خدا هم نشدیم
دل و دین و دنیایش را می سپاریم دست خودش
چقدر مگر سهم ما شد از قسمت روزگار؟!
بیشش رفت و کمی مانده از آن
در بیش لاف عشق زدیم
به حقیقت عاشق شدیم
عاشقی خوره جانمان شد
گفتیم عشق را بی خیال
اما غرقه تر شدیم
شاید در نفس های باقیمانده مان تا به آخر دم مسیحا باشد
باز عاشقمان کند
باز بگوییم :"عشق و دیگر هیچ"
اما امروز نه
دست کم امروز نه
امروز جعبه مدادرنگی احساس مداد سبز ندارد
امروز چون سبزی ندیدیم همه درختان بی برگ کشیده شد
نوک مداد آبی هم شکست، وقت رنگ زدن بر آسمان
از شکستگی آسمان رعد و برق بر جان زد
چه رعد و برقی!!!
بی امان بارید
اما دریغ!!!
خیس شدن که در کارش نبود این وجود ، هیچ
خاک هم بوی باران نگرفت
دنیا شد دو دو تا چهار تا
نه پنج شد و نه شش
دیدید چه غمی
پنج و شش نشد که یکی بیاید و به من پیرو بگوید:
قافیه به شش رسید، یاد "گل همین پنج روز و شش" افتادم
اگر می گفت شاید تلنگری می شد بر جنس من
آن وقت همه گل های گلدان ناصری لب تاقچه را می بوييدم
سبز سبز می شدم
تا سر کوچه بن بستمان با رفیقم شرط می بستم
سر یک بستنی
شاید اگر بستنی را می خوردم
وقتی از من پرسید در موردش چه فکری می کنم
آن همه صفر ردیف نمی شد کنار دیوار ذهن
یا اگر هم ردیف می شد به او نمی گفتم حاصل جمع صفر با صفر همیشه صفر است
کاش مداد سبزم گم نمی شد
آن وقت در زمستان ها اگر نمی توانستم برگ سبزی بکشم
می توانستم شال گردن سبزی را که هر صبح دلم را پر آشوب می کرد رنگ تازگی بزنم
چقدر سال گذشت
چقدر حیف شد سالهایی که رفت
سالهایی که امروز با قدمهایمان زودتر از دیروز تمام می شود
سالهایی که کم می آوریم برای باور
خودمان را نه
می دانم تو خودت را باور داری
اما وقت باور کردن من که برسد دستت را در جیبت می کنی،
پر از خالی بودنش را نشانم می دهی و می گویی:
شماره کوپنش را کی اعلام کرده اند؟؟؟
و من می خندم تا تو گریه هایم را نبینی
برمی خیزم و راه می افتم با تو تا سر خیابان
جایی که چرخ و فلکی آشنا نشسته منتظر ما
سکه ها را کف دستش می گذارم
و تو را هم میهمان می کنم
تمام گردیدن هایمان با سکوت می چرخد و می چرخد
وقتی چرخ و فلکی اشکهایم را می بیند ،
می خندد، دندان های ردیف نشده اش را نشانم می دهد و می گوید:
گریه نکن ، یک دور هم میهمان من
و او هیچ وقت گریه هایم را نمی فهمد
تو از من دور می شوی
و من نیز از تو
وقتی به خانه بازمی گردم آفتاب خوابیده بر حیاط
با پای برهنه بر پشت آفتاب راه می روم
خستگی از جانش در می رود
لبخندی می زند
کمی خود را به کناری می کشد
تا زیر سایه سار درخت توت سوار بر تاب گذشته را به آینده گره بزنم
تاب تاب عباسی خدا منو نندازی ...تاب تاب عباسی
کم خواندم تاب تاب عباسی را
می دانم
کم خواندم که خدا هزاران بار مرا انداخت
اما عجب شیطنت های درونم تمامی ندارد
انداختن ها را بی بخیه و پانسمان درمان کردم
مثل دست و پاهایم
خنده ام می گیرد
این همه شکستگی
این همه !!!
آهای مردم ! آهای اهالی آن سر شهر
کجایید که ببنید بالاخره این پیرو هم پوستش کلفت شد
دیگر حالش بهم می خورد از اشک
دلش می گیرد از فریبی که دیگر غریب نیست و قریب است
شاید به او بگویم:
بیا بوسه بزن بر پاهایم
شاید در خیالی من بر تختی نشستم
تو مرا شاهانه پرستیدی
آخرش چه؟؟؟
پاک کن دست خود توست
هر وقت بخواهی بی تخت و تاجم می کنی
آن وقت بگو
اگر گل و لای نشیند بر پاهایم ، بوسه هایت بر کجا خواهد نشست؟؟؟
می بینی اینها داغ گم شدن مداد سبز رنگ من است
تقصیر من است که آنقدر پول نداشتم
که بنویسم
"هرکس مداد سبز مرا پیدا کند، مژدگانی دریافت خواهد کرد"
تقصیر من است، که از خانه "مهربانی ها" اسباب کشی کردم
تقصیر من است که دیگر "باور" همسایه دیوار به دیوار من نیست
تقصیر من است که "غم" سر کوچه مان بقالی دارد
تقصیر من است که ...
شما به جرم داشتن این همه تقصیر زندانی می شوید
ای آقا!!! من سالهاست زندانی این تنم
کجایید؟؟؟
تمام سالهای اسارتم را بدون کمپوت و سیگار گذراندم
حتی تمام سرویس های بهداشتی را شستم
می بینید؟؟؟
اینها همه مکافات جرم از جنس احساس بودن من است
اگر افیون غرور از جانم نمی رفت
شاید می توانستم بقالی سرکوچه مان را بخرم
و بدون صف به همه شما شادی بفروشم
به همه شما ...
"وقت ملاقات تمام، به بند بازگرد!!!"
فرمانم دادند، باید به بند بازگردم
تا دیداری دیگر بدرود
در پناه دادار پایدار