خاک بر خاک،
کپه ای از گل های رنگارنگ، نسترن، لاله، داوودی، میخک ...
معطر، آميخته به گلاب
اینها همه می شود راهی برای از بین بردن دلتنگی ها
اما این نیست
این آنی نیست که می جویم
من یک راه می خواهم
تا بتوانم فریاد بزنم
تا بتوانم آن باشم که بودم
با دستانی که مهربانی را می فهمیدند
با چشمانی که شیطنت کودکی را با خود داشتند
و با پاهایی که همیشه توان داشتند تا راه های نرفته را تا آرامش بپیمایند
من یک راه می خواهم
...
...
...
چهره غمگین مادر
پشتم را می شکند
انگار سالها پیرتر شده است
فغان های خواهرم ادامه دارد
و من می خوانم:
« یس* والقران الحکیم * ...»
به چهره پدر می نگرم
سالها و شاید قرنها با ما فاصله دارد
و این فاصله بیشتر غمگینم می کند
باز می خوانم:
« الرحمن* علم القرآن* ...»
و باز چشم می دوزم به خواهر
اشک چون آبشاری رخسارش را تر می کند، می شوید
و مدام زیر لب ذکر می گوید:
«لااله الا الله ملک الحق المبین»
...
...
...
و این قصه یک غصه است
اما شاید قصه "راه یافتن" من غصه نباشد
غصه نباشد وقتی می بینم طبق هایی را مزین به سیاهی ها می آورند و خنچه عقد جوانی را بر خانه ابدیش می چینند
غصه نباشد وقتی جنازه ای بر زمین رها می شود و آنان که باید مشایعتش کنند دردهایشان را دشنام هایی می کنند
غصه نیست ، وقتی مادری را می بینم که چشمه اشک چشمانش خشکیده و مات به چهره حک شده دخترش بر سنگ می نگرد
- چقدر زیباست ....
- چه فایده !!!!
راست می گوید چه فایده او دیگر بین ما نیست، او برای ابد رفته است، و مادرش حتی نمی تواند برایم بگوید که دخترش چرا خود را به آتش کشیده است ....
-کاش می دانستم، نمی گذاشتم ... نمی گذاشتم ...
زمزمه اش ادامه دارد که ترکش می کنم، در دستانم خیرات آن مادر است:
«بسم الله الرحمن الرحیم * الحمدلله رب العالمین* ...»
خدایا چقدر درد! چقدر رنج!
نگاه می کنم، شده عادتش، پودر شوینده و آب .... جلا می دهد سنگ خانه پسرش را
گلها را دور صورتش می چیند
برایش شیرینی می گذارد
زیر اندازش را می گستراند
و می گرید و می گرید
چرا اشک بعد از سه سال چشمان این مادر را ترک نمی کند
چرا؟؟؟؟
- لعنت بر شب های جمعه، شب جمعه بود که رفت ...
فاتحه ای می خوانم و می گذرم
اینها دیگر غصه است؛ این قصه ها دیگر پر غصه تر از قصه من است
...
...
...
آسمان تاریک است
ستاره ها خودنمایی می کنند
اما جلوه آنها آن نیست که من می شناختم
وقتی می بینم این خلوت خالی از زندگان، راهی است برای یافتن یک لقمه نان، دیگر جلوه آنها آن نیست که من می شناختم
خیرات ها غارت می شوند
شمع ها خاموش
و دسته های گل می روند
تا فردا باز فروخته شوند به کسانی دیگر که برای تسلای دلشان شاخه ای گل خواهند خرید
این درد بی نانی است
دردی که قصه پر غصه ایست
درد ، درد اوست که به چهره ام می نگرد و دستانش کمک می خواهد:
کودکم بیمار است
و وقتی من به چهره اش نگاه می کنم و به خواندن کلام خدا ادامه می دهم، با زبانی که نمی فهمم زیر لب کلامی می گوید و می رود
اینها درد است
درد درد اوست که فاتحه ای بر سر مزاری شده است خرج عالم هپروتی اش
درد درد اوست که کیسه ای دارد مملو از خرما، حلوا، و هر آنچه خیرات شده است بدست آمده در کشاشی که خیرین را بازمی دارد از راه
اینها همه درد است، دردی که هنوز بر سینه ام سنگینی می کند
دیروز هر جا رفتم بر بیهودگی این دنیا پوزخند زدم
چه دنیایی، چه می بریم از این دار مکافات! چه می بریم؟؟؟
در این دنیایی که ورود و خروجمان را اداره امور الهی ثبت می کند چرا باید غم بیافرینیم در دلی؟
با که می توان گفت؟؟؟
دردآشنا کیست تا حرفهایمان را بفهمد؟؟؟
دردآشنا کیست؟؟؟
یکي دردش رفتن است، یکی آمدن
یکی در پی نان است، یکی در پی نام
یکی بی دردی آزارش می دهد، یکی از اینکه زبانی ندارد تا از درد بنالد
و یکی به سبب عاشق نبودن مکافات می شود و یکی به جرم عاشقی
و ...
دیگر برایم هیچ چیز معنا ندارد
بر سیاهی روزگار می خندم که سیاهپوشمان می کند
این سیاهی بهانه ای می شود تا بفهمیم چه بیهوده از نامردمان طلب می کنیم
آنان که هیچگاه تو را نفهمیده و نخواهند فهمید
در خلوتشان بر تو خواهند خندید،که باز فریبی را هادی بودند
تف بر این روزگار!
لعنت بر این نامردمی!
دلم به حال همه آنان که خود را بر مسندی می بینند می سوزد
دلم به حال همه آنان که آموخته اند فروتنی را بر صحنه ای نمایش دهند و بعد از پایان نمایش حتی برای یک امضا به چهره ای نمی نگرند، رو به آسمان می کنند و می روند، می سوزد
دلم به حال آنان که تنها جوانمرد فیلم "جوانمرد" می شوند با بازیگری یک بازیگر، می سوزد
دلم به حال آنان که دلی می شکنند تا دلی دیگر را همراه خود کنند، می سوزد
دلم به حال آنانی که انکار حضورشان را نمی فهمند ،می سوزد
دلم به حال آنانی که اوجشان فرود دیگریست، می سوزد
دلم برای همه می سوزد
اینجاست که من راهم را نمی یابم
اینجاست که من غریبه می شوم با این آسمان
اینجاست که از شمارش ستارگانش دست می کشم
و اینجاست که ...
تف بر این روزگار!
لعنت بر این نامردمی!
...
...
...
یادش بخیر آن که با من می گفت:
کاش بیاید روزی که خدای مسندی دهدمان
که این مسند را پس نخواهد گرفت
حکمی است الهی
تا ابد
...
یا قاضی الحاجات، یا ارحم الراحمین ، ...
