تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

جمعه بیست و هشتم مهر 1385 16:21  
 

به یاد گذشته ها ...

 
   

در انزوای زاویه خلوت خانه

نام تو را مشق می کردم

که اگر فردا آموزگار گفت :"بنویسید عشق "

بتوانم نامت را بنویسم

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه پانزدهم مهر 1385 11:34  
 

تن + ها = تنها

 
   

"تنها" تنها نیست

 

"تنها مجموع تن است

 

و هیچ مجموعی تنها نیست

 


 

پی نوشت: و باز پیرو همیشه عاشق با  تنهایی بروز شد.

 


بی تفسیر و پی نوشت می آید:

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 12:24

تن اگر جمع فقط تن ها بود فرهاد نمی کرد قبول مرگ شیرین را .
تن اگر جمع فقط تن ها بود رد شلاق نبود ، بر پشت هیچ کسی خط کشی داغ نبود .
تن اگر جمع فقط تن ها بود دل من این همه خاموش نبود این همه مدهوش نبود .
تن اگر جمع فقط تن ها بود من غزل میگفتم و رنگ زرد را با آبی بهم میامیختم تا بپوشد تن ِ من پیراهن سبزی را ... تن اگر .....

 

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 13:20

مهربان سنجاقک
تنهایی را مجموع تن می بینم تا در دشت خیالم ابی آرامش آسمان با مهر طلایی بر هم بیامیزند و دشتم را سبز و سبز و سبزتر کنند، این دشت در رویاهایم تولد یافته است، راهش همان بیراهه ایست که گهگاه میل دارد دلم به آن ... در ان دشت پرواز در بیکران ها حتی با بالهای نازک من و تو میسر است ... می روم تا سرکی به رویای دخترکی کشم که شبهایش را در کنار عروسک ها به خواب می رود ، خواب آرامشی که در روزمرگی هایش ندارد، خوابی صورتی، بنفش، ارغوانی ... من آندخترک را می شناسم، با عاشقانه هایش هم آشنایم ... اما می دانم این دخترک ...
بگذریم سنجاقکم ! امروز به عزیزی گفتم اگر خزان بزند بر گل عشق ، در لابه لای دفتر خاطراتم خاطره اش می کنم ...
و شاید روزی این خاطرات تمام کودکی هایم را خواب کند تا در اسمان آرامش خستگی به سراغ بالهایم نیاید ...

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 13:43

تنم سالهاست که بزیر ِ خاک رفته است من برای قرائت فاتحه بیدار مانده ام ، هر شمع نشانه ی یک خاطره اما عجب حکایتی دارد این پاییز ! پر از شوق و انگیزه و امید میکند مرا .

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 13:52

آنچه امروز پروانه مقابل خود می بیند سه شمع روشن است در پس زمینه ای نارنجی ... صبح اینگونه آغاز شد برایم ،آخر دیشب به شمع هایی که برایم روشن کرده بودند خندیدم

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:8

عبور سنجاقک هوا را جابجا میکند شمع خاموش میشود صدای زنده بودن میاید در اعماق خنده ها !

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:16

و آتش آن شعله ها به جان پروانه افتاد ...
می خندی سنجاقک؟؟؟ می خندی؟؟؟!!!

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:20

وقت نیست شعله مسرسد برو برو برو ...

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:22

به کجا باید رفت؟ به کجا می توان رفت؟ چرا باید رفت؟ این یعنی برحذر داشتن پروانه از شعله ؟؟؟

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:33

شعله دل دارد !

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 14:50

از رسیدن شعله خبرم دادی، امر کردی بروم ... و اینک می گویی شعله دل دارد ... ؟

 

 

نويسنده: سنجاقک

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 15:32

شعله را باید سر کشید یک نفس بدون مکث تا انتهای لحظه ی دیدار ، من از جنس آتشم ...

 

نويسنده: پروانه

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 19:55

آتش پاک می گرداند ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه پانزدهم مهر 1385 10:40  
 

خيلي .... همان قدر كه تو مرا دوست داري

 
   

نامه یازدهم

شنبه 29 تير

پرويز محبوبم ديروز جمعه بود . من مثل هميشه  از صبح به خانه ي شما رفتم . خانه ي شما  حالا ديگر خيلي خلوت شده  تو نيستي  خسرو هم رفته دماوند  بقيه هم  كه اصلا سر و صدا ندارند .  روز خوشي  بر من گذشت .

پرويز جان  حالا كه من و دخي با هم دوست شده ايم  من تا حالا نمي دانستم  كه دخي  اين قدر شيطان است ديروز بعد  از ظهر ماها  اين قدر خنديديم كه همه از خواب بيدار شدند  من و دخي  مي خواهيم  هفته ي آينده  با هم يك عكس برداريم  و براي  تو بفرستيم  قرار شده است نصف پولش  را من بدهم و نصفش را  او . سر غذا  منوچهر  از ما عكس  برداشت  عصر هم  خانم جانت من و دخي  را به گردش  برد رفتيم  نزديك هاي آب كرج و يك قدري  قدم زديم  و خوراكي هم   برايمان خريد شب هم كه من مي خواستم  به خانه برگردم  آقا جانت  يك شير دو تا صابون و يك مجله ي مصور به من داد .

 پرويز حان  من از همه كساني كه در غياب تو به من  محبت مي كنند  بي اندازه ممنون هستم . دلم مي خواهد وضعي پيش بيايد و من بتوانم  از اين همه  لطف  و مهرباني  به نحو مطلوبي  سپاسگزاري كنم . بهترين  ساعات  عمر من در ميان آنها مي گذرد و  هر چند  كه هميشه نبودن  تو مرا  آزار مي دهد ولي  آنجا براي  من از همه جا بهتر است .

پرويز  عزيزم  اينجا دو سه روزه همه ي فكر من  در اطراف زندگي  آتيه ام  دور مي زند نمي داني چه فكرها  مي كنم  چه  نقشه ها  مي كشم و چه برنامه هايي  تنظيم مي كنم  اگر بداني  به من مي خندي  چون من خودم هم  در ميان اين همه نقشه  وبرنامه سرگردان  مانده ام .

 تو را در نظر مجسم  مي كنم بچه مان  را . خودم  را خانه مان  وهمه چيز  در نظرم جلوه ي  مطبوعي دارد  من به زندگي  آتيه ام  بسيار خوش بين هستم  پرويز به خدا من  وقتي  فكر مي كنم كه خانم خانه اي شده ام و مثلا صبح  بايد بلند شوم و براي شوهر خوبم  صبحانه  درست كنم  قلبم از شوق مي لرزد  من پيوسته انتظار آن روزها را  مي كشم  من دلم مي خواهد تو زودتر  بیايي  و آروزهاي  من تحقق پيدا كند .

دل من خيلي  چيزها مي خواهد نگاه من تا به روي يك زن و مرد جوان كه دست در دست هم انداخته و از خيابان  مي گذرند  ميافتد  بي اختيار تو را آرزو مي كنم دلم  از بغض و حسد  فشرده مي شود  من تازگي ها حسود شده ام و جز  به هيچ كس ديگر  حسودي نمي كنم .

 پرويز عزيزم  محبوب دلم زودتر بيا من آرزوي ديدار تو  را  مي كشم  من دلم مي خواهد زودتر بيايي من تو  را خيلي دوست دارم ..

  خيلي .... همان قدر كه تو مرا دوست داري  و شايد بيشتر پرويز من دلم براي تو خيلي تنگ شده زودتر بيا مي دانم  كه هر قدر بگويم زودتر بيا در تاريخ آمدن تو تأثيري نمي كند  زيرا تو  مي ترسي  آلت  دست من شوي  ولي  باز هم مي گويم  زودتر بيا تو  را به خدا  زودتر بيا

تو را مي بوسم

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه نهم مهر 1385 14:45  
 

تب عشق یا تب هوس؟؟؟

 
   

شكستم

تا دستانت را بفشارم

گرم بود ...

پايت را بر خرده غرورها نگذاري!

يادم باشد شب پاشويه ات كنم.

 


پی نوشت اول : و اما بالاخره به دل نشست، در و دیوار این خانه را می گویم، تقصیر از من نیست که شما عزیزانم وقتی بدینجا می آمدید،گمان می کردید این خلوت پیرو نیست، همه و همه تقصیر دل پیروست، امان از دل و احساس!!! و تقصیر از مهدی عزیزم که اینقدر ناز خواهرش را می کشد ... دیگر لوس شد پیرو ، کاری هم از من شیدا ساخته نیست.

 

پی نوشت دوم: پیرو همیشه عاشق بروز شد.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه نهم مهر 1385 14:33  
 

آرزو می کنم بمیرم و درعوض تو خوشبخت باشی

 
  نامه دهم

دو شنبه 28 تير

پرويز عزيزم  اميدوارم  حالت خوب باشد از حال من و كامي  بخواهي بد نيستيم و با بي صبري  انتظار ورود تو را مي كشم  ديروز برايت  يك نامه نوشتم  و امروز هم دومين نامه  را مي نويسم  از روز شنبه عصر آمدم پيش مادرت و حالا مشغول زندگي  هستم  هواي تهران  بر عكس آنچه  كه روزنامه ها  نوشته اند  بسيار خوب است  يعني  براي  ما !  آنجا را كه ديگر نمي دانم حتما زياد  فرق نكرده  پرويزم  راجع به كتابم  به اميركبير  تلفن كردم  و يك نسخه را  فرستادند  منزل و من  نشستم غلط گيري  كردم و امروز  هم  قرار  است  بيايند و ببرند  شعر ستاره ها  و يك شب هم هست يعني  به كتاب اضافه شده  مقدمه ي شفا  هم بسيار خوب بود  و خلاصه  گويا روز شنبه  ديگر منتشر بشود  همان طور كه تو گفتي  با هيچ كس  تماس  نگرفتم  حائري دو سه مرتبه  تلفن كرد و مرا به انجمن دانشوران  دعوت كرد و گفت  قبلا به مهمانان  قول داده ام  شما  را  دعوت كنيم و اصلا  اين مجلس  به  افتخار شماست  ولي من  همان طور كه به  تو قول داده بودم  معذرت خواستم و گفتم  فعلا  فكر كنيد كه  من  هنوز  در اهواز  هستم  البته وقتي  شوهرم  آمد  با كمال ميل

كتابم  بسيار  قشنگ چاپ شده و مخصوصا پشت جلد آن بسيار عالي است  اگر من كتاب را نمي ديدم  با غلط منتشر مي شد و  اميدوارم  تو ديگر اعتراض  نكني  كه  چرا   به اميركبير  تلفن كرده ام

 پروز جانم  نمي دانم  تو آنجا چه مي كني  نامه ات  كه هنوز  نرسيده  ولي آرزويم  اين است  كه در هر حال خوشبخت و راضي باشي  ديروز  رفتم بازار  و مقداري پارچه خريدم  البته نه مقداري ... چون  آن وقت  خيال مي كني  10 يا  20 متر نه ... فقط  يك پيراهني ... آن هم چون پارچه اش  معركه بود و ارزان .

پرويزم  حالا چون تازه دو سه روز است كه از تو دور شده ام و اطرافم  را هم بچه ها  گرفته اند  زياد ناراحت نيستم  ولي  وقتي ديدار  آنها  برايم عادي شد  آن وقت دوري تو   را بيشتر حس خواهم كرد  هميشه  در زندگي  به تو احتياج داشته ام چه آن زماني كه  با هم  قهر بوده ايم  و چه آن زماني كه حالت  عادي  داشته ايم  در همه حال   حس كرده ام كه تنها  تكيه گاه من تو هستي  گاهي  اوقات  فكر مي كنم كه چرا بايد وجود كثيف من زندگي  تو  را تا اين حد ناراحت  و پر از سر و صدا كند از خودم  به شدت متنفر مي شوم  و آرزو مي كنم كه  بميرم  و در عوض  تو خوشبخت باشي و مردم  نگويند كه من  زن بدي هستم   تو مرا خوب مي شناسي  من از هيچ چيز  نمي ترسم و  اگر تصميم  بگيرم  هيچ كاري  برايم  غير عملي نيست  من  از اين كه مدتي ست  زندگي  تو را تلخ كرده ام  رنج مي برم و افسوس  مي خورم  كه چرا نمي توانم  مثل زنهاي ديگر قانع و راضي باشم  و اين  قدر آرزو در دلم  نهفته است و چرا زندگي  يكنواخت  روزانه  مرا قانع نمي كند  بدون شك روزي خواهد رسيد كه من  از دست افكار خودم  و از دست بار گران  عذاب كه  بر دوش دارم فرياد بزنم و باز هم ناچارم  از تو كمك  بخواهم  زيرا  جز تو كسي  را ندارم و تو در عين حال كه درد من هستي دواي درد من هم هستي و من نمي دانم تو را چه بنامم  دوستت دارم  دوستت دارم مثل يك بچه اي كه به آغوش گرم   مادرش  بيش از هر چيز  ديگري  علاقه دارد و اگر مادرش  او  را به سختي   تنبيه  كند باز به دامن  او پناه مي آورد

 پرويز اميدوارم  نامه ي  من  تو را خسته نكرده باشد و در عين حال باز مثل پارسال نگويي كه نامه هايت  لحن ديگري  پيدا كرده  با همين راضي باشي  چون  حقيقت است  و گمان نمي كنم  از سوز  و گداز دروغي كه ديگر به من  و تو نمي آيد  خوشت بيايد  اميدوارم  زودتر بيايي منتظر  نامه ي تو هستم

 تو را مي بوسم

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دوم مهر 1385 15:38  
 

حقیقت همیشه می میرد

 
         درد می کشم

قلبم تمام باورهایم را تیر می کشد

قلبم درد می کشد

و من از درد این قلب بیشتر درد می کشم

کجایید؟؟؟

چرا هیچکس نیست تا من خاطره هایم را قصه هایی کنم برایش؟؟؟

چرا هیچکس نیست؟؟؟

تنهایم نگذارید که در هجوم خاطره ها من تنها مانده ام

من ، تنها من و راه هایی که طی نشدند، نگذاشتند که طی شود

فریادهایی که برنیامده در حنجره ماسیدند، و روح هایی که پوسیدند ...

کاش می شد اعتصاب کنم که دیگر درد نکشم

اما نمی شود، که به حقیقت فریادی نیست

اعتراضی نیست

اعتراضی دیگر نیست ...

که در روزگارمان مجالی برای من نمی ماند برای سخن گفتن

در روزگاری که درختانش اعتصاب کرده اند برای اینکه قلم و دفتر نشوند

چرا که می خواهند بمانند

می خواهند شکوفا شوند

می خواهند سایه گسترند

که قلم جرم می آفریند

و خط بی شکوفایی می پژمرد

و دفتر ...

بی سایه

بی خط

بی نوشته

بی فریاد

اعتراضی دیگر نیست

و ...

صدای قار قار کلاغک ها را می شنوم

مثل همیشه:

"خوش خبر باشید"

اما ...

بر درختانی که آن زمان اعتصاب را نمی فهمیدند، فهم و شعور را بر دار می بینم

چه می گوید این آشفته ذهنم

از دیروز ...

از امروز ...

شاید دیوانگی های وجود است که مرا آشفته کرده

و شاید این پرسش

اجازتی هست ...؟؟؟

با من بگویید چرا ؟

چرا من حقیقت را در کف دستانم می گذارم

اما کسی نگاهی به دستانم نمی اندازد؟؟؟

می دانم کلاغک ها آمده اند تا به من بگویند:

"تا بوده چنین بوده،

آیینه ها در دست دیو صفتانی است که در آیینه جلوه گری می کنند به زیبایی ،

به زور و به اجبار

و حقیقت همیشه می میرد

شاید با یک سیب

نصف آن سپید و نیم دیگرش سرخ ...

حقیقت همیشه می میرد ...

و ...

دنگ دنگ دنگ

و انفجار پوسیده های خاطرات زنگ زده

این زنگ زندگی زمانه ماست یا زنگ هشدار این ذهن:

بهوش!!! بهوش!!!

تا به کی ؟؟؟

تا به کی؟؟؟

زنگها خموش!

بگذارید کمی پیرو چشم بر هم گذارد و به رویا سر کشد، با این نوا

با این نوا که لالایی این رویاست:

"یکی بود،یکی نبود

زیر گنبد بود

لخت و عور تنگ غروب

سه پری نشسته بود

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب، از توی برج ، ناله شبگیر می اومد

... "

و اشک هایم

نشد

نشد آرام گیرم

قلبم هنوز درد می کشد

برای همه پریانی که نشسته اند و می گریند

و این تنها چاره ایست که یافته اند

که بال پرواز ندارند برای رهایی

شاید این اشک ها چاره شوند

شاید شور آفریند

و شاید دیگر صدای زنجیری نیاید

و هزاران بار شاید دیگر

و ...

دلم شکست اما

نخواهم خواست دلی بشکند

و می خواهم که نخواهیم آیینه ای  بشکند

نخواهیم

که حقیقت همان تکه ای خواهد شد

که یکی در دست توست،

یکی در دست او

و یکی در دست من

و آنگاه باید خود را بیابیم

و تکه ها را در کنار هم گذاریم

که حقیقتی بسازیم با این شکسته ها

پس نخواهیم آیینه بشکند

پیش از شکستن هر شیشه ای خودمان را بیابیم

خودمان را ...

کجاییم ما؟؟؟

کجاییم؟؟؟

کلاغک ها که همیشه خبر دارید

بگویید کجاییم ما آدمیان؟؟؟ کجاییم؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e