تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 13:38  
 

 
   

 دام مگستران بهر عشق

صیاد عشق مباش!

صید عشق شو!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه چهاردهم آبان 1385 21:33  
 

سرنوشت ...؟؟؟

 
   

لکه های گذر باران بر شیشه ها بجا مانده است

اما دلم خوش است که می توانم پنجره را بگشایم

و تمام سرنوشتم را مچاله و به دوردست ها پرتاب کنم

حتی اگر به قول یک دوست نتوان سرنوشت را از سر، نوشت ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه ششم آبان 1385 21:59  
 

؟؟؟

 
 

اینجا کجاست؟؟؟

اینجا آخر دنیاست

جایی که با خودت غریبه می شی

جایی که دلت تنگ می شه برای یه دل دریایی داشتن

جایی که له له می زنی برای خوب بودن، برای دوست داشتن و عاشق بودن

جایی که وقتی از آشنایی ها عبور می کنی با خودت می گی عجب روزگاریه!!! عجب روزگاریه !!!

روزها  رفتن و دارن می رن ، تند تند، با همه آدمهایی که لابه لای ثانیه ها و دقایقش گاهی روبروت نشستن، گاهی همراهت شدن و گاهی ...آره ،تمام اون روزها رفتن درست مثل نوشته هایی که به آب سپرده شدن و رفتن و رفتن و رفتن  و می رن و می رن و می رن

آره اینجا آخر دنیاست، اینجا تو یه غریبه شدی و همه اون آدمها یه سایه ..

سایه هایی که هرجا می ری دنبالت می کنن، سایه هایی که نمی ذارن نور به دلت راه پیدا کنه، سایه هایی که عادت کردی به بودنشون ... حرفاشون رو به خاطره ها سپردی تا یادت نره که بین راستی ها و ناراستی ها مرزی وجود نداره ، هیچ مرزی وجود نداره ...

آخ، آخ، آخ ... دارم دردم می کشم ... می دونم دردم چیه !!! دارم غریبه می شم با خودم ، آهای آدما نمی دونید کجا می شه درد غریبگی با خود رو درمون کرد؟؟؟ نمی دونید؟؟؟

به من بگید!!! نذارید بشینم با خودم خلوت کنم و بگم:  

اینجا کجاست؟؟؟

اینجا آخر دنیاست

جایی که ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e