تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 10:38  
 

و نتیجه ای دیگر

 
   

من به تناسخی از خود در خویشتن رسیده ام ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 10:37  
 

یک نتیجه: ما تکرار گذشته ایم

 
  نامه سوم:

سه شنبه 11 تير

پرويز جان الان غروب است هيچ كس در خانه نيست  تقريبا تنها هستم باز هم به گوشه ي اين اتاق پناه آورده ام باز هم فكر تو مرا آزار مي دهد  مثل اين است كه دستي قوي  با نيرويي غير انساني  همه ي وجود مرا در خود مي فشارد حال عجيبي دارم  پلك هايم داغ است  اين حرارت  در همه ي بدن من  وجود دارد  امروز هم پستچي  نيامد امروز هم مثل روزهاي ديگر گذشت و من در اين انتظار كشنده  باقي ماندم .

چه قدر زندگي سخت است  پرويز  عزيز چرا بيهوده  سعي مي كني  مرا از خوددور سازي . چرا  مرا  در ميان اين مردمي که جز آزار دادن من هدف و مقصودي ندارند  تنها گذاشته اي . من اينجا نمي مانم  من نمي توانم  هر روز دعوا كنم  هر روز كتك بخورم  من نمي توانم  در مقابل كساني كه  به تو  و به من  فحش مي دهند  ساكت بنشينم و با آنها  رفتاري دوستانه داشته باشم  من اگر اين چيزها را به تو نگويم براي چه كسي  تعريف كنم  من  از دست اين غم به  آغوش  چه كسي  پناه بياورم  به خدا من زندگي در ميان بيابان  در زير آفتاب سوزان را به ماندن  در اينجا ترجيح مي دهم  ديگر در آنجا كسي نيست تا در هر ساعت  و بر سر  هر موضوع جزيي  مرا فاحشه و نانجيب خطاب كند من هم انساني هستم  شخصيتي دارم  احساساتي دارم  من يك بچه ي دو ساله نيستم  من  نمي توانم  هر روز  موهاي خودم  را  درچنگ  اين و آن ببينم  گوش  من ديگر نمي تواند اين  سخنان  ركيك و اين فحش هاي  وقيحانه را بشنود . من  قادر نيستم  مثل مجسمه  بايستم و آنها  به تو  بد بگويند  تو  را  فحش بدهند  پرويز اين دنائت ها  اين پستي ها  روح مرا  از غم و درد  فرسوده مي كند من اين  زندگي پر از جار و جنجال  و دورويي  و تزوير را  دوست ندارم  بيا مرا ببر  از دست اين ديوانه ها  نجات  بده  من  فقط در اين دنيا  تو رادارم  فقط  تو  دوست من هستي  ولي  تو كجايي  تو چرا  از من دوري  كرده اي

براي آنها  بنويس  كه مرا اذيت نكنند به من كاري نداشته باشند من  نه محبت  آنها را مي خواهم  و نه كينه  و دشمني  آنها را  من از اين نوازش هاي  مزورانه  نفرت دارم  اگر آنها به  تو گفتند  كه خوب هستي  و دوستت داريم  مطمئن باش  دروغ گفته اند  كارشان همين است  بي چشم  و رو هستند .

من به هيچ كس كاري ندارم  با هيچ كس جز در مواقع  احتياج حرفي نمي زنم  من  جاي كسي  را تنگ  نكرده ام  من يك  گنجه  بيشتر ندارم و هميشه آنجا مي نشينم  و از جايم  حركت نمي كنم  ولي آنها دست از سر من  بر نمي دارند دل من خون است  پرويز من در اينجا در ميان  اين رذايل اخلاقي  اين دورويي ها  و بدجنسي ها  زندگي  محنت باري  دارم  لااقل اگر تو بودي پيش تو مي آمدم  حالا  كجا بروم ؟

  اين  زندگي  نيست  اين  عذاب است  پرويز تو  را به خدا  بيا نمي خواهد  آنجا بماني  ما  اسباب  زندگي نمي خواهيم  بيا اينجا  با هم  كار مي كنيم من حاضرم  كار كنم  و زودتر قرض هايمان  را مي دهيم  هيچ چيز نمي خواهيم  همين كه با هم زندگي كنيم كافي ست .

 من  اينجا زيادي  هستم  يك آدم زيادي  مثل ميهماني كه زيادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود  مي فهمي  چه مي گويم  آنها  با  من اين طور رفتار مي كنند من نمي خواهم اين طور باشد من  نمي توانم  تحمل كنم  كه هر روز بالاي سرم  داد بكشند  كي مي روي  از دستت  راحت شويم  زودتر برو  و يا چند سال ديگر خيال ماندن  داري

 پرويز مي بيني  كه چگونه زندگي مي كنم  نمي خواهم  مايه ي ناراحتي  تو باشم  من نمي خواهم  سربار  تو باشم  اگر لازم باشد  كار مي كنم  پرويز  بيا  به خدا  تو  را ناراحت نخواهم كرد  بيا  با هم  زندگي  كنيم  بيا  مرا  از دست اين ديوها  اين  جاني ها  نجات بده  آنها با من و تو دشمن هستند  فريقته ي ظاهرشان  نشو حيف تو كه به اينها  مهرباني كردي  حيف تو  كه انسانيت به خرج دادي

 بيا عزيز  من ما هيچ چيز نمي خواهيم  من به هيچ چيز جز تو  احتياج ندارم  بيا  مرا  با مهرباني  به روي  سينه ات  بفشار مرا ببوس  مرا نوازش كن  مدت هاست از همه چيز محرومم  مدت هاست  كسي  با صمميت صورت مرا نبوسيده به چشم  من نگاه نكرده  و حرف هاي مرا  فريادهاي مرا گوش نداده  من تو را مي خواهم پرويز  عزيزم  تو را به خدا  و به آنچه  كه نزد تو مقدس است  قسم  مي دهم بيا  من به حد كافي  تنبيه  شده ام  من جز  تو هيچ چيز نمي خواهم  پرويز پرويز من اينجا خانه ي من است  بيچاره  ما كه  تا به حال توانسته ايم  در اين لانه ي فساد  زندگي كنيم  پدر و مادر من در مقابل چشم من به روي  هم هفت  تير مي كشند  من  مي ترسم  من ديوانه مي شوم من نمي توانم  اين چیزها  را ببينم

 پرويز  به حال من توجه داشته باش . من به تو احتياج دارم .

 تو را مي بوسم

 خداحافظ تو

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 10:57  
 

بستر مردانگی

 
   

و روزی که بزرگ داشتند زن را گذشت ...

زن تقدیر شد

بی آنکه آغوشی از مهر ، پاک ز خواهش تقدیمش شود

بی آنکه قدرت احساسش باور شود

بی آنکه ...

شاخه گلی تقدیمش نشد

نه همسر بودنش ستوده شد و نه مادر بودنش

او در خواب رویای ظرفهای شسته شده را می دید

ملحفه ها سپیدبختی او بودند وقتی در زیر آفتاب می رقصیدند

و فریادش ...

آخ فریادش ...

تمام زنانگی اش قاشق قاشق در ظرف آش خورده می شد

این کابوس شبانه اش بود

خورده شد

باقیمانده عشقش از ته ظرف با نانی پاک شد

و او حسرت زانوانی را داشت که موج گیسوانش آبشار آرامش شوند بر آن

چقدر دور بود

چقدر سال از لالایی هایی که برایش می خواندند گذشته بود

و شهامت اینکه بگوید هنوز می خواهد با زمزمه های عاشقانه بخواب رود را نداشت

به مردانگی نظر انداخت

به او پشت کرده و خوابیده بود

و شاید خواب هفت پادشاه را دیده بود هر یک صاحب هفت دختر

یکی از دیگری زیباتر

مردانگی لبخند می زد

و زن می دانست که اینک هفتمین دختر شاه شاهان سوار بر اسب سپیدی است که ...

صدای کودکش گسست، نظر دوختن بر مردانگی را گسست

آغوشش از ناله های کودک پر شد

و از وجودش مهر بدو بخشید

نفس ها آرام

کودکش خفت

باز زنانگی هایش چارقد از سر گشود

و باد را دید 

باد را پشت پنجره هایی که هیچ وقت گشوده نمی شدند ، دید

و پرده ها از لطافت گریخته بودند تا با خورشید مبارزه کنند که بر زیبایی های رخسار بوسه نزند

امان از این همه درد

مردانگی غلتی زد

ملحفه بر رویش کشیده شد

عطر دستان زنانگی را با خود داشت

اما مردانگی خفته بود و نفهمید که چشمانی تمنایش می کنند

نفهمید

آهی کشید

دلش برای گلدانی که فکر می کرد شاخه گلی را در آغوش خواهد کشید، سوخت

دلش برای غذای شبی که خورده نشد سوخت

چقدر گرسنه اش بود

باید صبح با صبحانه ای آغاز می شد

سفره ای آراست از هنر دستانش

و نان گرم ...

به کودکش سر زد آرام بود

و مردانگی در بالاترین اتاقک برج نرد عشق می باخت

...

...

...

صف دیر تمام شد

اما نان دستش را گرم کرد، گرمتر و سوزاند

و او هنوز دلی داشت

دلی که می دانست سفره اش تنها چای کم دارد و ...

به بستر مردانگی رفت تا از خواب بیدارش کند

اما ...

روز دیگری آغاز شده بود

روز زن گذشته بود

بستر را ز آشفتگی آرام کرد

 گویی هیچکس در آن بستر نخفته بود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 10:0  
 

 
   

زن شعر آفرینش است

 

بياييم اين وجود سراسر احساس را همه وقت باور کنيم

لحظه هايتان سرشار از مهر ، صداقت و عشق

 


پروانگی های پیرو بروز شد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و چهارم تیر 1385 9:57  
 

فروغ به زنانگیت سوگند ...

 
   

نامه دوم

چهارشنبه 5 خرداد

پرويز عزيز اكنون من به نامه اي كه تو  آن را  تحت تأثير احساسات  خاصي برايم نوشته اي  جواب مي دهم .

 اين نامه  براي من  بسيار تلخ و ناگوار بود . تو در آنجا نوشته اي كه بعد از سه ماه مي تواني  مرا به نزد خودت  ببري . من  اكنون  نمي دانم  چه طور بايد اين سه ماه را بگذرانم . حتي فكر كردن به اين  موضوع چشمان  مرا از اشك لبريز مي سازد. چيزي كه پيوسته  از آن  مي ترسيدم و در عين حال انتظارش  را مي كشيدم  همين بود .

 همين بود كه تو سر مرا گول بزني  بگويي يكماه و بعد  كه من راضي  به ماندن شدم و تو كاملا  از دسترس من دور شدي حقيقت  رابگويي.  درست است . من اقرار مي كنم  كه  باعث  رفتن تو  شده ام و بسيار پشيمان و شرمنده هستم  اين كوته فكري  وضعف اراده ي من بود كه تو را از من دور كرد. و من  بي آنكه  خودم بدانم چه مي كنم  به رفتن  تو رضا دادم . ولي در آنموقع اميودار بود كه بعد از يك هفته  و حداكثر يك ماه با تو زندگي خواهم كرد . من  از گفته هاي مردم مي ترسيدم  درست حدس زده اي پيوسته بيم داشتم  كه اين گفته ها  سعادت ما را در هم ريزد و ميان من و تو  اختلافي اندازد.  و براي فرار  از دست  اين گفته ها  براي اين كه كسي نتواند  به ما ايراد  بگيرد  و در زندگي  ما وارد شود  دلم  ميخواست  به جايي روم كه  از اين انسان هاي بدنهاد  و دورو  اثري  نباشد

 پرويز براي شخص من يك آپارتمان  مجلل  با يك اتاق گلي و  ساده فرقي نداشت و من در هر دو جا  خوشبخت بودم  ولي آن  فكر پيوسته مرا آزار مي داد و حالا مي فهمم  كه چه قدر احمق بودم . چه قدر بدبخت  و ضعيف بودم . من اكنون  با هر كس  كه بخواهد  در زندگيم  دخالت كند دشمني مي كنم  كينه مي ورزم مادر من به واسطه ي همين موضوع هر روز مرا لااقل صد بار   نفرين مي كند .... باشد من  مستحق اين  نفرين ها هستم . من اين چيزها  را به جان مي خرم زيرا  تازه  فهميده ام بايد  در زندگي به حرف مردم خنديد و به قول  تو ديگران  را كدو فرض كرد .

 من  اكنون  آن قدر قدرت  فكر و استقلال اراده  پيدا كرده ام  تا هر وقت كه لازم باشد به اين زندگي  سراسر  قيد و بند  و پر از رسوم و عادات پوسيده ي قديمي پشت پا بزنم و به آغوش  تو پناه آورم.

من اكنون با صراحت اقرار مي كنم  كه احمق بودم .  از يك  احمق  كمتر بودم و تو ديگر نگو نگو  تو ديگر اين حرف ها را به ياد من  نياور من  از گذشته ي خود شرم دارم چرا به حرف  آنها  گوش مي دادم  چرا ناراحت مي شدم  چرا  رنج مي بردم مگر يك انسان  آزاد يك  انسان  متمدن   بايد از اين حرف هاي  تو خالي رنج ببرد

 من در مقابل  بدگويي اشخاص ضعيف بودم ولي حالا قوي  شده ام  بيا برگرد با هم  يك اتاق کرايه مي كنيم  و در آنجا با كمال  سعادت زندگي خواهيم كرد .  هيچ كس  حق ندارد بگويد چرا  مبل نداريد چرا فرش نداريد  من خواهم گفت در عوض ما عشق داريم  عشق ما را گرم مي كند  ما را خوشبخت مي كند  ما براي  خاطر يكديگر  زندگي مي كنيم  نه براي رضاي  خاطر مردم .

من  نمي خواهم تو آنجا زحمت بكشي  رنج ببري  كار كني و در عوض من  راحت باشم  من اين راحتي  را نمي خواهم  برگرد . عزيز  من به خدا من  در مقابل تو مثل يك  بره مطيع خواهم  بود  هر چه  بگويي اطاعت مي كنم وهرگز  كسي نمي تواند از ما ايراد بگيرد .  پرويز عزيزم  اگر من  باعث مسافرت  و رنج و زحمت تو شده ام  مرا ببخش  من از ته دل  پشيمانم و اميدوارم  روزي بيايد  تا بتوانم  به تو ثابت كنم  كه ديگر آن طور نيستم  چرا به  آبادان  مي روي من  راضي نيستم  اگر بروي  من هم مي آيم  اين ديگر حتمي است  من  مي خواهم  با تو كار كنم  با تو زحمت بكشم و تو هرگز  نبايد  مانع من باشي  من  چيزي  نخواسته ام كه بد باشد  به قول يكي از شعراي  خودمان ( چيزي نخواستم  كه در آب و گل تو نيست)

لااقل پرويز عزيز  مرخصي بگير و به اينجا بيا يكي دو روز پيش من باش دو روز روي سينه ي من  استراحت كن  مي بيني  كه حرارت  سينه ي من  از آفتاب اهواز  سوزنده تر است  تو را با بوسه هايم  مي سوزانم تو را با اشك چشم شست وشو مي دهم تو  را به روي سينه ملتهبم  مي فشارم  پرويز بيا  من قدرت ندارم  سه ماه تو را نبينم من  از فرط  رنج و اندوه ديوانه خواهم شد  من مثل آدمهاي مجنون  فرار مي كنم  تا به آنجا  بيايم و ديگر بر نمي گردم  من بنده ي تو  هستم  من تو را ديوانه وار دوستدارم و از گذشته  پشيمانم  اگر باور نداري  مرا امتحان كن .

پرويز  عزيز دلم مي خواست تو اينجا بودي و ميديدي كه چه  قدر رنجور و لاغر شده ام  چه قدر رنج مي برم  اگر مي ديدي  مي آمدي  مرا مي بردي مرا نوازش مي كردي  يك گوشه ي اتاقت را به من مي دادي و من  در آنجا مثل يك خدمتگزار صداق  به تو خدمت مي كردم

 ديگر نمي گذاشتم حاضري بخوري ديگر نمي گذاشتم  بيهوش شوي تو را با بوسه هاي خود  به هوش مي آوردم

آه اينها فقط آرزوست  يك آرزوي  دوردست چيزي كه مسلم  است حقيقتي كه مثل همه ي حقيقت ها  تلخ و وحشت انگيز است  اين است كه من بايداينجا بمانم و تو نمي آيي  هرگز نمي آيي  شايد من ديگر نتوانم تو را ببينم  شايد بميرم شايدديوانه شوم  مگر انسان  از فرداي خودش خبر دارد .

من  محكومم  كه با رنج دوري تو بسازم ولي تو مي تواني مرا نجات دهي .  خداحافظ تو سلامتي تو منتهاي  آرزوي من است

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیستم تیر 1385 16:9  
 

تمام عشقم ...

 
   

تو رود پر خروشی و دریا نمی شوی

من مانده ام چگونه تو شیدا نمی شوی؟!

تمام عشقم را جا گذاشتم لب حوض ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385 9:9  
 

بی خیال ستاره!!!

 
 

لالا لالا لالا لا لا

لالایی مادر هنوز ادامه دارد

و دستانش موج پر شکنج گیسوانم را به آرامش فرا می خواند

اما ...

بر چهره اش می نگرم ... چونان دستان پر مهرش پیر گذر روزگار است ... و باز و باز و باز

من مست خوابم

خسته ام

اما خواب می گریزد از چشمانم

و مرا فرمان می دهد که ستاره بشمارم

ستاره ها چه پر شمارند

از کجا باید آغاز کنم

از صد، هزار یا میلیارد میلیارد نور

از کجا؟؟؟

ستاره من کجاست؟؟؟

کدامیک بی قرار است از این همه بی شمار؟؟؟

کدامیک به انتظار سپیده است

کدامیک کلافه از روزمرگی است

و بیشتر کلافه که دیگر گهواره ای برای آرامیدنش نیست

کدامیک؟؟؟

لالا لالا لالا لالا

صدای مادر خواب می رود

و دستانش دیگر مد بی قراری ها را مانع نیست

دلم تا آسمان می رود

و خدای را جستجو می کند

کجاست این خدا؟؟؟

کجاست؟؟؟

از جنس من است یا مخالف این جنس؟

حیف که این تن خسته است

وگرنه به شرط برد با تو قایم باشک بازی می کرد

می شد گرگ این زمین

تو را از لابه لای مهری که لقمه ای نان و پنیر می شد با دستان مادر می یافت

تو را در تلألو پیراهن پر چین و واچین زرد رنگ کودکی ها می دید

چقدر خاطره

چقدر دویدن

چقدر خلوت

به قدر تمام جوانی هایم خلوتی داشته ام

خلوتی بارانی

و سکوت و سکوت و سکوت

کاش هنوز دنیا دنیا تکلیف شب داشتم

کاش هنوز عقربه ها بی دلهره پیش می رفتند

کاش هنوز من بی اندیشه به دفتری که مشقش نا تمام است بر چرخ و فلک زمان می گشتم

کاش و کاش

زنگ مدرسه را زدند

و من هنوز در بند یک مردمان نخستین مانده ام

باد، آب، خاک و آتش و زندگی آغاز می شود

من از چه هستم؟؟؟

شاید همه در این وجود باشد

من از بادم

که هر سویی وزانم

من از آبم

چو آن  آرام روانم

من از خاکم

چو بستر بر زمین گسترده ام من

من از آتش

دلم پر سوز و پر تش

که این تب در دلم تب آفریند

بجز عشق هم بر آن نامی نماند

عشق و دیگر هیچ ...

بی خیال ستاره!!!

دیگر صبح است و ستاره من هم گم شده است

بی خیال ستاره!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385 8:50  
 

دیگر نپرسید !!! این هم فروغ ...

 
 

 

زندگی مشترک

نامه اول

يكشنبه 2 خرداد

پرويز محبوبم اين اولين نامه اي است كه بلافاصله پس از ورود به تهران برايت مي نويسم . مسافرت من با همه ي تلخي و ناراحتي هايي كه  داشت بالاخره گذشت  و اكنون كه در اين اتاق خلوت به نوشتن اين نامه مشغولم  چيزي  جز يك خستگي زياد و رنج دهنده  از آن همه ناراحتي ها در وجودم باقي نيست .

هم الان از خانه ي شما آمده ام .  پرويز به خاطر تو و به خاطر اين كه تو مادرت  را دوست داري  لازم ديدم  كه همين  امشب به آنجا بروم .  همه سلامت بودند و من هم  تا آنجا كه  توانستم  از زندگي خودمان  و از تو برايشان صحبت كردم . حكمت هم  بود پيغام  تو را به  او  رساندم  خوشبختانه  از قراري كه او مي گفت جاويدي  كار تو را درست كرده و حتي پول را هم گرفته  فقط منتظر اين است  كه  بفهمد  آيا  پول را بايد به من بدهد يا به تو در هر حال خودت مي تواني درباره ي  اين موضوع تصميم بگيري .

پرويز مامانم  لباسهاي بچه ي مرا دوخته  تخت و كمد هم سفارش داده و گفته است كه كالسكه هم به اتفاق هم برايش  انتخاب مي كنيم و مي خريم  اين هم  يك مژده ي دگر كه تو پدرسوخته  ديگر به فكر كالسكه و چيزهاي ديگر نباش . البته اينها اطلاعات و اخباري است كه درعرض همين امشب كسب كرده ام و بيش از اين ديگر خبري نمي دانم .  بيژن هم به اتفاق مادر  بزرگش رفت و قرار است  براي ترتيب دادن كارش  به خانه ي ما بيايد .

 پرويز مي داني  چند روز است تو را نديده ام . يك روز درست يك روز تمام است كه وجود تو را در كنار خود احساس نمي كنم . صداي تو  را نمي شنوم و نمي توانم  مثل يك موجود خوشبخت خودم  را در ميان بازوان تو پنهان سازم. پرويز همين فكر براي رنج دادن من كافي ست  تو نمي داني از آن ساعت  كه از تو جدا شده ام تا به حال  چه افكار تيره و غم انگيزي در مغزم  رسوخ پيدا كرده . پيوسته فشار بغضي را در گلويم احساس مي كنم  ميل دارم  گريه كنم  چهره ي تو يك لحظه هم از مقابل چشم من دور نمي شود  تو را مي بينم  كه با نگاه  مهربان  و پر از عشقت  به روي من خيره شده اي و در آن حال قلبم  با فشار دردناكي  در سينه ام به تپش در مي آيد و گرمي اشك را بر گونه هايم  احساس  مي كنم . پرويز  من نمي توانم خودم را با اين فكر تسلي دهم كه 20 روز ديگر تو  را مي بينم ... نه ... غم من براي يك روز و دو روز نيست . اصولا  من  به اين موضوع از نظر كميت فكر نمي كنم  كيفيت  آن براي من  غم آور است . من نمي توانم از تو  دور باشم . دوري از تو مرا  رنج مي دهد  حال چه فرق مي كند اگر اين دوري دو روز يا صد سال باشد .

پرويز من  براي خوشبخت  بودن به  وجود تو احتياج دارم من تو را با هيجان  يك  عشق مقدس و پاكي دوست دارم . عشقي كه تصور نمي كنم  در دنيا نظيري  داشته باشد . پرويز چه فايده دارد اگر يك بار ديگر به تو بگويم  كه تو  را مي پرستم تو را به راستي مي پرستم  مگر تو خود اين را نمي داني ؟  پرويز به من بگو با تنهايي  چه مي كني براي من بنويس غذا چه مي خوري  و برنامه زندگي ات چيست . پرويز  من ديگر هرگز از تو جدا نمي شوم  اين آخرين  بار است  من  تنهايي  را دوست ندارم . زندگي من  با عشق  تو توام شده و وجود توست كه  سياه و تاريك مي شود  نمي خواهم نامه ام  را تمام كنم  مهران  از اتاق ديگر مرا صدا مي زند ولي من نمي خواهم  اين آخرين وسيله اي را كه براي تسكين دردهاي خود  در دست دارم  ازدست بدهم . پرويز براي من نامه بنويس  آن قدر بنويس كه خسته بشوم  هر روز بنويس اين آرزوي من است  و تو اگر مرا دوست داشته باشي  به آرزوي من  توجه خواهي كرد . پرويز  من از فردا مرتب براي تو كاغذ مي نويسم  و جريان زندگيم را به طور مفصل شرح مي دهم  و از تو هم همين انتظار را دارم  اگر نامه ي  امشب من بد خط و كثيف است مرا ببخش زيرا آنقدر خسته هستم  كه اگر فكر و خيال تو  راحتم مي گذاشت  اكنون  در خوابي  فرو مي رفتم  كه انتهاي  آن فردا شب باشد . پرويز بوسه هاي  مشتاقانه ي مرا بپذير .

به اميد ديدار

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه دوازدهم تیر 1385 11:18  
 

آرامش در ماندن است ...

 
 

چه دشوار است آشنا شدن

کاش راه آشنایی کوتاه بود، کاش !!!

...

...

...

روزهاست که می جویم

روزهاست که آرامش می جویم

اما آرامش سالهاست گم شده است ،چون کودکیم در لابه لای خانه های سنگی با پنجره هایی که رو به دیوار گشوده می شد.

آخ ... یادم می آید ... همه آن سالها در دویدن ها ، نشستن ها و بازی های کودکانه ام نیز به دنبال نشانی می گشتم ...

و با خود زمزمه می کردم: نشاني از که مي جويي؟؟؟

 اگر جوينده باشي تنها نامي بس.

 نشانش را از آشنايان ... آشنايي نداري پس از غريبه ترين ها هم که بپرسي نشانت خواهند داد ، شنيده ام بهايش تبسمي آغشته به عطر اقاقیاست و شب بو .

اما زمزمه ها دلخوشی جستجوهایم بود

چه آشنا و چه غریبه نشان آن خانه را نمی شناخت ...

باز هم یادها و خاطره ها و عشق آن سالها :

صمیمیت سر در خانه بود

پنج دری ها به روی مهر باز

فواره کوچک حوض آبی طراوت می بخشید به نگاه های عشق و به گلدانهای سفالی شمعدانی کنار حوض که ایوان خانه دلاویز بود از عطرشان ...

چشمانت را ببند!

ببین پدربزرگ مطهر وضوست و دستانش پر ز یاس

با من بیا !!!

عشق را عطر یادت ساز!

ببین مادربزرگ در خلوت راز و نیاز نشسته

چشم باز کن!

سجاده اش پر ز یاس است

باز هم با من بیا!

گهواره کودکی هایمان هنوز با تکان هایش برجاست

و دستان مادر و زمزمه جاودانی لالایی هایش

اما این خاطرات که ایمان این وجود بودند، تسلای آشوب دل نشدند

که گمگشته سالها جستجویش نبودند ...

سالها جستجو ...

اینک آن تکه کاغذ نشانی گذر روزها را با خود دارد و  اما در من کسی خستگی پاهایم که توانی برای گامی دگر ندارند را نمی بیند

خدای من! چقدر آرامش دور است

ایستاده بر بام دنیا ...

و این راه ...

می دانم باید با باور وجود راه را برای رسیدن به آرامش طی کرد

می دانم

اما کجاست این باور؟؟؟

نکند جا گذاشته باشم لب حوض؟؟؟!!!

رخسارم هنوزم ز وضو پاک است

اما سجده گاهم !!!!

کاش خدا اینجا بود

تا از او بخواهم اجازتم دهد پیشانی بر بستر هم آغوشی خاک و باران بسایم

و بارانی شوم

بارانی

و باز عاشق و عاشق تر ...

و باز و باز ... خاطره ها و یادها

چه چیزی مرا بازمی داشت از راه

از راهی که بیراهه هایش نیز پر ز گلهای سرخ بود

و نهایتش دریای آرامش

چه شد که باز ماندم از آن راه ؟؟؟

چه شد؟؟؟

چه شد که باور تو ایمان راهم شد و مرا بازداشت از بذل عشق؟؟؟

چه شد؟؟؟

...

زنانگی ها باید هویدا نشوند ...

باید هویدا نشوند

باید هویدا نشوند

زنانگی ها باید هویدا نشوند

این باوری بود که چونان قارقار کلاغک ها بیداری صبحگاهانم را به تمنایی می رساند:

"خوش خبر باشید، خوش خبر باشید"

اما تصورم تصویر تو بود با نقاب زنانگی بر چهره

این نقاب بزکهای زنانه نبود

نگاهی بود

نگاهی که می توانست  خیرگی حريصانه و دستان پرشهوت گرگان هوس را بفهمد

می توانست تمام لطافتی را که به هرزگی لمس می شود دریابد

که جسم در هم پیچید

و روح در پس پرده شود

اما باز رد آرامش به سودای سری آمیخته به خواهش دل آلوده شد:

"عشق نیافته ایم ما ..."

حیف از آن همه احساس که رفتند

و تنی بی عشوه وناز را پروریدند

حیف از آن همه احساس!!!

همه آن نازها در پستوی تاريك و نموری بر سر تاقچه هویت، ترشي ابد ساله اي شد و  در رديف هنر دستان خود این زن نشست

زنی که جنس دومش می خوانند

جنس دومی که آدمیت را از بهشت راند و برای زیستن بر زمین نیازمند قدرت مردان شد که ضعیفه اش خواندند از آن روز ...

لعنت بر این روزگار ...

نیاید روزی که زنان زنانگی شان را هویدا نکنند ...

نیاید آن روز ...

که مردانگی همه وجود را در برمی گیرد و خود نیاز ناز می شوی ...

نیاید آن روز ...

هنوز تلخی آن ترشی ابد ساله را حس می کنم

مست و کامم تلخ

و به هوشیاری رسیدنم هزاران سال شد

هزاران سال

و رهایی چه دشوار بود

و آرامش دورتر

که پنهان کردن زنانگی و هویدا کردن مردانگی ناز و نیاز را در هم می ریزد و  وجود را نابود می گرداند

آری بايد زنانگي هويدا باشد و پيدا و همه مردان با همه قوت هاي مردانگي نيز بايد باشند

و هنگامی که شب بر پهنه زمين گسترده گشت

همان شبي كه عاشقان را سکوت و آرامشش مطلوب است

بايد سر بر دامن سفيد و گلدار زنان گذارند، تا سحر سر رسد،

برخيزند،

نياز آرامش را از ياد برند

كوهي شوند استوار و پناهي مطمئن براي تمامي ضعف ها