تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385 11:46  
 

و اردیبهشت و یه دنیا روزمرگی ...

 
   

 و اردیبهشت ...

شبی که می خواست از راه برسه تو دلم هزار هزارتا غنچه آرزو جوونه زد، دلم می خواست باز دلم بهاری بشه، دلم می خواست باز بشم اون شیطونکی که آروم و قرار نداره. چیه؟؟؟ باورتون نمی شه که یک پیرو از جنس احساس شیطون باشه؟؟؟ هست ... خیلی هم شیطونه، اما خیلی ها شیطنتش رو ندیدن. بگذریم ...، بهتره یه نگاهی به این ماه بهشتی بیندازیم. داره می ره، باید تا سال دیگر با این ماه خداحافظی کنم. می دانم سال دیگر که بیاید من عاشق تر از امسالم، عاشق تر و عاشق تر ... وقتی اریبهشت شروع شد، با خودم گفتم: باید تمام غم ها برن، باید چاره ها از راه برسن. و رسیدن. با شروع این ماه قشنگ، ماهی که من توش متولد شدم، واقعاً تولد دیگه ای از راه رسید، جوون شدم دوباره، یا بهتره بگم شدم یه کوچولو، دوستا و همکارا مثل اینکه منتظر بودن. بعد از ماه ها سکوت، باید سکوت رو می شکستم. و شکستم. احساس کردم حتی هوای بی پنجره محل کارم هم تازه شده. احساس کردم باز دوست دارم، خیلی ها رو. همه کسانی رو که باروم نکردند و شاید هیچوقت هم نکنن، اما مهم نیست، مهم اینه که بفهمن پیرو هیچ نقابی به چهره اش نمی زنه، اون عشقش و احساسش حقیقیه، ناب نابه. با همون احساسش برای همه دعا می کنه که عاشق بمونن که عاشقی خیلی قشنگه. و اما ... هشداری به من: تو با خودت مغروری. یه چند روزی معنیش رو نفهمیدم، اما بالاخره جرقه زده شد. برگشته بودم به گذشته، دلم نمی خواست که رسوا بشه،حالا شاید هم شد، کسی چه می دونه. ولی فعلاً تا اطلاع ثانوی نمی خواد. اما دلیلش، یک بار گفتیم برای هفت پشتمون بسه، مگه باور کردن!!! فکر کردن چوب حراج زدیم. دیشب وقتی داشتم با دوستی صحبت می کردم بهش گفتم که من به احساساتم احترام گذاشته و می ذارم. چرا که می دونم از چه جنسیه ... حالا اینکه چرا دیشب این رو بهش گفتم رو براتون تعریف می کنم. و اما ... چند آشنایی جدید در این ماه، چند قطع رابطه دلچسب، چند تا "نه" و چند تا "بله" و هزار بار لبخند و ای بفهمی نفهمی چند روزی گریه ...

یه پیغام از یک دوست: بدبینی من، مرور گذشته، و بعد ابر بهار ... کلی از دستم ناراحت شد ، اما فهمید که چی می گم .... شاید هم متوجه نشده باشه، اما خودش گفت منو بخشیده ...

از راه رسیدن یک دوست ... با یه دنیا دلتنگی ... دلتنگی هایی که دارن می رن تا ابد فراموش بشن، و دیدارمون ... پر از قشنگی، پر از آرامش ... بهش گفتم برای همیشه بمونه و اینطوری باشه: صاف ، ساده و صمیمی .... یقین دارم می تونه

لابه لای نوشته هام می تونم بگم دلم تنگ شده؟؟؟؟ جواب ندادید ... اما می گم دلم تنگ شده برای یک عزیز ... فکر کنم خودش هم بدونه ... اما باز هم بهش می گم ... به قدر هزار تا دنیا دلم برات تنگ شده، دوستت دارم خوب! .... بداخلاق که نیستم؟؟؟

حضور یک اهل دل ... اومده که بمونه ... میهمان خلوتش شده ام ، با یک استکان چای کمرنگ ... پر از مهربونیه ... می فهمم اونو ... و اونم می فهمه که  من عاشق بارونم ... دیگه پیرو چی می خواد؟؟؟ هیچی!!! باور یعنی یه دنیا!

خبر دیگه: پیام های تبریک همچنان ادامه دارد ...

و اما ... یکی از راه نرسیده رفت، نمی دونم چرا روم نمی شد بهش بگم بره ... اما رفت ... و من خندیدم. بدجنسم ... برای دلخوشیم نگید نه! خودم که می دونم آخر خباثت بود ... هرچند به قول یک عزیز من نسبت به گذشته خبیث تر شده ام ...

و : دیدار با دوستان قدیمی ... دلم خیلی براشون تنگ می شه ... اما تند تند نمی تونم ببینموشون

یک خبر ناراحت کننده ، یک نفر دیگه هم برای همیشه رفت ، یاد سالهای گذشته افتادم ... می تونست شریک باشه برای زندگیم ... اما نشد .... رفت ... خدا قول بده مواظبش باشی

نمایشگاه کتاب، با یه دنیا سرزنگی من ... ثبت نام در یک کلاس به خواست یک مرد بارانی ... به قول او مهم این بود که قدمی در این راه برداشته بشه ...

و ... تولدم مبارک ... به دنیا اومدم دوباره، اون روز رو همه دور هم بودیم، پدر هم بود ... یکی از روزهایی که ابرهای دلم باریدند و باریدند و باریدند ... یادی هم کردم از اهل هنر ... راستی اون کسی که قراره به "افق های روشن" فکر کنه هم با من بود

و دیگه ... باز پشت سر هم تبریک و کادوهای جور واجور، راستی به اون عزیزم بگم مورچه کوچولو رو صفحه مانیتورم جا خوش کرده

دیگه اینکه اونی که می گفت حرفهای منو نمی فهمه هم دیروز رفت، هنوز هم بغضی که تو صداش بود رو می شنوم، چقدر براش دعا کردم. هنوز هم براش دعا می کنم تا آروم بشه، تو دلش آرزوهای خوب بود، خوب خوب. از خدا می خوام که برآورده بشه

اثر بخشی دعا: یکی که اومده بود و می خواستم بره، داره می ره، بچه ها گفتن باید شیرینی بخرم ... اما می دونم زشته شیرینی خریدن ... دیدید یکی از بدجنسی هایم ... از اون حسابی هاش ... برام خیلی سخته به چشم طرف مقابلم نگاه نکنم.اما دو هفته رو به طور کامل تلاش کردم که به چشماش نگاه نکنم و احساساتم را دخالت ندم، صحبت عمری کاره ... شوخی که نیست و او خواهد رفت چون نخواستم که بمونه، قول داده بودم از این انرژی در جهت منفی استفاده نکنم ... اما ... اگه به خودم فکر کنم زیاد هم منفی نیست .

و در آخر : قشنگترین پیشنهاد این ماه: شناسنامه ام را گم کنم و یک المثنی بگیرم با یک تاریخ تولد جدید، بهم گفتن تا ده سال کوچکتر مناسب تره ... دیدید که یک پیرو از جنس احساس اونقدرها هم آروم نیست ... این هم نتیجه اش ...

تا حالا اینطوری ننوشته بودم. مگه نه؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385 11:43  
 

فروغ و احساسات برگ گلش ...

 
   

نامه دهم :

پرويز

جواب دادن به نامه ي تو خصوصا به مطالبي كه  در آن نگاشته اي  براي من تا اندازه اي سخت و مشكل است  تو  از آنجا كه درس  حقوق خوانده اي  از خودت مثل يك وكيل  مدافع  دفاع مي كني و سعي داري  در نامه هاي  من نقاط  ضعفي بيابي  و آن ها  را دستاويز  قرار دهي و مرا  اذيت كني و در ضمن خودت  را بي تقصير جلوه دهي . اول بايد بگويم كه اينجا دادگاه نيست  و تو هم  متهمي  نيستي كه براي تبرئه  خودت  احتياج به اين  همه دليل  و برهان  داشته باشي و من هم قصد  محاكمه ي تو  را ندارن  فقط چيزي كه هست  تو نتوانسته اي  مقصود مرا  از به كار بردن  ( شيريني  مفصل از ته قلب )  درك كني  تو فكر كرده اي كه من هم مثل تمام دختران  تشنه ي كلماتي هستم  كه جز گمراه كردن  روحم ثمره و نتيجه اي ندارد

پرويز ... اصلا  من چرا تو  را دوست دارم  ؟  آيا دختري كه در پي عشق مي رود  كه باهيجان  و نوازش  مصنوعي  توام باشد  و آيا دختري كه در عشق  فقط  كلمات  بي معني  و تغريف هاي خالي  از  حقيقت  را هدف قرار مي دهد  هرگز نسبت به تو  محبني  پيدا خواهد كرد و آيا اگر من  داراي  چنين  صفاتي بودم  و از تو همين  توقع ها  را داشتم  مي توانستم تا به حال  با تو اين قدر صميمي و وفادار  باقي بمانم  و اين قدر در قلبم نسبت  به تو  محبت داشته باشم . در صورتي كه تو  از تيپ مرداني  نيستي كه مورد پسند اين گونه دختران  قرار مي گيرند .  نه . من  هيچ وقت  مقصودم از نوشتن  اين كلمات  اين نبود  كه تو را وادار كنم  از من تعريف كني در صورتي كه وجود  فوق العاده اي  نيستم .  و هرگز  از تو نخواستم  كه با  كلمات دروغ حس  نخوتت و غرور طبيعي  مرا اطفا نمايي .

پرويز ... تو همه  جا و حتي در مرحله ي  عشق هم مي خواهي از درسهايي  كه خوانده اي  استفاده كني به من چه مربوط است كه  تو حقوقدان ماهري هستي من  وقتي همه ي قلب و روح و احساساتم  را به تو تقديم  كرده ام طبعا  از تو  توقع  محبت  و صميميت  بيشتري دارم  و وقتي نتوانستم  تو را ببينم  و در حركات  و رفتار  تو اين محبت  را بيابم  از تو خواهش مي كنم  كه آن  را در نامه هايت  منعكس كني و تو   در اينجا خيلي  اشتباه كرده اي .

 من هرگز نخواسته ام كه تو در نامه ات از موي و روي من  تعريف كني  يا اگر دامنه ي فكرت  وسيع تر باشد  قد مرا  به سرو يا به آسمان  خراش هاي  امريكا تشبيه  نمايي .  اصلا اگر تو داراي چنين  صفتي  بودي ممكن نبود  بتواني  با اين قدرت و نفوذ در قلب من  حكمفرمايي كني  من از مردي كه سعي دارد  روح ساده ي دختري  معصوم  را با كلمات فريبنده  و اغوا كننده ي خود گمراه سازد  متنفرم .  من  تو را براي  اين دوست دارم كه متملق و گزاف گو  نيستي  من تو را براي اين دوست دارم كه هرگز تا  به حال  از من تعريفي  نكرده اي  و با اين  تعريف  وسايل انحراف  فكر و عقيده ي مرا فراهم ننموده اي .  آن وقت پرويز ...  آيا تو  فكر مي كني من  كه فقط فريفته ي پاكي و نجابت  ذاتي و صداقت  و راستگويي  تو شده ام  مي توانم  از روش  مبتذل  و پيش پا افتاده ي عشق هاي امروز يعني  عشق هايي كه با كلمات  و نجابت  به پايان مي رسد  پيروي كنم ؟  من كه شرافت  و آبرويم  را بيش از همه چيز  دوست دارم ...

پرويز ...  تو هنوز نتوانسته اي مقصود مرا از نوشتن  اين كلمات  درك كني .  تو نمي تواني  تصور كني كه من چه قدر و تا چه اندازه  احتياج به محبت دارم  من  در زندگي  خانوادگي  هيچ وقت  خوشبخت  نبوده ام  و هيچ وقت  از نعمت يك محبت  حقيقي برخوردار نشده ام .  شايد اين حرف من  تا اندازه اي  براي تو  عجيب باشد . ولي اگر مي دانستي  باور مي كردي . يك دختر جوان  آن هم  دختري كه هيچ وقت پابند تجمل و تفريح  و زرق و برق  نيست  وقتي ازطرف خانواده  ، از طرف  پدر ، مادر ، خواهر و برادر  خود محبتي نديد  وقتي در ميان آنان كسي   نبود  تابتواند  به فكر و احساسات  و تمنيات  روح و دل او  وقعي گذراند  طبعا وقتي كسي  را پيدا كرد كه همه ي آرزوهاي خود  را در وجود  او منعكس و متمركز ديد   به يك باره  همه ي محبت  و همه ي علاقه ي خود  را به پاي او خواهد ريخت  و از  خلال  محبت  و عشق  او محبت هاي ديگري  جست و جو خواهد كرد .  محبت هايي كه از آنها  محروم بوده  يعني محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ي خواهر...

پرويز... من همان طوري كه براي تو شرح دادم  در زندگي  خانوادگي زياد خوشبخت نبوده و نيستم . من مادر را دوست دارم ولي مادر من  هرگز  نتوانسته و نخواسته است  براي من  به راستي مادر باشد . پرويز ...  من امروز  چرا بايد پنهان از او  نامه هاي تو  را دريافت كنم ؟  چرا ؟ مگر مادر نبايد  تنها  رازدار و محرم  اسرار  دخترش باشد  مگر من  نبايد همه ي غم ها  و رنج هاي  درونم  را با مادرم  در ميان گذارم ؟  ولي مادر من هرگز  با آن  محبت  و صميميتي كه  من  آرزو  مي كنم  با من  روبه رو نشده و سعي نكرده  است   به اسرار  دل من آشنا شود من پدرم  را دوست دارم . ولي پدر من كجا  مي تواند  و فرصت مي كند  به دختر جوانش  توجهي داشته باشد . و در چه موقع  وظيفه ي پدري خود  رانسبت  به من انجام داده است ؟  مگر پدر نبايد  راهنماي  فرزندش  باشد ؟  من به   برادرانم  علاقه دارم  ولي آنها جز  آزار دادن  من و جز فراهم كردن وسايل  ناراحتي من  كار ديگری نمي توانند  انجام دهند  آنها  هيچ وقت  با من صميمي  و يك دل نبوده و نيستند  فقط من در ميان  افراد خانواده  خودمان  خواهرم را مي پرستم  زيرا او هميشه و در همه حال  براي من  حامي و پشتيبان فداكاري  بوده است .  به جز  خواهرم هيچ کدام  از آنها  به وظيفه ي خود آشنا نيستند  و آن روح  صميمي  كه بايددر ميان  افراد يك  خانواده  حكمفرما باشد  در ميان  ما و من  مسلما  با اين  وصف نمي توانم  خوشبخت باشم  و از نعمت  محبت هاي پاك و بي شائبه برخوردار گردم .

مي داني از تو چه مي خواهم ؟...  يك محبت بزرگ يك عشق سرشار يك محبتي كه هر جز  آن  را  محبتي ديگر  تشكيل داده باشد  من  از تو مي خواهم  كه با محبت خود  به محروميت هاي من در زندگي پاسخ دهي  من  در محبت تو  محبت مادر مهر پدر و علاقه ي خواهر و برادر  را جست و جو مي كنم  من  از تو مي خواهم  در عين  اين كه محبوب من هستي  مثل پدر راهنماي  من  مثل مادر رازدار  من  و مثل خواهر تسلي دهنده ي من باشي  . پرويز ... من  هرگز  از او  نخواسته ام  كه در قالب  كلمات  فريبنده  اين محبت  را آشكار سازي  مقصود من  از به كار بردن  كلمه ي شيرين  اين  نبوده است  تو  سراسر نامه ات  را با جمله ي تو  را دوست دارم و غيره پر سازي . نه ... پرويز ...  تو اشتباه مي كني ... روح من تشنه ي محبت است .  آيا يك نامه ي كوتاه يك  نامه ي پر از دليل  و منطق  مي تواند  روح تشنه ي مرا سيراب كند ؟  و آيا  اگر تو به جاي من بودي با اين شدت دوست مي داشتي چنين خواهشي  از طرف نمي كردي .

نامه ي تو هر طور باشد براي من خواندني ست ولي اگر جوابي به محروميت هاي روحي من داده باشي  تصديق كن كه خواندني تر خواهد بود  ومن به هنگام  مطالعه ي آن احساس خواهم  كرد كه تو  مي تواني  همه چيز من باشي و تو مي تواني  روح سركش  و محروم  مرا تسلي  دهي .

پرويز ...  تو اشتباه مي كني ... تو تصور كرده اي من از خواندن  نامه اي كه سراپا نصيحت و راهنمايي باشد  گريزانم  و دلم مي خواهد  تو  فقط نامه ات  را به توصيف موي و روي من اختصاي دهي . چه   فكر باطلي . نه هرگز اين طور نيست .  تو مقصود  مرا درك نكرده اي  و من مجبورم  از اين  به بعد  هر كلمه اي  كهمي نويسم  يك  صقحه  را  فقط به معني كردن آن كلمه  اختصاص دهم .

 تو هنوز  مرا شما خطاب مي كني ... من حرفي ندارم ... و اين  را  به حساب تربيت  تو مي گذارم ...  پرويز ديگر بقيه ي مطالب نامه ي تو جوابي ندارد و من جز  اين كه رضايت  بي پايانم  را ز طرز  نوشتن  نامه ي اخيرت  اظهار  كنم  حرف ديگري  ندارم  قلمم  هم  شكسته است . مي بيني  كه با چه خط بدي براي تو نامه  مي نويسم ...  تقصير قلم است نه من .

كارت پستال قشنگي را كه برايم  فرستاده بودي  دريافت كردم  از سليقه ي تو  از ذوق  تو  و از تبريكي  كه به من گفته بودي  يك دنيا  تشكر مي كنم پرويز ... چرا نوشته اي  كه به وضع فعلي زياد اميدوار نيستي .  مگر به من  و عشق من اعتماد نداري و نمي تواني باور كني كه من به خاطر تو حاضرم  از همه چيز چشم بپوشم  و سعادت  زندگي در كنار تو را به دنيايي ترجيح مي دهم  و  غير ممكن است زندگيم  را جز با تو  با ديگير پيوند دهم .  به آينده  اميدوار باش و هميشه  به خاطر خوشبختي  كه انتظار ما را مي كشد  فعاليت كن  مطمئن باش  ما در كنار يك  ديگر  زندگي  خيلي خوب  خيلي ساده  خيلي قشنگ خيلي شيك  خيلي بديع  خيلي ارزان  و خيلي  ( متنوع )  خواهيم داشت  پرويز  افسوس  كه  رياضي دان  نيستم اگر نه از فرمول انتهاي  نامه ي تو  غلط مي گرفتم  به عقيده ي من بهتر بود نامه  ات  را با يك بسم الله الرحمن الرحيم  شروع مي كردي تا  در ميان ابتدا و انتهاي آن  تناسبي  برقرار  باشد .

پرويز... من آن شب يك ساعت  به تو سفارش كردم كه اسمت را روي پاكت ننويس آن وقت تو  با آن اسم كذايي  و آن خطي كه كاملا معلوم بود كه خط توست  وهمه هم  فهميدند  نزديك بود آبروي مرا ببري  اين دفعه  براي كاغذ تو يك پاكت خودم نوشتم  و فرستادم  اسم تو جواد شريعتي است ولي فراموش نكن  كه اين اسم  مستعار فقط به پاكت  تعلق دارد  نه به كاغذ  آن و تو ديگر احتياج نداري  زير نامه ات  را هم  اسم مستعار بگذاري اسم خودت  را بنويس من اسم خودت را بيشتر دوست دارم  پاكت  را  حتما سفارشي كن  چون اگر اين كار را نكني  حتم دارم كه اين دفعه مامانم  پاكت را باز كند و آن وقت نتيجه  را خودت  حدس بزن

 پرويز ...  سيروس به من  مي گفت  كه به تو بگويم  اگر ميل داشته باشي مي تواني نامه هايت  را شخصا  به اداره ي ترقي ببري  و به دست او بدهي  و نامه هاي مرا  از او دريافت  داري  به عقيده ي من  اين طريق خيلي خوب است  چون گذشته  از اين كه خطري  ندارد  بين  تو  و سيروس  هم صميميتي و رفاقتي  ايجاد مي شود كه بي فايده  نيست . عقيده ي تو را نمي دانم  ولي اگر اين روش  را نمي پسندي  حتما بايد نامه ات  را سفارشي كني فراموش نكن ...  اسمت  هم  جواد شريعتي  است .

پرويز ... خيلي نوشتم  ديگر خسته شدم  ولي يك  موضوع  كوچك  مانده  و آن اين است كه مي خواهم از فرمول رياضي  تو استفاده كنم و نامه ام را با آن  به پايان  برسانم ( بدت نياد وزياد هم  به خودت مغرور  نشوي  و نگويي كه من  چه قدر رياضي دان ماهري هستم ) من  به موقعش  از تو خيلي ماهرتر مي شوم  و مي توانم  ادعا كنم  كه  تو در آن موقع  نمي تواني بين من و خانم  دبيرمان  تفاوتي  قائل شوي

پرويز من تو را ....  برابر  دنيا دوست دارم  و ...  برابر  كرات  سماوي مي پرستم و ستايش مي كنم

 خداحافظ تو

 فروغ

21/04/1329

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس  


 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 15:43  
 

کاش بودند آنانی که حرف مرا می فهمیدند

 
 

 

بعضی با شور زندگی می کنند و برخی با شعور

دسته اول گاهی می میرند بی آنکه چراهای زیادی را بدانند

دسته دوم اما با درد خواهند مرد

زیرا که فهمیدن همواره با درد توام است

 

 

من یک پیرو از جنس احساسم

هرهری احساس نه

احساس ناب

خودم باورش دارم

خودم دوستش دارم

با همه این احساساتم لحظه هایی می آیند که من می خوانم:

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

باید امشب بروم

اما همیشه بازمی مانم از رفتن

چرا که راه بی همراه است

راه با همراه

راهی بی نهایت است

راهی است  که تا من تمام نشوم، تمام نمی شود

راهی هموار

راهی پر از سکوت عاشقانه

راهی با گرمایی که تن را به خود فرا می خواند

راهی که بوسه هایی داغ را وعده می دهد

راهی برای همیشه

راهی از امروز تا ابد

راهی تا ...

می خواهم دمی بیاسایم

می خواهم ...

چقدر حرف دارم

اما ...

کاش بودند آنانی که حرف مرا می فهمیدند

حرفهایی بر روی نیمکتی که به اندازه حرفهای دلمان جا داشت

و شاید در خلوتی پرباران

برایم چای ریخته ای در فنجان؟

امشب می آیم ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 15:16  
 

نامه ی دیگری از فروغ و پاسخ پرویز

 
   

نامه نهم:

پرويز

اين آخرين نامه اي ست كه براي شما مي نويسم و فقط ميل دارم اين آخرين نامه ي من  قدري شما  را از اشتباه  بيرون بياورد  بايد با كمال تأسف به شما بگويم كه اگر از طرف من  نسبت به شما  اهانتي شده است  بي جهت  و بدون دليل نبوده است و اگر تا ديشب  به شما اعتماد و اطميناني داشتم  امروز ديگر نمي توانم  به گفته هاي شما اهميتي بدهم  و نسبت به شما  همان اعتماد و اطمينان سابق را داشته باشم .

مسلما  خواهيد پرسيد چرا و به چه دليل ؟

ولي من  فقط  براي اثبات  مدعاي خودم قسمتي از گفته هاي امروز صبح شما  را با قسمتي  از گفته هاي ديشب تان مقايسه مي كنم  تا خودتان  هم بفهميد كه كاملا اشتباه كرده ايد .

شما ديشب در جواب سوال من  كه به چه دليل  اين شرط را نمي پذيريد  گفتيد ( چون من  به خودم  اعتماد دارم و مي دانم  زني را كه گرفتم  هيچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته  از اينها اين شرط عدم اعتماد  را مي رساند ) امروز صبح در جواب  پدر من كه چرا  مقدار مهر را حاضر نيستيد بالا ببريد مي گوييد (  به اين دليل كه اگر روزي خواستم  زنم  را طلاق بدهم  بتوانم  يعني سنگيني مهر مانع آن  نباشد )  و در جاي ديگر مي فرماييد ( مهر حقي است كه قانون اسلام  در مقابل  حق طلاق به زن داده است  يعني ترمز و مانع مستحكمي است كه مرد را تا اندازه اي  محدود كند )  بسيار خوب وي شما  مي خواهيد اين  ترمز  زياد مستحكم نباشد  تا هر وقت  كه دلتان  خواست بتوانيد  آن را پاره كنيد و به  علاوه با تضادها  و اختلافاتي كه  بين  گفته هاي شما  موجود است  من چه گونه  مي توانم  آن اعتماد  سابق را نسبت  به شما داشته باشم  باور كنيد اگر تا ديشب به من  مي گفتند  كه پدرم موافقت كرده است  بدون هيچ قيد و شرطي زن  شما بشوم  با دل و جان  قبول مي كردم ولي امروز اگر به من بگويند پرويز حاضر شده است  صد ميليون  هم مهر شما بكند و همه چيز هم بياورد هرگز حاضر نخواهم شد زيرا تا ديروز  به ثبات  عقيده و استقامت شما  اطمينان داشتم  ولي امروز ندارم  و حق هم  دارم نداشته باشم به اين كارها كاري ندارم تصميم  گرفته ام  شما  را  فراموش كنم  و مطمئن باشيد فراموش خواهم كرد به عقيده و فكر شما بي اندازه  اهميت مي دادم  ولي بي ثباتي آن  بر من  ثابت شد  دنيا خيلي  بزرگ است  من اگر شما را كه صورت آرزوها و اميال باطنم  بوديد از دست  داده ام  مسلما در اين دنياي  بزرگ كسي  را پيدا خواهم كرد كه به عواطف و احساساتم  بي اعتنا  نباشد و  قدر مرا  بداند  و به علاوه  اگر من شما   را از دست داده ام  شما هم در عوض دلي را از دست داده ايد  كه تپش هاي  عاشقانه آن  را در  هيچ جاي ديگر نخواهيد يافت

  بيش از اين حرفي ندارم

سعادت شما  را در زندگي  از خداوند  مي خواهم  و آرزو مي كنم  مرا  فراموش كنيد نامه هاي مرا بسوزانيد اين آخرين  خواهش مرا بپذيريد  من به مادر شما بي اندازه  احترام مي گذاشتم  ولي او حتي از هتك آبرو و شرافت  من هم خود داري نمي كرد  باشد ...  از او  گله اي ندارم ... براي هميشه خداحافظ

فروغ

پاسخ پرويز شاپور در حاشيه ي نامه :

به خاطر دارم  نخستین نامه اي كه از تو دريافت نمودم  چند  سطري  در حاشيه  آن نگاشتم اكنون  هم مصممم چند جمله اي در آخرين نامه ي تو منعكس نمايم  تو را دختر ممتازي  نسبت به ساير  دوشيزگان  مي دانستم  و مي دانم   و خواهم دانست  زيرا دوستي من بر روي پايه هاي ديگري قرار داشت  كه  محبت  تو روي آن پايه ها بنا شده بود  به همين جهت چنين سردي  را در پس آن  حرارت  آتشين بي جهت حس مي نمودم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 15:36  
 

مرا از حیرانی درآورید!

 
   


یک سری هم بزنید به خلوت دیگرم، بد نیست، خوشحال می شوم

http://loverforever.persianblog.com

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 15:31  
 

باز هم فروغ

 
   

نامه هشتم

چهارشنبه 19 تير

 پرويز جان نامه ي تو همين الان به دست من رسيد تو خودت مي تواني تصور كني كه  در اين مواقع  چه قدر خوشحال و خوشبخت مي شوم و چه قدر از تو در قلبم  سپاسگزاري مي كنم . من  اين نامه  را با اشتياق خواندم .

پرويز محبوبم  از احساسات صميمانه ي تو تشكر مي كنم  نه من  بايد  اينجا  بمانم  من  بايد  از كساني كه  آزارم  مي دهند  انتقام  بكشم . حالا اين طور تصميم گرفته ام . شايد  بد باشد  ولي يادت  مي آيد كه  هميشه مي گفتي  بايد  بدي  را با  بدي پاداش داد و خوبي  را با خوبي .  شايد  بگويي  احترام  مادر در هر صورت  واجب است . ولي من  نمي دانم  مادر چيست . زيرا  از مهر و محبت مادري بهره اي نبرده ام  من  اكنون  در مقابل  خودم  دشمني مي بينم  كه با همه ي قوايش  در صدد  آزار  دادن  من است و طبيعي است  كه از خودم  دفاع مي كنم .

مقصود  من  از نوشتن  آن نامه  اين نبود كه مشكل ديگري  بر مشكلات  تو بيفزايم . نه پرويز من  فقط  به اين وسيله خودم  را تسلي مي دهم  و چون  تو  را دوست  خودم مي دانم  برايت  مي نويسم . و تو نبايد  به خاطر من  رنج ببري  و نگران باشي .

 فكر نكن كه آدم  بيچاره اي هستم  نه من هم  مي توانم ‌آنها  را  اذيت كنم يك  كلمه  حرف من كافي ست  تا فريادشان  را به آسمان  بلند كند . من هرگز نمي توانم  قبول كنم كه مادر حق دارد  گلوي آدم  را هم بگيرد  و آدم  را خفه كند .من  مي توانم ساكت بنشينم  ولي تا  موقعي كه فحش ها  فقط نثارم نمي شود  و تا وقتي كه بي جهت  به معبود  من يعني  تو اهانت  كنند  آن وقت كاري مي كنم كه ديوانه شوند  و فرياد بزنند .

من  با كمال ميل اينجا مي مانم  آن قدر اذيت مي كنم  تا از خانه  بيرونم كنند  بعد با هم زندگي سعادت آميزمان  را شروع مي كنيم .

 اين دو ماه  هم  به زودي  مي گذرد  من پيوسته  به اميد آينده  زندگي مي كنم  مطمئن باش نداشتن سرمايه  نمي تواند در زندگي ما تأثير داشته باشد من  حتي براي سوزاندن دل اينها  هم حاضرم  در بدترين  وضعي با تو زندگي كنم . وجود تو به تنهايي براي من بيش از  همه ي دنيا  ارزش دارد . من يك لبخند  تو را به همه ي  جواهرات دنيا نمي فروشم  يك  نگاه مهرآميز تو يك  فشار دست تو  يك بوسه ي تو كافي ست تا  مرا  از همه چيز بي نياز سازد من  به آنها كه سعادت  را در ميان پول و اسكناس  و زندگي هاي افسانه اي و  مجلل جستجو مي كنند و مي خواهند ثروت  و دارايي هاشان را به رخ من بكشند مي خندم  به كوتاهي فكر و حماقت  بي پايان آن ها مي خندم  من فقط دلم مي خواهد كه  تو هميشه دوستم  داشته باشي و زودتر اين دو ماه سپري شود و من به آغوش  پاك و مهربان تو  پناه  آورم و با هم به جايي برويم كه جز محبت و صفا  چيزي نباشد و همه يكديگر را دوست داشته باشند  پرويز بسيار اتفاق افتاده است كه من  در اين خانه گناه  ديگران  را به گردن  گرفته ام  و به جاي ديگران  تنبيه شده ام  كتك خورده ام  فقط به اين اميد كه آنها  با من  صميمي تر شوند  باور كن راست مي گويم  ولي يكي دو ساعت بعد همان كسي كه من گناهش  را به گردن گرفته ام  بر سر موضوعي جزيي با كمال پر رويي  و وقاحت به روي من  تاخته و هزار  حرف زشت  و نسبت  ناروا  به من داده است .

 اين چيزها مي گذرد  من  هرگز  از اين مردم پست توقع  محبت  و كمك ندارم پدر من  هرگز  در فكر من نيست مادر من  با من  دشمن است  و ديگران كه جاي خود دارند .

  پرويز فكر نكن  كه من خودم  را  مافوق يك بشر عادي و عاري  از هر گونه عيب و نقص  مي دانم  نه من هرگز  چنين ادعايي نمي كنم  ولي عقيده  دارم كه آنها  از بشرهاي  عادي  هم پست تر هستند . من  در اين  خانه چيزهايي ديده ام كه هنوز هم  وقتي به  آنها فكر مي كنم  دلم  از خشم  و كينه  مي لرزد  پرويز من  وقتي  ياد كودكي خودم  مي افتم  ياد آن موقع كه  هيچ كس  از من  مواظبت نمي كرد و من يك كودك بي خبر و ساده بيشتر نبودم دلم  مي خواهد همه  را با  چنگالهاي  خودم  خفه كنم  بي شك اگر مادر من  از من  مواظبت مي كرد اكنون  اين  پرده ي رمز و ابهامي كه در اطراف من بسته شده است  از بين مي رفت و من مي فهميدم همه چيز  را مي فهميدم  و اندكي  آرام مي گرفتم .

 اين چيزها به من مي فهماند كه وقتي مادر شدم  چه طور فرزندم  را تربيت كنم. تو خواهي ديد كه من او را حتي  از تو هم بيشتر دوست دارم  و او  از فرط خوشبختي  مرا پرستش  خواهد كرد و من  دلم مي خواست مادري  داشته باشم كه آغوشش پناهگاه من باشد و سعي مي كنم  براي فرزندم اين طور باشم . در حقيقت  اين خانه  براي من مدرسه اي ست  و من در اينجا درس  تربيت  كودك  را فرا مي گيرم .

  پرويز جانم همين  الان كه ياد بچه افتادم  اشك توي چشمم حلقه زد  خداي من آن روز  كه من  و تو بچه اي  داشته باشيم و با او  از صبح تا شب  بازي كنيم  كي مي رسد ؟ حتي  اين خيال  قلب مرا  مي فشارد تو نمي داني  من چه قدر  دلم مي خواهد  يك دختر چاق  و سالم داشته باشم  برايش  لباس بدوزم  عروسك  بدوزم  او را به گردش ببرم  او را روي سينه ام  فشار بدهم آه من او را به قدر تو  دوست  خواهم داشت .  پرويز عزيزم  پس چرا عكست  را برايم  نفرستادي  اين دفعه  حتما بفرست من هم عكس مي اندازم  هفته ي آينده برايت می فرستم  نمي داني  چه قدر دلم  برايت  تنگ شده چه قدر دلم مي خواهد  تو را ببينم  كاش يكي دو روز پيش من مي آمدي آن قدر تو  را مي بوسيدم  كه خسته شوي  آن قدر تو  را به سينه ام  فشار مي دادم كه فرياد بزني  پرويز نمي داني چه قدر دوستت دارم  چه قدر دوستت دارم  پرويز  آن روز كه تو  را دومرتبه  در آغوش  بگيرم  كي مي رسد  براي من بگو كي مي رسد روز سعادت من كي مي رسد  پرويز عزيزم .

 خداحافظ تو

 فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 8:18  
 

هفت تا هفتاد

 
   

آه

اشک

نفس

و تولدی ديگر

بی چرا

از هفت تا هفتاد

حتی بی يک" ای کاش"

تا تقرب

و تولدی تا هميشه

 

 


عکس هيچ ربطي به نوشته نداره، فقط يک تولده، يک تولد ديگه

چقدر زود زود بزرگ مي شيم، دنيا نرو جلو بذار جووني کنيم !!!

دنيا نرو جلو ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 9:46  
 

ب خ ت

 
   

ب خ ت حوا شکست با  آیینه اش در حجله آدمیت

که اینک آدم در حسرت شکسته هایش بختی نمی بیند

کجاست شکسته های آیینه بخت حوا؟؟؟

کجاست؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 8:37  
 

یکی دیگر از نامه های فروغ ... در پست بعدی هم با من باشید

 
   

نامه هفتم

يك شنبه 16 تير

پرويز جان امشب ديگر از دست داد و فرياد و دعوا و مرافعه  به اين  اتاق پناه  آورده ام  من  از وقتي كه خودم را شناختم  با اين  چيزها  مخالف بودم  و هميشه  آرزوي  يك زندگي آرام و بي سر و صدا  را مي كردم  ولي گاهي  اوقات  خدا هم  با آدم  لجبازي مي كند. چه مي توان كرد .

 همين الان توي حياط مشغول توطئه چيني  هستند  تا چراغ مرا از من بگيرند مي داني اين اتاق  كه گنجه ي من  در آن قرار دارد چراغ  برق ندارد  و لامپ مدت هاست  سوخته ... من هم  هر شب تقريبا يك ساعت از چراغ نفتي  استفاده مي كنم .

 صاحب خانه ها  عصباني شده اند.  مگر مي شود  هم  نفت سوزاند و هم برق . اين منطق آنهاست  در صورتي كه روزي يك پيت نفت فقط براي روشن كردن اتو  و اجاق مصرف مي شود .

 از صبح  تا حالا مشغول  جدال و مبارزه  با اهل خانه هستم آن قدر گريه كرده ام كه هنوز  چشمانم  مي سوزد  پرويز به من  ايراد مي گيرند  كه چرا هر روز براي تو  نامه مي نويسم  من  نمي فهمم  آخر مگركار گناه  است  مگر من بدبخت  آدم نيستم و حق ندارم  كسي  را دوست داشته باشم و براي او نامه بنويسم .

 من حق ندارم به خانه ي شما  بروم  حق ندارم  پايم را از خانه  بيرون بگذارم  من  ديوانه مي شوم آخر مگر من  زنداني هستم  مگر من به جز خانه ي شما جاي ديگري  رفته ام  مگر من جوان نيستم  و احتياج به گردش و تفريح  ندارم  مي گويم  تنها نمي روم  دنبالم بياييد  هر كسي  مي خواهد بيايد  مگر مي شنوند  گريه  مي كنم  فرياد مي زنم  هيچ كس توي  اين خانه  حرف حسابي  سرش نمي شود .يا اگر شعوري دارد از ترس  نمي تواند  اظهاري كند  همه خودخواه  همه مستبد  و زورگو هستند من هم آخر سر فرار مي كنم  جز اين چاره اي نيست  يك  وقت متوجه  مي شوند كه من  ديگر نيستم .

 چند روزي بود با هيچ كس حرف نمي زدم  فكر مي كردم اين طور بهتر است چون اگر من بخواهم  يك  كلمه حرف  بزنم  زود  ديگران  از فرصت استفاده مي كنند  و دو مرتبه  آن صحنه هايي كه من  از ديدنش  نفرت دارم  تجديد مي شود  امروز  صبح  قيچي  گم شده  آخر من دزد هستم مگر من قيچي  راقايم كرده ام  تا بفروشم  من خودم  قيچي دارم  بعد از يك ساعت  استنطاق و بازپرسي همين كه من در گنجه ام  را باز كرده ام  به گنجه ي  حمله كرده اند  من در اين  خانه  فقط  يك گنجه دارم  ولي اختيار آن هم با من نيست هر وقت كسي  چيزي بخواهد  زود از غيبت من  استفاده مي كند ميخها كشيده مي شود و مقصود انجام مي يابد  بعد دو مرتبه قفل به حالت اوليه در مي آيد  بعد از رفتن  تو من سعي مي كردم  هميشه  اين  نصيحت تو  را كه مي گفتي با دقت باشم  عملي كنم  هر روز لباس هايم را  سركشي مي كردم  اسباب هايم  را مرتب مي كردم  گنجه ام   را پاك مي كردم  ولي متأسفانه در حمله ي تاريخي امروز  همه ي اشيا آن به هم ريخته و ضايع شده  البته  من چيز مهمي نداشتم  ولي اين كار شايسته اي نبود من  هم  تا مي توانستم دفاع  مي كردم  پرويز جان  به خدا بمب افكن هاي امريكايي  در كره  آن قدر خرابكاري نكردند  كه صاحب خانه ها  امروز  در گنجه ي من كردند . بالاخره  قيچي پيدا نشد و من  راحت شدم  يك ساعت بعد  از بخت بد  من   ماتيك گم شد  من كه هيچ وقت ماتيك  استعمال نمي كنم  باز مرافعه  باز دعوا كه تهمت  دزدين ماتيك ... آه من  بايد  چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم  به خاطر يك ماتيك  اين همه دعوا  و مرافعه گوش بدهم  ( چراغ مرا بردند  حالا من چه كار كنم )

( بعد از يك دعواي مفصل بقيه نامه ام  را برايت مي نويسم آن  هم در تاريكي )  بالاخره ماتيك  پيدا شد و خوشبختانه  اين دفعه  گنجه ي بدبخت  از خطر  حمله ي مجدد محفوظ ماند .

عصري به علت  اين كه زود  براي خوردن  چاي  اقدام كرده ام  يك مشت سنگيني  توي كله ام خورده  بعد چون  قصد رفتن  به خانه ي شما  را داشتم  يك ساعت دعوا و گريه كرده ام  و بالاخره  هم شب شده  و مغلوب و سرشكسته  تاريكي  را بر  روشنايي پر از جار و جنجال ترجيح داده ام .

  اين است زندگي روزانه ي من .

 پرويز جان من  گاهي  اوقات  فكر مي كنم كه نبايد اين چيزها را  براي  تو بنويسم  و باعث  ناراحتي  خيال تو بشوم ولي خودت  بگو اگر  به تو ننويسم  چه كسي  حاضر مي شود  به اين  همه شكايت  من گوش بدهد و چه كسي مرا مظلوم و بي گناه  خواهد شمرد  زندگي من هم تماشايي است  امشب  ديگر همين قدر كافي ست  خداحافظ تو  تا فردا شب .

تو را مي بوسم   فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 14:30  
 

آدم بزرگ‌ها اين جوری‌اند!

 
   

وقتی با آن‌ها  از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

شازده کوچولو * اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری * برگردان احمد شاملو

                                                                                                                            

 

مي دونيد من پرسيدم

يک دفعه از يک نفر پرسيدم

اون فقط يک پروانه داشت

که قابش کرده بود

بهش گفتم ديگه پروانه اي رو قاب نکنه

پروانه بايد آزاد باشه

تا بشه یه خاطره

بشه یه موج

یه موجی که اوج می گیره

چون نمی خواد زمینی باشه

می خواد آسمونی بشه

یادمون نره برای آسمونی شدن پروانه باید آزاد باشه

 

 


نامه ششم:

پرويز محبوب من ...

بالاخره همان طور كه حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدي و حتي عقد با آن شرايطي كه مامانم  براي كمك به تو پيشنهاد كرده بود  مخالفت كرد و در جواب  همه ي اينها  فقط گفت كه تو مي تواني هر وقت خدمت  وظيفه ات  تمام شد و وضع ماليت  را در ظرف اين مدت مرتب كردي  به نزد او مراجعه كني و او حاضر است  به  عهد خود وفا كند اين براي من خيلي ناگوار است و حتي از نوشتن اين مطالب هم  در خود احساس  يك نوع ناراحتي مي كنم .

 پرويز ... فكر اين كه خوشبختي را مي خواهند  با يك آينه و شمعدان و يك انگشتر كه  هيچ گاه  در زندگي  به درد من نخواهد خورد  و من  مجبورم فقط به  منظور زينت  و تجمل  از آنها استفاده كنم،  معاوضه كنند خيلي رنجم مي دهد .

 من هرگز  نمي توانم  قبول كنم  كه ممكن است  به وسيله ي يك آينه و شمعدان گران قيمت  بر خوشبختي و سعادت يا قدر و قيمت  دختري افزود.

با تو  مخالفت  مي كنند چون تو نمي تواني مطابق عقيده ي پوچ و رس