تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 14:52  
 

آیدا در آتش و ... پیرو بهانه می خواهد

 
 

 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم

در آن دوردست بعید

که رسالت اندامها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپشها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر

تا به هجوم کرکسهای پایانش وا نهد

 

 

 

بهانه می خوام

برای یه روز اشک

آخه دلم خیلی تنگ شده

 اگه بدونی ...

آخ ! چی می شد یه کوچه باغ بهم می دادن پر از عطر بارون و کاهگل

که قاطی شده باشه با بوی اقاقی های سر دیوار

چی می شد توی این کوچه صدای بق بقوی کبوترا می اومد

و یاکریم ها قدم می زدن روی سنگفرشا

چی می شد؟؟؟؟

بهانه می خوام

شاید بعد از این همه سال اشکم در بیاد

نم اشک نمی خوام

می خوام سیر گریه کنم

سیر سیر!

نمی شه بوی نون تازه بپیچه تو محله؟

نمی شه مادرا با چادرهای گلدار از سبزی فروش دوره گرد تربچه های نقلی بخرن؟

نمی شه بچه ها ناز کنن و بیدار نشن به فریاد مادرا که اونم از سر محبته؟

آخ که چقدر دلم تنگه برای یه حوض آبی با یه فواره

وسط آن خونه ته بن بست

نذری می پختن

و بوی گلاب با همه مهر و محبتی که از پنج دریها دیده می شد، آمیخته می گردید

و آب حوض آبی از فواره اوج می گرفت، بالا می رفت و به خدا می رسید

آخ چقدر دلم تنگه

هنوزم یادمه اون گلدونای ناصری روی تاقچه رو، و حتی شمعدونی های توی باغچه رو

آخ چقدر دلم تنگه

دلم تنگه برای هفت سنگ بازی کردنامون

سر ظهر و خلوتی کوچه

چه حالی می داد ده تا محله رو می دويدیم اما توپ رو از دست نمی دادیم

چه طعم شیرینی داشت چیدن دوباره سنگهای ریخته شده

آخ ! بهانه کجایی؟؟؟

نمی بینی چقدر دلم هواتو کرده؟؟؟

دلم تنگه

برای کلاس ادبیات فارسی تنگه

تنگه این دل

برای آفتابی که توی زمستون جون می داد که ساعتها دراز بکشی و تن بهش بسپاری

دلم برای حس سرما هم تنگ شده

حتی برای پاشیده شدن گل و برف به سر تا پام هم دلتنگم

می بینی دلم برای چه چیزایی تنگ می شه؟؟؟

این پیچکی که توی یه لیوان ریشه کرده هم دلتنگم می کنه

دلتنگ یه گلدون خالی

قندون هم دلتنگ می کنه

چی میشد دوباره منعم می کردن از خوردن قند مکرر

حالا پر قنده، اما من دیگه قند دوست ندارم

چه روزگاری شده

دلم برای این قاب خاتم هم تنگه:" یا شمس تبریزی مدد"

دلم برای امضای پای این نوشته هم تنگه

کاش می شد زار بزنم!

کاش می شد!

دلم برای همه اونهایی که رفتن تنگ شده

و هم برای همه کسایی که نمی بینمشون

این همه گفتم ، اما اشکم در نیومد

بی خیال، بهانه ای بود که بگم دلم برای دلتنگی تنگه!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 14:45  
 

چه سعادتی از این بالاتر؟؟؟

 
  نامه چهاردهم

دو شنبه 18/5/1329

پرويز من ...

اگر كلمات  به راستي  مي توانستند معرف معاني خود باشند  آن وقت من  هم به آساني  مي توانستم  درجه ي خوشبختي و سعادت  را براي تو تعيين  كنم  چه سعادتي  از اين بالاتر ؟

 آيا وجود تو خود  به تنهايي  براي من سعادت  بزرگي نيست ؟  و آيا زندگي در كنار  تو كمال  مطلوب من نمي باشد ؟

 من  از تو از  تو  كه اين قدر خوب و مهربان هستي تقاضا مي كنم  كه گذشته ها را فراموش كني . مگر اين گذشته ها براي  ما جز درد و رنج حاصلي  به بار آورد ؟ پس چرا بايد باز هم به گذشته فكر كنيم و باز هم  به خاطر  اشتباهاتي  كه مرتكب شده ايم رنج ببريم 

من اكنون از آن همه ماجرا  فقط  يك چيز ياد دارم  و يك چيز از خاطرم نرفته  و آن هم عشق توست

عشقي كه براي من به منزله ي هوا و نور آفتاب  ضروري  و لازم است

 پرويز ... من اعتراف مي كنم كه اشتباه كرده ام  و بيهوده به تو نسبت بي وفايي داده ام  ولي تو خودت خوب مي تواني  درباره ي من  قضاوت كني  وقتي وضع مرا در نظرت  مجسم كردي  درك اين موضوع هم براي  تو آٍان مي شود و ميفهمي كه من گناهي  نداشته و ندارم . من هميشه تو  را دوست داشته ام  و حتي بعد از نوشتن  آن نامه هم  تو  با همان قدرت و نفوذ در قلب من  باقي بودي

 من و تو هر دو  مرتكب اشتباهاتي  شده ايم  و هر دو هم بايد گذشت داشته باشيم و گذشته ها را فراموش كنيم

 تو از من چه مي خواهي .... آيا محبت بي پايان من  در آينده  وسايل راحتي فكر تو  را  فراهم نمي سازد من هميشه آرزو كرده ام  كه براي شوهرم  همسري  وفادار و مهربان  باشم و باز هم آرزو كرده ام كه همسرم  هم نسبت  به من صميمي  و مهربان باشد  در نامه هاي آينده ام سعي مي كنم  انتظاراتي  را كه از همسرم  مي توانم داشته باشم براي تو شرح دهم  و ( تو را به وظيفه ات اگر آشنا  نيستي  آشنا سازم )  و از تو هم همين  تقاضا  را دارم  پرويز ما در كنار هم زندگي شيريني  خواهيم داشت و تو بايد به خاطر من هم شده   فعاليت  وكوشش  خودت بيفزايي  مطمئن باش  زحمات  تو همه  قابل  جبران است و من  وقتي توانستم  و قادر بودم  پاداش زحمات  تو را خواهم داد .

پرويز تو بايد  به اين حقيقت  ايمان  بياوري كه اولين  و آخرين  عشق من هستي  و بيش از هميشه دوستت دارم و سعادت تو منتهاي آرزوي  من است  مي خواهي باور كن  و مي خواهي  باور نكن  ، مختاري

 خداحافظ تو    فروغ

جواب نامه ي مرا  يا خودت  به اداره ي روزنامه ي ترقي  ببر  و به سيروس  بده يا با پست براي  او  بفرست  روي پاكت بنويس اداره ي روزنامه ي ترقي روزنامه ي آسياي  جوان  آقاي سيروس بهمن  دريافت دارند  اسم خودت  را هم پايين  پاكت  بنويس  ديگر احتياجي  به اسم مستعار نداري ولي من فكر مي كنم  طريقه ي اول بهتر باشد و زودتر به دست من برسد

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 16:42  
 

می خواهم کودکی باشم و عاشق. همراهم باش، عاشق بمان اما بگذار کودکی عاشق باشم.

 
   

همراه ... !!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 16:40  
 

دلم می گیرد از این همه احساس ...

 
   

نامه سیزدهم

دوشنبه 9/5/1329

پرويز ... همسر محبوبم

 فكر مي كنم  حالا ديگر اين اجازه را دارم كه تو را همسرم  خطاب كنم  . زيرا  تو اگر بخواهي مي تواني بعد از اين و براي هميشه همسر محبوب من باشي .

 نامه هاي تو  را ديروز دريافت كردم و  باور كن  بعد از خواندن  آنها  مخصوصا  مطالبي  كه در پشت آن كارت پستال قشنگ نوشته بودي ، به طوري يأس و غم به روح  من چيره شد كه تصميم گرفته  بودم  بعد از اين همه بي وفايي  تو و سنگدلي مادرم  خودم  را نابود سازم .

  ولي باز هم خيال تو ،‌ خيال  زندگي  با تو  ، خيال سعادتي كه در آغوش  تو مي توانم  به دست بياورم  مرا وادار كرد به نزد پدرم بروم و همه چيز را براي او تعريف كنم .

پرويز ... من  در آن وقت  از فرط هيجان  و تأثر ، از شدت  يأس و نا اميدي  مي گريستم  و باور كن  همين گريه ي من بود كه زندگيم  را  تا اندازه اي  نجات  داد .

 به خدا و به آنچه  كه در نزد  تو عزيز و مقدس است   سوگند ياد مي كنم كه ديوانه وار دوستت دارم  و پيش از اين كه تو  بخواهي  مرا ترك كني ، من هم خود  را از قيد اين زندگي  سراسر  رنج و ناكامي آزاد  خواهم كرد ، زيرا  زندگي  بدون  تو  براي من  ارزشي ندارد .

 پرويز ... بعد  از آن كه همه چيز  را براي پدرم تعريف كردم  و  علت مخالفت  تو  را با آن شروط  همان طور كه خودت نوشته بودي  شرح دادم ،‌ پدرم گفت  كه ( از اين  حيث كاملا  خيالت آسوده باشد ،‌ من تو  را خودم  مي خواهم شوهر بدهم  و هيچ كس نمي تواند  در كارهاي من دخالت  كند . من خودم  با اين شروط مخالفم  ، به پرويز بگو بيايد پيش من تا با او صحبت كنم )

 پرويز ...  اين عين گفته هاي  اوست ،  ولي در عوض به من  حرفي زد  كه ناچارم  آن  را براي تو بنويسم ، ببين  پرويز پدرم  گفت ( درست است  كه اين شروط  بي معني  و نابجاست  ولي انسان  به وسيله ي آن خوب مي تواند  ميزان محبت  طرف را بسنجد )  يعني اگر كسي  حقيقتا  دوست  بدارد  ،  در راه رسيدن به محبوبش  نه تنها  از مال و مذهب و مرام و عقيده  و ايمان  و خانواده مي گذرد  بلكه اگر جانش  را هم بخواهند به رايگان  مي دهد  .

با اين حرفها كاري ندارم . بعد ها  كه رسما زنو شوهر شديم  آن قدر وقت خواهم داشت  تا تلافي همه ي اين بي مهري ها و رنج ها و  غم هايي  را كه به من داده اي سرت در بياورم .

از جانب شرط ها  خيالت  راحت باشد ، ولي در عوض پدرم يك شرط  خيلي كوچك با تو خواهد كرد كه فقط منظورش از پيشنهاد آن اين است ( علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد )  و من  متن آن  را در اينجا برايت مي نويسم  تا زياد بي خبر نباشي .

( اگرتو روزي روزگاري  گذشته ها  را فراموش كردي و خواستي  تغيير ذائقه بدهي  و در زندگيت تنوعي  ايجاد نمايي  يعني همسر ديگري اختيار كني در آن  موقع  من  حق داشته باشم  از تو طلاق بگيرم . والسلام و نامه تمام )  و مطمئنم  كه من و تو هرگز  بعد ها  احتياج نخواهيم داشت  كه از فوايد  و مضرات اين شرط برخوردار شويم ، زيرا  من تو  را  دوست  مي دارم  و به زندگي  آتيه ام  كاملا  خوشبين  و علاقه مندم  و معتقدم  زن بايد شوهرش  را حفظ كند  واو  را براي خود  نگه دارد . زن اگر مدبر ، نجيب ،‌ باوفا ،‌ مهربان  و خانه دار باشد ،‌ هرگز شوهرش  او را ترك نخواهد كرد ،‌ ولي برعكس اگر لياقت  نداشته باشد و نتواند  آرزوها  و تمايلات  شوهرش  را  برآورده كند ، ناچار مردم هم از زن و خانه  فراري  مي شود  و در اينجا  تمام  تقصيرها  به گردن زن است .

( و اما  راجع به مهر )

اولا  بايد  به تو بگويم كه مهر مقداري نيست كه تو بخواهي  نقدا  آن  را بپردازي ، يعني  بستگي به استطاعت  مالي تو ندارد و در ثاني  در مقابل اين  همه مهرباني و لطفي كه پدر من  نسبت  به تو  ابراز مي دارد ،  اگر تو  بخواهي  بگويي نه ،  مقدار مهر را هم تنزل  بدهيد ، نهايت  بي انصافي  را كرده اي  و بايد  به تو بگويم  آقاي  سيروس خان  به مراتب  وضع زندگيش  از تو بدتر و كيسه اش  خالي تر است .  فقط چيزي كه هست ( تو مو مي بيني و من پيچش مو )  يعني شما  ظاهر  را مي بينيد  و از باطن خبر نداريد .  ولي  او  با آن كه استطاعت مالي نداشت ،   به خاطر پوران همه ي آن چيزهايي را كه به او پيشنهاد كردند پذيرفت .

گذشته  از اينها  وقتي پدرم  مي گويد من هيچ چيز نمي خواهم  و در  عوض به دخترم   هم چيزي نمي دهم ، لزومي ندارد شما  قيمت  آينه و شمعدان و انگشتر  را پشت قباله ثبت كنيد .

 اما به عوض همه ي اينها  مقدار مهر را همان مقداري  قرار داده اند كه براي پوران قرار دادند و من در اينجا بايد بگويم  پدر و مادر من  در تعيين  اين مقدار بيشتر از من صلاحيت دارند  و تو مي تواني  در اين خصوص اگر ناراضي هستي  با پدرم مذاكره كني .

 ديگر چيزي  كه باقي مي ماند  موضوع طرز  برگزاري  عقد است كه همان طور كه شما ميل داريد  بايد خيلي بي سر و صدا  و در يك  محيط عادي مثل يك مجلس  نامزدي  برگزار شود  و اين كاملا  مطابق ميل شماست . شما  از حيث مخارج  زياد ناراحت نباشيد .  من هميشه  مطابق در آمدي كه دارم  خرج مي كنم  و هرگز حاضر نيستم بيش از نچه كه شما مي توانيد خرج بنمايم ،  با اين ترتيب  همه موافقند ، پس ديگر از هيچ جهت جاي نگراني باقي نمي ماند .

حال شما  اگر حقيقتا  مرا دوست  مي داريد  مي توانيد  اقدام كنيد و سعادت  مرا به من  بازگردانيد .

پرويز... نمي دانم چرا بي اختيار  تو  را شما  خطاب كردم ،‌شايد  از جهت احترامي ست كه مي خواهم به شوهر آينده ام  بگذارم !!!

ولي بايد  بگويم كه ( تو )  به قلب من  نزديك تر است .

  پرويز ...  من ديگر حرفي ندارم ،  همه چيز  را براي تو نوشتم  و تا آنجا كه مي توانستم و قادر بودم  در رفع موانع و مشكلات كوشش  كردم  ،  چون  دوستت داشتم ، چون پرستشت مي كردم ،‌ ولي تو ... حالا  كاملا  آزاد هستي و من  هم مثل تو  هيچ وقت  از كسي  سلب  آزادي نمي كنم ، مي تواني  هر كه را كه مي خواهي دوست بداري  و با  هر كه مايلي  ازدواج كني .

  تو مي تواني  در اين تهران بزرگ هزاران  دختر  بهتر و زيباتر از من بيابي  و در آغوش  آنها نه تنها من بلكه  همه ي  رنج ها  و غم هايي  را كه مدت چهار ماه  به من داده اي  فراموش كني ،‌ ولي مطمئن باش  هيچ كدام   از آنها  تو را به اندازه ي من  دوست نخواهد داشت  و سعادتي  را كه من مي توانم  ببخشم  تو  در  كنار هيچ يك از آنان  حس نخواهي كرد . من در راه  رسيدن به تو  كه هدف عالي زندگي من بودي  تا اين   حد كوشش  و مجاهدت   كردم . حال تو هم اگر مرا حقيقتا  دوست مي داري  بيش از اين  موضوع  را  سرسري نمي گيري  و به آمال و آرزوهاي من  بي رحمانه  پشت پا نمي زني و وسايل  نابودي  و مرگ مرا  فراهم نمي سازي ،  من  تو  را دوست دارم ،‌ خيلي  هم دوست دارم .  نمي توانم  فراموشت كنم .  قادر نيستم  بي تو  به  زندگي  ادامه  دهم ،‌ولي تو مي تواني  به  من عمر و سعادت عطا  كني .  تو مي تواني  حيات  مرا پر از سرور و شادماني  سازي ،‌ تو مي تواني همسر من باشي  و تو مي تواني مرا  و زندگاني  سراسر  حرمان وناكامي  مرا كه در شرف نابودي ست  نجات دهي .  تو مي تواني  مرا دوست داشته باشي .

ولي  نمي خواهي ،  چرا ؟ ... نمي دانم چرا ...

اگر مي خواستي  مي آمدي و ...........

من آنچه  را كه مي خواستم  براي تو نوشتم  و حال تو  را واگذار  به عشقي  مي كنم كه نسبت  به من  ابراز مي داري . تا اين عشق چه حد و تا چه اندازه  در وجود  تو نفوذ كرده باشد ... آن  را هم نمي دانم .

 پرويز .... نوشته بودي ( حاضرم  در راه حفظ  تو همه گونه  فداكاري كنم ) نه پرويز من  احتياجي  به فداكاري  تو ندارم . تو زنده  باش و به خاطر كساني كه دوستت  مي دارند زندگي كن ولي ... گل  خودت  را حفظ نما  و مخواه كه اين گل ناشكفته  پژمرده شود .

مطمئن باش  وقتي پژمرد تو پشيمان خواهي شد .

پرويز  اين آخرين  حرف من است . تو  را مجبور نمي كنم ، تو  آزادي  خيلي  هم آزادي ، اگر مرا دوست نداري  اگر نمي خواهي  با من  زندگي كني من هم  اصراري  ندارم ،‌ مثلي است معروف كه مي گويند ( براي كسي  بمير كه برايت تب  كند )

من   تا اين درجه مي توانستم به تو كمك كنم و كردم . من تا آنجا كه قادر بودم  به تنهايي  در راه رسيدن  به هدف   و مقصودم  يعني تو  كوشش  كردم .  حال وقتي تو را نسبت  به خود بي اعتنا و نسبت به زحماتي كه كشيده ام حق ناشناس مي بينم ،  بيش از اين  در مقابل تو نمي توانم پايداري  كنم . من هم  شخصيتي دارم و به شخصيت  خودم  فوق العاده  علاقه مندم  و هرگز حاضر نيستم  آن  را  از دست  بدهم . من تا اين حد حاضر شدم خودم  را در مقابل  تو كوچك و بيچاره  نمايم . يعني  اين عشق تو بود كه مرا وادار مي كرد از همه چيز حتي  از شخصيت خودم  هم بگذرم .

ولي بيش از اين نمي توانم  و شئونات و حيثيات  خانوادگي من به من  اجازه نمي دهد  باز هم  به تو اصرار كنم ، نه

تو  اگر مرا  دوست داشته باشي مي آيي و هر دو در كنار هم زندگاني  نويني  را آغاز مي كنيم  ولي اگر نه نمي خواهي  و مايل  نيستي  مي تواني  صريحا بگويي  و من جز اينكه با يك  دنيا حسرت و ناكامي  از تو چشم بپوشم  و بعد يك عمر سراسر رنج و بدبختي را به  احترام  تو  با  تنهايي  به سر آورم  و در تمام آن  مدت  سعادت  تو و همسر آينده ات  را از خدا بخواهم و طلب كنم  كار ديگري ندارم . پرويز  اگر  مي تواني مرا فراموش كني ،  فراموش كن . اگر قادر هستي  بي رحمانه  آمال و آرزوهاي  مرا لگدمال سازي ، مرا فراموش كن . اگر نمي تواني و حاضر نيستي  در مقابل اين همه سعي و كوشش من پاداشي بدهي ، باز هم مرا  ترك كن.

من نه تنها به تو اعتراض نمي كنم  بلكه به خودم  اين حق را نمي دهم  كه اصلا بگويم چرا ؟ چرا ؟  چون  من را دوست نداري .

پرويز ديگر قادر نيستم براي تو چيزي بنويسم . گذشته از اينكه دستم درد گرفته يك پرده اشك هم جلوي  ديدگانم  را پوشانيده است . افسوس  كه اگر تو نخواهي ديگر اين دست قادر نخواهيد  بود  تا در ميان دست تو جاي گيرد و همه ي درد خود  را فراموش كند .

 و اين ديده  هرگز  با آن همه  اميد و آرزو به ديدگان  تو دوخته  نخواهد شد و در نگاه تومستي  يك عمر ... يك عمر پر از سرر و شادماني  را نخواهد يافت.

مي دانم  كه خيلي  بدبختم . اگر نتوانستم  بعد از تو زندگي  كنم  و مرگ  را ترجيح دادم  تو هرگز  ملامتم  نكني . زيرا  وقتي انسان مايه ي  زندگيش  را از دست داد ، ناچار است بميرد .  زندگي  بي وجود تو  براي من ارزشي ندارد  وقتي مردم  راحت مي شوم  خيلي  راحت . نه از بي وفايي  تو  رنج مي برم  و نه از سنگدلي مادرم . و تو  در آن صورت هرگز  نخواهي توانست  با نامه هاي  غم انگيز  خودت  يك  مشت گوشت  و استخوان بي جان  را بي رحمانه آزار دهي . بله پرويز وقتي تو هم  مرا ترك كردي من مي ميرم .

بالاتر از سياهي رنگي نيست .

 خداحافظ تو يا  فقط  براي امروز يا  براي هميشه آن هم بستگي  كامل به تصميم تو  دارد

فروغ

 من به وسيله ي تلفن  از تصميم شما آگاه مي شوم . روز پنجشنبه  به شما  تلفن مي كنم .

 فروغ 9/5/1329

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 8:55  
 

عشقی جدا از معشوق

 
   

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

 

راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید.

 

راز عشق در این است که محبتتان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود.

 

راز عشق در آرامش است، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود.

 

راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید. عشقی که آزادانه هدیه نشود، اسارت است.

 

راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 14:58  
 

هویت

 
   

گفتی مسخ شده ام از کلامی که خطی بر وجودم می کشد

اما من هویتم را باور دارم

هویتم باران است

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 14:49  
 

فروغ و آرزوهایش

 
  نامه دوازدهم

پنجشنبه  5 مرداد

 پرويز محبوب من

مطالبي  را كه در اين نامه  مي خواهم  براي تو بنويسم  چيزهاي تازه اي نيستند و علت تكرار  آن ها  فقط  موقعيت مناسبي است  كه اكنون  براي ما پيش آمده يعني موافقت پدرم  بدون هيچ قيد و شرطي شايد  بپرسي چه طور شد كه يك مرتبه  پدرم تغيير  عقيده داد ؟  اين خود  فصل  جداگانه اي است كه بعد ها  اگر فرصت كردم  برايت شرح مي دهم .

  پرويز...  من كه به سهم خودم  خيلي خوشحالم  بزرگ ترين  آرزوي  من فقط  اين بود كه در كنار تو يك زندگي  سعادتمندي  داشته باشم . براي تو همسري  وفادار باشم . وسايل راحتي  و خوشبختي  تو  را فراهم سازم . تو اگر پيش من بودي و از همه افكار  من آگاه مي شدي و اگر نقشه هايي  را كه براي  زندگي آتيه ام كشيده ام  براي تو شرح مي دادم . آن وقت مي توانستي  باور كني كه تا چه اندازه  در زندگی من نفوذ كرده اي و چه قدر بر روح  و نگرش  من مسلط شده اي .

 با اين وصف چه طور مي خواهي  خوشحال نباشم .  فكر اين كه  به زودي  به آرزوهاي  بزرگ خودم  خواهم رسيد  فكر اين كه در كنار تو  زندگي خواهم كرد فكر اين كه  با تو و به كمك  تو نقشه هايي را كه  براي زندگيمان  كشيده ام  اجرا مي كنيم .  خود  به تنهايي  براي من شيرين  و مسرت بخش است

 پرويز ...  اما تو خيلي كمتر از من در اين باره  فكر مي كني  و يقين  دارم  آن قدر كه من تو  را دوست دارم  تو مرا دوست نداري

 مي دانم  كه الآن مي پرسي  ( چرا ؟ )  به  علت اين كه  انسان وقتي  كسي  را حقيقتا دوست داشت  در راه رسيدن  به او از هيچ چيز دريغ نمي كند و با همه ي نيرو و توانايي  خود در راه مقصود  پيش مي رود .  حتما باز هم مي پرسي ( مگر من چه كرده ام ؟ )

 بسيار خوب ...  تو بدون  هيچ دليل  و جهتي  گفته اي كه با پيشنهادات  مادرم مخالفي در صورتي كه  اين پيشنهاد  نه براي تو  ضرري دارد  نه براي من  منفعتي . درست  است  كه اين پيشنهاد  تا اندازه اي  مضحك  و بدون  نتيجه است . من هم  با عقيده ي تو  موافقم  من  هم  بارها  به مادرم  تذكر داده ام كه به جاي اين شرايط  بي فايده  سعادت مرا در نظر بگيرند  و مطمئن باشند  كه هرگز  اين پيشنهاد  نمي تواند  ضامن سعادت  و خوشبختي كسي  باشد  ولي مادر من  به هيچ قيمتي  حاضر نيست  از عقيده ي خودش دست  بردارد  ( و بيشتر علت اين پافشاري شكستي است كه او در زندگي  زناشويي خورده و همين شكست او  را نسبت  به همه ي مردها بدبين  ساخته  و ناچار مي خواهد آتيه ي دخترش را تامين كند .  چاره چيست )  ولي از طرف ديگر همان طور كه اين پيشنهاد  نمي تواند  براي آينده ي من مفيد  واقع شود  براي تو هم  قبول آن ضرري ندارد  يعني  تو اگر به  عشق  و  محبت  خودت  اطمينان داشته باشي  هزاران  هزار پيشنهاد  ديگر را هم  در اين  باب خواهي پذيرفت  و هرگز  ترس و واهمه اي  از قبول آن به دل تو راه نخواهد يافت

 ديگران  اين مخالفت  تو را طوري  تعبير مي كنند كه به عقيده ي من  زياد مقرون به حقيقت نيست  آنها مي گويند كه تو  با اين  مخالفت  ثابت مي كني كه  به خودت  و به عشق خودت  اعتماد و اطميناني نداري . مي ترسي . مي ترسي  يك روز گذشته ها  را فراموش كني  و از روشي  پيروي نمايي كه امروز پدر من  از آن پيروي  مي كند  و آن وقت  مجبور شوي  به اين شرط عمل نمايي .

( سياست  ممنوع )

 ولي  از نظر خود من

خود من  هم  همان طور كه گفتم  مثل تو  با اين پيشنهاد  مخالفم  وعلت  مخالفت من  هم اين است كه عقيده  دارم عشق حقيقي يعني  عشقي كه  از هوس هاي  پليد و كثيف  دور و مجزا باشد هرگز از بين  نمي رود  مخصوصا  اگر دو همسر در حفظ اين  عشق كوشا باشند . پس با اين وصف اين پيشنهاد نه تنها فايده اي ندارد  بلكه دليل  مثبتي است بر اين كه  مادر من  به تو اعتماد ندارد  و از آينده  مي ترسد  به اين جهت  من هم مثل تو  با اين پيشنهاد مخالفم .

 ولي پرويز ... تو نبايد  از اين چيزها  ترسي داشته باشي اين  قدر در عقيده ي خودت  مصرو پابرجا نباش  آن هم در چنين  وقعيتي  كه ما حتي  اگر نتوانيم تو  بايد حالا  حداكثر استفاده  را ببري  از طرف ديگر من  بايد به تو  اعتماد  داشته باشم  من مي خواهم يك عمر با  تو زندگي  كنم .

اگر اين پيشنهاد  از جانب  من بود  آن وقت  تو حق داشتي  اعتراض كني ولي وقتي  من به تو بيش از اندازه  اعتماد  و  اطمينان  دارم  و  وقتي من سعادت زندگي  در كنار تو  را به همه چيز ترجيح مي دهم  ديگر مخالفت  مرا دوست داشته باشي  به خاطر من هم شده  اين پيشنهاد  را مي پذيري

 پرويز محبوبم

 حالا ديگر با اين وضعي كه  پيش آمده موقعي است كه تو بايد  فعاليت كني  لابد  بديعه خانم  همه چيز  را براي تو تعريف كرده و ديگر احتياجي  به تكرار  آن نيست فقط من  مي خواهم  به تو  بگويم  كه اگر اين فرصت را از دست بدهيم  ديگر هرگز  نمي توانيم  موافقت پدرم  را جلب نماييم  زيرا او گفته است يا اين كه حالا  اين  موضوع  عملي شود  يا من  و تو بايد از يك ديگر چشم بپوشيم و تصديق كن كه قسمت دوم غير قابل تحمل است و من هرگز  نمي توانم  قسمت  دوم را بپذيرم

 خيلي ميل دارم  تو را ببينم و شخصا  با تو صحبت كنم   اگر روز  شنبه  وقت پيدا كردم  براي تو  تلفن  مي كنم

راستي  پرويز  تو چرا  اين قدر پشت تلفن آهسته  صحبت مي كني  اصلا  صدا  به گوش من نمي رسد و من ناچارم  در مقابل حرف هاي تو سكوت كنم و اين هم خيلي بد است

 ديگر حرفي ندارم

 جز اين كه يك بار ديگر بنويسم  تو را بيش از همه ي دنيا دوست دارم  و مي پرستم

 خداحافظ تو  فروغ

 پنجشنبه 5/5/1329

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه ششم خرداد 1385 17:37  
 

من ...

 
   

باد می وزد در هجوم خاطره های با تو بودن

و خاطره  دیدارمان را با خود به کنج دنج تنهایی هایم می برد

باد می وزد

صدای هوهویش گوشهایم را پر می کند

و صدای تو در لابه لایشان گم می شود: "محرمانه دوستت دارم"

آیینه بندان بود آن روز خیال

و چشمان تو در آیینه،  بودنمان را می کاویدند

آخ ... و باد می وزد

برمی خیزم

از خاطره ها لبریزم

به خلوت خاموشم می روم

که صدای قمریان مرا به روزهایی می برد که شیدایی هایم آغازید:

خورشید در نهایت مهر است

زمین داغ و عطش بوسه؛ لبهایش را به تمنا می کشاند

تاک پیچیده بر حصار نرده ها

و خوشه های ناب مستی و سرمستی

دزدانه خوشه ای می چینم

بوسه می زنم بر دانه هایش

و چرخ می زنم

این سعی صفا و مروه است که کودکی وجودم با پاهایی پر توان بر وجودم می چشاند

برهنگی پاهایم این تن را از هرگونه تشویش عریان می کند

قطرات آب بر دانه های مرواریدی مرا به شعف می رساند

دانه ای را می چشم

این دانه طعم زندگی دارد

دانه دیگر

همه جوانی است

و دیگری ...

همه عشق است و دیگر هیچ

هوا به گرمی در آغوشم می گیرد

و من ...

قطرات آب از گیسوانم فرو می ریزد

این دیگر آن زلالیت است که وعده دادندمان

و تنم آبستن غرور می شود

و باز صدای قمریان ...

به یقین خوابند همه اهل خانه ...

و من پر غرور بر آخرین پله ای که مرا به اوج تنهایی هایم می رساند می ایستم

آنجا من و همه عروسکهایم تنهاییم

گرم است ، اما لحاف عروسکم را بر رویش می کشم

و در قوری کوچکم برای همه آنها چای دم می کنم

نقش قوری هنوز خاطره ام  را پر کرده

پر از شکوفه های سپید

به سپیدی احساس

هنوز یادم هست

آن سکوت

آن خلوت

و من و من و من ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه سوم خرداد 1385 10:53  
 

مونولوگ روی نیمکت

 
 

دعوت تو برای نشستن روی آن نیمکت جادوئی و گفتمان رازهای مگو آنقدر برایم شیرین بود که در خیالم تو را مجسم کردم که نشسته ایم روی نیمکتی در جائی که هیچ مکانی نیست .

در آن بالا بالا ها

بالای ابرها

ته دل آسمان

آنجا که اشکهای خدا پنهان شده

باید پیرو بشنود

باید حرفهای دل مردی را بشنود که زیاد می داند

اما این حرفها، حرف دیگری است

من هستم در نگاه تو

من، یک پیرو از جنس احساس

ندیده بگویم که یک پیرو از جنس احساس در این تراژدی حسی نه تنها فغان و ناله نکرده است . بلکه تنها لبخندی روی صورتش نقش بسته و حسرت نادانی آن بی نوا را خورده که چرا احساسات ناب را نفهمیده !

تو که مرا خواندی مو به مو

بنویس که پیرو باور کردن را طلب دارد

می خواهد که باورش کنند

و بمانند

این ماندن انسان ماندن است

انسانی که روح خدای را نمی آلاید به باور نکردن

و همیشه اینگونه است:

صاف، ساده، صمیمی

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه سوم خرداد 1385 10:19  
 

فروغ تمام نمی شود در دل ...

 
   

نامه یازدهم:

چهار شنبه 26 تير

 پرويز جان ... همين الآن پستچي كاغذ تو  را آورد  خوشبختي پشت سر خوشبختي ... من آن وقت ها  هميشه  از كمي كاغذ  شكايت مي كردم ولي حالا  نزديك است  از زيادي كلافه شوم . من  از صبح اينجا مي نشينم و به نامه هاي  تو جواب مي دهم . هنوز اين يكي  را به پست  نينداخته يكي ديگرمي رسد  باز قلم و كاغذ را بر مي دارم و شروع مي كنم  يك مرتبه  پستچي در مي زند  و يك كاغذ ديگر ... به خدا آن قدر خوشحالم كه دوري تو  را حس نمي كنم .

 پرويز  عزيزم  تو  در نامه هايت  سعي كرده اي  آينده  را براي من روشن كني  ولي من  در بعضي موارد  با تو مخالفم .

اول در طرز برگزاري  عروسي . پرويز  تو مي داني كه علت  حقيقي  و اصلي  علاقه ي من به رفتن  اهواز چه بود ؟  چون من  هيچ  چيز ندارم هيچ چيز و با اين ترتيب خجالت مي كشيدم  به خانه ي شما بيايم و سربار شما باشم و به همين جهت  فكر مي كردم  اگر به  جايي  برويم كه آِنايي نداشته باشيم و به علاوه خودمان  تنها باشيم  و بهخ وسايل  زندگي كسي  احتياج نداشته باشيم بهتر است

 البته من  قبلا توضيحاتي درباره ي همين مسافرت دادم  ولي  همه ي آنها جزييات  را تشكيل مي دهد و علت اصلي  را من  در بالا براي تو شرح  مي دهم  پرويز وقتي من  فكر مي كنم  كه  حتي رختخوابي كه شب بايد ميانش  استراحت كنم  مال من  نيست و من حتي در  تهيه ي آن هم زحمتي نكشيده ام  از خجالت مي ميرم .  تو  از وضع من  اطلاع داري  تو مي داني كه پدر و مادر من اصلا  به فكر من نيستند  و تا به حال كوچكترين  چيزي به نام  من  نخريده اند و من مطمئنم  كه اگر صد سال ديگر هم اينجا بمانم  آنها هرگز  از اين حاتم بخشي ها  نخواهند كرد

 براي من بسيار سخت است كه بدون هيچ چيز  فقط خودم  به  منزل شما بيايم  از سفره ي شما غذا بخورم  در رختخواب شما  بخوابم  و وسايل  ناراحتي شما  را فراهم سازم  البته مقصودم  از ذكر كلمه ي (‌شما )  تو نيستي  من  مادر تو پدرو تو برادران  و خواهر  تو    را  مي گويم  اگر تو تنها بودي و در يك اتاق بدون داشتن  هيچ چيز زندگي مي كردي به خدا و به مرگ تو كه عزيزترين كسان من هستي همان شب كه به من اصرار مي كردي بمانم  و ديگر  به خانه نروم  مي ماندم  بعد از اين هم هرگز  به آنجا نمي آيم  من  حتي يك شب  هم حاضر نيستم  سربار آنها باشم و به همين دليل  با آمدن  مادر تو  و ديگران  براي بردن خودم  مخالفم  من هيچ چيز ندارم و خجالت مي كشم  پرويز به خدا  اگر مرابكشي نمي آيم  من تحمل زخم زبان  و طعنه ي ديگران  را ندارم  من  مادر تو  را نمي گويم  زيرا  او شريف ترين  موجودي  است كه من  تا به حال ديده ام  ولي مسلما  در خانه ي شما  اشخاص ديگري  هم زندگي  مي كنند  و من نمي خواهم  در نظر آنها  خوار و خفيف  جلوه كنم  نقشه ي من  اين است  تو بليت قطار مي گيري و صبح به خانه ي ما مي آيي  البته  تو پيش از وقت  در اين باره با پدر و مادر من صحبت مي كني ولي اگر مخالفت  كردند  براي من ارزشي ندارد  من خودم  جواب  همه ي آنها  را مي دهم  بعد من و تو با هم به ايستگاه راه آهن مي رويم  و از تهران  خارج مي شويم  همين  اين برنامه ي عروسي ماست  و در غير اين صورت  من هرگز  به نزد تو نخواهم آمد .

 ديگر راجع به قرض كردن وسايل زندگي .  باز هم  با اين موضوع  مخالفم  زيرا  ما به هيچ وجه به  اسباب زندگي  ديگران  احتياجي نداريم  حتي اگر خودشان حاضر شوند به ما بدهند .

پرويز  تو حتما  مي خواهي فرش  از مادرت بگيري ولي ما فرش نمي خواهيم  من حالا وضع  اتاق و وسايل مورد احتياج مان را براي تو شرح مي دهم . اول  اين كه ما يك اتاق بيشتر نمي خواهيم  و اين اتاق را طوري ترتيب مي دهيم كه در همه حال بشود از آن استفاده كرد  ما  در اهواز آشنايي نداريم و اگر داشته باشيم مسلما اتاقمان  براي پذيرايي او مناسب خواهد بود .

مي داني  چرا با قرض كردن  قالي مخالفم ؟  چون آنها هر قدر هم  قالي زيادي داشته باشند  آن قدر نخواهد بود كه يك اتاق ما  را به طور كامل بپوشاند  و به علاوه  اتاقي كه  با مثلا 5  تا قاليچه  رنگارنگ  و ناجور فرش  شده باشد  زيبايي خود  را از دست مي دهد و از طرف ديگر ما هميشه  بايد در اين اضطراب  باشيم كه ( آه قالي خراب  نشود )  حتما تو در اين مدت سه ماه كه آنجا هستي به قدر  قيمت يك مشمع خوب پول جمع خواهي كرد  من عقيده ام اين  است كه كف اتاق را مشمع كنيم  زيرا  هم به زيبايي  اتاق  مي افزايد  و هم تميز كردنش آسان است و هم ارزان  تو هم اين عقيده را بپذير .  پرده هاي  اتاق ما چون موقتي است  از پارچه هاي خوش رنگ و ارزان  قيمت  تهيه مي شود كه حتما قدرت  خريدش  را خواهيم داشت .  براي خوابيدن  احتياج به يك تخت چوبي داريم . ما در روز  از آن تخت  چوبي  به جاي كاناپه  استفاده مي كنيم . به اين ترتيب  كه دشكها را زير مي اندازيم و با پارچه ي ساده و خوش رنگي روكش مناسبي برايش درست مي كنيم  من اين  روكش  را به شكل  قشنگي مي دوزم  و بعد  روي اين تخت  يا كاناپه  را به وسيله ي كوسن ها  و بالش هاي  ظريف  و زيبا تزيين مي كنيم و  كاناپه  را در گوشه ي  اتاق نزديك پنجره  قرار مي دهيم ( اين اتاق خواب ) يك دست صندلي داريم .  احتياج  به يك ميز هم داريم . ما مي توانيم  ميز كهنه اي  از دكان هاي  سمساري  بخريم  و بعد  رنگش  كنيم  روي آن  را با روميزي قشنگ  كه با كارهاي دستي  رونق گرفته باشد  و يك گلدان  گل بپوشانيم . صندلي ها  را هم به طور پراكنده  در اتاق مي چينيم  واين خود به زيبايي  اتاق مي افزايد  بعد چهار پايه هاي  كوچكي مي خواهيم كه مي توانيم با كمترين  قيمتي به  نجار سفارش بدهيم  مثلا 4 عدد  اين چهار پايه ها چوبي است  حتي  رنگ هم نمي خواهد  من در مدرسه  چيزهايي  ياد گرفته ام  كه حالا به  دردم مي خورد .  من  براي  اين چهار پايه ها  بالشتك هايي  كه دورش  چين هاي  درازي داده شده درست مي كنم  اين  بالشتك ها  را با نوار و پونز به چهار پايه ها وصل مي كنيم  و چين ها  تا روي زمين كشيده مي شود  و به كلي چهار پايه ي چوبي زير آن پنهان مي شود پرويز نمي داني اينها چه قدر قشنگ و كم خرج است  از اين چهار پايه ها براي جلوي ميز آرايش  كنار در ورود و كنار تختخواب و كنار بخاري مي شود استفاده كرد  بعد  ما وسايل آرايش و به اصطلاح ميز آرايش مي خواهيم  اينجا ديگر تو بايد هنرنمايي كني و ميز كوچولوي خودت  را رنگ بزني  روي ميز را با پارچه اي  از جنس همان پارچه اي كه  روي چهار پايه هاكشيده ايم  مي پوشانيم  و با يكي  از آن چهار پايه هايي كه جلويش  به فاصله ي نسبتا  دوري مي گذاريم  قسمت  اصلي  ميز آرايش درست مي شود  تو وسايل خوب و لوكس به من داده اي كه براي روي اين  ميز كاملا مناسب است  آينه ي دور طلايي را هم بالاي ميز به ديوار مي كوبيم  و از يك دسته گل يا گلدان  قشنگ براي تزيين ميز آرايش  استفاده ميكنيم

قاب عكس كه داريم و در طرز كوبيدنش  سليقه من و تو بايد رعايت شود من پول جمع مي كنم و يك تابلو نقاشي با دو سه  عدد مجسمه مي خرم  و تو خودت  مي داني  كه با به كار برذن اينها صد مرتبه  اتاقمان  زيباتر و نشاط انگيزتر خواهد شد  ما بايد هميشه گل داشته باشيم و تهيه گل ديگر جزو وظايف توست

 پس وسايلي كه ما بايد بخريم  و البته  بعدا  تكميل مي شود  به قرار زير است

1- يك مشمع 2- يك ميز 3- پرده و پارچه  براي تختخواب و چهارپايه ها 4- چهارپايه ي چوبي تخت چوبي (‌البته بدون رنگ خيلي ارزان ) 5- وسايل آشپزخانه ( بشقاب و قاشق چنگال  قابلمه  باديه يك  قوري برقي به جاي سماور  اجاق يا منقل  اگر لازم باشد  وسايل چاي خوري )  اتو و چيزهاي ديگري كه من به فكرم نمي رسد  ولي حتما لازم است

که اين وسايل بشقاب و وسايل چاي خوري  را مي شود به وسيله ي دادن  لباس هاي كهنه به كاسه بشقابي  تهیه کرد ... !!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوم خرداد 1385 10:38  
 

تولدت مبارک عزیز دلم، دلت همیشه بهاری

 
 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه یکم خرداد 1385 10:15  
 

سنجاقک ها همیشه می مانند ...

 
   

 پاورچین پاورچین آمد

دل ز پروانه ربود

امان از دلتنگی!

دلتنگ لحظات ناب دلواپسی های عاشقانه است پروانه عاشق،

دلتنگ و عاشق تر

سنجاقکم! باورش کن!!!

باورش کن چونان آن لحظات ناب :


من حضور پروانه ها را
در پشت سرم
احساس ميکنم
صدای بال هاي شان را ميشنوم
و تو
انگار

برای مجاب کردن
زاده شدی٬
بوی محله های کودکی ام را می دهی
دست خط ترا می شناسم
با زبان بيقراری ها آشنایی
تو خود بهاری

راستی میلاد تو در راه است

همیشه باش!!! همیشه!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e