تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 13:58  
 

می خواهم باور کنم ...

 
   

سالها بر بی باوریها گریستم، اما دیگر زمانه زمانه گریستن و آب شدن نیست،

هنگامه باور کردن است.

می خواهم باور کنم ...

می خواهم عشوه ماه بر خورشید غروبین را باور کنم

می خواهم جلوه آسمان از طلوع ستارگان را باور کنم

می خواهم رقص قاصدکان در دستان دعا را باور کنم

می خواهم قلقلک باران بر برهنگی وجود را باور کنم

می خواهم سکوت اشکهای شبانه ام را باور کنم

می خواهم خندیدن با دلی پر لبخند را باور کنم

خندیدن با دلی پر لبخند

با دلی پر لبخند

با دلی پر لبخند

خندیدن به گل های ناز باغچه

خندیدن به رازهای یک دریچه

خندیدن به ابرهای پاره پاره

خندیدن به باران قطره قطره

خندیدن به بذل شیری مهتاب

خندیدن به مهربخشی آفتاب

خندیدن به بستری نرم

خندیدن به آغوشی گرم

خندیدن به ناز

خندیدن به نیاز

خندیدن به آغاز

خندیدن به پرواز

خندیدن به نگاه

خندیدن به گناه

خندیدن به تبسم لاله

خندیدن به رهایی ز ناله

خندیدن به طهارت

خندیدن به عبادت

و خندیدن به اوج، به عروج و به معراج

سالها بر بی باوری ها گریستم

دیگر می خواهم باور کنم

با دلی پر لبخند می خواهم باور کنم ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 17:27  
 

شرح سفر فروغ ... سفری به ...

 
   نامه نهم

شنبه 26 تير

پرويز محبوبم اميدوارم  حالت خوب باشد  اين نامه  را اولين  روز  ورودم  به تهران  براي  تو  مي نويسم  سعي مي كنم جريان  مسافرت  را هم  براي تو بنويسم  هر چند كه  وقتي كه  از اهواز حركت كرديم كوپه ي ما خالي بود  ولي در بين  راه عده ي زيادي عرب سوار  شدند و ريختند  توي كوپه ي ما و بلافاصله  كثافت كاري  شروع شد  آن  قدر سر و صدا مي كردند كه نزديك  بود  ديوانه بشوم  بالاخره شب يك آقايي آمد و گفت  كه تو در ايستگاه  سفارش مرا  به او كرده اي و گفت  كه فقط مي توانم  شما  را براي خوابيدن  به درجه يك ببرم فقط بايد  تفاوت قيمت  بليت را بدهيد  و من خيلي  عصباني شدم  چون  به اين عمل نمي شد  اسم  توجه  و كمك داد  در هر صورت 10 تومان  دادم و شب  با كامي رفتيم درجه يك  خوابيديم  چون به هيچ وجه نمي شد  توي آن كوپه  و ميان  عرب ها حتي يك نقطه ي كوچك خالي براي نشستن  پيدا كرد شب هم  آن قدر گرم بود كه به هيچ وجه  نخوابيدم   ولي در عوض  روز به ما خيلي خوش گذشت چون آقايي كه در قطار بود  و  بعدا معلوم شد  كه برادر آقاي جليلي  مدير كل  امور مالي راه آهن است و پدر تو را مي شناسخت  وقتي  فهميد ما  با او نسبت نزديك  داريم  به ما خيلي  كمك كرد  و  گفت  كه اگر زودتر فهميده بودم شب را هم خودم برايتان جاي بهتري تهيه  مي كردم . خلاصه رفت و  دستور داد  و يك كوپه ي خالي در اختيار ما گذاشت و بعد هم  مرتب از  لحاظ  آب خوردن  كه  در قطار مثل كيميا  شده بود به ما كمك  كرد ومرتب  به كامي آب مي داد و لي از فرامرز نگو  او اصلا  كاري  به كار ما نداشت  هر چند كه من اصولا احتياجي  به  كمك  او نداشتم و خودم  تنهايي  مي توانستم  كارهايم  را انجام بدهم  ولي  او  اصلا مثل اين كه پسرخانه ي تو  نيست و ما را نمي شناسد  حتي وقتي  به  تهران  رسيديم  با  وجود اينكه خسرو  هم آمده بود ايستگاه  هيچ كس  به ما  همراهي نكرد و من خودم يك تاكسي گرفتم و رفتم منزل البته اينها مطالبي  است كه فقط  به عنوان گزارش مسافرت  براي تو مي نويسم  نه گله  و اميدوارم  تو هم در   اين مورد  اين طور فكر كني  اول رفتم  پيش مامان چمدان هايم  را گذاشتم  و دست و صورت و تنم را شستم و لباس هايم  را كه به كلي  سياه شده بود  عوض كردم و بعد رفتن  پيش مادرت  كامي  همه را مي شناخت و باز شروع كرده بود به شلوغ كردن  مدتي بوديم  دخي همان روز صبح رفته بود  واريان  و من  او را نديدم بعد آمديم  منزل و چون خسته بودم  خوابيديم  وامروز هم پوران مي آيد  اينجا من  به  علاوه  بايد حمام بروم  و تصميم  دارم  عصر چمدان هايم  را بردارم و  بروم پيش مادرت و اميدوارم از من راضي باشي  در هر حال از  اهواز  تا تهران  نزديك 30 تومان خرج كردم  بدون اينكه يك خرج اضافي شده باشد مخارج  حمل اثاثيه و حمال و تاكسي و تفاوت  بليت و امثال اينها  و غذا . براي ديدن كتابم  اقدامي  نكرده ام و گمان  نمي كنم  كاري كنم كه تو ناراضي بشوي .  اين جريان مسافرتم   اما حالا برويم  سر اصل مطلب خودمان .

اميدوارم كه تو در غياب ما زياد  ناراحت نشوي  هميشه وقتي  از تو دور مي شوم اين را درك  مي كنم  كه زندگي  دور از تو براي  تو امكان ندارد و من و تو هر قدر هم با هم دعوا كنيم  هيچ وقت  قلب هايمان  از هم جدا نمي شوند  پرويزم  نمي دانم  زندگي  ما چرا اين طور شد من  هميشه  فكر مي كنم  كه اگر اين طور نبود آيا  ما خوشبحت تر نبوديم  ولي در عين حال اين  را قبول مي كنم كه محال است درزندگي  اين موارد پيش نيايد  در هر حال  تو بايد اين را تا به حال درك كرده باشي  كه من دوستت  دارم و هيچ كدام  از اين حوادث  و ناملايمات نتوانسته است محبت  و عشق مرا  نسبت  به تو تقليل دهد پرويز جانم  خواهش من از تو اين است  كه در باره ي من  به هيچ وجه  ناراحت نشوي من حرف هاي تو  را قبول مي كنم و تو خودت وقتي بيايي  متوجه اين نكته خواهي شد ولي در عين  حال چيزهايي دردلم هست كه هميشه رنجم مي دهد .  تمام دردها و  ناراحتي هاي من از آنجا ناشي مي شود و نمي دانم كي  راحت مي شوم و  كي  زندگي مرا رها مي كند پرويز تو مرا نمي شناسي  يعني  عمق روح و فكر مرا  نتوانسته اي  بخواني گاهي اوقات از  قضاوت هايي كه راجع به من مي كني و با كمال اطمينان و ايمان  هم  مي كني  آن قدر تعجب مي كنم و آن قدر ناراحت مي شوم كه  حد ندارد شايد من يك زن بد  و بدبختي باشم ولي  تا آنجا كه خودم  مي دانم به تو نمي خواهم بدي كنم چون  تو را دوست دارم  فقط گاهي  اوقات ديوانه مي شوم و حركاتي  از من  بروز مي كند كه خودم  هم بعدها  پشيمان مي شوم پرويز مرا ببخش  اگر بدخط مي نويسم  البته  اين نامه ي مرا به حساب  نگير شايد عصر براي تو  نامه ي  مفصل و خوب بنويسم  اينجا آن  قدر بچه  ها سر و صدا مي كنند كه انسان  اصلا  هيچ چيز نمي فهمد  منتظر نامه ي  تو هستم  اميدوارم  گرما زياد تو  را ناراحت نكند . از لحاظ غذا  سعي كن برنامه ي مرتبي تهيه كني آرزوي من اين است كه زودتر بیايي  تا من در كارهايم  آزادي بيشتري داشته باشم و بتوانم به اتكاء تو پيش  بروم .  پرويز تو را دوست دارم  حرفم را باور كن .

تو را مي بوسم 

فروغ


 پیرو همیشه عاشق بروز شد

لینک : چه کس می خواهد من و تو ما نشویم ؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 14:45  
 

مداد سبز رنگم گم شده است

 
   

خدا هم نشدیم

دل و دین و دنیایش را می سپاریم دست خودش

چقدر مگر سهم ما شد از قسمت روزگار؟!

بیشش رفت و کمی مانده از آن

در بیش لاف عشق زدیم

به حقیقت عاشق شدیم

عاشقی خوره جانمان شد

گفتیم عشق را بی خیال

اما غرقه تر شدیم

شاید در نفس های باقیمانده مان  تا به آخر دم مسیحا باشد

باز عاشقمان کند

باز بگوییم :"عشق و دیگر هیچ"

اما امروز نه

دست کم امروز نه

امروز جعبه مدادرنگی احساس مداد سبز ندارد

امروز چون سبزی ندیدیم همه درختان بی برگ کشیده شد

نوک مداد آبی هم شکست، وقت رنگ زدن بر آسمان

از شکستگی آسمان رعد و برق بر جان زد

چه رعد و برقی!!!

بی امان بارید

اما دریغ!!!

خیس شدن که در کارش نبود این وجود ، هیچ

خاک هم بوی باران نگرفت

دنیا شد دو دو تا چهار تا

نه پنج شد و نه شش

دیدید چه غمی

پنج و شش نشد که یکی بیاید و به من پیرو بگوید:

قافیه به شش رسید، یاد "گل همین پنج روز و شش" افتادم

 اگر می گفت شاید تلنگری می شد بر جنس من

آن وقت همه گل های گلدان ناصری لب تاقچه را می بوييدم

سبز سبز می شدم

تا سر کوچه بن بستمان با رفیقم شرط می بستم

سر یک بستنی

شاید اگر بستنی را می خوردم

وقتی از من پرسید در موردش چه فکری می کنم

آن همه صفر ردیف نمی شد کنار دیوار ذهن

یا اگر هم ردیف می شد به او نمی گفتم حاصل جمع صفر با صفر همیشه صفر است

کاش مداد سبزم گم نمی شد

آن وقت در زمستان ها اگر نمی توانستم برگ سبزی بکشم

می توانستم شال گردن سبزی را که هر صبح دلم را پر آشوب می کرد رنگ تازگی بزنم

چقدر سال گذشت

چقدر حیف شد سالهایی که رفت

سالهایی که امروز با قدمهایمان زودتر از دیروز تمام می شود

سالهایی که کم می آوریم برای باور

خودمان را نه

می دانم تو خودت را باور داری

اما وقت باور کردن من که برسد دستت را در جیبت می کنی،

پر از خالی بودنش را نشانم می دهی و می گویی:

شماره کوپنش را کی اعلام کرده اند؟؟؟

و من می خندم تا تو گریه هایم را نبینی

برمی خیزم و راه می افتم با تو تا سر خیابان

جایی که چرخ و فلکی آشنا نشسته منتظر ما

سکه ها را کف دستش می گذارم

و تو را هم میهمان می کنم

تمام گردیدن هایمان با سکوت می چرخد و می چرخد

وقتی چرخ و فلکی اشکهایم را می بیند ،

می خندد، دندان های ردیف نشده اش را نشانم می دهد و می گوید:

گریه نکن ، یک دور هم میهمان من

و او هیچ وقت گریه هایم را نمی فهمد

تو از من دور می شوی

و من نیز از تو

وقتی به خانه بازمی گردم آفتاب خوابیده بر حیاط

با پای برهنه بر پشت آفتاب راه می روم

خستگی از جانش در می رود

لبخندی می زند

کمی خود را به کناری می کشد

تا زیر سایه سار درخت توت سوار بر تاب گذشته را به آینده گره بزنم

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی ...تاب تاب عباسی

کم خواندم تاب تاب عباسی را

می دانم

کم خواندم که خدا هزاران بار مرا انداخت

اما عجب شیطنت های درونم تمامی ندارد

انداختن ها را بی بخیه و پانسمان درمان کردم

مثل دست و پاهایم

خنده ام می گیرد

این همه شکستگی

این همه !!!

آهای مردم ! آهای اهالی آن سر شهر

کجایید که ببنید بالاخره این پیرو هم پوستش کلفت شد

دیگر حالش بهم می خورد از اشک

دلش می گیرد از فریبی که دیگر غریب نیست و  قریب است

شاید به او بگویم:

بیا بوسه بزن بر پاهایم

شاید در خیالی من بر تختی نشستم

تو مرا شاهانه پرستیدی

آخرش چه؟؟؟

پاک کن دست خود توست

هر وقت بخواهی بی تخت و تاجم می کنی

آن وقت بگو

اگر گل و لای نشیند بر پاهایم ، بوسه هایت بر کجا خواهد نشست؟؟؟

می بینی اینها داغ گم شدن مداد سبز رنگ من است

تقصیر من است که آنقدر پول نداشتم

که بنویسم

"هرکس مداد سبز مرا پیدا کند، مژدگانی دریافت خواهد کرد"

تقصیر من است، که از خانه "مهربانی ها" اسباب کشی کردم

تقصیر من است که دیگر "باور" همسایه دیوار به دیوار من نیست

تقصیر من است که "غم" سر کوچه مان بقالی دارد

تقصیر من است که ...

شما به جرم داشتن این همه تقصیر زندانی می شوید

ای آقا!!! من سالهاست زندانی این تنم

کجایید؟؟؟

تمام سالهای اسارتم را بدون کمپوت و سیگار گذراندم

حتی تمام سرویس های بهداشتی را شستم

می بینید؟؟؟

اینها همه مکافات جرم از جنس احساس بودن من است

اگر افیون غرور از جانم نمی رفت

شاید می توانستم بقالی سرکوچه مان را بخرم

و بدون صف به همه شما شادی بفروشم

به همه شما ...

"وقت ملاقات تمام، به بند بازگرد!!!"

فرمانم دادند، باید به بند بازگردم

تا دیداری دیگر بدرود

در پناه دادار پایدار

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 14:48  
 

خود عاشق خود

 
 

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آ، ای کوکب هدایت

 

کاش خدای خویشتن شویم

خودی آفرینیم در جهانی به وسعت خود

و عاشق خویشتن شویم

می شود؟؟؟

می شود ،می شود، می شود.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 14:38  
 

از خود گذشتن، این است شرط عاشق ماندن؟؟؟

 
 

نامه هشتم

...

چه قدر خودخواه  و بي فكر مي شوند  ، ولي تو اين طور نيستي ، تو حتي در آن حال هم پيوسته به  فكر من بوده  و سعي كرده اي تا آنجا كه مي تواني  به من لذت دهي . من  از تو شرمنده  هستم . تو  چرا  اين قدر خوب و مهربان  و جوانمرد هستي . به خدا من شرمنده ي  اخلاق تو هستم  من از خودم بدم  مي آيد ، زيرا  خيلي   بي چشم و رو هستم . اين چيزها را نمي بينم  و زود فراموش  مي كنم  و آن وقت  سر موضوع كوچكي موجبات  اوقات تلخي و رنج بردن  تو  را فراهم مي كنم .

  به خدا شوخي بوده . تو  حق داري مرا از خودت براني .  زيرا من  زن بدي هستم . من  قدر تو را نمي دانم . من پر رو و حق ناشناس هستم .

 آه تو تصور مي كني جواني  و زندگي من بي تو ارزشي خواهد داشت ؟  تو تصور مي كني  من جز در كنار تو مي  توانم از جواني و  حرارت  ونشاط  خود استفاده كنم ؟  نه به خداوند . پرويز  باور كن من  به تو احتياج دارم  به وجود تو  احتياج دارم  و مردي جز تو  در تمام  عالم  براي من وجود ندارد  من  فقط   تو  را دوست دارم  و دوست خواهم داشت .  تو با همه ي موجوداني كه به اسم  مرد روي زمين زندگي مي كنند  فرق داري . تو  از همه ي آنها  بهتر و بالاتر هستي . تو  حق داري  مرا كتك بزني . زيرا  من  بد شده ام . خيلي بد شده ام . عوض اين كه تو شوهر  خوب و دور افتاده ام  را با حرف هاي شيرين  تسلي دهم ، مرتب به تو  فحش مي دهم . زبان  مرا بايد بريد . من سزاوار اين مجازات هستم. به خدا  اشتباه كردم . پرويز من كجا و هنر كجا . من كي هنرمند بوده و ادعاي هنرمندي  كرده ام  من كي  از هنر خود حرفي زدم . هنر من فقط  فحش دادن است . مرده شور آن هنر  را ببرند كه بخواهد مرا  از تو جدا كند ،  من هنر  را بي وجود تو  نمي خواهم . اصلا من كه هنرمند نيستم . مگر كسي  توانست يك  قلم دست بگيرد و دو سه جمله ي فارسي بنويسد  هنرمند است . اگر من  زن هنرمندي  بودم  بيش از همه چيز كاري مي كردم  كه تو هيچ وقت از من نرنجي . هيچ وقت  از دست من  عصباني نشوي .

 من با هنر  فرسنگ ها فاصله دارم. من  غلط مي كنم  سر تو  منت بگذارم و هنري  را كه ندارم  به  رخ تو بكشم . اگر من هنرمند باشم  بسي  تو از من هنرمندتري .  هنر  تو اخلاق پسنديده ي توست . من  از تو خجالت مي كشم.

پرويز  تو حق داري با  من هر طور كه مي خواهي  رفتار كني .  من  سزاوار  هر گونه مجازات هستم . من حاضرم  به خاطر اين  بي ادبي كه كرده ام  سخت ترين مجازات ها  را   تحمل كنم . تو مجازات مرا  تعيين كن  و در  نامه ي آينده ات بنويس . من آن را اينجا  بدون  كم و كاست انجام مي دهم . خواهش مي كنم مرا  مجازات كن.

پرويز من اين فكر  را از كله ات بيرون كن . هرگز به خودت  تلقين نكن كه پير هستي .  مي دانم  كه خودم  مسبب  پيدايش اين فكر هستم . ولي حالا خيلي پشيمانم . من از روي سادگي  و سبك فكري خواستم شوخي كنم . عوض اين كه تو  را بخندانم  احساسات  مردانگيت  را  جريحه دار  ساختم .  من خيلي شرمنده هستم . من  معذرت مي خواهم . مرا ببخش .  من خيلي  بي فكر هستم . بعد از اين سعي مي كنم  مثل يك آدم  عاقل  حرف بزنم .

من تو  را دوست دارم و فقط مرگ مي  تواند  ميان  ما جدايي  بيندازد . اين اختلاف هرگز ميان  ما وجود نداشته و كوچك تر از آن  است كه بتواند  موجب ...!

پس پرويز من ، پرويز عزيز من . عصباني نشو ، به من فحش نده . خودت مي داني كه ما هر دو  به عشق يكديگر  احتياج داريم و اين حرفها  اين نسبتها و تهمت ها  چيزي  جز تلخي  و رنج به بار نمي آورد . من تو را دوست دارم و زيرا  تو آن مردي هستي كه صورت مشتهيات و آرزوهاي  باطني من هستي و تو هم  مرا دوست داري . زيرا  مرا  آن طور كه خواسته اي  يافته اي .

اگر من  روزي  به تو خيانت كردم ، تو حق  خواهي داشت بدن  مرا همان طور  كه گفته اي  تكه تكه كمي و چشم هاي مرا با انگشت هايت در بياوري و من همين طور . من هم  در مقابل توهمين وظيفه  را دارم و بعد از آن هم خودم  را خواهم كشت .

من  به تو  ثابت مي كنم  كه زن هستم و زن بر خلاف نصور تو زيباترين شاهكار وجود است . زن درياي  لطف و مهرباني ست . زن  وفادار است و من تو  را دوست دارم .

خداحافظ   فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 9:6  
 

و آیا ؟؟؟

 
   

و هنوز و هنوز و هنوز ...

هنوز نمی دانم زنده ام که مرده ام و یا مرده ام که زنده؟

نمی دانم از مرگ برخاستم یا زندگی ؟

به زندگی خواهم خفت یا مرگ؟

و هنوز و هنوز و هنوز ...

و هنوز نمی دانم این هنوز از ازل تا ابد است یا ابد تا ابد؟

یکباره است یا دوباره؟

اینها همه درد کسی است که در بند احساس است و می داند که عشق مرض است و همه جا فریادش می کند:

"عشق و دیگر هیچ"

راستی هنوز عشق هست؟

عشق زنده است؟

عشق می میرد؟

...

...

...

و هنوز و هنوز و هنوز

 


قلب حمید از تپیدن بازایستاد ...

می روم تا ببینم زهرا چگونه عشقش را به خاک می سپارد ...

می روم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385 16:35  
 

به یاد او که مرا گوش ماهی می خواند، پر ز هیاهو ...

 
 

 

 اگر آمدی مهربان!

با خود مشتی خاک بیاور

و یک گوش ماهی

می خواهم به هیاهوی دریا گوش سپارم

 


"پیرو همیشه عاشق" نیز بروز شد

بهایش چقدر است؟؟؟


 شنبه یازدهم شهریور ۸۵:

امروز سومین روزی است که حمید تنها قلبش می تپد، و زهرا هنوز در بین لابه هایش فقط خدا را صدا می زند، باز می خواهد که حمید را به او بازگرداند.دلم درد دارد، دلم بسیار بسیار درد دارد از خوشبختی که پایان یافت.دیروز زهرا می گفت کاش با او بیشتر خاطره داشتم ... کاش با او بیشتر خاطره داشتم. آیا می شود دگر بار مغز حمید ... آخ نمی توانستم گریان نباشم وقتی می دیدم هنوز امید پرسه می زند در دلهایی که می دانند حمید را دیگر نخواهند دید.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385 16:30  
 

"هر کسی جای من بود ..." چرا خود جای خویش نباشیم ؟؟؟ چرا؟؟؟

 
  نامه هفتم :

پرويز عزيزم نزديك يك هفته  است  كه برايم نامه ننوشته اي نمي دانم  علتش چيست بيشتر فكر مي كنم   كه  با من قهر كرده اي ولي  باز هم نمي دانم به چه دليل  چون من كاري  بر خلاف ميل تو انجام نداده ام

 پرويز اميدوارم  در هر حال كه هستي  و  هر نظري كه نسبت به من داري فراموش نكني كه من هميشه تو  را با تمام روح وقلبم  دوست داشته ام و هيچ وقت  به فكرم نرسيده است كه جز تو مي توان ديگري را هم دوست داشت  پرويز نمي دانم  راجع به من  چه طور فكر خواهي كرد  زندگي من  مغشوش  و در هم و ناراحت شده  و من هيچ نمي دانم  چه كار  كنم  اول فكر مي كردم  كه علت نامه  ننوشتن  اين است كه خودت مي خواهي بيايي  و لي  حالا ديگر اين  اميد را ندارم  چون مدتي  نزديك به يك هفته گذشته  و باز هم از تو خبري ندارم  البته تو  حق داري از من قهر باشي  حتي حق داري مرا  طلاق بدهي يادم  مي آيد پارسال يك دفعه جلوي خسرو و خانمش  به من گفتي  « هر كسي ديگر به جاي من  بود  تا به حال تو را طلاق داده بود »  هيچ وقت  خاطره ي اين  حرف و اثر تلخي كه روي من گذاشت  از قلبم محو نمي شود  حتما  همان طور كه  تو تشخيص داده اي من  لياقت  تو  را ندارم و من نميتوانم  تو را در زندگي  خوشبخت كنم  و تو خيلي  آدم صبور و با گذشتي هستي  كه  تا به حال  مرا نگه داشته اي  البته  تو مي داني كه اگر تو مرا  طلاق بدهي آن  قدرها  احمق  نيستم كه سر دو روز خودم  را خراب  و نفله كنم و به  علاوه اين موضوعي نيست  كه تنها براي من اتفاق افتاده باشد و گذشته از همه ي اينها  من مي توانم  از بازوي خودم  كار كنم  و  احتياجاتم  را رفع  نمايم و معني ندارد كه فاسد و خراب بشوم با اين همه هيچ وقت  نمي خواهم  از تو  جدا بشوم و اغلب گوشه و كنايه هاي تو را مثل پارسال با كمال خونسردي  تحمل مي كنم  و مفقط  خاطره ي تلخش  در روح  و قلبم باقي مي ماند  پرويز با من قهر نكن چون  اگر هم خطايي كرده باشم  تقصير خودم  نيست   من  نمي  توانم  براي تو بگويم  كه چه قدر آدم بيچاره اي هستم  من  مي دانم كه شعر و هنر  برايم  خوشبختي نياورد  همچنان  كه براي  هيچ كس نياورده  ولي من  باز هم  با تمام  قوا  آن  را طلب مي كنم  و وقتي  مي بينم  كه از آنچه  كه مي طلبم  دور هستم و مرا محدود كرده اي   دنيا در نظرم  تاريك مي شود و از زندگي  بيزار مي شوم من تو  را دوست دارم حالا تو مي خواهي مرا طلاق بده  مي خواهي  هم نده  اين را بدان كه تو تنها مرد زندگي من هستي و هميشه در هر حال خواهي بود .

تو را مي بوسم

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه دوم شهریور 1385 12:4  
 

 
   

از خدا مردتر خود خداست ...

 


یکشنبه پنجم شهریور:

سری به خلوت پیرو همیشه عاشق بزنید!!! تعبیرتان از زندگی را می خواهم

دوشنبه ششم شهریور:

به بانو بگویید از کجا باید؟؟؟

دوشنبه ششم شهریور:

مردانگی چقدر زود تمام می شود

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e