تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 11:0  
 

چرا تنها؟؟؟

 
 

 

چرا تنهایی ؟؟؟

می خوای حالت جا بیاد؟؟؟!!!

 

و حالش جا آمد، چه خوب!

نگاه دخترک به تک برگی خیره که در عبور آب جوی برجای مانده بود

و پیرو نگاه دخترک را دنبال و زیر لب زمزمه کرد: بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

گویا دخترک می دانست عمر بی آنکه بفهمیم با سرعت پیش می رود که " فرسودگی و پیری" دو واژه ای تکراری شده بود بر زبانش مکرر در مکرر

وای از دست زمانه که آرزوها جا می ماندند از آن

چونان تک برگی که اینک جا مانده بود و  دل دخترک را می سوزاند

چرا تنها؟

چرا تنها؟

چرا تنها؟

یادش آمد سالهای گذشته را

"توبیخ می شوید به جرم ده دقیقه دیر رسیدن"

دیر به صف، دیر به دعای صبحگاهی، دیر به نظمی به اجبار

نمی خواست بی انضباطش بخوانند

پس رفت

رفت و بی ویزیت نسخه ای موجز غیبت بی اجازتش شد

چقدر روزها گذشته بود

و اینک او باز و باز به جرمی سنگفرش خیابان ها را با خستگی می پیمود

دلش به هوای شیطنت داستانی خواست، روایتی، شاید در اتاقکی به تاریکی شب

و رفت ...

چقدر این کاربی نهایت خلافی که به کنایه پیشتر ها به یکدیگر می گفتند آرامش کرد، هرچند باز قصه غصه های بیشماری بود

قصه هایی که دوره اش کرده بودند

قصه هایی که قصه او را نیز با خود داشتند

قصه هایی که نمی دانست پایانش به کجاست!

پایانش کجاست؟؟؟

پیرو دخترک را می دید که درد می کشد

او دردهای بیشماری در سینه داشت که درد زن بودن ...

وای!!! صد افسوس!!! هزاران آه!!!

پیرو در گوشش نجوا کرد : عشق و دیگر هیچ

اما بدهکار نبود گوش دخترک بدین حرفها، نشنید، یعنی نخواست که بشنود

رفت تا تمام دردهایش در کوچه باغ هایی بیابد که خیابان هایی بودند تا دورترین ها

جایی که یک در آبی با قژقژی بر پاشنه می چرخید و چشمان دخترک را به سکوتی خیره می کرد که انگار سالها دست نخورده بود

سکوتی که تمام دلتنگی ها را در حوضی آبی تر جا گذاشته بود

چقدر دلش می خواست پایش را به خنکای آب سپرد

جوارابهایش ...

جورابی نازک ، رنگ صورتی لاکش را نیز می دید

به نیشخندش پوزخندی زد

یاد سالهایی افتاد که منعش می کردند از پوشیدن جوراب سپید

و اینک ...

بخت هایی را می دید که در حسرت سپیدی مانده بودند

خود را رها کرد

تمام باغ برایش آغوش گشوده بود

نه به بخت اندیشید و نه به سپیدی و نه به سیاهی

رهای رهای

لبخندش را دو دستی چسبید

نگذاشت که برود

خندید و خندید

گرما مردانه بر پوستش بوسه زد

فراموش کرد که صبح با خود زمزمه کرده بود: هوا بس ناجوانمردانه سرد است

گرم شد و گرمتر

هنوز روشنای روز از پشت پنجره آن اتاقک کاهگلی سرک می کشید

که دخترک طلوع زنانگی را با تمامی دردی که وجودش را می کاوید به تماشا نشست

خیالش بارانی شد

و در زیر باران همه تنهایی ها را شست

و رفت و رفت و رفت

و حالش جا آمد، چه خوب!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 10:58  
 

زندگی فروغ باز هم تکرار می شود، من دیده ام ...

 
  نامه ششم

پرويز امروز نامه ي تو  رسيد اميدوارم  حالت خوب باشد  حال من  هم همان طور كه خودتش تشخيص داد ه اي در اثر گردش هاي متعدد سر پل لاله زار و  اسلامبول  و  نادري  بسيار خوب است  و اگر  رفقاي تو آن قدر  شعور داشتند  حتما اين را هم  به تو اطلاع مي دادند نمي دانم  منظورت  از نوشتن  اين نامه چيست  من  نمي خواهم  دروغ بگويم و اصراري  هم ندارم  كه تو حرفهايم  را  باور كني  البته  جايي كه رفقايت  اين قدر اطلاعات  مختلف و  گران بها  به تو داده اند  ديگر من چه بنويسم  كه  باور كني ولي همان طور كه بارها گفته ام  باز هم می گويم  كه برخلاف  تصور تو من  اصلا  اهل اين صحبت ها نيستم  اگر تو  نخواهي باور كني خودم  مي دانم  و ايمان دارم  كه هيچ يك از اين صحبت ها  صحيح نيست .

من خيلي ميل دارم  آن  آقايي  را كه مرا سر پل  به اتفاق  پوران ديده  ملاقات كنم  و توي صورت  او تف بيندازم براي اين  كه من  از وقتي  كه  به تهران آمده ام خواهرم  را سه  دفعه ديدم  كه دو دفعه اش  به خانه ي آنها  رفتم  و يك دفعه  او  به خانه ي مامان آمد و الان هم نزديك دو هفته است  كه آنها به ميگون رفته اند و خدا مرا نبخشد  اگر من سر پل رفته باشم  من نمي خواهم  قسم بخورم  ولي  به مرگ كامي  من  حالا نزديك  سه سال است كه اصلا سر پل را  نديده ام  چه برسد به اين كه بخواهم  در آنجا گردش  كنم  اما راجع به  گردش من در اسلامبول  به اتفاق  جواني  كه به نظر شما آن هم بي ترديد  فريدون آمده  گمان  نمي كنم   كار خلاف شرعي انجام داده باشم  البته  من هم بشرم و وقتي از شهرستان دوري آمدم  حتما  براي خريد و  تماشا به  اسلامبول   و  لاله زار  و نادري  خواهم  رفت   ولي نه هرروز بلكه موافعي  كه آمده  تا به حال مي توانم  بگويم  كه 5 مرتبه رفته ام آن هم سه دفعه  به خاطر و به تقاضاي  خانمت و دو دفعه  براي خريد  لباس  كه مي خواستم  به عروسي  ايرج بروم  و اما  آقاياني  كه مرا ديده اند وهمين طور آقاي  مهندس را من در يك  روز كه خيابان  بودم  در سر خيابان  نادري  تا آخر نادري  به قدر يك دوجين آشناي  اهوازي  ديدم  يعني  دكتر طاهري خانم  معاضد  برادر خانم  دكتر اسديان  آقاي جمالي  سه چهار تا بچه مدرسه  اهوازي  پسر آقاي پيشكار  آقاي مهندس نادري بعد خانمش  برادر خانم معاضد خانم سرهنگ مقامه  و خلاصه  دو سه نفر ديگر  كه اسمشان  يادم نيست و اگر بنا باشد  هر كدام  از اين اشخاص به تو اطلاع بدهند كه مرا ديده اند دليل  اين نيست كه هر كدام  مرا در روز  خاصي ديده اند  بلكه همان طور كه نوشتم ممكن است در عرض  يك روز  انسان  اشخاص  متعددي  را ببيند  و اين كه نوشته اي  آنها  لاله زار گرد هستند  و ممكن نيست  در حوالي خانه ي خودمان  مرا ديده باشند آن هم  هوش سرشار و اطمينان  فوق العاده ي  تو  را نسبت  به من نشان مي دهد  به علاوه من اصراري ندارم  كه خودم  را به  تو بچسبانم  تو مي تواني  اگر از زندگي  كردن  با من  ناراحت هستي  خودت را راحت كني من  مي دانم كه سرنوشتم از اول با بدبختي توام بوده  و حالا هم تقريبا  مي توانم  بگويم كه خودم  رابراي استقبال از هر نوع حادثه اي  آماده  كرده ام  و اما اين كه نوشته اي  وقتي  به تهران  بيايي  حوصله ي گردش كردن نداري آن هم  ميل توست من كه خودم  مي دانم  به گردش و سينما نرفته ام  و  خداي  من هم مي داند حالا تو باور نكن  و مرا به گردش نبر شايد نداني  كه من كنج خانه  و فكر كردن  را بيشتر از همه چيز دوست دارم و خيلي ممنون مي شوم اگر تو مرا  به گردش  نبري  و اجازه بدهي اين يك  ماهه را هم  كنج  اتاق بنشينم  وفكر كنم   نوشته اي  كه آيا غذايم را خودم مي پزم  يا نه البته من چنين تصميمي  داشتم ولي با مخالفت  مادرت  روبه رو شدم و به علاوه  من 15 روز  در تهران يك شاهي  پول نداشتم چه طور مي توانستم خودم خريد  كنم و غذا بپزم البته  وقتي تو  آمدي  خودم  كار خودم  را مي كنم و غذا مي پزم

پرويز روي هم رفته  از نامه ي تو  اين طور فهميدم  كه به حرف  رفقايت  بيشتر از حرف من  اهميت مي دهي  البته هر كسي مسؤول اعمال خودش مي باشد  و به افكار و عقايد  خودش  حكمفرمايي  مي كند  زندگي من به حد  كافي تلخ است  و هيچ  وقت تحقيراتي را كه  جلوي هر  احمقي  به من كرده اي  و فحش هايي را كه به من داده اي  نمي توانم فراموش كنم و قلبم  از درد  و اندوه  مالامال است  ديگر سعي نكن كه مرا بيشتر رنج بدهي  شايد صلاح  در اين باشد كه حرف هاي  يكديگر را باور كنيم  نه حرف هاي مردم را چون مردم  پشت سر من خيلي حرف ها  مي زنند البته  من  مي دانم  كه تو همان  طور كه خودت  بارها   چه در تنهايي  و چه  جلوي اشخاص گفته اي  زندگي كردن  با مرا  يك نوع گذشت  و فداكاري  مي داني  و من حاضر نيستم  تو  را بيشتر از اين  با وجود  كثيف و  بي ارزش  خودم  ناراحت كنم  هر وقت بخواهي  و تصميم بگيري  من مثل  يك سايه مي روم و گم مي شوم و تو ديگر هيچ وقت رنگ  مرا نخواهي ديد  اما مواظب  باش  اشتباه نكني و آنها كه به دنبال  طعمه مي آيند  و دست خالي  بر مي گردند  افكارت  را  با  دروغ هاي  خودشان  مغشوش  نسازند  من پاك مي مانم و پاك  مانده ام حالا تو  و رفقايت   هر چه مي خواهند  بگويند ديگر حرفي ندارم .

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 8:37  
 

سقف آسمانی

 
   

پیرو خوب که نگاه کرد جز بی باوری هیچ ندید ...

دخترک همه باورهایش را در بستنی شکلاتی هم می زد

آب شده بود، اما او باز هم می زد

- نظرتان راجع به عشق و محبت چیست؟؟؟

- به قولی "عشق یه چیزی مث کشک و دوغه"

جواب دخترک پیرو را دور کرد

پیرو رفت و رفت و رفت

یادش آمد که عزیزی به او گفته بود کشک به درد آش رشته می خورد

اما ...

شاید بشود آش را بدون کشک خورد

شاید بشود

...

...

...

ساعت کوک شده خود را از تنگناها رها کرد

پیرو دیگر خواب نبود

چشمانش را به سقف دوخت

سقفی که آرزو می کرد شاید روزی چون آسمان آبی شود

آبی آبی آبی

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و یکم مرداد 1385 14:24  
 

باز و باز و باز

 
   

خط زمینه دفترسرنوشت، عروس نگون بخت جامه سپیدی است که به گورستان می رود

اشک هم بر آن خطوط نمی نشیند

لابه لایشان گم می شود

بخوان نانوشته ها را!

می بینی؟؟؟

"پوزخند" نقطه پایان خطوط رج زده است

نمره بی ارفاق بیست

رسم روزگارست: باز و باز و باز

نقطه ... سر خط ...

 


پی نوشتی از امروز تا همیشه:

همراهانم !!!

بزرگواری و لطفتان با هیچ چیز جبران نمی شود.

تنها این را دارم پیشکشتان : همیشه سبز بمانید، دوستتان دارم.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه بیست و یکم مرداد 1385 14:20  
 

باورها می روند ... فروغ می فهمم تو را ...

 
   نامه پنجم: 

سه شنبه 25 تير

 پرويز عزيزم  پاكت محتوي  دو نامه  تو امروز به دستم رسيد و من ناچار براي جواب دادن به تو نامه ي درازي بنويسم و براي اولين  مرتبه  از سبك تو استفاده  مي كنم  و به قسمت هاي مختلف نامه ي تو جواب مي دهم

 1- (تو مي خواهي نامه اي  پر زرق و برق و پر از جملاتي  توخالي و مسخره  را كه ابدا  معني و مفهومي جز دروغ  و حيله ندارد  به نامه ي من  رجحان دهي  تو هنوز  ظاهربين هستي )

اين حرف صحيح  نيست  اگر تو به نامه ي من  متوسل مي شوي و آن  را مدرك قرار مي دهي  من  دليل بزرگتري  دارم  و آن دليل  خود  تو هستي . پرويز  لابد نمي تواني  اين  را قبول  نكني  كه خودت  هم شباهت  تامي  به نامه ات  داري و همان طور كه ميان نامه ي تو  با نامه هاي  فريبنده  و سراسر قربان  صدقه  تفاوتي وجود دارد  خود  تو هم  با آدم هاي  چاپلوس  و زبان باز  فرق داري . من  اگر طرفدار  آن نامه ها بودم  از آن مردها هم مي پسنديدم  و همان طور كه نامه ي تو  را به سويت  فرستادم  خودت  را هم  نمي توانستم  قبول كنم  و به زندگي  رضايت  نمي دادم پس من  در اينجا  دو  عمل  مخالف  انجام داده ام  يعني  تو  را خواسته  و نامه ات  را نخواسته ام  از اين  دو  عمل آن كه در شرايط عادي و طبيعي انجام يافته  قابل  قبول است  نه آن كه در حالت  و وضع  غير عادي .

 من  تو  را بي آنكه كسي  بتواند  در عقيده ام  رسوخ كند دوست داشته و پسنديده ام  و در راه رسيدن به تو كوشش كرده ام  و با  كمال ميل به ازدواج تو تن در داده ام  ولي نامه  را ...

پس من  طرفدار  آن نامه  ها كه تو مي گويي نيستم  ولي در اين كه نوشته اي  ظاهربين هستم  باز هم دروغ بزرگي نوشته اي

پرويز  آيا فقط  نوشتن  يك نامه  باعث  كشف اين همه عيب  و نقص شده است ؟

 اگر تو بخواهي  آن نامه ي مرا دليل ظاهربيني  قرار  دهي من  هم اين نامه ي تو  را دليل ظاهربيني مي دانم  زيرا  همان طور كه تو  در آن موقع ( از دنياي صميميت و مهرباني  كه در قلب تو بود خبر  نداشتم و برايش  پشيزي  ارزش قائل نبودم )  تو هم از انتظار و التهابي كه مدت  دو هقته  قلب مرا مي سوزاند .... ازاميدهايي كه در دل خود  مي پروراندم ... از مزايايي كه براي نامه ي تو قائل مي شدم ... خبر نداشتي و هيچ كدام  از اينها  را نمي دانستي و  فقط  به ظاهر نامه ي من ...  به جملات  خشمگين  من توجه كرده اي و آن  را  حمل بر ظاهر بيني من نموده اي . همان طور كه  تو نتوانسته اي  دليل اين  همه خشم  و غضب  را  درك كني  و موقعيت مرا  در نظر بگيري  من هم نتوانسته ام به حالت تو  در موقع نوشتن آن  نامه  توجهي داشته باشم  و افكار تو  را در نظر بگيرم .

 2- ( تو حتي  حاضر نيستي  يك نامه ي مرا كه بي آلايش و آراستگي ظاهر نوشته شده  قبول نمايي ) اين  حرف صحيح  نيست من همه ي نامه هاي  تو  را دارم  در ميان آنها نامه هايي پيدا مي شود كه بسيار ساده و عاري  از هرگونه پيرايه است  من همه ي آنها  را خوانده  و با خشنودي  و رضايت  قبول كرده ام  زيرا در حالت  عادي  بوده ام  از جانب  تو  نگراني  نداشتم  و دو هفته  از تو بي خبر نبودم ... مي گويي  چرا  آن نامه  را پس فرستادم ؟  وضع مرا  در نظر  بگير  حالت  غير عادي مرا در نظر بگير  خشم  و عصبانيت  مرا ....  اين نامه ي  يك صفحه اي  را  بعد از دو هفته انتظار  در نظر بگير و بعد خودت  قضاوت كن .

 3- ( تو براي حرف من  ارزشي قائل نيستي ) بعد نوشته اي كه من  نسبت به عشق تو بي اعتماد  هستم  و آن وقت  مرا سرزنش كرده اي  كه چه طور مي توانم  مردي  را دوست  داشته باشم در حالي كه به او اطمينان  ندارم .

پرويز مگر  تو نبودي كه براي حرف ارزشي  قائل نمي شدي و پيوسته عمل را  درنظر مي گرفتي .

پرويز ... من عملا  به تو ثابت كرده ام كه به عشق تو ايمان  دارم  و به وفاداري  تو معتقد هستم .  تو در عين  حال كه شوهر من هستي  صميمي ترين دوست من  هم هستي  آيا  چه چيزي جز اعتماد  واطمينان زياد دوستي  را به وجود مي آورد  مطمئن باش  اگر من  به تو اطمينان  نداشتم تا به حال   اين زندگي  را  بر هم زده  بودم من براي زندگي و عشقي كه اعتماد و اطمينان  به همراه نداشته باشد پشيزي  ارزش  قائل نيستم . من همه ي رازهاي زندگيم  را به  تو گفته ام  چيزهايي  را كه هيچكس نمي داند   تو مي داني   تو  در غم  و شادي  من شريك هستي  چه چيزي  ايجاب مي كند كه من آن قدر  با تو نزديك وصميمي  باشم آيا جز اعتماد به عشق  و محبت تو  محرك ديگري  هم  وجود دارد ؟  پرويز  من ظاهر بين نيستم  اين تو هستي كه به جملات   خشم آلود  و غضبناك  نامه هاي من متوسل مي شوي  به عمق  موضوع توجه نمي كني  و بعد به من تهمت مي زني .

  پرويز  عزيزم  من  بيشتر از خودم  به تو اطمينان دارم  و به عشق  و محبت تو ايمان دارم  من راست  مي گويم  و تو مي تواني  اين قسمت  از نامه ي مرا  مثل سند  گرانبهايي  در نزد خودت نگهداري كني.

پرويز  من  و تو  بيش  از آنچه  بتوان  تصور كرد  با هم صميمي  و مهربان هستيم  و مطمئن باش  من به تو اعتماد  دارم  ولي  اين را  هم  در نظر بگير محبوب من  پرويز  عزيزم  من كمي  كم ظرافيت  هستم .  زود عصباني مي شوم و زود  فحش مي دهم  و زود هم پشيمان مي شوم اگر به تو حرف بدي زده ام  معذرت مي خواهم .

4-( وقت تجديد نظر باقي ست چه بهتر كه عوض چندين ماه و چندين سال  از امروز  سعي كني  طرف خودت رابشناسي  اگر خوب انتخاب كرده اي كه  هيچ  و گرنه  آن  كه مي خواستي  و آن كسي  كه مشكوك  نيستي  و هر كسي  كه فكر مي كني  1/1000 من  ممكن است  نسبت به تو  وفادار باشد انتخاب كن . )

 من نمي دانم   به اين قسمت  از نامه ي تو  چه جوابي  بدهم  من هيچ كس  را به قدر تو دوست ندارم  و تو  آن كسي  هستي كه من مي خواستم و مي پسنديدم  تو حق  نداري  اين حرف ها  را براي من بنويسي  من از زندگي با  تو اظهار شكايت  و خستگي  نكرده ام .  من  هرگز  به تو نگفته ام  كه مطابق ميلم نيستي .  من تو را شناخته و  به  روحيات   تو آشنا هستم  و با چشم  باز  تو  را انتخاب كردم  و  از اين حيث كاملا  راضي  و خشنود هستم  تو كمال مطلوب  من هستي .

 پرويز خواهش مي كنم  اين حرفها  را براي من ننويس  من نمي خواهم  اين حرفها  رابشنوم من نمي خواهم  ميان من و تو  از اين چيزها  باشد .

5- ( تو آدم خودبين و از خود راضي هستي )

پرويز من  سابقا  اين طور نبودم و تو هرگز  اين  حرفها  را به من نزده  بودي  من كاري نكرده ام كه  سزاوار اين همه تهمت  باشم .  اگر اظهار  عشق علامت  خودپسندي  است  من  بعد از اين دهانم  را مي بندم   تو تصور مي كني  من وقتي  مي گويم تو را زياد دوست دارم مقصودم  اين   است كه تو شايسته ي اين  عشق نيستي  و من بيشتر  از آنچه كه در خور توست تو  را دوست دارم .  من اين  طور نيستم تو اشتباه مي كني  نمي داني  اين حرفها  چه طور قلب مرا به درد مي آورد  نمي داني  من وقتي  مي بينم كه  در نظر تو  اين طور  جلوه  كرده ام  چه قدر متأثر مي شوم . افسوس  كه من نمي توانم  آنچه  را كه در قلبم  وجود دارد  به تو  بفهمانم . ولي اگر تو مرا  اين  طور شناخته اي  ( هنوز  دير نشده  تا وقت باقي ست  تجديد نظر كن  چه بهتر كه عوض چندين ماه  و چندين سال از امروز سعي كني  طرف خودت  را  بشناسي  اگر خوب انتخاب كرده اي  كه هيچ و گرنه  آن كه مي خواستي و آن كسي  كه خودبين  و از خود  رضي   نيست وهر كسي كه فكر مي كني  1/1000 من ممكن است نسبت به تو  وفادار باشد انتخاب كن )

6-( تو آدم  ناشناسي هستي  پس از اين همه دوستي و محبت تازه نسبت  به من اظهار شك و ترديد مي نمايي   تو مانند بچه هايي  كه چيزي  به هم مي دهند و تا پايان سال از دادن آن دم مي زنند  مي ماني  درست است كه تو  همه چيز  خودت  را به من داده اي .... ولي اين همه گفتن ندارد . انسان  وقتي چيزي  را به كسي داد و خودش  را جانا و مالا در اختيار او گذاشت  اگر دائم بخواهد از اين ازخودگذشتگي  صحبت  به ميان  بياورد به عقيده ي من ارزشي ندارد  منت گذاشتن معني  ندارد )

چيز عجيبي است كه تو تصور مي كني  من برايت فداكاري  كرده ام  و من اگر كوچك ترين حرفي  بزنم  زود ميان اين دورابطه  برقرار مي كني  و مي گويي  به رخ مي كشي !  پرويز من هر چه فكر  مي كنم  موردي پيش نيامده است  تا من منافع خود را به خاطر تو  زير پا بگذارم .  اگر ازدواج با تو فداكاري است اگر كوشش  در راه رسيدن  به تو فداكاري ست  پس من اين فداكاري ها  را به خاطر  خودم  انجام داده ام نه به خاطر تو من هدفي داشته ام  و در راه  رسيدن  به آن هدف كوشش كرده ام .  اگر از خواست هاي  تو پيروي   كرده ام باز هم صلاح خودم را در نظر گرفته ام . من هرگز  براي تو  فداكاري نكرده ام و هرگز  اعمال خودم را به رخ  تو نكشيده ام .

 تو بارها اين حرف را به من زده اي و من هميشه ساكت  نشسته ام و اين را در دل خودم  پنهان  كرده ام  تو بارها  به من   گفته اي  كه سر تو منت مي گذارم .

  من براي  تو كاري  نكرده ام  كه سر تو منت  بگذارم. من خودم  را مديون تو مي دانم  من سعادت  خودم  را از وجود  تو مي  دانم  آن  وقت چه طور  ممكن است سر تو منت  بگذارم  من كي خود  را جانا  و مالا در اختيار توئ گذاشته ام ؟  من كي  همه چيز  خود را به تو  داده ام ؟  من چه  دارم كه به تو بدهم  من هيچ چيز ندارم  هيچ  چيز  جز خودم  و فقط خودم  را در اختيار  تو گذاشته ام و هرگز  هم سر تو  منت نگذاشته ام  زيرا عقيده دارم انسان هيچ  چيز  را نبايد از محبوبش مضايقه كند چه قدر  تو به من تهمت  مي زني مثل اين است  كه تازه مرا شناخته اي  سابقا  من اين طور نبودم  تو هميشه  مي گفتي  كه از من گله و  شكايتي  نداري   مگر آن موقع كور و كر بودي ؟

من  از اين  به بعد ديگر نه از عشق و محبت  و نه از چيزهاي ديگر اصلا  حرف  نمي زنم  من دهانم  را مي بندم زيرا هر كلمه اي كه از ميان لب هاي  من خارج  شود معرف  يكي  از صفات  بد من است و به طرز جدي  تعبير و تفسير مي شود . پرويز  لازم نيست  براي تسكين خشم و غضب خودت  اين قدر بهانه هاي ناپسند  بتراشي  چشمت را باز كن و بهتر مرا بشناس  شايد من صفات  بد ديگري هم داشته باشم  شايد احمق و نادان  و دزد و كور و كر  هم باشم و تو  تا حالا نفهميده باشي و بعد پشيمان شوي

 من حق ناشناس  هستم  راست مي گويي  من به خاطر اين كه تو مرا دوست داري روي دست و پايت بيفتم  و گريه كنم . نمي دانم  شايد  هم اين طور باشد شايد مي خواهي آن چيزها  را به خاطر من بياوري درست است  پرويز اگرتو نبودي من  حالا  بايد  در خانه  پدرم  با خفت و خواري  زندگي  كنم و هميشه اين اسم  برايم باشد  كه گناه كرده ام فاسد  شده ام

 تو اشتباه  مي كني  من هيچ وقت  اين بزرگ منشي و جوانمردي  تو  را از ياد نمي برم  من خودم  مي دانم  كه موجود ناقصي بودم  خودم  مي دانم كه آنچه را كه دختران  ديگر داشتند  من نداشتم  وتو همه  اين چيزها را ناديده گرفتي  من مي دانم كه تو  به گردم  من  حق بزرگي داري ولي من هرگز  خودم را گناهكار نمي دانم  من در پيش وجدان  خودم سربلند  هستم  من وظيفه ي  اخلاقي خودم  را انجام داده ام و پاكدامن  و سالم  تسليم تو شده ام من هرگز  پاي از دايره ي  عفاف و نجابت   بيرون  نگذاشته ام  و با اين  همه تو  حق داشتي  مرا از خود براني ولي  اين كار را نكردي  مرا مثل هميشه دوست داشتي  و هرگز  سرزنشم  نكردي  ولي من اين موضوع  رافراموش نكرده ام  و تنها فكرم  اين است كه نسبت  به تو  وفادار و صميمي  باشم  و تو  را دوست داشته باشم تو حق نداري به من بگويي  حق ناشناس ..... هيچ كس  حق ندارد  مرا  فاسد بخواند پرويز با من اين طور حرف نزن  من اگر بفهمم  كه تو  در نجابت  من شكي  داشته اي خودم  را مي كشم  و از دست اين زندگي  سراسر  شك و  ترديد راحت مي شوم !

راست  است  من حق ناشناسم  من تو را كم دوست دارم من بايد تو را  در جاي خداوند  پرستش كنم  پرويز من  مي فهمم كه تو چه قدر به گردنم  من حق داري من مي فهمم كه تو عمل عجيبي انجام داده  و برخلاف همه مرا باز هم دوست داري ولي به خدا  و به آنچه  كه نزد  تو مقدس  است قسم مي خورم من هرگز  گناهي   نكرده ام  ايمان داشته باش  به خدا دروغ نمي گويم

------------

اين جواب نامه ي تو .... نامه ي ديگري هم هست كه  در آنجا هم تو به من  حمله هايي كرده اي  ولي ديگر خسته شدم  ديگر دستم  درد گرفته  انشاءالله دفعه ي ديگر جوابش  را مي دهم

 خدا حافظ تو

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 8:44  
 

روز پدر بی پدر گذشت

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه هشتم مرداد 1385 9:47  
 

درد دل

 
 

 

 "ابر"  می بارد

پیرو عاشق باران است

بر خاک ببار!

پیرو دیوانه آمیختگی خاک و باران است

...
...
...

قاصدک!!!

همه این حرفها را خبر ببر!

برای تو و برای آنانی که ...

 

دوست نداشتم  چون دیگران ببینمت

وقتی از آن خبررسان رقصان می گویی بی اختیار به یاد آنهایی می افتیم که در طول زیستن خود دیده ایم و خواهیم دید، و برایشان می نویسیم.

من تنها احساساتم را در اینجا می نویسم، تنها احساساتم را ... و انتخاب واژه ای از سوی تو تنها می تواند برای من حکم موضوع انشا را داشته باشد همین و همین، در همین جا نوشته های تو را تحسین می کنم که از لحاظ نگارش ادبی و آرایه های آن، از لحاظ محتوای فلسفی، اجتماعی، سیاسی و هر آنچه شعور پیرو بدان پایه نمی رسد برتر است و برترین ...

پیرو را همین عاشقانه ها بس!!!

آنکه از آن  توست از آن تو خواهد بود تا ابد و تو نیز، هیچکس قصد آن ندارد پیوندها را بگسلد ... گسست پیوند!!! هرگز!!! که چه بسیار پیوندها که به دستانم گره ای خورد و نگسست .

افسوس!!! پیرو سعی می کند خشم را از خود دور کند ، دشوار است! اما چه کند ؟؟؟

بارها تحقیرش کردند، نوشته ها و حرفهایش را کودکانه خواندند و از هر گونه قرابتی با حرفهای دل پیرو گریزان شدند ...

پیرو هیچ نمی داند تنها آنچه را می نویسد که احساس می کند، گاهی غمگین است، از غم می نویسد، گاهی شاد، شادی ها را به نوشته هایش پیوند می زند و گاهی که بیش از اغلب است عاشق ... اما شاید روزی دفترش را از نفرت پر کند، روزی که دیگر عشق را برای همیشه ببوسد و به کناری بگذارد ...

شاید آن روز نزدیک باشد ....

در نوشته هایش به دنبال چه می گردید، پی چه ارتباطی هستید؟؟؟

از تمامی دوستان تمنا دارم بیش از این پیرو را نیازارید، در دنیای حقیقی با بی شمار مشکل دست و پنجه نرم می کند، آشفتگی هایش فریادی است که سر به آسمان می کشد، او را نیازارید!!!

نمی دانم چه بگویم؟؟؟ بیش از پیش خسته ام و دلم از دستتان خون ... که پیرو را در این دنیای مجازی بیش از دنیای حقیقت آزار دادید ... آنقدر که روزهاست می اندیشد باید سکوت کند و و در اینجا حرفی نزند، باید تمام دلنوشته هایش را باز و باز بر صفحه ای کاغذ نوشته و بگذارد باز و باز و باز خاک بخورد ....

دردیست که باید کنایه آنان که بر بال خیال سوارند را تحمل کرد ، او که حرمت میزبان را نمی شناسد و پیرو را آزار می دهد ...

 

خلوت من تنهایی ام را کم دارد

خلوت من تنهایی ام را کم دارد

سکوت خلوتم شکسته ، درد دارد

خلوت من تنهایی ام را کم دارد

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سوم مرداد 1385 9:27  
 

رجحان

 
   

شناخت خود ...

رجحان

و شناخت دیگران

تنها مزیت

فخر مفروشید!!!


پیرو همیشه عاشق بروز شد 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سوم مرداد 1385 9:23  
 

به گمان پیرو فاصله و فاصله ...

 
   

نامه چهارم:

پنجشنبه 20 تير

پرويز عزيزم  اميدوارم حالت خوب باشد  نزديك يك هفته است كه من آمده ام و هنوز نامه ي تو نرسيده است . نمي دانم  چرا  برايم نامه  ننوشته اي در هرصورت  خواهشم  از تو اين است كه  زودتر نامه بنويسي چون من در اينجا به شدت  احساس  تنهايي مي كنم  و تنها نامه هاي توست كه مي تواند مرا تسكين دهد  از حال من  و كامي  بخواهي بد نيستيم  كامي  كه از صبح تا شب با شيطنت  و مسخرگي همه  را مشغول مي كند  و من هم  توي اتاق بالا يا براي خودم كتاب مي خوانم يا چيز مي نويسم  و يا اين كه سري  به مامان مي زنم از روز اول برج  قرار شده  خودم  غذاي خودم را بپزم و بعد از آن با اين ترتيب  گمان مي كنم  كه من هم  مشغوليتي پيدا كنم

پرويز جانم  نمي دانم تو آنجا چه مي كني  و ما  مثل  اين است كه من و تو  وقتي از هم دور مي شويم  هيچ كدام تكليف خودمان را نمي دانيم و در عوض در كنار هم هستيم  وضع روشن تري  داريم.

راجع به كتابم بايد بگويم كه  الان نسخه ي كامل با پشت جلد و عكس و مقدمه جلوي من است  يعني از طرف  بنگاه فرستاده اند كار كتاب تمام شده  وتوي همين هفته  به طور مسلم منتشر مي شود  مقدمه اي كه شفا برايم نوشته  بسيار جالب و خواندني  شده و بنگاه  امير كبير از حالا خودش  را براي  چاپ دوم  كتاب آماده كرده و معتقد است  كه كتابم خوب به فروش  خواهد رفت  من خيلي  خوشحال هستم آنقدر كه نمي توانم براي تو ننويسم  شايد خوشبختي من  تنها  در همين باشد  وقتي مي بينم  كه مي توانم منشأ اثري باشم  و وجود عاطل و باطلي ندارم وقتي حس مي كنم  كه در زندگي  به چيزي  دلبستگي و علاقه ي شديد  دارم  آن وقت  از زندگي كردن  راضي مي شوم

 پرويز نمي توانم ميزان  خوشحاليم  را براي تو بنويسم  اين يكي  از آرزوهاي  بزرگ من  بود و مسلما بعد از اين سعي  خواهم كرد كه  آثار زيباتري به وجود بياورم  از وقتي  كه از پيش تو آمده ام دو قطعه شعر ساخته ام كه  وقتي آمدي برايت مي خوانم يك قطعه  را  فرستادم براي  مجله ي سپيد و سياه ( با پست ) كه در شماره  مخصوصش بگذارد يكي  را  هم هنوز  فكري برايش  نكرده ام

پرويزم  حال خانم و پدرت و خسرو و دخي خوب است و با من در نهايت  مهرباني  رفتار مي كنند  آرزويم اين است  كه تو زودتر بيايي چون تو  را دوست دارم و زندگي دور از تو برايم  ثمري ندارد  هر چندخودم  را با كتاب  و قلم سرگرم مي كنم ولي  جاي تو  را هيچ  يك از اينها پر نمي كند فردا صبح  مي روم  پيش مامان و مي خواهم با كلور بنشينم و خياطي كنم  من پيراهني را كه خريده ام هنوز ندوخته ام

پرويز زودتر بيا وفراموش نكن كه همچنان دوستت دارم و به من اطمينان داشته باش و مطمئن باش كه اين بار بر خلاف ميل تو رفتار نخواهم كرد .

منتظر نامه ي تو

تو را مي بوسم

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه یکم مرداد 1385 14:45  
 

گناه نیست!!! هست؟؟؟

 
   

دوستتان دارم  ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |