درد می کشم
قلبم تمام باورهایم را تیر می کشد
قلبم درد می کشد
و من از درد این قلب بیشتر درد می کشم
کجایید؟؟؟
چرا هیچکس نیست تا من خاطره هایم را قصه هایی کنم برایش؟؟؟
چرا هیچکس نیست؟؟؟
تنهایم نگذارید که در هجوم خاطره ها من تنها مانده ام
من ، تنها من و راه هایی که طی نشدند، نگذاشتند که طی شود
فریادهایی که برنیامده در حنجره ماسیدند، و روح هایی که پوسیدند ...
کاش می شد اعتصاب کنم که دیگر درد نکشم
اما نمی شود، که به حقیقت فریادی نیست
اعتراضی نیست
اعتراضی دیگر نیست ...
که در روزگارمان مجالی برای من نمی ماند برای سخن گفتن
در روزگاری که درختانش اعتصاب کرده اند برای اینکه قلم و دفتر نشوند
چرا که می خواهند بمانند
می خواهند شکوفا شوند
می خواهند سایه گسترند
که قلم جرم می آفریند
و خط بی شکوفایی می پژمرد
و دفتر ...
بی سایه
بی خط
بی نوشته
بی فریاد
اعتراضی دیگر نیست
و ...
صدای قار قار کلاغک ها را می شنوم
مثل همیشه:
"خوش خبر باشید"
اما ...
بر درختانی که آن زمان اعتصاب را نمی فهمیدند، فهم و شعور را بر دار می بینم
چه می گوید این آشفته ذهنم
از دیروز ...
از امروز ...
شاید دیوانگی های وجود است که مرا آشفته کرده
و شاید این پرسش
اجازتی هست ...؟؟؟
با من بگویید چرا ؟
چرا من حقیقت را در کف دستانم می گذارم
اما کسی نگاهی به دستانم نمی اندازد؟؟؟
می دانم کلاغک ها آمده اند تا به من بگویند:
"تا بوده چنین بوده،
آیینه ها در دست دیو صفتانی است که در آیینه جلوه گری می کنند به زیبایی ،
به زور و به اجبار
و حقیقت همیشه می میرد
شاید با یک سیب
نصف آن سپید و نیم دیگرش سرخ ...
حقیقت همیشه می میرد ...
و ...
دنگ دنگ دنگ
و انفجار پوسیده های خاطرات زنگ زده
این زنگ زندگی زمانه ماست یا زنگ هشدار این ذهن:
بهوش!!! بهوش!!!
تا به کی ؟؟؟
تا به کی؟؟؟
زنگها خموش!
بگذارید کمی پیرو چشم بر هم گذارد و به رویا سر کشد، با این نوا
با این نوا که لالایی این رویاست:
"یکی بود،یکی نبود
زیر گنبد بود
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب، از توی برج ، ناله شبگیر می اومد
... "
و اشک هایم
نشد
نشد آرام گیرم
قلبم هنوز درد می کشد
برای همه پریانی که نشسته اند و می گریند
و این تنها چاره ایست که یافته اند
که بال پرواز ندارند برای رهایی
شاید این اشک ها چاره شوند
شاید شور آفریند
و شاید دیگر صدای زنجیری نیاید
و هزاران بار شاید دیگر
و ...
دلم شکست اما
نخواهم خواست دلی بشکند
و می خواهم که نخواهیم آیینه ای بشکند
نخواهیم
که حقیقت همان تکه ای خواهد شد
که یکی در دست توست،
یکی در دست او
و یکی در دست من
و آنگاه باید خود را بیابیم
و تکه ها را در کنار هم گذاریم
که حقیقتی بسازیم با این شکسته ها
پس نخواهیم آیینه بشکند
پیش از شکستن هر شیشه ای خودمان را بیابیم
خودمان را ...
کجاییم ما؟؟؟
کجاییم؟؟؟
کلاغک ها که همیشه خبر دارید
بگویید کجاییم ما آدمیان؟؟؟ کجاییم؟؟؟