200 تومان  مي شود  توي صندوق پس انداز مي گذاريم  و يا بع  مصرف چيزهاي  ضروري تر مي رسانيم  پس قيمت  لباس  فكر نمي كنم  از 100 تومان بيشتر  بشود  200 تا 250 تومان هم  خرج مجلس  عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته  اگر زياد باش تو بايد به من  تذكر بدهي و من در اينجا ميل  تو  را رعايت  مي كنم )  و ديگر 100 تا 150  تومان  هم خرج هاي  متفرقه  كه  اتفاقي پيش مي آيد  پس روي هم مي شود حداكثر 500 تومان ه من  برايت همان روز اول معين  كردم  و حداقل 400 تومان  و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه  كني  اگر هم نمي تواني  بگو تا يك قدري  تجديد نظر بكنم  و چيزهاي  تقريبا غير ضروري  را كنار بگذارم  تا مطابث ميل تو بشود  عقيده ان  را در اين باره برايم  بنويس  راستي مي خواهم  بگويم  كه پدرم  امروز  يا فردا  حتما  مي آيد من اين  موضوع را  صبح نمي دانستم  ولي مامانم به من گفت  تو نامه اي  را كه مي خواهي  براي او بنويسي  بنويس و بده به خود من  و من  به  موقع  به پدرم  مي رسانم  و ضمنا  مامانم  هم قول داده است كه به محض آمدن  او صحبت  تو   را پيش بكشد  و هر طور شده رضايتش را جلب كند  مطمئنم  كه راضي است  اما پروزي  مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد  تقريبا صورت اجازه  براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي  چون  من از لحاظ  مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير  برايم  غير قابل  تحمل است  خواهش مي كنم  اجازه دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا  من  از لحاظ  سني  هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع كني  و بعد وقت هم  بخواه ، مي خواهم  يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن  نداشته باشد  فكر مي كنم  وضع ما حالا ديگر  كاملا روشن  شده باشد  امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقيت تو  را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش  به حال من بسوزد  و بيشتر از اين در انتظارم  باقي نگذارد  تو هم دعا كن  به خدا خيلي  خوب است  من كه هميشه  از خدا كمك مي خواهم  تو هم  همين طور باش  مي دانم كه  موفق خواهي شد .

خداحافظ تو

فروغ    

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه سی ام فروردین 1385 14:30  
 

دلبسته ام

 
   

دلبسته دلبستگی هایم

دلبسته دلبستگی های این سرزمینم

دلبسته ام،

دلبسته گل افشانی دشتهای خیال

دلبسته زرافشانی شالیزاران شمال

دلبسته دست افشانی نارنج و سرمستی از عطر ترنج

دلبسته مهرافشانی دلی عاشق

دلبسته پایکوبی کودکانه ام به هنگامه یافتن بوته های تمشک

دلبسته فریادهایم در چاه پر آب

دلبسته غرقه شدن در تصویر رویاها در مرداب

هر چند برحذرم می دارند

دلبسته خاک نمناک

دلبسته دلی پاک

دلبسته این افلاک

دلبسته حتی یک خاشاک

دلبسته قاصدک های رقصان در باد

دلبسته شاپرک های رنگین بال

هر چند برحذرم می دارند

دلبسته آه

دلبسته نگاه

دلبسته نور

دلبسته ره دور

دلبسته زمین

دلبسته زمان

دلبسته گردونه خلاقه سفال

دلبسته دستانی با پندار عاشقانه سالها انتظار

دلبسته آمیختگی خاک با باران

دلبسته شیفتگی عاشقان در زیر باران

دلبسته نوازش مهربان مادر

دلبسته کلام نگران پدر

دلبسته یک خط

دلبسته یک آهنگ

دلبسته یک خلوت

دلبسته سکوت

دلبسته یک کوچه بن بست

دلبسته یک لبخند

دلبسته یک اشک

دلبسته تو

تو مهر آفریدی در قلبم

دستانم را در دستانت گرفتی

هجای عشق آموختی مرا

فراموشت نخواهم کرد

دلبسته دلبستگی های دنیای عاشقانه خویشم و دلبسته آن باقی خواهم ماند

 


تنها خواننده نباشیم

پیرو تصمیم دارد در هر پست یک نامه از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را با شما بخواند. آنچه در ذیل می آید پاورقی مجموعه نامه های اوست:

نامه هاي  فوق را  تنها به خاطر اينكه از طرف فروغ نوشته شده اند  نخوانيد ...  اينها  نامه هاي  گذشته است  اينها  حرفهايي  است كه  در گذشته مطرح بوده  ولي ... كمي  كه فكر مي كنيم .... كمي كه مقايسه مي كنيم  مي بينيم  با حرفهايي  كه امروزه در جامعه ي ما گفته مي شود چندان فرقي ندارد  و در برخي  موارد  اصلا  فرق ندارد ... بحث تلخ وشيرين مهريه در نامه هاي  قبل از ازدواج ! كه پنداري قيمتي است براي  انسانها ! دلتنگي هايي كه از سوي پدران و مادران  براي فرزندان ايجاد مي شود و تنها دليل آن  تفاوت نگرشي است كه  دو طرف به زندگي دارند و اين تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ايجاد مي شود ! 

 محدوديتهايي كه براي زنان بوده و هست  در بخش  نامه هاي زندگي مشترك  به خوبي قابل حس است !

جامعه ي ما همچنان  با نگرشي  غلط سعي مي كند  به آينده حركت كند ولي گويا به عقب مي رود !  تنها خواننده نباشيم ....!

پيش از پيوند

نامه اول:

پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي  من  فكر مي كردم كه  بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته  و ديگر احتياجي  به تكرار  آن نيست  ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد  تو هنوز نمي داني من  چه تصميمي  در مقابل  آن خواهش تو اتخاذ كرده ام  مرا راحت نمي گذارد  من نامه ي تو را خواندم  درست است كه از تو چنين  انتظاري  نداشتم  ولي باز هم  به  خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران  را هم  راضي كرده ام  از آن جهت خيالت  راحت باشد  تو در تلفن  به من  گفتي كه بايد روز مورد نظر  حتما جمعه باشد  بسيار خوب اگر  تصميم  گرفته اي  پس بايد  زودتر اقدام كني چون  تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده  و ما نمي توانيم  آن همه كار را در ظرف  مدت  كوتاهي انجام دهيم  اين جواب من است

 موافق   موافق    منتظر اقدام  تو هستيم.

خداحافظ

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 11:45  
 

شایدی که امید آمدن توست

 
   

طوفان آمده ؟
امواج این دریای خروشان می کوبد خودش را به پشت این شیشه مونیتور ...!
های ...با توام ...چه خبر است مگر ؟
بگو تا من هم فریادم را به فریاد تو گره بزنم ..
تو که میدانی من راز پشت این صفحه را دوست دارم ...
تو که میدانی من عاشق رقص کلمات در ذهن موسیقیائی توام ..
تو که میدانی ...
تو همیشه میدانستی ...

مرا نیز این رازها بود که بدینجا کشاند ...

دیگر هیچ رازی را نمی خواهم ...

سکوت می خواهم ...

سکوتی همراه با زمزمه باران، می خواهم من باشم و خدا

و تا می توانم فریاد بزنم، گلی بچینم، ببویم، بدوم،خیس باران شوم و عاشق تر ...

دیگر تنها سکوت می خواهم ... من تنها راز وجود خویشم ... تنها راز ...

رازی که شاید بر خودم پوشیده تر باشد تا بر تو ...

رازی برای همیشه

دیگر هیچ رازی نمی خواهم

اینک که اینجایم باور دارم که من نه آنم که باید و شاید

من تنها یک منم بی هویتی از باران

عاشق باران باشی و اشک ریختن را ، اشک ریختن عاشقانه را به حسرت بنشینی!!!

این یعنی بی هویتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی ...

باز به حرمت راهی که در آنم سکوت می کنم

و باز با باور یک پیرو، یک پیرو از جنس احساس گام بر می دارم

کفایتی نیست برایم

اما چاره ای نمی بینم

تنها شاید باز بر نیمکتی بنشینم و چشم بدوزم به آبی آسمان و سرسبزی دشت خیالم

و شایدی که امید آمدن توست

خواهی آمد؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 9:40  
 

هوس ...

 
   

کدامین دستان علفهای هرز را از زمین وجین خواهند کرد؟؟

زمین هرزگی مرویان!

که دستان به حکم هوس به هرزگی برکت را از تو هرس خواهند کرد.

تنها به حکم هوس ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 11:0  
 

اعتراف - ناصر فاخته

 
   

در کشور من زن بودن

جنایت است

ومن –کتمان نمی کنم

جرمم این است

که بایک جانی ازعشق

سخن رانده ام

 

 

درسرزمین من

زن نیمه ناتمام من است

ومن- کتمان نمی کنم

جرمم این است

که بانیمه ناتمام خود

به برابری سخن گفته ام

 

در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است

و زنان –کتمان نمی کنند

گناهکارترین عاشقان سرزمین منند

 

در سرزمین من

حوا

به خاطر یک سیب

روزی هزار بارسنگسار می شود

آنسان که شیطان -کتمان نمی کند

از تمامی ادیان برمی خیزد

 

در سرزمین من لبها بوسه را در نگاهها می جویند

ومن-  کتمان نمی کنم

آخرین جرمم این است

که از پیوند دستها وبوسه ها

به عریانی تمام سخن گفته ام

 

در سرزمین من اتهام یعنی جرم

و آنرا- کتمان نمی کنم

که از همان ابتدا مرا سزاوار مرگ دانسته اند

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 9:45  
 

عشق چیست؟؟؟ جان کورن ول

 
   

عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (
MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده
PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ۵ برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.


لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (
attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ۱۸ ماه تا ۳ سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ۳۰ سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى.
 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 8:26  
 

 
   

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 11:35  
 

خاکستر عشق

 
   

 

شب پره پر می زد در هوای تنهایی ستاره

و قاصدک ها رقص کنان پیغام عشق را تقسیم می کردند

بین منتظران شب بیداری که پشت پنجره خیال بوسه های لطافت را نثار عشق می کردند

شب پره پر می زد

و آسمان رویاها را درمی نوردید

هم پروازی می خواست

پروانه را دید، اما به خانه دلش راهی نبود شب پره را

که پروانه خیالهای رنگینش را با سنجاقک عاشقش به آسمان پر ستاره عشق آویزان می کرد

شب پره تنها پر می زد

و دل خوش کرد به تک ستاره آسمان دلش

شاید با او نرد عشق بازد

ستاره در اوج خیال نشسته بود

شب پره بال پروازی نداشت برای رسیدن به او

پیغام دل به قاصدک سپرد

ستاره در اوج بود

حتی پیامش به او نمی رسید

باید ستاره اش زمینی می شد

تا بالهای احساسش ستاره ای شود

شب پره پر زد

و ندانست ستاره نوری است و در گذر

و ندانست عشق با هم ماندن و با هم رفتن است

در خیالش عشق باخت

ستاره در اوج بود و شب پره عشقی ندید

شب پره تنها پر زد

با خیالی عاشقانه تنها پر زد

و ندانست که عشق یگانه بودن نیست، عشق یگانه شدن است

در دلش حلاوتی نماند از عشق ورزی

شب پره تنها پر زد

و در تنهایی عاشقانه اش کلبه خیالی عشق ورزی پروانه و سنجاقکش را دید

پرده خیال آویخته به پنجره انتظار، پنهان می داشت دلدادگی ها را

و شب پره به در کوبید، به در خلوتگاه عشق کوبید

خواست عشق آموزد

گریست، عاشقانه گریست

تا لایق درگاه عشق گردد

پرده خیال به سویی رفت

و شب پره دید

کلبه عشق به شمع دلباختگی روشن و تنها خاکستری بجا بود

خاکستری از یگانگی دو دلداده

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیستم فروردین 1385 16:44  
 

 
   

به قصد قربت بود نيت ديدار در سكوت شب ، آن زمان كه يادت ويران كرد دل را . چشمان ستاره مي جستند پيش از اين تا شماره چراغك هاي شب راه رسيدن به آغوش مادر شب شوند.
اما ديشب آغوشش خواب ربود از چشمان، چرا كه از لابه لاي دلتنگي ها يادت مي درخشيد.
دستانت نوازش بود بر گيسوان رها و خيالت مرا در آغوش كشيد.
به اميد پرواز سحر دميد. دشت خيال گسترده شد. در هوايت تجربه پرواز شيرين بود.
راه نمي رسيد به عشق. گمانم چشمانم عاشق بودند ...

كمكم كردند در رسيدن به تو ،عابران را مي گويم. فهميدند عاشقم.
و در ميعادگاه، مار پيچ صعود تمام نمي شد.
و آمدي، استوار پيش آمدي.
چشمانت مي درخشيد و چشمان بيدارم خيره ماندند به آسمان دلدادگي.
شب نبود، خيالي نبود اما قالي هاي سر دار مثل نقشه هايشان كه در خواب ديدم بافته شده بودند. دستان هنرمندي دارد مام روزگار.
نگاهمان چه آسان به هم آميخت در هواي يگانگي.
دستانت مهربان بود با بالهاي پروانه، و عاشق بود، هنوز بوي عشق دارد.
گمانم بر اين بود مورچگان تنها در چهار گوشه اتاقك يادهاي شيرين دل خوش مي كنند و ذخيره شان پر ز شيريني ها مي شود اما آن زمان كه دستانت مهر بخشيد، از پا تا به سر را پيمودند و وجودم را غارت كردند.
پندارم اين بود شاخك هاي پيامشان فراخوان داشت، وجودم آكنده از مورچگان شد.
و آن زمان كه ديگر فاصله كوتاه و فرصت آهي نماند زلزله آمد. ريشه درخت تنهايي از پا در آمد و دل ويرانه شد. پاي ويرانه ها نشستم و بارها در دل گفتم كه دوستت دارم.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم فروردین 1385 21:38  
 

عشق و ديگر هيچ ...

 
   

باران ... خيس  ... خيس ...

بس است! هيس! هيس!

گر گرفتم به نجواي خويش :

"عشق و ديگر هيچ ..."


صداي باران را از ياد برده بودم ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم فروردین 1385 13:30  
 

غرقه در خونم

 
   

من اینجا پنجره ای ندارم

با من بگویید خورشید در آسمان است؟؟؟

نگویید بی مهرم اینک!!!

مهر هست!

محبت هست!

و من هنوز معنایشان را می فهمم

چرا که جریمه ام کرده اند همه

و من بارها و بارها نوشته ام

اما ...

نگاه کنید! همه جزوه های قطور جریمه ام را ببینید

بر سر تاقچه است

تمام جریمه سالهایم بر سر تاقچه است

همیشه چهارپایه ای بود برای زیر پاهایم به جبران کوتاهی قد

حالا قدم به هیچ تاقچه ای نمی رسد

حتی عقلم هم قد نمی دهد

تا راه دیگری بیابم

چه شورشی، چه انقلابی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم را غرقه در خون می بینم

آیینه افتاد بر سرم

و من بخت برگشته غرقه در خونم در راه رسیدن به جزوه جریمه های محبتم!!!

هوا سرد است!!!

نگفتید؟؟؟ خورشید در آسمان است؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم فروردین 1385 12:6  
 

همه پروانک ها می توانند به خانه ام پر کشند

 
   

دیگر خانه ام امن نیست

خانه دلم همه از پنجره است

و پنجره ها شیشه هایی به نورانیت خلا دارند

من حالم خوب نیست

هزار درجه تب دارم

و بیمار احتضار معرفتم

هذیان هایم حرفهایی است که در دلم در لابه لای احساسات پوسیده ام برای زمستانی دیگر پنهان کرده ام

بوی نفتالین ها آزارم می دهد

تو می توانی دلم را ببینی

و همه پروانک ها می توانند به خانه دلم پر بکشند

اما بگو مراقب تارهای تنیده غم هایم باشند

که به اسارت در نیایند در این پوچی ها

دیگر اشک به چشمانم هم راه نمی یابد

پس دست کم هراسی از سیل های بی امان نیست

چقدر تب دارم

و چقدر بیمارم ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم فروردین 1385 10:31  
 

شورش شمعدانی ها

 
   

شورش شمعدانی ها  دلم را می شکند

من عادت کرده بودم به عطرشان پای حوض پاکی ها

آن زمان که خدای شناسان به هنگامه صبح صمیمی می شدند با وضو و به نماز می ایستادند

و من نفس تازه می کردم به هوای صبح که آغشته بود به عطر وجودشان

من عادت کرده بودم به عطرشان

اینک که صبح ها بی وجودشان آغاز می شود

دیگر نوری نیست

و همه شرمندگی ها برای من است

که انسانیتم را در خاک پاک گلدانها دفن کردم

همه شرمندگی برای من است

تو از دست می روی و من از دست رفته ام

دیگر از جنس خودم نیستم

تمام وجودم باورهای به بار ننشسته ام را فریاد می کند

من دیگر از جنس خودم نیستم

تقصیر من است یا شمعدانی ها که دیگر نیستند؟؟؟

تقصیر کیست؟؟؟

شاید تقصیر دستانی باشد که از حياط خانه مان گلدان ها را حیات ، ربودند

و مرا در حسرت هوای صبح که لبریز به عطرشان بود محروم ساختند

کاش بودند

کاش هنگامه ای برپا می شد در دل من

و مرا وامی داشت به نماز بایستم

و برای همه داشته ها و نداشته هایم خدای را سپاس گویم

کاش ...

دیگر هیچ امیدی به آمدن امید در دل نا امیدم نیست

دیگر همه غریبه شده اند با شمعدانی ها

خدایا چه شد که من دیگر به پشیزی نمی ارزم؟؟؟


 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 14:4  
 

دلم گرفت ...

 
   

دلم می گیرد در روزگاری که به تعقل می اندیشند و به واقع نمی اندیشند

دلم می گیرد که نه عاقلان را دیوانه می پندارند و نه دیوانگان را عاقل

دلم می گیرد که بزرگ می شویم و کودک می مانیم

دلم می گیرد که افسانه ها و قصه ها خوابمان نمی کند

دلم گرفت ...

آنچه با من است ته مانده های واپس زدگی احساساتم است احساساتی که روزگار امروزمان، دیروز که خواستم به بهای قرصی نان بفروشمش، نخریدند ...

غم بی نانی ما بماند، چراغ های بی اعتمادی درد ماست که  روز به روز بیشتر قرمز می مانند شاید روزی به ما حق عبور از هیچ بودنی را ندهند و هویت را در سیاه بازارها بفروشند ...

و آنوقت زندگی چگونه معنا می شود جز هر لحظه مردن چه نامی می توان برایش برگزید؟؟؟

نمی دانم این پیرو را چه شده است اما از روزی می ترسد که بهای هدایت، کرور کرور انسانیت شود و او که نمی تواند نانی را با احساسش بخرد چگونه سالک راه عشق باقی بماند؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 11:36  
 

بر خاک بوسه می زنم من!

 
   

راه همان راه

وعده همان بی خبری

در کجایی پیرو؟!

پیر راه شدی و باز خامی !!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 11:19  
 

 
   

هق هق،  بغض فروخورده ام را شکست

چشمانم همراه آسمان بارید

صدایش کردم

در درون فریادش کردم

باران باز بارید

پی در پی نگران خیس شدنش شدند

و من مداوم و مدام

به اطمینان چتر خداوندی آرام بودم

همه جا سبز

سبز

سبز

سبز

همه جا روشن

روشن

روشن

روشن

باران باز بارید

عاشقانه در بستر خاک خزید

و من مدهوش از عطر صمیمیت چشم به بی نهایت بهشت رویایم دوختم

و او از نهایت سرسبزی ها آمد

مرا یارای گام پیش نهادن نبود

پیش تر آمد

چتر خداوندی بارانی تر

و قدمگاهش سجده گاهم شد

دستان مهرش به من کلید بخشید

بگو!!!

پدر! تو با من بگو!

با این کلید کدامین قفل بسته را بگشایم؟؟؟

  

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دوازدهم فروردین 1385 16:47  
 

آرزوهاي بهشتي من

 
   

باید خطی نویسم بر لوحی، شاید تنها نامی

باید نقشی برکنم بر صخره ای، شاید تنها سنگی

باید چراغی بیفروزم در راهی، شاید تنها شمعی

باید در دشت خیال دانه افشانم، شاید تنها بذری

و باید ...

پلی بسازم برای عبور

و نیمکتی برای حضور

همه را نذر آدم شدنم کرده ام

باید آدم شوم و به چشمانم بیاموزم که خدا در نزدیکترین آسمان به دلم جای دارد

باید خانه دل بتکانم از دلمردگی ها

و باید بر آرزوهایم رنگ بهشت بزنم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه هشتم فروردین 1385 12:33  
 

بهار، باران و بهشت من ...

 
   

به راه می افتم، خنکای صبحدم  بر وجودم بوسه می زند، زمین نمناک باران شبانه و هوا روی به مه شسته است. در کناره راه، گلها هنوز خفته و شبنم ها بر گلبرگهایشان غنوده اند. بوسه می زنم بر این هم آغوشی بهارانه و غرق ترانه می شوم:

«بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد

از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار، ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد»

 

تا آبادی آشنا می دوم، آتش اشتیاق در برم می گیرد و من باز عاشق می شوم ...

صدای قدمهایم بلبلان را از خواب بیدار و نوایشان شیدایم می کند:

 

«صبحدم بلبل بر درخت گل، به خنده می گفت

نازنینان را ، مه جبینان را وفا نباشد»

 

و سرودند و سرودند و زمین را نیز پریشان کردند ...

و چمن بر زمین رویید، همه سبز و سراسر زندگی ...

دم جنبانک ها بر چمن تازه روییده پی دانه نشستند ... دانه می جستند یا به سجده بودند خدای را؟!

خود خدا می داند!!!

تا بنفشه ها چقدر راه است ؟؟؟

و پاسخ پرسشم سکوت بود، سکوتی که همه آبادی را در بر داشت.

همه غرقه در خواب، حتی خروسک خوش خوان ...

پاورچین پاورچین از پرچین ها گذر کردم، تا امن و آسایش خفتگان برهم نشود ...

اما ... پاسبان آبادی با پارس هایش بر جای میخکوبم کرد، نکند تنم را بدرد؟؟؟

نه ... دربند بندی بود بر درخت، به استواری صبر ...

به راهم ادامه می دهم، تنها زوزه ای به گوش می رسد که زودتر از زود مبدل می شود به سکوت و من باز می روم ...

تا بنفشه ها چقدر راه است؟؟؟

نسیمی می وزد، سینه ام پر می شود باز از بوی خاک ، و من آهی می کشم از دست زمانه و شاید از دست خود:

 

«اگر که با این دل حزین، تو عهد بستی

حبیب من، با رقیب من، چرا نشستی

چرا دلم را،  عزیز من، از کینه خستی»

 

عهد، رقیب ، کینه!!!

می خندم بر خود، عاشق و کینه؟؟؟

و باز می خندم ...

دیگر هیچ کینه ای در دل عاشقم نیست، تمام اندیشه ام عاشق تر شدن است و ...

تا بنفشه ها چقدر راه است؟؟؟

...

به قدر مژه برهم زدنی دشت خیالم  به وسعت عشق در روبروست

و بنفشه ها ...!!!

دشت، پر  ز ناز بنفشه ها ، عاشقانه ترین دشت خیال من است.

و من ...:

 

«بیا در برم، از وفا یک شب، ای مه نخشب

تازه کن عهدی، که برشکستی»

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه یکم فروردین 1385 14:49  
 

 
   

می بیغش است دریاب وقتی خوشست بشتاب

سال دگر که دارد امید نو بهاری

 


 

همه ساله به وقت بهار پيرو در کوچه و بازار شهر سين هاي هفت سينش را مي جست تا در بزم بهار کنج خلوتشان بهاري شود و همه پي نگاه پيرو بودند تا ببينند چه نقشي مي جويد و چه رنگي بر اين سفره بهاري خواهد زد ...

و امسال ...

در آستانه سر سبزي ديگري باز و باز سفره اي گسترد بر خاک پاکي که سرشتمان خداي ما را از آن، و اينک اينجاست  تا دعوتتان کند که ميهمان عيد خلوتش شويد:

 

 

 

پیامبر در اين وادي پيرو طريقت عشق را از تو آموخت بيا!

پوتین تو آموختيم که مي توان در راه عشق ثابت قدم بود که وجود پروانه کوچکت "ماندن" در وادي عشق است، با هم ميهمانم شويد

الهام عزيزم تو که دفترهاي آفتاب خورده اي داري براي پيرو بيا! دفترهايت عيدي من، از عشق لبريزشان خواهم کرد

ناهید نازنين بيا! با تو اين بهار را جور ديگري خواهم ديد، بهاري خواهمش ديد که در دلمان نهال دوستي را از برگ هاي عشق، سبز خواهد کرد

مسافر کویرم ... بي ادعا دلت به وسعت کوير شد در عشق، بيا!

وحید عزيزم، هميشه شاهد دردهاي دل پيرو ، بيا!

تو بر سر در خانه ات مي نويسي مردی که زیاد می دانست و من مي گويمت زياد مي داني! بيا ! تو مي تواني صفا بياوري اي آشنا!

حسین خوبم تو را فرا مي خوانم تا هزاران حرف را با ما بگويي

امیرحسین خوبم چه داري از شنيده هات در مرداب سبز ...بيا و  بگو همه در انتظاريم

شهلاي عزيز الهه مهر ... تو مهر شناس باشي و اينجا نباشي! دلت مي آيد؟؟؟ بيا و مهر افزون کن!

مهدی جان! عشق تنها و  ... و سکوت و حضور تو! مي خواهم باشي ! مي دانم چه پاسخم مي دهي، پس بشنو: بي بلا! چشمانت بي بلا!

گلنساي دلبندم، اي هميشه سبز ... بيا تا بلور حست جلا دهد آيينه هفت سينم را

اسپرمی مجهول در جمع ما باش! شايد تو نطفه انسانيت را در پيوند با بهار در دلها بنشاني

بيا هویت گمشده! بيا! ما همگان در لابه لاي روزمرگي ها هويت خويش را از ياد مي بريم ... تنها اين کنج خلوت مکاني است ما آني مي شويم که مي جوييمش، بيا!

گنجشکک اشي مشي ...و  بوي عيدي ... و امید و باز هم اميد ... بيا که اگر اميد باشد زندگي خواهد ماند.

گل ساناي خوبم تو هم بايد باشي که يادمان نرود بهار را دريابيم که پاييز و سايه اش باز خواهد بود، بهار را دريابيم.

گیشار عزيز نگذار جمع ما تو را نداشته باشد، بيا ... ما همگي حرفهايي داريم شايد بتواني در دفتر جيبي ات از بزممان بنويسي، به حتم مي تواني ، بيا!

تبسمم باز آ! بهار لبهايمان را خندان مي خواهد ، پس بيا و چون هميشه عروسک سنگ صبورمان باش تا بخنديم بر بهار.

فرزاد عزيزم تنها هم بنويسي ،همه با توايم .. تو نيز با ما باش!

لیلاي عزيزم پيرو عاشق باران است و جويبار جاري است از اين قطره هاي عشق ... مي خواهم که جاري بماني! بيا حضورت دلگرممان مي کند.

حسام عزيزم ما زمينيان دلخوشيم به آيه هاي زميني تو ... پس بيا! بگو چه آيه اي داري از بهار!

حامد عزيزم خداي مهر مي کند حضورش را بر نگاهت در عکس ها، در تصوير ها، بيا ! خداي و بهار را با هم بياور!

گوشه عزيزم، اين کنج جايگاه حضور توست ... اما تنها نخواهي ماند ... بيا و دستانمان را به مهر بفشار!

زورتاک با روح بزرگت بيا! اين سفره جاي بزرگ انديشان است.

شیماي عزيزم تو قاصدي را مي شناسي، بيا و تو قاصد بهار باش!

نیما جان دلمان در طلب جوشش است ... فوران عشق در بهار در دلي طالب اشارتي مي خواهد ... اگر هنوز پيرو را لايق شنيدن سروده هايت مي داني بيا!

مارال عزيزم تفأل به حافظ ، حضرت عشق بزن و برايمان بخوان!

بهروز که عاشق شدي و مي دانم عاشق خواهي ماند ،بيا!

کاماي عزيزم بيا! تو که باشي همه درختان سبز خواهند ماند و مي  دانم همه اين را مي خواهيم.

لنگرگاه تسکین بيا! ما در اين بزم در پی آرامشيم، بيا!

بهروز خوب من! بيا! بهار بهانه است تا حسرتی بر دل نماند، بيا!

ماهان خوبم، پيرو باران را باور دارد بيا! که بهار بي باران لطفي ندارد.

مریم عزیزم بیا ما در آغاز بهار جشن می گیریم و تو ... چه توفیری می کند همه بهار دلیم، بیا!

النا، خوب من! بيا! ما نيز همه عروسکانيم و مهر را مي شناسيم، بيا!

بهارم بيا! تو که باشي مي دانم ديگر بزممان هميشه بهاري خواهد ماند و حضور تو به يادمان خواهد آورد از آنان که رفته اند يادي کنيم.

کاوه عزيزم، مرتضي مهربانم، مترصد عزيز ، ... و ... و ...همه و همه بياييد، در راه از آشنايان بخواهيد بيايند  زبان مادری مي خواهد دعاي تحويل سال را به زبان مادريمان بخواند ... بياييد!!!

خداي به بهترين حال بنوازمان

و ما را آن ده که آن به

عيدتان فرخنده

بياييد عيديتان را از پيرو بگيريد:

"عشق و ديگر هيچ"

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e