تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385 11:46  
 

و اردیبهشت و یه دنیا روزمرگی ...

 
   

 و اردیبهشت ...

شبی که می خواست از راه برسه تو دلم هزار هزارتا غنچه آرزو جوونه زد، دلم می خواست باز دلم بهاری بشه، دلم می خواست باز بشم اون شیطونکی که آروم و قرار نداره. چیه؟؟؟ باورتون نمی شه که یک پیرو از جنس احساس شیطون باشه؟؟؟ هست ... خیلی هم شیطونه، اما خیلی ها شیطنتش رو ندیدن. بگذریم ...، بهتره یه نگاهی به این ماه بهشتی بیندازیم. داره می ره، باید تا سال دیگر با این ماه خداحافظی کنم. می دانم سال دیگر که بیاید من عاشق تر از امسالم، عاشق تر و عاشق تر ... وقتی اریبهشت شروع شد، با خودم گفتم: باید تمام غم ها برن، باید چاره ها از راه برسن. و رسیدن. با شروع این ماه قشنگ، ماهی که من توش متولد شدم، واقعاً تولد دیگه ای از راه رسید، جوون شدم دوباره، یا بهتره بگم شدم یه کوچولو، دوستا و همکارا مثل اینکه منتظر بودن. بعد از ماه ها سکوت، باید سکوت رو می شکستم. و شکستم. احساس کردم حتی هوای بی پنجره محل کارم هم تازه شده. احساس کردم باز دوست دارم، خیلی ها رو. همه کسانی رو که باروم نکردند و شاید هیچوقت هم نکنن، اما مهم نیست، مهم اینه که بفهمن پیرو هیچ نقابی به چهره اش نمی زنه، اون عشقش و احساسش حقیقیه، ناب نابه. با همون احساسش برای همه دعا می کنه که عاشق بمونن که عاشقی خیلی قشنگه. و اما ... هشداری به من: تو با خودت مغروری. یه چند روزی معنیش رو نفهمیدم، اما بالاخره جرقه زده شد. برگشته بودم به گذشته، دلم نمی خواست که رسوا بشه،حالا شاید هم شد، کسی چه می دونه. ولی فعلاً تا اطلاع ثانوی نمی خواد. اما دلیلش، یک بار گفتیم برای هفت پشتمون بسه، مگه باور کردن!!! فکر کردن چوب حراج زدیم. دیشب وقتی داشتم با دوستی صحبت می کردم بهش گفتم که من به احساساتم احترام گذاشته و می ذارم. چرا که می دونم از چه جنسیه ... حالا اینکه چرا دیشب این رو بهش گفتم رو براتون تعریف می کنم. و اما ... چند آشنایی جدید در این ماه، چند قطع رابطه دلچسب، چند تا "نه" و چند تا "بله" و هزار بار لبخند و ای بفهمی نفهمی چند روزی گریه ...

یه پیغام از یک دوست: بدبینی من، مرور گذشته، و بعد ابر بهار ... کلی از دستم ناراحت شد ، اما فهمید که چی می گم .... شاید هم متوجه نشده باشه، اما خودش گفت منو بخشیده ...

از راه رسیدن یک دوست ... با یه دنیا دلتنگی ... دلتنگی هایی که دارن می رن تا ابد فراموش بشن، و دیدارمون ... پر از قشنگی، پر از آرامش ... بهش گفتم برای همیشه بمونه و اینطوری باشه: صاف ، ساده و صمیمی .... یقین دارم می تونه

لابه لای نوشته هام می تونم بگم دلم تنگ شده؟؟؟؟ جواب ندادید ... اما می گم دلم تنگ شده برای یک عزیز ... فکر کنم خودش هم بدونه ... اما باز هم بهش می گم ... به قدر هزار تا دنیا دلم برات تنگ شده، دوستت دارم خوب! .... بداخلاق که نیستم؟؟؟

حضور یک اهل دل ... اومده که بمونه ... میهمان خلوتش شده ام ، با یک استکان چای کمرنگ ... پر از مهربونیه ... می فهمم اونو ... و اونم می فهمه که  من عاشق بارونم ... دیگه پیرو چی می خواد؟؟؟ هیچی!!! باور یعنی یه دنیا!

خبر دیگه: پیام های تبریک همچنان ادامه دارد ...

و اما ... یکی از راه نرسیده رفت، نمی دونم چرا روم نمی شد بهش بگم بره ... اما رفت ... و من خندیدم. بدجنسم ... برای دلخوشیم نگید نه! خودم که می دونم آخر خباثت بود ... هرچند به قول یک عزیز من نسبت به گذشته خبیث تر شده ام ...

و : دیدار با دوستان قدیمی ... دلم خیلی براشون تنگ می شه ... اما تند تند نمی تونم ببینموشون

یک خبر ناراحت کننده ، یک نفر دیگه هم برای همیشه رفت ، یاد سالهای گذشته افتادم ... می تونست شریک باشه برای زندگیم ... اما نشد .... رفت ... خدا قول بده مواظبش باشی

نمایشگاه کتاب، با یه دنیا سرزنگی من ... ثبت نام در یک کلاس به خواست یک مرد بارانی ... به قول او مهم این بود که قدمی در این راه برداشته بشه ...

و ... تولدم مبارک ... به دنیا اومدم دوباره، اون روز رو همه دور هم بودیم، پدر هم بود ... یکی از روزهایی که ابرهای دلم باریدند و باریدند و باریدند ... یادی هم کردم از اهل هنر ... راستی اون کسی که قراره به "افق های روشن" فکر کنه هم با من بود

و دیگه ... باز پشت سر هم تبریک و کادوهای جور واجور، راستی به اون عزیزم بگم مورچه کوچولو رو صفحه مانیتورم جا خوش کرده

دیگه اینکه اونی که می گفت حرفهای منو نمی فهمه هم دیروز رفت، هنوز هم بغضی که تو صداش بود رو می شنوم، چقدر براش دعا کردم. هنوز هم براش دعا می کنم تا آروم بشه، تو دلش آرزوهای خوب بود، خوب خوب. از خدا می خوام که برآورده بشه

اثر بخشی دعا: یکی که اومده بود و می خواستم بره، داره می ره، بچه ها گفتن باید شیرینی بخرم ... اما می دونم زشته شیرینی خریدن ... دیدید یکی از بدجنسی هایم ... از اون حسابی هاش ... برام خیلی سخته به چشم طرف مقابلم نگاه نکنم.اما دو هفته رو به طور کامل تلاش کردم که به چشماش نگاه نکنم و احساساتم را دخالت ندم، صحبت عمری کاره ... شوخی که نیست و او خواهد رفت چون نخواستم که بمونه، قول داده بودم از این انرژی در جهت منفی استفاده نکنم ... اما ... اگه به خودم فکر کنم زیاد هم منفی نیست .

و در آخر : قشنگترین پیشنهاد این ماه: شناسنامه ام را گم کنم و یک المثنی بگیرم با یک تاریخ تولد جدید، بهم گفتن تا ده سال کوچکتر مناسب تره ... دیدید که یک پیرو از جنس احساس اونقدرها هم آروم نیست ... این هم نتیجه اش ...

تا حالا اینطوری ننوشته بودم. مگه نه؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385 11:43  
 

فروغ و احساسات برگ گلش ...

 
   

نامه دهم :

پرويز

جواب دادن به نامه ي تو خصوصا به مطالبي كه  در آن نگاشته اي  براي من تا اندازه اي سخت و مشكل است  تو  از آنجا كه درس  حقوق خوانده اي  از خودت مثل يك وكيل  مدافع  دفاع مي كني و سعي داري  در نامه هاي  من نقاط  ضعفي بيابي  و آن ها  را دستاويز  قرار دهي و مرا  اذيت كني و در ضمن خودت  را بي تقصير جلوه دهي . اول بايد بگويم كه اينجا دادگاه نيست  و تو هم  متهمي  نيستي كه براي تبرئه  خودت  احتياج به اين  همه دليل  و برهان  داشته باشي و من هم قصد  محاكمه ي تو  را ندارن  فقط چيزي كه هست  تو نتوانسته اي  مقصود مرا  از به كار بردن  ( شيريني  مفصل از ته قلب )  درك كني  تو فكر كرده اي كه من هم مثل تمام دختران  تشنه ي كلماتي هستم  كه جز گمراه كردن  روحم ثمره و نتيجه اي ندارد

پرويز ... اصلا  من چرا تو  را دوست دارم  ؟  آيا دختري كه در پي عشق مي رود  كه باهيجان  و نوازش  مصنوعي  توام باشد  و آيا دختري كه در عشق  فقط  كلمات  بي معني  و تغريف هاي خالي  از  حقيقت  را هدف قرار مي دهد  هرگز نسبت به تو  محبني  پيدا خواهد كرد و آيا اگر من  داراي  چنين  صفاتي بودم  و از تو همين  توقع ها  را داشتم  مي توانستم تا به حال  با تو اين قدر صميمي و وفادار  باقي بمانم  و اين قدر در قلبم نسبت  به تو  محبت داشته باشم . در صورتي كه تو  از تيپ مرداني  نيستي كه مورد پسند اين گونه دختران  قرار مي گيرند .  نه . من  هيچ وقت  مقصودم از نوشتن  اين كلمات  اين نبود  كه تو را وادار كنم  از من تعريف كني در صورتي كه وجود  فوق العاده اي  نيستم .  و هرگز  از تو نخواستم  كه با  كلمات دروغ حس  نخوتت و غرور طبيعي  مرا اطفا نمايي .

پرويز ... تو همه  جا و حتي در مرحله ي  عشق هم مي خواهي از درسهايي  كه خوانده اي  استفاده كني به من چه مربوط است كه  تو حقوقدان ماهري هستي من  وقتي همه ي قلب و روح و احساساتم  را به تو تقديم  كرده ام طبعا  از تو  توقع  محبت  و صميميت  بيشتري دارم  و وقتي نتوانستم  تو را ببينم  و در حركات  و رفتار  تو اين محبت  را بيابم  از تو خواهش مي كنم  كه آن  را در نامه هايت  منعكس كني و تو   در اينجا خيلي  اشتباه كرده اي .

 من هرگز نخواسته ام كه تو در نامه ات از موي و روي من  تعريف كني  يا اگر دامنه ي فكرت  وسيع تر باشد  قد مرا  به سرو يا به آسمان  خراش هاي  امريكا تشبيه  نمايي .  اصلا اگر تو داراي چنين  صفتي  بودي ممكن نبود  بتواني  با اين قدرت و نفوذ در قلب من  حكمفرمايي كني  من از مردي كه سعي دارد  روح ساده ي دختري  معصوم  را با كلمات فريبنده  و اغوا كننده ي خود گمراه سازد  متنفرم .  من  تو را براي  اين دوست دارم كه متملق و گزاف گو  نيستي  من تو را براي اين دوست دارم كه هرگز تا  به حال  از من تعريفي  نكرده اي  و با اين  تعريف  وسايل انحراف  فكر و عقيده ي مرا فراهم ننموده اي .  آن وقت پرويز ...  آيا تو  فكر مي كني من  كه فقط فريفته ي پاكي و نجابت  ذاتي و صداقت  و راستگويي  تو شده ام  مي توانم  از روش  مبتذل  و پيش پا افتاده ي عشق هاي امروز يعني  عشق هايي كه با كلمات  و نجابت  به پايان مي رسد  پيروي كنم ؟  من كه شرافت  و آبرويم  را بيش از همه چيز  دوست دارم ...

پرويز ...  تو هنوز نتوانسته اي مقصود مرا از نوشتن  اين كلمات  درك كني .  تو نمي تواني  تصور كني كه من چه قدر و تا چه اندازه  احتياج به محبت دارم  من  در زندگي  خانوادگي  هيچ وقت  خوشبخت  نبوده ام  و هيچ وقت  از نعمت يك محبت  حقيقي برخوردار نشده ام .  شايد اين حرف من  تا اندازه اي  براي تو  عجيب باشد . ولي اگر مي دانستي  باور مي كردي . يك دختر جوان  آن هم  دختري كه هيچ وقت پابند تجمل و تفريح  و زرق و برق  نيست  وقتي ازطرف خانواده  ، از طرف  پدر ، مادر ، خواهر و برادر  خود محبتي نديد  وقتي در ميان آنان كسي   نبود  تابتواند  به فكر و احساسات  و تمنيات  روح و دل او  وقعي گذراند  طبعا وقتي كسي  را پيدا كرد كه همه ي آرزوهاي خود  را در وجود  او منعكس و متمركز ديد   به يك باره  همه ي محبت  و همه ي علاقه ي خود  را به پاي او خواهد ريخت  و از  خلال  محبت  و عشق  او محبت هاي ديگري  جست و جو خواهد كرد .  محبت هايي كه از آنها  محروم بوده  يعني محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ي خواهر...

پرويز... من همان طوري كه براي تو شرح دادم  در زندگي  خانوادگي زياد خوشبخت نبوده و نيستم . من مادر را دوست دارم ولي مادر من  هرگز  نتوانسته و نخواسته است  براي من  به راستي مادر باشد . پرويز ...  من امروز  چرا بايد پنهان از او  نامه هاي تو  را دريافت كنم ؟  چرا ؟ مگر مادر نبايد  تنها  رازدار و محرم  اسرار  دخترش باشد  مگر من  نبايد همه ي غم ها  و رنج هاي  درونم  را با مادرم  در ميان گذارم ؟  ولي مادر من هرگز  با آن  محبت  و صميميتي كه  من  آرزو  مي كنم  با من  روبه رو نشده و سعي نكرده  است   به اسرار  دل من آشنا شود من پدرم  را دوست دارم . ولي پدر من كجا  مي تواند  و فرصت مي كند  به دختر جوانش  توجهي داشته باشد . و در چه موقع  وظيفه ي پدري خود  رانسبت  به من انجام داده است ؟  مگر پدر نبايد  راهنماي  فرزندش  باشد ؟  من به   برادرانم  علاقه دارم  ولي آنها جز  آزار دادن  من و جز فراهم كردن وسايل  ناراحتي من  كار ديگری نمي توانند  انجام دهند  آنها  هيچ وقت  با من صميمي  و يك دل نبوده و نيستند  فقط من در ميان  افراد خانواده  خودمان  خواهرم را مي پرستم  زيرا او هميشه و در همه حال  براي من  حامي و پشتيبان فداكاري  بوده است .  به جز  خواهرم هيچ کدام  از آنها  به وظيفه ي خود آشنا نيستند  و آن روح  صميمي  كه بايددر ميان  افراد يك  خانواده  حكمفرما باشد  در ميان  ما و من  مسلما  با اين  وصف نمي توانم  خوشبخت باشم  و از نعمت  محبت هاي پاك و بي شائبه برخوردار گردم .

مي داني از تو چه مي خواهم ؟...  يك محبت بزرگ يك عشق سرشار يك محبتي كه هر جز  آن  را  محبتي ديگر  تشكيل داده باشد  من  از تو مي خواهم  كه با محبت خود  به محروميت هاي من در زندگي پاسخ دهي  من  در محبت تو  محبت مادر مهر پدر و علاقه ي خواهر و برادر  را جست و جو مي كنم  من  از تو مي خواهم  در عين  اين كه محبوب من هستي  مثل پدر راهنماي  من  مثل مادر رازدار  من  و مثل خواهر تسلي دهنده ي من باشي  . پرويز ... من  هرگز  از او  نخواسته ام  كه در قالب  كلمات  فريبنده  اين محبت  را آشكار سازي  مقصود من  از به كار بردن  كلمه ي شيرين  اين  نبوده است  تو  سراسر نامه ات  را با جمله ي تو  را دوست دارم و غيره پر سازي . نه ... پرويز ...  تو اشتباه مي كني ... روح من تشنه ي محبت است .  آيا يك نامه ي كوتاه يك  نامه ي پر از دليل  و منطق  مي تواند  روح تشنه ي مرا سيراب كند ؟  و آيا  اگر تو به جاي من بودي با اين شدت دوست مي داشتي چنين خواهشي  از طرف نمي كردي .

نامه ي تو هر طور باشد براي من خواندني ست ولي اگر جوابي به محروميت هاي روحي من داده باشي  تصديق كن كه خواندني تر خواهد بود  ومن به هنگام  مطالعه ي آن احساس خواهم  كرد كه تو  مي تواني  همه چيز من باشي و تو مي تواني  روح سركش  و محروم  مرا تسلي  دهي .

پرويز ...  تو اشتباه مي كني ... تو تصور كرده اي من از خواندن  نامه اي كه سراپا نصيحت و راهنمايي باشد  گريزانم  و دلم مي خواهد  تو  فقط نامه ات  را به توصيف موي و روي من اختصاي دهي . چه   فكر باطلي . نه هرگز اين طور نيست .  تو مقصود  مرا درك نكرده اي  و من مجبورم  از اين  به بعد  هر كلمه اي  كهمي نويسم  يك  صقحه  را  فقط به معني كردن آن كلمه  اختصاص دهم .

 تو هنوز  مرا شما خطاب مي كني ... من حرفي ندارم ... و اين  را  به حساب تربيت  تو مي گذارم ...  پرويز ديگر بقيه ي مطالب نامه ي تو جوابي ندارد و من جز  اين كه رضايت  بي پايانم  را ز طرز  نوشتن  نامه ي اخيرت  اظهار  كنم  حرف ديگري  ندارم  قلمم  هم  شكسته است . مي بيني  كه با چه خط بدي براي تو نامه  مي نويسم ...  تقصير قلم است نه من .

كارت پستال قشنگي را كه برايم  فرستاده بودي  دريافت كردم  از سليقه ي تو  از ذوق  تو  و از تبريكي  كه به من گفته بودي  يك دنيا  تشكر مي كنم پرويز ... چرا نوشته اي  كه به وضع فعلي زياد اميدوار نيستي .  مگر به من  و عشق من اعتماد نداري و نمي تواني باور كني كه من به خاطر تو حاضرم  از همه چيز چشم بپوشم  و سعادت  زندگي در كنار تو را به دنيايي ترجيح مي دهم  و  غير ممكن است زندگيم  را جز با تو  با ديگير پيوند دهم .  به آينده  اميدوار باش و هميشه  به خاطر خوشبختي  كه انتظار ما را مي كشد  فعاليت كن  مطمئن باش  ما در كنار يك  ديگر  زندگي  خيلي خوب  خيلي ساده  خيلي قشنگ خيلي شيك  خيلي بديع  خيلي ارزان  و خيلي  ( متنوع )  خواهيم داشت  پرويز  افسوس  كه  رياضي دان  نيستم اگر نه از فرمول انتهاي  نامه ي تو  غلط مي گرفتم  به عقيده ي من بهتر بود نامه  ات  را با يك بسم الله الرحمن الرحيم  شروع مي كردي تا  در ميان ابتدا و انتهاي آن  تناسبي  برقرار  باشد .

پرويز... من آن شب يك ساعت  به تو سفارش كردم كه اسمت را روي پاكت ننويس آن وقت تو  با آن اسم كذايي  و آن خطي كه كاملا معلوم بود كه خط توست  وهمه هم  فهميدند  نزديك بود آبروي مرا ببري  اين دفعه  براي كاغذ تو يك پاكت خودم نوشتم  و فرستادم  اسم تو جواد شريعتي است ولي فراموش نكن  كه اين اسم  مستعار فقط به پاكت  تعلق دارد  نه به كاغذ  آن و تو ديگر احتياج نداري  زير نامه ات  را هم  اسم مستعار بگذاري اسم خودت  را بنويس من اسم خودت را بيشتر دوست دارم  پاكت  را  حتما سفارشي كن  چون اگر اين كار را نكني  حتم دارم كه اين دفعه مامانم  پاكت را باز كند و آن وقت نتيجه  را خودت  حدس بزن

 پرويز ...  سيروس به من  مي گفت  كه به تو بگويم  اگر ميل داشته باشي مي تواني نامه هايت  را شخصا  به اداره ي ترقي ببري  و به دست او بدهي  و نامه هاي مرا  از او دريافت  داري  به عقيده ي من  اين طريق خيلي خوب است  چون گذشته  از اين كه خطري  ندارد  بين  تو  و سيروس  هم صميميتي و رفاقتي  ايجاد مي شود كه بي فايده  نيست . عقيده ي تو را نمي دانم  ولي اگر اين روش  را نمي پسندي  حتما بايد نامه ات  را سفارشي كني فراموش نكن ...  اسمت  هم  جواد شريعتي  است .

پرويز ... خيلي نوشتم  ديگر خسته شدم  ولي يك  موضوع  كوچك  مانده  و آن اين است كه مي خواهم از فرمول رياضي  تو استفاده كنم و نامه ام را با آن  به پايان  برسانم ( بدت نياد وزياد هم  به خودت مغرور  نشوي  و نگويي كه من  چه قدر رياضي دان ماهري هستم ) من  به موقعش  از تو خيلي ماهرتر مي شوم  و مي توانم  ادعا كنم  كه  تو در آن موقع  نمي تواني بين من و خانم  دبيرمان  تفاوتي  قائل شوي

پرويز من تو را ....  برابر  دنيا دوست دارم  و ...  برابر  كرات  سماوي مي پرستم و ستايش مي كنم

 خداحافظ تو

 فروغ

21/04/1329

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس  


 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 15:43  
 

کاش بودند آنانی که حرف مرا می فهمیدند

 
 

 

بعضی با شور زندگی می کنند و برخی با شعور

دسته اول گاهی می میرند بی آنکه چراهای زیادی را بدانند

دسته دوم اما با درد خواهند مرد

زیرا که فهمیدن همواره با درد توام است

 

 

من یک پیرو از جنس احساسم

هرهری احساس نه

احساس ناب

خودم باورش دارم

خودم دوستش دارم

با همه این احساساتم لحظه هایی می آیند که من می خوانم:

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

باید امشب بروم

اما همیشه بازمی مانم از رفتن

چرا که راه بی همراه است

راه با همراه

راهی بی نهایت است

راهی است  که تا من تمام نشوم، تمام نمی شود

راهی هموار

راهی پر از سکوت عاشقانه

راهی با گرمایی که تن را به خود فرا می خواند

راهی که بوسه هایی داغ را وعده می دهد

راهی برای همیشه

راهی از امروز تا ابد

راهی تا ...

می خواهم دمی بیاسایم

می خواهم ...

چقدر حرف دارم

اما ...

کاش بودند آنانی که حرف مرا می فهمیدند

حرفهایی بر روی نیمکتی که به اندازه حرفهای دلمان جا داشت

و شاید در خلوتی پرباران

برایم چای ریخته ای در فنجان؟

امشب می آیم ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 15:16  
 

نامه ی دیگری از فروغ و پاسخ پرویز

 
   

نامه نهم:

پرويز

اين آخرين نامه اي ست كه براي شما مي نويسم و فقط ميل دارم اين آخرين نامه ي من  قدري شما  را از اشتباه  بيرون بياورد  بايد با كمال تأسف به شما بگويم كه اگر از طرف من  نسبت به شما  اهانتي شده است  بي جهت  و بدون دليل نبوده است و اگر تا ديشب  به شما اعتماد و اطميناني داشتم  امروز ديگر نمي توانم  به گفته هاي شما اهميتي بدهم  و نسبت به شما  همان اعتماد و اطمينان سابق را داشته باشم .

مسلما  خواهيد پرسيد چرا و به چه دليل ؟

ولي من  فقط  براي اثبات  مدعاي خودم قسمتي از گفته هاي امروز صبح شما  را با قسمتي  از گفته هاي ديشب تان مقايسه مي كنم  تا خودتان  هم بفهميد كه كاملا اشتباه كرده ايد .

شما ديشب در جواب سوال من  كه به چه دليل  اين شرط را نمي پذيريد  گفتيد ( چون من  به خودم  اعتماد دارم و مي دانم  زني را كه گرفتم  هيچ وقت طلاق نخواهم داد و گذشته  از اينها اين شرط عدم اعتماد  را مي رساند ) امروز صبح در جواب  پدر من كه چرا  مقدار مهر را حاضر نيستيد بالا ببريد مي گوييد (  به اين دليل كه اگر روزي خواستم  زنم  را طلاق بدهم  بتوانم  يعني سنگيني مهر مانع آن  نباشد )  و در جاي ديگر مي فرماييد ( مهر حقي است كه قانون اسلام  در مقابل  حق طلاق به زن داده است  يعني ترمز و مانع مستحكمي است كه مرد را تا اندازه اي  محدود كند )  بسيار خوب وي شما  مي خواهيد اين  ترمز  زياد مستحكم نباشد  تا هر وقت  كه دلتان  خواست بتوانيد  آن را پاره كنيد و به  علاوه با تضادها  و اختلافاتي كه  بين  گفته هاي شما  موجود است  من چه گونه  مي توانم  آن اعتماد  سابق را نسبت  به شما داشته باشم  باور كنيد اگر تا ديشب به من  مي گفتند  كه پدرم موافقت كرده است  بدون هيچ قيد و شرطي زن  شما بشوم  با دل و جان  قبول مي كردم ولي امروز اگر به من بگويند پرويز حاضر شده است  صد ميليون  هم مهر شما بكند و همه چيز هم بياورد هرگز حاضر نخواهم شد زيرا تا ديروز  به ثبات  عقيده و استقامت شما  اطمينان داشتم  ولي امروز ندارم  و حق هم  دارم نداشته باشم به اين كارها كاري ندارم تصميم  گرفته ام  شما  را  فراموش كنم  و مطمئن باشيد فراموش خواهم كرد به عقيده و فكر شما بي اندازه  اهميت مي دادم  ولي بي ثباتي آن  بر من  ثابت شد  دنيا خيلي  بزرگ است  من اگر شما را كه صورت آرزوها و اميال باطنم  بوديد از دست  داده ام  مسلما در اين دنياي  بزرگ كسي  را پيدا خواهم كرد كه به عواطف و احساساتم  بي اعتنا  نباشد و  قدر مرا  بداند  و به علاوه  اگر من شما   را از دست داده ام  شما هم در عوض دلي را از دست داده ايد  كه تپش هاي  عاشقانه آن  را در  هيچ جاي ديگر نخواهيد يافت

  بيش از اين حرفي ندارم

سعادت شما  را در زندگي  از خداوند  مي خواهم  و آرزو مي كنم  مرا  فراموش كنيد نامه هاي مرا بسوزانيد اين آخرين  خواهش مرا بپذيريد  من به مادر شما بي اندازه  احترام مي گذاشتم  ولي او حتي از هتك آبرو و شرافت  من هم خود داري نمي كرد  باشد ...  از او  گله اي ندارم ... براي هميشه خداحافظ

فروغ

پاسخ پرويز شاپور در حاشيه ي نامه :

به خاطر دارم  نخستین نامه اي كه از تو دريافت نمودم  چند  سطري  در حاشيه  آن نگاشتم اكنون  هم مصممم چند جمله اي در آخرين نامه ي تو منعكس نمايم  تو را دختر ممتازي  نسبت به ساير  دوشيزگان  مي دانستم  و مي دانم   و خواهم دانست  زيرا دوستي من بر روي پايه هاي ديگري قرار داشت  كه  محبت  تو روي آن پايه ها بنا شده بود  به همين جهت چنين سردي  را در پس آن  حرارت  آتشين بي جهت حس مي نمودم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 15:36  
 

مرا از حیرانی درآورید!

 
   


یک سری هم بزنید به خلوت دیگرم، بد نیست، خوشحال می شوم

http://loverforever.persianblog.com

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 15:31  
 

باز هم فروغ

 
   

نامه هشتم

چهارشنبه 19 تير

 پرويز جان نامه ي تو همين الان به دست من رسيد تو خودت مي تواني تصور كني كه  در اين مواقع  چه قدر خوشحال و خوشبخت مي شوم و چه قدر از تو در قلبم  سپاسگزاري مي كنم . من  اين نامه  را با اشتياق خواندم .

پرويز محبوبم  از احساسات صميمانه ي تو تشكر مي كنم  نه من  بايد  اينجا  بمانم  من  بايد  از كساني كه  آزارم  مي دهند  انتقام  بكشم . حالا اين طور تصميم گرفته ام . شايد  بد باشد  ولي يادت  مي آيد كه  هميشه مي گفتي  بايد  بدي  را با  بدي پاداش داد و خوبي  را با خوبي .  شايد  بگويي  احترام  مادر در هر صورت  واجب است . ولي من  نمي دانم  مادر چيست . زيرا  از مهر و محبت مادري بهره اي نبرده ام  من  اكنون  در مقابل  خودم  دشمني مي بينم  كه با همه ي قوايش  در صدد  آزار  دادن  من است و طبيعي است  كه از خودم  دفاع مي كنم .

مقصود  من  از نوشتن  آن نامه  اين نبود كه مشكل ديگري  بر مشكلات  تو بيفزايم . نه پرويز من  فقط  به اين وسيله خودم  را تسلي مي دهم  و چون  تو  را دوست  خودم مي دانم  برايت  مي نويسم . و تو نبايد  به خاطر من  رنج ببري  و نگران باشي .

 فكر نكن كه آدم  بيچاره اي هستم  نه من هم  مي توانم ‌آنها  را  اذيت كنم يك  كلمه  حرف من كافي ست  تا فريادشان  را به آسمان  بلند كند . من هرگز نمي توانم  قبول كنم كه مادر حق دارد  گلوي آدم  را هم بگيرد  و آدم  را خفه كند .من  مي توانم ساكت بنشينم  ولي تا  موقعي كه فحش ها  فقط نثارم نمي شود  و تا وقتي كه بي جهت  به معبود  من يعني  تو اهانت  كنند  آن وقت كاري مي كنم كه ديوانه شوند  و فرياد بزنند .

من  با كمال ميل اينجا مي مانم  آن قدر اذيت مي كنم  تا از خانه  بيرونم كنند  بعد با هم زندگي سعادت آميزمان  را شروع مي كنيم .

 اين دو ماه  هم  به زودي  مي گذرد  من پيوسته  به اميد آينده  زندگي مي كنم  مطمئن باش نداشتن سرمايه  نمي تواند در زندگي ما تأثير داشته باشد من  حتي براي سوزاندن دل اينها  هم حاضرم  در بدترين  وضعي با تو زندگي كنم . وجود تو به تنهايي براي من بيش از  همه ي دنيا  ارزش دارد . من يك لبخند  تو را به همه ي  جواهرات دنيا نمي فروشم  يك  نگاه مهرآميز تو يك  فشار دست تو  يك بوسه ي تو كافي ست تا  مرا  از همه چيز بي نياز سازد من  به آنها كه سعادت  را در ميان پول و اسكناس  و زندگي هاي افسانه اي و  مجلل جستجو مي كنند و مي خواهند ثروت  و دارايي هاشان را به رخ من بكشند مي خندم  به كوتاهي فكر و حماقت  بي پايان آن ها مي خندم  من فقط دلم مي خواهد كه  تو هميشه دوستم  داشته باشي و زودتر اين دو ماه سپري شود و من به آغوش  پاك و مهربان تو  پناه  آورم و با هم به جايي برويم كه جز محبت و صفا  چيزي نباشد و همه يكديگر را دوست داشته باشند  پرويز بسيار اتفاق افتاده است كه من  در اين خانه گناه  ديگران  را به گردن  گرفته ام  و به جاي ديگران  تنبيه شده ام  كتك خورده ام  فقط به اين اميد كه آنها  با من  صميمي تر شوند  باور كن راست مي گويم  ولي يكي دو ساعت بعد همان كسي كه من گناهش  را به گردن گرفته ام  بر سر موضوعي جزيي با كمال پر رويي  و وقاحت به روي من  تاخته و هزار  حرف زشت  و نسبت  ناروا  به من داده است .

 اين چيزها مي گذرد  من  هرگز  از اين مردم پست توقع  محبت  و كمك ندارم پدر من  هرگز  در فكر من نيست مادر من  با من  دشمن است  و ديگران كه جاي خود دارند .

  پرويز فكر نكن  كه من خودم  را  مافوق يك بشر عادي و عاري  از هر گونه عيب و نقص  مي دانم  نه من هرگز  چنين ادعايي نمي كنم  ولي عقيده  دارم كه آنها  از بشرهاي  عادي  هم پست تر هستند . من  در اين  خانه چيزهايي ديده ام كه هنوز هم  وقتي به  آنها فكر مي كنم  دلم  از خشم  و كينه  مي لرزد  پرويز من  وقتي  ياد كودكي خودم  مي افتم  ياد آن موقع كه  هيچ كس  از من  مواظبت نمي كرد و من يك كودك بي خبر و ساده بيشتر نبودم دلم  مي خواهد همه  را با  چنگالهاي  خودم  خفه كنم  بي شك اگر مادر من  از من  مواظبت مي كرد اكنون  اين  پرده ي رمز و ابهامي كه در اطراف من بسته شده است  از بين مي رفت و من مي فهميدم همه چيز  را مي فهميدم  و اندكي  آرام مي گرفتم .

 اين چيزها به من مي فهماند كه وقتي مادر شدم  چه طور فرزندم  را تربيت كنم. تو خواهي ديد كه من او را حتي  از تو هم بيشتر دوست دارم  و او  از فرط خوشبختي  مرا پرستش  خواهد كرد و من  دلم مي خواست مادري  داشته باشم كه آغوشش پناهگاه من باشد و سعي مي كنم  براي فرزندم اين طور باشم . در حقيقت  اين خانه  براي من مدرسه اي ست  و من در اينجا درس  تربيت  كودك  را فرا مي گيرم .

  پرويز جانم همين  الان كه ياد بچه افتادم  اشك توي چشمم حلقه زد  خداي من آن روز  كه من  و تو بچه اي  داشته باشيم و با او  از صبح تا شب  بازي كنيم  كي مي رسد ؟ حتي  اين خيال  قلب مرا  مي فشارد تو نمي داني  من چه قدر  دلم مي خواهد  يك دختر چاق  و سالم داشته باشم  برايش  لباس بدوزم  عروسك  بدوزم  او را به گردش ببرم  او را روي سينه ام  فشار بدهم آه من او را به قدر تو  دوست  خواهم داشت .  پرويز عزيزم  پس چرا عكست  را برايم  نفرستادي  اين دفعه  حتما بفرست من هم عكس مي اندازم  هفته ي آينده برايت می فرستم  نمي داني  چه قدر دلم  برايت  تنگ شده چه قدر دلم مي خواهد  تو را ببينم  كاش يكي دو روز پيش من مي آمدي آن قدر تو  را مي بوسيدم  كه خسته شوي  آن قدر تو  را به سينه ام  فشار مي دادم كه فرياد بزني  پرويز نمي داني چه قدر دوستت دارم  چه قدر دوستت دارم  پرويز  آن روز كه تو  را دومرتبه  در آغوش  بگيرم  كي مي رسد  براي من بگو كي مي رسد روز سعادت من كي مي رسد  پرويز عزيزم .

 خداحافظ تو

 فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 8:18  
 

هفت تا هفتاد

 
   

آه

اشک

نفس

و تولدی ديگر

بی چرا

از هفت تا هفتاد

حتی بی يک" ای کاش"

تا تقرب

و تولدی تا هميشه

 

 


عکس هيچ ربطي به نوشته نداره، فقط يک تولده، يک تولد ديگه

چقدر زود زود بزرگ مي شيم، دنيا نرو جلو بذار جووني کنيم !!!

دنيا نرو جلو ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 9:46  
 

ب خ ت

 
   

ب خ ت حوا شکست با  آیینه اش در حجله آدمیت

که اینک آدم در حسرت شکسته هایش بختی نمی بیند

کجاست شکسته های آیینه بخت حوا؟؟؟

کجاست؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 8:37  
 

یکی دیگر از نامه های فروغ ... در پست بعدی هم با من باشید

 
   

نامه هفتم

يك شنبه 16 تير

پرويز جان امشب ديگر از دست داد و فرياد و دعوا و مرافعه  به اين  اتاق پناه  آورده ام  من  از وقتي كه خودم را شناختم  با اين  چيزها  مخالف بودم  و هميشه  آرزوي  يك زندگي آرام و بي سر و صدا  را مي كردم  ولي گاهي  اوقات  خدا هم  با آدم  لجبازي مي كند. چه مي توان كرد .

 همين الان توي حياط مشغول توطئه چيني  هستند  تا چراغ مرا از من بگيرند مي داني اين اتاق  كه گنجه ي من  در آن قرار دارد چراغ  برق ندارد  و لامپ مدت هاست  سوخته ... من هم  هر شب تقريبا يك ساعت از چراغ نفتي  استفاده مي كنم .

 صاحب خانه ها  عصباني شده اند.  مگر مي شود  هم  نفت سوزاند و هم برق . اين منطق آنهاست  در صورتي كه روزي يك پيت نفت فقط براي روشن كردن اتو  و اجاق مصرف مي شود .

 از صبح  تا حالا مشغول  جدال و مبارزه  با اهل خانه هستم آن قدر گريه كرده ام كه هنوز  چشمانم  مي سوزد  پرويز به من  ايراد مي گيرند  كه چرا هر روز براي تو  نامه مي نويسم  من  نمي فهمم  آخر مگركار گناه  است  مگر من بدبخت  آدم نيستم و حق ندارم  كسي  را دوست داشته باشم و براي او نامه بنويسم .

 من حق ندارم به خانه ي شما  بروم  حق ندارم  پايم را از خانه  بيرون بگذارم  من  ديوانه مي شوم آخر مگر من  زنداني هستم  مگر من به جز خانه ي شما جاي ديگري  رفته ام  مگر من جوان نيستم  و احتياج به گردش و تفريح  ندارم  مي گويم  تنها نمي روم  دنبالم بياييد  هر كسي  مي خواهد بيايد  مگر مي شنوند  گريه  مي كنم  فرياد مي زنم  هيچ كس توي  اين خانه  حرف حسابي  سرش نمي شود .يا اگر شعوري دارد از ترس  نمي تواند  اظهاري كند  همه خودخواه  همه مستبد  و زورگو هستند من هم آخر سر فرار مي كنم  جز اين چاره اي نيست  يك  وقت متوجه  مي شوند كه من  ديگر نيستم .

 چند روزي بود با هيچ كس حرف نمي زدم  فكر مي كردم اين طور بهتر است چون اگر من بخواهم  يك  كلمه حرف  بزنم  زود  ديگران  از فرصت استفاده مي كنند  و دو مرتبه  آن صحنه هايي كه من  از ديدنش  نفرت دارم  تجديد مي شود  امروز  صبح  قيچي  گم شده  آخر من دزد هستم مگر من قيچي  راقايم كرده ام  تا بفروشم  من خودم  قيچي دارم  بعد از يك ساعت  استنطاق و بازپرسي همين كه من در گنجه ام  را باز كرده ام  به گنجه ي  حمله كرده اند  من در اين  خانه  فقط  يك گنجه دارم  ولي اختيار آن هم با من نيست هر وقت كسي  چيزي بخواهد  زود از غيبت من  استفاده مي كند ميخها كشيده مي شود و مقصود انجام مي يابد  بعد دو مرتبه قفل به حالت اوليه در مي آيد  بعد از رفتن  تو من سعي مي كردم  هميشه  اين  نصيحت تو  را كه مي گفتي با دقت باشم  عملي كنم  هر روز لباس هايم را  سركشي مي كردم  اسباب هايم  را مرتب مي كردم  گنجه ام   را پاك مي كردم  ولي متأسفانه در حمله ي تاريخي امروز  همه ي اشيا آن به هم ريخته و ضايع شده  البته  من چيز مهمي نداشتم  ولي اين كار شايسته اي نبود من  هم  تا مي توانستم دفاع  مي كردم  پرويز جان  به خدا بمب افكن هاي امريكايي  در كره  آن قدر خرابكاري نكردند  كه صاحب خانه ها  امروز  در گنجه ي من كردند . بالاخره  قيچي پيدا نشد و من  راحت شدم  يك ساعت بعد  از بخت بد  من   ماتيك گم شد  من كه هيچ وقت ماتيك  استعمال نمي كنم  باز مرافعه  باز دعوا كه تهمت  دزدين ماتيك ... آه من  بايد  چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم  به خاطر يك ماتيك  اين همه دعوا  و مرافعه گوش بدهم  ( چراغ مرا بردند  حالا من چه كار كنم )

( بعد از يك دعواي مفصل بقيه نامه ام  را برايت مي نويسم آن  هم در تاريكي )  بالاخره ماتيك  پيدا شد و خوشبختانه  اين دفعه  گنجه ي بدبخت  از خطر  حمله ي مجدد محفوظ ماند .

عصري به علت  اين كه زود  براي خوردن  چاي  اقدام كرده ام  يك مشت سنگيني  توي كله ام خورده  بعد چون  قصد رفتن  به خانه ي شما  را داشتم  يك ساعت دعوا و گريه كرده ام  و بالاخره  هم شب شده  و مغلوب و سرشكسته  تاريكي  را بر  روشنايي پر از جار و جنجال ترجيح داده ام .

  اين است زندگي روزانه ي من .

 پرويز جان من  گاهي  اوقات  فكر مي كنم كه نبايد اين چيزها را  براي  تو بنويسم  و باعث  ناراحتي  خيال تو بشوم ولي خودت  بگو اگر  به تو ننويسم  چه كسي  حاضر مي شود  به اين  همه شكايت  من گوش بدهد و چه كسي مرا مظلوم و بي گناه  خواهد شمرد  زندگي من هم تماشايي است  امشب  ديگر همين قدر كافي ست  خداحافظ تو  تا فردا شب .

تو را مي بوسم   فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 14:30  
 

آدم بزرگ‌ها اين جوری‌اند!

 
   

وقتی با آن‌ها  از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

شازده کوچولو * اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری * برگردان احمد شاملو

                                                                                                                            

 

مي دونيد من پرسيدم

يک دفعه از يک نفر پرسيدم

اون فقط يک پروانه داشت

که قابش کرده بود

بهش گفتم ديگه پروانه اي رو قاب نکنه

پروانه بايد آزاد باشه

تا بشه یه خاطره

بشه یه موج

یه موجی که اوج می گیره

چون نمی خواد زمینی باشه

می خواد آسمونی بشه

یادمون نره برای آسمونی شدن پروانه باید آزاد باشه

 

 


نامه ششم:

پرويز محبوب من ...

بالاخره همان طور كه حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدي و حتي عقد با آن شرايطي كه مامانم  براي كمك به تو پيشنهاد كرده بود  مخالفت كرد و در جواب  همه ي اينها  فقط گفت كه تو مي تواني هر وقت خدمت  وظيفه ات  تمام شد و وضع ماليت  را در ظرف اين مدت مرتب كردي  به نزد او مراجعه كني و او حاضر است  به  عهد خود وفا كند اين براي من خيلي ناگوار است و حتي از نوشتن اين مطالب هم  در خود احساس  يك نوع ناراحتي مي كنم .

 پرويز ... فكر اين كه خوشبختي را مي خواهند  با يك آينه و شمعدان و يك انگشتر كه  هيچ گاه  در زندگي  به درد من نخواهد خورد  و من  مجبورم فقط به  منظور زينت  و تجمل  از آنها استفاده كنم،  معاوضه كنند خيلي رنجم مي دهد .

 من هرگز  نمي توانم  قبول كنم  كه ممكن است  به وسيله ي يك آينه و شمعدان گران قيمت  بر خوشبختي و سعادت يا قدر و قيمت  دختري افزود.

با تو  مخالفت  مي كنند چون تو نمي تواني مطابق عقيده ي پوچ و رسم  مهمل  قديمي عمل كني و ناچار مجبور هستي  مدتي سرگردان بماني .

 معني اين  مخالفت  مي داني چيست ؟ ... يعني اگر تو اندكي بيشتر به طرز فكر و روحيات من آشنايي داشته باشي مي تواني درك كني كه اين معني براي من چه قدر تلخ و چه قدر رنج آور است و همين  مخالفت  كوچك چه قدر  مرا نسبت  به دنيا و مردمان  آن بدبين ساخته ...

پرويز مهربانم ... حتما  به ياد داري كه منظور من از اين خواستگاري چه بود  يك شب به تو گفتم كه  نمي گذارند  با تو معاشرت كنم چون  نمي دانند  كه تو از اين معاشرت  چه منظوري  داري و اين جريانات  بعدي  همه و همه  روي آن صحبت  آن شب من به وجود آمد  و من از تو خواستم  به پيش پدرم بروي تا من بتوانم آزادانه  تو  را دوست داشته باشم ولي نمي دانستم كه تو با مخالفت  او رو به روي ميشوي .

البته  اين گناه من است كه صبر نكردم  تا وضعيت تو مرتب شود . ولي پرويز آيا من مي توانستم  تو را نبينم . و صداي تو را نشنوم ... ؟

براي كسي كه دوست مي دارد و با تمام قلب هم دوست مي دارد بزرگترين مصيبت ها اين است كه او را از ديدن  محبوبش  منع كنند .

 من مي دانم  كه تو هرگز  خودت  را براي ازدواج  مهيا نكرده  بودي و مي دانم  كه تو  را در مقابل پيشنهاد  غير منتظره اي قرار دادند  ولي پرويز من ... حالا جز صبر كردن  چاره نداريم .

اما حالا  موضوع صورت تازه اي به خود گرفته . يعني همان طور كه منظور اوليه ما بود پدرم  قول داده كه هر وقت وضع  تو خوب و مقتضي شد  به منظور و پيشنهاد تو جواب موافق دهد .

و اين همان  است كه ما مي خواستيم  و حالا تو  مي تواني  با خيال راحت كار كني و وسايل زندگي  آتيه ات را فراهم سازي .

 ولي موضوعي كه همچنان لاينحل باقي مانده  اين است كه باز هم  من نمي توانم  تو را ببينم   با تو آزادانه  معاشرت كنم ...

 پرويز محبوبم ... من  صبر مي كنم ... به اميد  آينده اي كه خوشبختي و سعادت ما   را  در بر دارد  درست است كه من رنج مي برم ولي بجاي اين رنج بردن يك عمر در كنار تو خوشبخت زندگي خواهم كرد .

 مامانم  فقط به من اجازه داده است كه براي تو نامه بنويسم  شايد تصادفا هم تو   را در جايي  ملاقات كنم ... ولي مي دانم  كه هرگز نخواهم  توانست  آن طور كه آرزوي دارم  با تو صحبت كنم و از گفته هاي تو  لذت ببرم .

تو هم  به نامه هاي من پاسخ بده . خواندن  نامه هاي تو  براي من  بزرگ ترين شادماني  ها خواهد بود . شايد باور نكني  اگر بگويم  يك نامه اي  را كه از تو دارم روزي چند بار مي خوانم  و همين  نامه ي كوچك ساعتي موجب شادماني خاطر من  مي شود .

 پرويز...  من به آينده  اميدوارم . تو هم  فقط به خاطر اين آينده اي كه من و تو  را در كنار هم خوشبخت مي كند  كوشش نما هر دو صبر مي كنيم  اين بهترين  وسيله اي است  كه مي تواند سعادت  ما را در آ’نده  تأمين كند .

 سعي كن  به نامه ي من مفصل تر و شيرين تر جواب بدهي من  حالا  به اين اميد  دلخوشم  كه  اگر نمي توانم  تو  را ببينم  مي توانم  نامه هاي تو  را دريافت  دارم .

 تو براي من نامه بنويس  شايد اين نامه ها  اندكي  از بار رنج و غم من بكاهد  اين بهترين  وسيله اي است كه ما مي توانيم  به واسطه ي  آن  مكنونات قبلي مان  را آشكار سازيم .

 با من قدري  صميمي تر باش اگر تو  در نامه هايت  با من  به راستي  و از ته قلب  صحبت كني  هزار بار  بيشتر دوستت  خواهم  داشت .

 پرويز محبوبم ... اصلا  فراموش كن كه چنين موضوعي اتفاق  افتاده  فكر كن  كه هنوز  پيش پدرم  نيامده اي  درست مثل همان  اول ... هر دو صبر مي كنيم  تو كار مي كني  من هم درس مي خوانم  اصلا وقتي خدمت  وظيفه ات  هم تمام شد باز هم به پيش پدرم بيا ... هر وقت توانستي  به عقايد پوچ اينها جواب بدهي آنوقت بيا ... اين بهتر است دو سال چيزي نيست  زود مي گذرد  ولي سعادتي كه در پايان دو سال  انتظار ما  را مي كشد  خيلي بزرگ و خيلي  شيرين است . هر دو  به خاطر هدف مشتركي صبر مي كنيم .

در اين مدت  من براي تو نامه مي نويسم و تو هم جواب مي دهي و بدين  ترتيب  مي توانيم  باز هم  با يكديگر  مهربان  و صميمي  باشيم .

 پرويز محبوبم ... ديگر چيزي  براي نوشتن  ندارم  سعادت تو  را از خدا مي خواهم .

 

خداحافظ

فروغ

13/4/1329 جمعه

جواب نامه ي مرا به آدرس منزل خودمان  نده چون بچه ها مي گيرند و باز مي كنند  روي پاكت بنويس  خيابان  سليمان خان كوچه ي مظاهري اداره روزنامه سيروس ما      و گوشه ي پاكت هم يك علامت x بگذار . مطمئن باش مستقيما به دست خودم  مي رسد .  چون پاكت هاي اداره ي مجله  را به خانه ي ما مي آورند و كسي  هم آن  را باز نمي كند و من به آني  مي توانم كاغذ تو را دريافت  دارم  اگر به  اين ترتيب موافقي  جواب بده ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 14:43  
 

پيله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود....

 
   

به مادر و پدرم ... آموزگارانی برای همیشه ، تا زمانی که نفس می کشم

دل من هزار تکه است

هزار وصله

در شبهای بلند زمستان زیر کرسی های گرم

دلم را دستانی دوخته اند

دستانی که مهربانی را می فهمیدند

و هنوز هم می فهمند

 همه آن تکه ها پر از نقش و نگارند

نقش گلهای بهاری

و بوی یاس می دهند

و بوی زخمهایی باز و باز از سر مهر

سوزن ها سر انگشتان مهر را خونین می کردند

اما باز دلم وصله می شد، به عشق ... به عشق ... و به عشق

و این دل ...

با این دل می توانم عاشق مادرم باشم

او که مرا کلام آموخت

و راه رفتن، نگریستن

لبخند زدن، گریستن

و شاید بهترینش عاشق بودن

با این دل می توانم همیشه به یاد پدرم باشم

امروز صبح با گریه آغاز شد برایم

پدر در خواب به دیدنم آمد

به بهانه تولدم

غرق بوسه اش ساختم

و گریستم و گریستم:

- پدر درد نداری؟؟؟

- خودت بیا و ببین!!!

خواهم آمد ....

شب پیشش نیز وعده دادی بازمی گردی و همراهم می شوی

در عبور از سر سبزی ها

آخ از این دل ...

امان!!!

هزار تکه، هزار نقش و هزار مهر و هزار عشق

با این دل عاشق می شوم

با این دل بارانی می شوم

می بارم

با این دل

به همه مهر می بخشم

به همه

حتی به همه آنانی که باورم ندارند

با این دل ...

 


امروز صبح بوي ياس در فضا پيچيده بود

ياش برايم تقدس دارد

مرا به گذشته هاي دور مي برد

به يک سجاده

در کنج دنج تنهايي هايم

امروز از دلم نوشتم

از دل هزارتکه ام

از دلي که با مهر وصله وصله شده

وصله هايي با نقش گل بهاري

و عطر ياس

اما

شايد باورم  نکنند

من دوست داشتن را با اين دل آموخته ام

تو باور مي کني که من همه را دوست داشته باشم؟

باور نميکنم...

ايمان دارم...

از باور گذشته...

از يقين هم گذشته...

پناه دل هاي باراني...

آه.............

باز آه کشيدي؟ قصه آه را شنيده اي؟؟؟ اگر آه بيايد چه مي خواهي؟؟؟

چه سوال سختي.........

تا به حال فکر نکرده بودم....

ازاو  ميخواهم که...

کساني را که به خاطرشان آه بر دلم وزبانم جاري مي شود....

خوشبخت و شاد و باراني ببينم...

از آه مي خواهم که کاري کند که آنها هميشه در لحظه زندگي کنند...

و مهمتر از همه...

چه چيز از همه مهمتر است؟

آن کسي را که اين روزها به خاطرش آه ميکشم ...

به دلتنگيها و گريه هاش وتنهايي هایش فکر ميکنم...

به دل باراني و بخشنده اش... فکر ميکنم...

به شانه هاي توانمندش...

دوست دارم ببينمش...

شاد و خندان...

با دلي پر از رگبار باران ارديبهشت...

و دستاني که بوي خاک و کاهگل ميدهند...

و انگشتاني که با هر نوازش عطر ياس را در فضا ميپراکنند...

مهمترين چيزي که از آه مي خواهم همين است...

همين و همين...

مي داني شايد من همان سنجاق سري را بخواهم که پدر قصه براي دخترش نخريد، با يک پروانه

آه...

حتما از آه بخواه...

آه دل بخشنده اي دارد...

ميداني ...

به جاي پروانه از آه يک پيله بخواه...

يک پيله؟؟؟ پيله را براي چه مي خواهي؟

و بعد از اينکه به پاي پيله اشک ريختي...

آن روز که پروانه اي رنگين بال از پيله به در آمد...

آن گاه براي آه بنويس...

چه بنويسم؟

پيله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود....

اين را بنويس.

آه خودش خواهد فهميد.

چه چيز را خودش خواهد فهميد؟

اين پيله ...

اين پروانه شدن ...

با من بگو!

تو بنويس....

فقط بنويس....

نپرس...

سوال نکن...

آه خودش همه چيز را به تو  ميگوید ...

صبور باش...

... باراني من...

مي توانم صبور باشم

صبر مي کنم

براي آه مي نويسم

و در انتظار جوابش خواهم ماند

بمان به انتظار...

 

....................................................................................................................

و قصه آه ... یاد صمد بهرنگی هم بخیر ...


يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.
يكي گفت: پيراهن.
يكي گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟
آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.
آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.
چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟
دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.
فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند. خورد و خوراك هم فراوان است.
خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟
دختر گفت: يك استكان چايي.
خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
دختر گفت: خوب.
فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.
پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟
آه گفت: بلي آقا.
جوان پرسيد: چايش را خورده؟
آه گفت: بلي آقا. و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟
جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟
جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.
صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.
نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.
دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.
آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.
دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.
دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟
پسر گفت: نه.
دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.
دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.
دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.
از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.
چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟
خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.
پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.
دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.
يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.
دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.
روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.
خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.
دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.
همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.
هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.
از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.
كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.
دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.
دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.
دختر گفت: باشد.
نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.
بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟
زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.
فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.
نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.
پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.
دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.
تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.
آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.
سيز ساغ من سلامت.


جایی نروید ... در پست قبلیم می خواهم آرزوهای رنگینتان را برایم بنویسید

رنگین ترینشان را ...

منتظرم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 10:19  
 

کلاس انشا - قیصر امین پور

 
   

صبح يک روز سرد پاييزي

روزي از روزهاي اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم، خوشحال

بچه ها گرم گفتگو بودند

باز هم در کلاس غوغا بود

هر يکي برگ کوچکي در دست

باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسيد

گفت با چهره اي پر خنده:

باز موضوع تازه اي داريم

«آرزوي شما در آينده»

شبنم از روي گل برخاست

گفت مي خواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم، دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمين غلتيد

رفت و انشاي کوچکش را خواند

گفت: باغي بزرگ خواهم شد

تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت: گرچه دلتنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

با نسيم بهار و بلبل باغ

گرم راز و نياز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت: مي خواهم

فارغ از سنگ بچه ها باشم

روي هر شاخه جيک جيک کنم

در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت:

کاش با باد رهسپار شوم

تا افق هاي دور کوچ کنم

باز پيغمبر بهار شوم

جوجه هاي کبوتران گفتند:

کاش مي شد کنار هم باشيم

توي گلدسته هاي يک گنبد

روز و شب زاير حرم باشيم

زنگ تفريح را که زنجره زد

باز هم در کلاس غوغا شد

هر يک از بچه ها به سويي رفت

و معلم باز تنها شد

با خودش زير لب چنين مي گفت:

آرزوهايتان چه رنگين است!

کاش روزي به کام خود برسيد!

بچه ها، آرزوي من اين است!


روز معلم، و یک دنیا آرزو ...

آرزوی شما چیست؟؟؟

برایم بنویسید

شما در کلاس انشا چگونه از آرزوهایتان می نوشتید؟؟؟

من برایتان خواهم نوشت

آروزیم را برای همه شما که دوستتان دارم خواهم خواند

من برایتان خواهم نوشت ...

روز معلم بر همه معلمان عزیز سبز، سبز سبز و لبریز از عشق

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 17:45  
 

...

 
   

خواستم همه چیز را مو به مو برایتان شرح دهم

اما ...

شاید وقت دیگری ...

فقط این را بدانید اردیبهشت ماه من است

و در این ماه من شیداترم

و ...

دیگر هیچ نمی گویم

تنها عشق و دیگر هیچ ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 8:52  
 

 
   

 نامه پنجم:

پرويز محبوبم

اين نامه را من فقط به منظور راهنمايي براي تو مي نويسم و فكر مي كنم  در موفقيت  تو بي اثر نباشد  پيش از همه چيز بايد  بگويم كه من اشتباه  بزرگي  مرتكب شده ام كه تا اندازه اي به خوشبختي  ما لطمه وارد كرد ولي حالا بي اندازه پشيمانم .

 بعد از اين كه تو دومين كارت خود را براي پدرم فرستادي و من  او را نسبت  به اين  امر بي اعتنا ديدم ديگر نتوانستم  طاقت بياورم و بدون مشاوره  با هيچ كسي براي او كاغذي نوشتم و در آن  كاغذ صريحا اعتراف كردم كه تو را دوست دارم و از او خواستم كه خوشبختي مرا در نظر بگيرد و اين قدر نسبت به اين امر بي اعتنا  نباشد نمي دانم  اين نامه ي من در او چه گونه  اثر كرد و چه تصميمي  گرفت  كه همان  موقع جواب كارت تو  را نوشت ولي بعد من هر چه  انتظار كشيدم  آن را براي تو نفرستاد  اين بي اعتنايي و فراموشي براي من خيلي گران تمام مي شد و من  فكر مي كردم  كه ديگر بايد  براي هميشه از تو دست بردارم  همين  ديروز پيش از اين كه  تو بيايي درد و اندوه شديدي  به روح من  فشار مي آورد كه من تصميم گرفته بودم  بروم  پيش پدرم  و آن قدر گريه  كنم  كه راضي شود  باور كن  اگر تو نمي آمدي  و اگر پدرم  زودتر  از حد معمول  از خانه بيرون نمي رفت  من اين  تصميم را عملي كرده بودم  ولي خدا نخواست  من  فكر مي كنم كه اين نامه ي من قدري  او را به شك انداخته و از اين حيث كاملا  پشيمانم  به طوري كه ديگر محتاج به سرزنش  هم نيستم  نمي دانم  تو هم  مرا مقصر مي داني  يا نه در هر صورت حالا  ديگر چاره نيست .

 ولي آمدن  آن شب تو باعث شد  كه او از بي اعتنايي  سابق خودش  دست بردارد  و امروز صبح جواب  تو را نوشت  ولي در ضمن  مثل  اين كه يك قدري ناراضي بود  و از آنجا كه من  قدري بيشتر  از تو به اخلاق او آشنايي دارم حس كرده ام  كه اين ها فقط و فقط بهانه  است  و نامه ي من  باعث تغيير  اخلاق  و نظريه ي او شده است  صبح وقتي  مامانم  موضوع را برايش  شرح مي داد  در جواب  گفت كه  اگر او بتواند  خانه اي  تهيه  كند من راضي ام . ببين پرويز من مي دانم  كه وضع مالي  تو مساعد نيست و تو نمي تواني  به اين  پيشنهاد  جواب مثبت  بدهي  ولي تو سعي كن  با ملايمت  او را راضي كني  كه از اين  فكر  دست بردارد و ضمنا  بگو  كه مي تواني  فعلا  خانه اي  اجاره  كني و بعد   موقعي كه وضع مالي ات  اجازه داد به خريد  منزل هم اقدام كني .

ولي پرويز... مطمئن باش  من هيچ وقت  از تو بيش از حد استطاعتت  تقاضايي ندارم  من  از تو خانه  و زندگي  لوكس نمي خواهم  و اينها را  كه مي نويسم  افكار شخصي من  نيست  يعني من شخصا  از تو چيزي  نمي خواهم  و فقط  مقصودم  اين است كه تو  را پيش از وقت  به پيشنهادات  پدرم  آشنا كنم  و تو  در فكر چاره  باشي و جواب را  حاضر كني ... من مي دانم  كه اين ها  بهانه اي  بيشتر نيست  و او مقصودش  آزار دادن  من است  ولي من  هم  ميل دارم  تو بداني  كه او خيال  دارد چنين پيشنهاداتي  به تو بكند و پيش پاي تو مانع بگذارد  ولي  تو شجاع باش و از اين  چيزها نترس  و صريحا  بگو كه حالا نمي تواني  خانه بخري  ولي تا چند سال  بعد مسلما  خواهي خريد  و اين ها  را فقط  براي اطميناان  بگو ...  زيرا من  به اين چيزها  اهميت نمي دهم  و وجود و عدم خانه  در نظر من  يكسان است .

 يك موضوع ديگر را هم  بايد  پيش تو روشن كنم و آن موضوع نامزدي ست .  پرويز ... مامانم امروز به من گفت  كه فكر نمي كنم  پدرت  با نامزدي  موافقت كند  من گفتم  ولي پرويز حالا پول ندارد  تا بتواند وسايل عقد را مهيا كند  ولي او در جواب من پيشنهاد  مي كرد كه من شخصا در رد يا قبول  آن اظهار عقيده اي نمي كنم و عينا آن را براي تو شرح مي دهم تو درست  فكر كن شايد  تا اندازه اي مفيد باشد .

 او گفت  كه  تو مسلما براي  تهيه مخارج  عقد  مجبوري از  حقوق ماهيانه ات خر ماه  مقداري  كنار بگذاري و بعد وقتي  مقدار پس اندازت  كافي شد  به اين امر اقدام كني ولي تو آن مقداري را كه مي تواني و مي خواهي  در عرض دو سال  تهيه كني يك مرتبه از بانك سپه  به عنوان  قرض بگير  و بعد هر ماه  پولي را كه مي خواسته اي  كنار بگذاري  به بانك بده   پرويز ...  اين عين  پيشنهاد اوست و من  همان طور كه يك بار ديگر هم گفتم نمي توانم  بگويم  كه خوب است  يا بد البته  تو بهتر از من صلاح خودت  را تشخيص مي دهي و مي تواني  در اين باره  فكر كني  و تصميم بگيري

 ولي پرويز...  بايد  بگويم  كه چاره ي منحصر  به فرد  در صورت مخالفت  پدرم با نامزدي همين است .

درست است  كه اين تصميم  هم براي من و هم براي تو  ناگوار است و من هيچ وقت راضي نيستم تو  را در اول جواني  مجبور كنم  كه  به خاطر مخارج غير لازم  تن به قرض  بدهي  ولي  از يك طرف هم  مي بينم  كه اين قرض  در صورت  مخالفت پدرم  واجب است  در هر صورت  من  نمي توانم عقيده ي خودم  را براي تو تشريح كنم  يعني اصلا  در اين باره صاحب عقيده اي نيستم تو  خودت  فكر كن  و موضوع را درست  در نظر بگير  اگر به خوشبختي تو  لطمه وارد نمي كند  آن  را بپذير وگرنه  من هم در اين امر اصراري  ندارم  بلكه  تو را  منع مي كنم .

 خيلي حرف ها  دارم كه بايد سر فرصت  براي تو شرح دهم  پرويز مجبورم ... من از تو هيچ چيز نمي خواهم  همين قدر كه تو مرا  دوست داشته باشي و صاحب يك زندگي مختصر و شيريني باشم  براي من كافي ست ولي از طرف ديگر نمي توانم  در مقابل پدر و مادرم  از تو دفاع كنم  زيرا مي دانم  كه با اخلاقي كه آنها دارند مسلما اين امر به ضرر من و تو تمام مي شود ولي من  تا آنجا كه در قوه دارم سعي مي كنم كه از حيث  مخارج به تو كمك كنم  و حتي المقدور از خرج هاي زيادي  و تزيينات  مزخرف  جلوگيري كنم  زيرا  مي دانم  كه تو اگر رنج ببري  براي من خيلي ناگوار خواهد بود و من بيشتر از تو  رنج خواهم  برد .

 پرويز ...  ديشب  خودت بودي و حتما شنيدي كه مامانم  چه گفت  و مقصود او از شرايطي كه تو بايد بپذيري  چه بود ... من نمي دانم كه تو به  نوع اين شرايط  پي برده اي  يا نه ولي فكر نمي كنم  كه هيچ وقت اين شرايط  به مرحله ي  عمل برسد و اصلا فكر  اين كمه شايد من  و تو روزي  مجبور شويم كه يكديگر  را ترك گوييم  براي من  تلخ آور و رنج آور است  چه برسد  به اين كه بخواهيم  به اين كار اقدام كنيم .

 من خودم  هيچ ميل ندارم  براي تو بگويم  كه اين  شرايط چيست زيرا تا آنجا كه حس كرده ام  كاملا  بچه گانه  و دور از  عقل است  لابد از موضوع سندي كه سيروس به مامانم  داده اطلاع داري  اين سند  دلالت بر اين مي كرده  كه  اگر روزي سيروس بخواهد  به غير از پوران زن ديگري اختيار كند مجبور است 10000 تومان بدهد  ببين پرويز بچه گانه تر از اين پيشنهاد ممكن است در دنيا وجود داشته باشد  خيلي مضحك است من  كه مخالفم ولي از آنجا كه  شرط ازدواج  ما  را مامانم  دادن  اين سند قرار داده  من  به تو موضوع  را گفتم  و تو تصديق كن كه چنين  چيزي  غير ممكن است  و تو اگر  حقيقتا مرا دوست داشته باشي اين سند را مي دهي من  با كمال اطمينان به تو مي گويم كه دادن اين  سند براي تو كوچك ترين  ضرري ندارد  افسوس كه اختيار دست خودم نيست  اگر نه  به تو  ثابت مي كردم كه براي من ماديات  كوچك ترين  ارزشي ندارد و من هيچ وقت  سعادتم  را فداي پول نمي كنم  وجود تو  براي من  بيش از ميليون ها  ارزش دارد.

پرويز محبوبم ... فكر مي كنم  تا آنجا كه  توانسته ام  موضوع را براي تو روشن كردم من موفقيت تو را در اين امر  از خدا مي خواهم  و از تو و مادرت يك  دنيا تشكر مي كنم  مي دانستم  كه اين  حرف ها  همه اش دروغ است  و مادر تو  بالاتر از آن است  كه ديگران  تصور مي كنند من به تو اطمينان  مي دهم  كه همه ي آن حرف ها  را فراموش كرده ام  و هرگز  اين مزخرفات نمي تواند  در من تأثير كند  پرويز... تا آنجا كه مي تواني  با پيشنهادات  پدرم  موافقت كن  و او  را راضي نما  فراموش نكن  كه در صورت مخالفت او من و تو  مجبوريم  براي هميشه از يكديگر  جدا شويم  پرويز من ...  ديگر بيش  از اين  نمي توانم  بنويسم .

 سعادت تو  را از خدا مي خواهم

 خداحافظ

فروغ

2/4/1329 جمعه

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 16:16  
 

 
 

 

 

کوچه باغی می خواهم

با یک در چوبی

ته بن بست انتظار

بوی کاهگل دیوارک های نیمه فرو ریخته

 

بوی اقاقی سر دیوار

 

و یاد عبور زنان با چادرهای گلدار،

 

با واهمه عبورشان

 

کاش صدای خروسک ها نیز بیاید

 

الله اکبر ...

 

اقامه نیایش صبح

 

و عطر نان های داغ

 

و شاید هوس بوی چای دم شده

 

به یاد او که تمام کودکیش در حسرت یک استکان چای طی شد

 

به یاد او ...

 


بنگريد و گوش سپارید

دسته گلها (بوی سیب)

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 9:45  
 

عشق تعهدی بی چون و چرا

 
   

عهد و پیمان ، ایجاد قوانینی برای اشخاص می باشد که آنان را ملزم به اجرا می سازد. گاهی بر صفحه ای سند می گردد تا به ضرب قانون ناظر بر آن، تخطی پیمان گذاران را مانع گردد که برغم همه نظارت ها، گاهی سند در ذهن مهر بطلان می خورد.

و اما عهدی دیگر ...

فرد بی قانون و سند معاهده ای یکطرفه را بر دلش نقش می بندد و یکتا ناظر ایفای تعهدات قانونی خود شده ملزم به اجرای بی چون و چرای مفاد آن تا به ابد می گردد.

 

عشق عهدی از گونه دوم است.

 

متعهد :

خیلی از تصمیمات ما در زندگی بر خلاف میل و باطنمان است مثلا نوع کار نوع زندگی مشترک ... ولی اینجا ایران است و ما در امریکا زندگی نمی کنیم هر تصمیم ما بر روی زندگی های زیادی تاثیر دارد و برای اینکه وارد حریم دیگران نشویم و حقی را ضایع نکنیم چه بسا پا بر دل خود می نهیم و از حق خود می گذریم . البته برخی می گذرند و می سازند برخی نمی گذرند و می سوزند!
عشق ، تعهد و تعقل با هم سازگاری ندارند ، اگر عشق یک رابطه درونی بین من و خودم هست انگاه با تعهد همساز میشود.

 

پاسخی به متعهد :

این نوشته تحسین کسی است که به تعهدهایش وفادار است. فراموش نکنید نباید پیشنهاد را با تصمیم اشتباه گرفت. برخی از پیشنهادات گاهی انسان ناامیدی را که به رفتن می اندیشد به حال برمی گرداند. بارها گفته ام گاهی بزرگان هم کودکی می شوند و تنها ظاهر را می بینند. اما برای کسی که تو انسان متعهد را می ستاید ایران و امریکا و قلب افریقا و جزایر هاوایی هیچ فرقی ندارد، در هر جا باشد عشق می ورزد و وارد حریم دیگران نمی شود اما از حقی نگذشته است که از آغاز حقش نبوده است. عشق با تعهد سازگاری ندارد، شاید درست بگویی ،مسلم است به تمامی عاشق نشده ای که تعهداتت را به یاد داری. اما با تعقل بسیار سازگار است مجبور است که سازگار گردد. چه کسی عاشق دیوانه ای را دیده که فکر کند و عشق ورزد؟؟؟ تو دیده ای! فکر می کنم او ناراحت شود پس چنین نخواهم کرد. فکر می کنم خوب نباشد، فکر می کنم شایسته نباشد. و .... جملات آشنایی است و در نهایت یک جمله ماندگار می شود: من فکر می کردم و می کنم که عاشقم.

بیچاره من عاشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 13:16  
 

هنوز بیگانه نشده ام ...

 
   

با آسمان هنوز بیگانه نشده ام

هنوز می خواهمش

اما بارانی ...

می خواهم ستارگان بروند

می خواهم در سیاهی شب، بپوشانم رخ ز نگاه بیگانگان

می خواهم باز دلم را به باران سپارم

می خواهم غرقه شوم

می خواهم بنویسم

می خواهم سکوتم را بنویسم

می خواهم سکوتم را بر خاک باران خورده بنویسم

تا تو بخوانی

تا تو تنها حوا نباشی برای آدم

می خواهم تو انسان باشی

می خواهم عشق را باور کنی

می خواهم به آدمیت آدم عاشق شوی

می خواهم تو احساساتت را نفروشی

می خواهم با آسمان بیگانه نشوی

هنوز با آسمان بیگانه نشده ام ...

 

 


نامه چهارم:

پرويز محبوبم ...

من اين نامه  را در حالي كه يك دنيا  غم و رنج  به روحم  فشار مي آورد براي تو مي نويسم  من از ديروز تا به حال  اشك ريخته ام  چاره اي هم غير از گريه كردن ندارم .

پرويز... اگر بگويم  كه بدتر  و بداخلاق تر از فاميل ما در دنيا  وجود ندارد  دروغ نگفته ام  اينها  فقط مترصدند  تا وضعي پيش بيايد و آنها بتوانند  مقاصد پليد  خودشان را اجرا كنند  و بين  دو نفر  تفرقه  و جدايي بيندازند  و اساس  سعادت  ها  را در هم  ريزند  من از آنها  به علت  وجود  همين  اخلاق زشت هميشه متنفر و گريزان  بوده ام  و مي دانستم  كه بالاخره  نيش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها  باعث رنج كشيدن من  و تو مي شوند .

 پرويز نواب  خانم  با بچه هايش  به منزل ما آمدند  مطالبي از تو و مادرت  به مامانم  گفتند  كه او  را كاملا نسبت به تو بدبين ساخته  و مرا  مجبور كرده اند  كه  تا  به حال گريه كنم .

پرويزم ... من  به راست  و دروغ بودن  اين مطالب كاري ندارم  فقط براي اين گريه مي كنم  كه اين گفته طوري  در مادرم  تأثير نموده كه ديروز به من گفت « فروغ  يا بايد  مادر پرويز راضي شود يا من تو را به او نمي دهم »

پرويز ... اين حرف  مرا  آتش زد و مي خواستم  فرياد بكشم  اما  فقط گريه كردم مي دانم  كه خيلي بدبختم ببين  چه حرف  عجيبي  به من مي زنند به من مي گويند  كه تو  رافراموش كنم  اين براي من  غير مقدور است من  تو را با يك دنيا  اميد و آرزو دوست دارم  من  فقط براي اين زنده ام كه با تو زندگي كنم  تو  براي من  به منزله ي جان  عزيز شده اي من تو را از صميم قلب دوست دارم .

 پس  حق دارم گريه كنم .

ببين  آنها  چه حرفهايي  به مادرم گفته اند كه  او با همه ي مهرباني  و محبتي كه نسبت  به تو داشت يكباره  تغيير عقيده داده  و اين حرف ها  را مي زند .

 پرويز محبوبم. من  فقط قسمتي  از مطالب گفته شده  را توانستم بفهمم  و حالا آن  را براي تو مي نويسم .

به مامانم  گفته اند كه مادر تو  با اين زناشويي مخالف است  و وقتي  فهميده است  من  و تو مي خواهيم  با يكديگر  ازدواج كنيم  به قول  نواب خانم  غش كرده  و تو  را  نفرين  نموده است  چون  تو  دختري  را 8 سال است  دوست داري و مدتي پيش  او  را به شوهر داده اند  و حالا او طلاق گرفته  و در انتظار ازدواج  با تو به سر مي برد .  پرويزم ... من  نمي توانم  از ريزش  اشكم جلوگيري  كنم  اين ها  باوركردني نيست  يا  اگر هم راست  باشد من فكر نمي كنم  كه ديگر اثري  از عشق گذشته  در قلب تو  وجود داشته باشد  اما پرويز اگر اين طور نيست  و تو مي تواني  در كنار او خوشبخت شوي  من حرفي ندارم  تو  را فراموش مي كنم  ولي مطمئن باش كه اين فراموشي  به قيمت  جان من  تمام مي شود  زيرا من وقتي بميرم  آن وقت توي مي تواني  به راستي  باور كني كه ديگر فراموشت كرده ام .

 من بدون تو حتي  يك لحظه  هم نمي توانم  زندگي كنم من تو  را حالا  بيش از هميشه دوست دارم و احساس  مي كنم كه به جز  تو هيچ كس  ديگر را نمي توانم  دوست  داشته باشم .

پرويزم ... من بايد  تو  را ببينم و شخصا  از همه چيز  آگاه شوم زودتر  به پيش پدرم  بيا  و در گرفتن  جواب پايداري كن من خيلي  رنج مي برم  و مطمئنم  اگر دو روز  ديگر هم  همين طور  غصه بخورم ديگر چيزي  از وجودم  به جز  عشق تو باقي نخواهد ماند .

من  فقط  منتظر  تو هستم  سعي كن  موافقت مادرت  را به هر  نحوي شده  جلب كني  من  به پدرم  اطمينان  كامل دارم و مي دانم  كه به اين  موضوع هاي كوچك اهميت نمي دهد  ولي تنها  مادرم هست  كه شرط ازدواج ما  را رضايت  مادر تو قرار داده و تو مي تواني  با منطق  قوي  خودت او  را هم  متقاعد كني .

 پرويز من احساس  مي كنم  كه بالاخره  همسر تو خواهم شد و اين حوادث  در محبت ما كوچك ترين  خللي  وارد نخواهد كرد  پرويز مادر تو چرا  مرا دوست ندارد  مگر من به  او چه بدي كرده ام  من  نمي توانم باور كنم كه مادر تو  تا اين حد مانع سعادت  تو مي باشد .

 پرويز من ...  فراموش نكن كه من نمي توانم  تو را فراموش كنم  اين به منزله ي حكم  مرگ من است  هنوز خاطره ي شيرين آخرين  شبي  كه با هم به سينما  رفته بوديم  در روح من  باقي  مانده  و من گهگاه  با به ياد آوردن  تو و صحبت هاي  تو همه ي رنج ها و غم هاين  را  فراموش مي كنم و براي  يك لحظه ي  كوتاه خودم  را  خوشبخت مي يابم  كاش  آن شب ها تجديد شود و  ما بتوانيم  در كنار هم زندگي  سعادتمندانه اي  تشكيل دهيم .

پرويز من ... تو  بايد  به هر وسيله اي  شده  با مامانم  صحبت كني  من  براي اين كار بهتر ديدم كه پنجشنبه  يا  جمعه  بليط سينما بگيرم  و براي تو هم بفرستم  و تو در آنجا با مادرم  آن طور كه  من مي خواهم صحبت كني و حس بدبيني  را كاملا از دل او بيرون كني .  او امروز  به قدري  مرا اذيت كرده  كه حاضر بود بميرم و اين همه رنج نكشم  ولي پرويز من  به خاطر تو همه ي اين چيزها را تحمل مي كنم  من خودم  را براي  مقابله   با مصائب بزرگ تري  آماده  كرده ام  و اين چيزها   در روح من  كمترين اثري  نخواهد  داشت  و ذره اي  از عشق  مرا به تو  كم نخواهد كرد .

پرويز ... من اگر به جاي تو  بودم  بيش از همه چيز  مادرم  را  راضي   مي كردم تو سعي كن  بر افكار  و عقايد  او مسلط  شوي و او را راضي كني  من مادرت  را با وجود اين كه زياد نديده ام و با او  طرف صحبت واقع نشده ام  دوست دارم و تعجب من در  اينجاست كه او چه طور حاضر است  بر خلاف  سعادت تو  قدم  بردارد .

 پرويزم ... من تو را با يك  دنيا  اميد  دوست دارم و فقط  خوشبختي ات  را از خدا مي خواهم  و شنيدن  اين مطالب  مرا  رنج مي دهد  من  از ديروز تا  به حال فقط اشك ريخته ام  يك  حالت  عجيبي دارم  به قول  پوران  حس فداكاري  در من بيدار شده  و حاضرم  همه نوع  مشقت  رادر راه رسيدن به مقصودم  و به خوشبختي  كه  در كنار  تو تأمين  مي شود تحمل كنم .

پرويز... تو هم  سرسخت و فداكار باش تا مي تواني در گرفتن  جواب از پدرم  پافشاري كن  او آدمهاي  لجوج و سرسخت  را دوست دارد  و علاوه  بر اين هنوز جواب تو  را نداده  اين طور نيست ؟

  من از اين موضوع بيشتر متأثرم  كه چرا بايد مادر من كه آن همه نسبت  به تو مهربان  بود اين قدر  دهن بين  بوده  و تحت  تأثير  هر گفته اي  خواه راست  و خواه دروغ  واقع شود  و به اين  زودي تغيير عقيده  بدهد ولي من  مطمئنم كه تو با  منطق قوي  خودت مي تواني  بر او غلبه كني و عقيده ي  ضعيف او را از بين  ببري .

 پرويزم ... من  از تو  فقط  يك چيز مي خواهم  و آن هم جلب رضايت  مامانم و مادرت  مي باشد  البته  وقتي مادرت راضي شد  مسلما  مامانم  هم راضي مي شود جواب نامه ام  را بنويس بده فريدون بياورد من منتظر جواب تو هستم  تا خدا با ماست  هيچ كس  نمي تواند  مانع خوشبختي  ما باشد  من فقط  از خدا  مي خواهم  كه من  و تو   را در كنار هم خوشبخت سازد  تو هم  براي حل اين موضوع  فقط  به خدا پناه  بياور  او ما را كمك خواهد كرد .

خداحافظ پرويزم

  فروغ     

  سه شنبه   

پرويزم ... يك خواهش  كوچك از تو داشتم  يادم  رفت  بنويسم  يك  قطعه عكست را برايم  بفرستي  پشتش  را هم بنويسي  بگذار لاي  كاغذ  بده  فريدون بياورد  و مطمئن باش  به غير از من  چشم هيچ كس  بر آن نخواهد افتاد    خواهش مرا قبول كن

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 9:33  
 

بی دمی دیگر

 
   

در بستر خفته بود

خلوت از حضور چهره هایی بی لبخند و واپسین نفس های او  پر شده بود

دوره اش کرده بودند

چون پروانه گرد شمع وجودش می گردیدند

اشک می ریختند با قطره قطره آب شدنش

و او ذره ذره آب می شد

و من ...

و چشمان او ...

چشمانی که همیشه با من هم کلام می شدند

- بگذر! چشم بر هم بنه و از بدی هایم بگذر!

و من گذشتم، اما تنها از کنارش!

- خدا بگذرد!

...

...

...

بازدمی ، بی دمی دیگر

پشت به گذشته کردم و خلوت از فغان پر شد

 


نامه سوم:

پرويز محبوبم

من نمي دانم  چه طور از گناه  خودم عذر  بخواهم  اين بدترين  كاري بود كه من تا به حال مرتكب شده ام ولي تقصير من هم نيست .

در آخرين  لحظه اي كه مي خواستم  با مامانم  به نزد تو بيايم  برايمان مهمان رسيد و ناچار شديم در خانه بمانيم .

من يك دنيا از تو معذرت مي خواهم  مي دانم كه خيلي در انتظار  مانده اي مرا ببخش اميدوارم مورد عفو تو واقع شوم

مي خواستم  مطالبي را به تو بگويم كه واجب بود  پيش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها  را بشنوي  ولي متأسافانه  نشد

اين كاغذ را به وسيله ي فريدون فرستادم  او به تو مي گويد كه  مهمان هاي ما چه كساني بودند و چرا ما  نتوانستيم  بياييم .

خداحافظ تو

فروغ    

پاسخ پرویز شاپور در حاشیه نامه:

تو را دختر باارزشي مي دانم  ولي اصولا  نسبت به جنس مخالف نظر خوبي ندارم  نمي توانم  باور كنم كه در نزد شماها  حقيقتي يافت شود و اگر هم يافت شود  مطمئن هستم بسيار ناقابل و ناچيز است  زيرا ‌آنچه  زندگي به من  آموخته  و آنچه  تجربه بر من  ثابت كرده است  تماما دلالت  بر صحت  اين  مدعا دارد لذا تا  هنگامي كه خلاف  اين اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نيستم از عقيده ي خود دست بكشم  مثلا بين محبوبي  كه تو مرا خطاب مي كني و من تو را مي خوانم  خيلي فرق  قائل هستم  يكي را قرين  حقيقت و ديگري  را بعيد از حقيقت جستجو مي كنم  اين است  ايده ي من   و در اين باره جز اين كه خلاف  آن را تو عملا  به من ثابت نمايي.

پرويز شاپور

شب دوشنبه  22/3/1329

شب به خير

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

جمعه یکم اردیبهشت 1385 12:44  
 

دلبستگي ها جاي خود، قصه پر غصه خود حکايتي است

 
   

خاک بر خاک،

کپه ای از گل های رنگارنگ، نسترن، لاله، داوودی، میخک ...

معطر، آميخته به گلاب

اینها همه می شود راهی برای از بین بردن دلتنگی ها

اما این نیست

این آنی نیست که می جویم

من یک راه می خواهم

تا بتوانم فریاد بزنم

تا بتوانم آن باشم که بودم

با دستانی که مهربانی را می فهمیدند

با چشمانی که شیطنت کودکی را با خود داشتند

و با پاهایی که همیشه توان داشتند تا راه های نرفته را تا آرامش بپیمایند

من یک راه می خواهم

...

...

...

 

چهره غمگین مادر

پشتم را می شکند

انگار سالها پیرتر شده است

فغان های خواهرم ادامه دارد

و من می خوانم:

« یس*  والقران الحکیم * ...»

به چهره پدر می نگرم

سالها و شاید قرنها با ما فاصله دارد

و این فاصله بیشتر غمگینم می کند

باز می خوانم:

« الرحمن* علم القرآن* ...»

و باز چشم می دوزم به خواهر

اشک چون آبشاری رخسارش را تر می کند، می شوید

و مدام زیر لب ذکر می گوید:

«لااله الا الله ملک الحق المبین»

...

...

...

و این قصه یک غصه است

اما شاید قصه "راه یافتن" من غصه نباشد

غصه نباشد وقتی می بینم طبق هایی را مزین به سیاهی ها می آورند و خنچه عقد جوانی را بر خانه ابدیش می چینند

غصه نباشد وقتی جنازه ای بر زمین رها می شود و آنان که باید مشایعتش کنند دردهایشان را دشنام هایی می کنند

غصه نیست ، وقتی مادری را می بینم که چشمه اشک چشمانش خشکیده و مات به چهره حک شده دخترش بر سنگ می نگرد

- چقدر زیباست ....

- چه فایده !!!!

راست می گوید چه فایده او دیگر بین ما نیست، او برای ابد رفته است، و مادرش حتی نمی تواند برایم بگوید که دخترش چرا خود را به آتش کشیده است ....

-کاش می دانستم،  نمی گذاشتم ... نمی گذاشتم ...

زمزمه اش ادامه دارد که ترکش می کنم، در دستانم خیرات آن مادر است:

«بسم الله الرحمن الرحیم * الحمدلله رب العالمین* ...»

خدایا چقدر درد! چقدر رنج!

نگاه می کنم، شده عادتش، پودر شوینده و آب  .... جلا می دهد سنگ خانه پسرش را

گلها را دور صورتش می چیند

برایش شیرینی می گذارد

زیر اندازش را می گستراند

و می گرید و می گرید

چرا اشک بعد از سه سال چشمان این مادر را ترک نمی کند

چرا؟؟؟؟

- لعنت بر شب های جمعه، شب جمعه بود که رفت ...

فاتحه ای می خوانم و می گذرم

اینها دیگر غصه است؛ این قصه ها  دیگر پر غصه تر از قصه من است

...

...

...

آسمان تاریک است

ستاره ها خودنمایی می کنند

اما جلوه آنها آن نیست که من می شناختم

وقتی می بینم این خلوت خالی از زندگان،  راهی است برای یافتن یک لقمه نان، دیگر جلوه آنها آن نیست که من می شناختم

خیرات ها غارت می شوند

شمع ها خاموش

و دسته های گل می روند

تا فردا باز فروخته شوند به کسانی دیگر که برای تسلای دلشان شاخه ای گل خواهند خرید

این درد بی نانی است

دردی که قصه پر غصه ایست

درد ، درد اوست که به چهره ام می نگرد و دستانش کمک می خواهد:

کودکم بیمار است

و وقتی من به چهره اش نگاه می کنم و به خواندن کلام خدا ادامه می دهم، با زبانی که نمی فهمم زیر لب کلامی می گوید و می رود

اینها درد است

درد درد اوست که فاتحه ای بر سر مزاری شده است خرج عالم هپروتی اش

درد درد اوست که کیسه ای دارد مملو از خرما، حلوا، و هر آنچه خیرات شده است بدست آمده در کشاشی که خیرین را بازمی دارد از راه

اینها همه درد است، دردی که هنوز بر سینه ام سنگینی می کند

دیروز هر جا رفتم بر بیهودگی این دنیا پوزخند زدم

چه دنیایی، چه می بریم از این دار مکافات! چه می بریم؟؟؟

در این دنیایی که ورود و خروجمان را اداره امور الهی ثبت می کند چرا باید غم بیافرینیم در دلی؟

با که می توان گفت؟؟؟

دردآشنا کیست تا حرفهایمان را بفهمد؟؟؟

دردآشنا کیست؟؟؟

یکي دردش رفتن است، یکی آمدن

یکی در پی نان است، یکی در پی نام

یکی بی دردی آزارش می دهد، یکی از اینکه زبانی ندارد تا از درد بنالد

و یکی به سبب عاشق نبودن مکافات می شود و یکی به جرم عاشقی

و ...

دیگر برایم هیچ چیز معنا ندارد

بر سیاهی روزگار می خندم که سیاهپوشمان می کند

این سیاهی بهانه ای می شود تا بفهمیم چه بیهوده از نامردمان طلب می کنیم

آنان که هیچگاه تو را نفهمیده و نخواهند فهمید

در خلوتشان بر تو خواهند خندید،که باز فریبی را هادی بودند

تف بر این روزگار!

لعنت بر این نامردمی!

دلم به حال همه آنان که خود را بر مسندی می بینند می سوزد

دلم به حال همه آنان که  آموخته اند فروتنی را بر صحنه ای نمایش دهند و بعد از پایان نمایش حتی برای یک امضا به چهره ای نمی نگرند، رو به آسمان می کنند و می روند، می سوزد

دلم به حال آنان که تنها جوانمرد فیلم "جوانمرد" می شوند با بازیگری یک بازیگر،  می سوزد

دلم به حال آنان که دلی می شکنند تا دلی دیگر را همراه خود کنند، می سوزد

دلم به حال آنانی که انکار حضورشان را نمی فهمند ،می سوزد

دلم به حال آنانی که اوجشان فرود دیگریست، می سوزد

دلم برای همه می سوزد

اینجاست که من راهم را نمی یابم

اینجاست که من غریبه می شوم با این آسمان

اینجاست که از شمارش ستارگانش دست می کشم

و اینجاست که ...

تف بر این روزگار!

لعنت بر این نامردمی!

...

...

...

یادش بخیر آن که با من می گفت:

کاش بیاید روزی که خدای مسندی دهدمان

که این مسند را پس نخواهد گرفت

حکمی است الهی

تا ابد

...

یا قاضی الحاجات، یا ارحم الراحمین ، ...

 

 

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e