چه دشوار است آشنا شدن
کاش راه آشنایی کوتاه بود، کاش !!!
...
...
...
روزهاست که می جویم
روزهاست که آرامش می جویم
اما آرامش سالهاست گم شده است ،چون کودکیم در لابه لای خانه های سنگی با پنجره هایی که رو به دیوار گشوده می شد.
آخ ... یادم می آید ... همه آن سالها در دویدن ها ، نشستن ها و بازی های کودکانه ام نیز به دنبال نشانی می گشتم ...
و با خود زمزمه می کردم: نشاني از که مي جويي؟؟؟
اگر جوينده باشي تنها نامي بس.
نشانش را از آشنايان ... آشنايي نداري پس از غريبه ترين ها هم که بپرسي نشانت خواهند داد ، شنيده ام بهايش تبسمي آغشته به عطر اقاقیاست و شب بو .
اما زمزمه ها دلخوشی جستجوهایم بود
چه آشنا و چه غریبه نشان آن خانه را نمی شناخت ...
باز هم یادها و خاطره ها و عشق آن سالها :
صمیمیت سر در خانه بود
پنج دری ها به روی مهر باز
فواره کوچک حوض آبی طراوت می بخشید به نگاه های عشق و به گلدانهای سفالی شمعدانی کنار حوض که ایوان خانه دلاویز بود از عطرشان ...
چشمانت را ببند!
ببین پدربزرگ مطهر وضوست و دستانش پر ز یاس
با من بیا !!!
عشق را عطر یادت ساز!
ببین مادربزرگ در خلوت راز و نیاز نشسته
چشم باز کن!
سجاده اش پر ز یاس است
باز هم با من بیا!
گهواره کودکی هایمان هنوز با تکان هایش برجاست
و دستان مادر و زمزمه جاودانی لالایی هایش
اما این خاطرات که ایمان این وجود بودند، تسلای آشوب دل نشدند
که گمگشته سالها جستجویش نبودند ...
سالها جستجو ...
اینک آن تکه کاغذ نشانی گذر روزها را با خود دارد و اما در من کسی خستگی پاهایم که توانی برای گامی دگر ندارند را نمی بیند
خدای من! چقدر آرامش دور است
ایستاده بر بام دنیا ...
و این راه ...
می دانم باید با باور وجود راه را برای رسیدن به آرامش طی کرد
می دانم
اما کجاست این باور؟؟؟
نکند جا گذاشته باشم لب حوض؟؟؟!!!
رخسارم هنوزم ز وضو پاک است
اما سجده گاهم !!!!
کاش خدا اینجا بود
تا از او بخواهم اجازتم دهد پیشانی بر بستر هم آغوشی خاک و باران بسایم
و بارانی شوم
بارانی
و باز عاشق و عاشق تر ...
و باز و باز ... خاطره ها و یادها
چه چیزی مرا بازمی داشت از راه
از راهی که بیراهه هایش نیز پر ز گلهای سرخ بود
و نهایتش دریای آرامش
چه شد که باز ماندم از آن راه ؟؟؟
چه شد؟؟؟
چه شد که باور تو ایمان راهم شد و مرا بازداشت از بذل عشق؟؟؟
چه شد؟؟؟
...
زنانگی ها باید هویدا نشوند ...
باید هویدا نشوند
باید هویدا نشوند
زنانگی ها باید هویدا نشوند
این باوری بود که چونان قارقار کلاغک ها بیداری صبحگاهانم را به تمنایی می رساند:
"خوش خبر باشید، خوش خبر باشید"
اما تصورم تصویر تو بود با نقاب زنانگی بر چهره
این نقاب بزکهای زنانه نبود
نگاهی بود
نگاهی که می توانست خیرگی حريصانه و دستان پرشهوت گرگان هوس را بفهمد
می توانست تمام لطافتی را که به هرزگی لمس می شود دریابد
که جسم در هم پیچید
و روح در پس پرده شود
اما باز رد آرامش به سودای سری آمیخته به خواهش دل آلوده شد:
"عشق نیافته ایم ما ..."
حیف از آن همه احساس که رفتند
و تنی بی عشوه وناز را پروریدند
حیف از آن همه احساس!!!
همه آن نازها در پستوی تاريك و نموری بر سر تاقچه هویت، ترشي ابد ساله اي شد و در رديف هنر دستان خود این زن نشست
زنی که جنس دومش می خوانند
جنس دومی که آدمیت را از بهشت راند و برای زیستن بر زمین نیازمند قدرت مردان شد که ضعیفه اش خواندند از آن روز ...
لعنت بر این روزگار ...
نیاید روزی که زنان زنانگی شان را هویدا نکنند ...
نیاید آن روز ...
که مردانگی همه وجود را در برمی گیرد و خود نیاز ناز می شوی ...
نیاید آن روز ...
هنوز تلخی آن ترشی ابد ساله را حس می کنم
مست و کامم تلخ
و به هوشیاری رسیدنم هزاران سال شد
هزاران سال
و رهایی چه دشوار بود
و آرامش دورتر
که پنهان کردن زنانگی و هویدا کردن مردانگی ناز و نیاز را در هم می ریزد و وجود را نابود می گرداند
آری بايد زنانگي هويدا باشد و پيدا و همه مردان با همه قوت هاي مردانگي نيز بايد باشند
و هنگامی که شب بر پهنه زمين گسترده گشت
همان شبي كه عاشقان را سکوت و آرامشش مطلوب است
بايد سر بر دامن سفيد و گلدار زنان گذارند، تا سحر سر رسد،
برخيزند،
نياز آرامش را از ياد برند
كوهي شوند استوار و پناهي مطمئن براي تمامي ضعف ها