جایی که له له می زنی برای خوب بودن، برای دوست داشتن و عاشق بودن
جایی که وقتی از آشنایی ها عبور می کنی با خودت می گی عجب روزگاریه!!! عجب روزگاریه !!!
روزهارفتن و دارن می رن ، تند تند، با همه آدمهایی که لابه لای ثانیه ها و دقایقش گاهی روبروت نشستن، گاهی همراهت شدن و گاهی ...آره ،تمام اون روزها رفتن درست مثل نوشته هایی که به آب سپرده شدن و رفتن و رفتن و رفتن و می رن و می رن و می رن
آره اینجا آخر دنیاست، اینجا تو یه غریبه شدی و همه اون آدمها یه سایه ..
سایه هایی که هرجا می ری دنبالت می کنن، سایه هایی که نمی ذارن نور به دلت راه پیدا کنه، سایه هایی که عادت کردی به بودنشون ... حرفاشون رو به خاطره ها سپردی تا یادت نره که بین راستی ها و ناراستی ها مرزی وجود نداره ، هیچ مرزی وجود نداره ...
آخ، آخ، آخ ... دارم دردم می کشم ... می دونم دردم چیه !!! دارم غریبه می شم با خودم ، آهای آدما نمی دونید کجا می شه درد غریبگی با خود رو درمون کرد؟؟؟ نمی دونید؟؟؟
به من بگید!!! نذارید بشینم با خودم خلوت کنم و بگم:
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"