
شب پره پر می زد در هوای تنهایی ستاره
و قاصدک ها رقص کنان پیغام عشق را تقسیم می کردند
بین منتظران شب بیداری که پشت پنجره خیال بوسه های لطافت را نثار عشق می کردند
شب پره پر می زد
و آسمان رویاها را درمی نوردید
هم پروازی می خواست
پروانه را دید، اما به خانه دلش راهی نبود شب پره را
که پروانه خیالهای رنگینش را با سنجاقک عاشقش به آسمان پر ستاره عشق آویزان می کرد
شب پره تنها پر می زد
و دل خوش کرد به تک ستاره آسمان دلش
شاید با او نرد عشق بازد
ستاره در اوج خیال نشسته بود
شب پره بال پروازی نداشت برای رسیدن به او
پیغام دل به قاصدک سپرد
ستاره در اوج بود
حتی پیامش به او نمی رسید
باید ستاره اش زمینی می شد
تا بالهای احساسش ستاره ای شود
شب پره پر زد
و ندانست ستاره نوری است و در گذر
و ندانست عشق با هم ماندن و با هم رفتن است
در خیالش عشق باخت
ستاره در اوج بود و شب پره عشقی ندید
شب پره تنها پر زد
با خیالی عاشقانه تنها پر زد
و ندانست که عشق یگانه بودن نیست، عشق یگانه شدن است
در دلش حلاوتی نماند از عشق ورزی
شب پره تنها پر زد
و در تنهایی عاشقانه اش کلبه خیالی عشق ورزی پروانه و سنجاقکش را دید
پرده خیال آویخته به پنجره انتظار، پنهان می داشت دلدادگی ها را
و شب پره به در کوبید، به در خلوتگاه عشق کوبید
خواست عشق آموزد
گریست، عاشقانه گریست
تا لایق درگاه عشق گردد
پرده خیال به سویی رفت
و شب پره دید
کلبه عشق به شمع دلباختگی روشن و تنها خاکستری بجا بود
خاکستری از یگانگی دو دلداده
