تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 7:14  
 

خاطره اي از گذشته

 
   

در تاریخ ... تاريخش بماند ، همين كفايت مي كند كه زمستاني آغازگر بود

آغازگر غزلواره مکاشفه  با اين پرسش:

 

         گاهي از خودم مي پرسم که :

         اگر تاريخ را به اندام يک بشر تشبيه کنيم ما در کدام عضو آن به دنيا آمده ايم :

         در چشم؟

         در قلب؟

         و يا در نشيمنگاه اين بشر فرضي تاريخ نما ؟

 

 

سوالي که پرسيده اي چگونه در ذهنت نقش بسته است؟ اين سؤال اشتباهات فاحشي دارد. مي توان تاريخ را به اندام يک بشر تشبيه کرد اما هيچ گاه هيچ کس در عضوي خاص به دنيا نمي آيد. بشر همواره در رحم مادر شکل مي گيرد و در عضوي به دنيا نمي آيد بلکه در دنيا به دنيا مي آيد . و اگر به تشبيه اوليه بازگرديم از تاريخ نيز مي توان انتظار داشت در رحم مام تاريخ شکل گيرد و در دنياي تاريخ به دنيا آيد. که دنياي تاريخ جداي دنياي ما نيست که ما انسانها هستيم که تاريخ را مي سازيم. برداشت من اين است شايد منظور شما اين است خصايص وجودي ما نزديکي بيشتري با کدام عضو جسم انساني دارد. آموخته است همواره بينا باشد، تنها بشنود و يا تنها و تنها دل ببندد و ...

صورت مسئله اي که طرح کردم در فضاي فلسفه تاريخ يک خيال انگيزي بيش نيست ٬ به سنج ابزارهاي منطقي آن را محک نزن ! نگاه کن تاريخ در عين پيوستگي زماني از اتفاق ها و رخداد هاي گسسته بوجود آمده که برخي ناظر بر تحميق و سرخوردگي ملتي است و برخي بصورت سربلندي و نشاط ...٬ مي داني اين بحث براستي پردامنه و بسيط است که شايد آن را بتوان در قالب يک مقاله آورد ولي نميتوان در چهارچوب سطور يک وب نوشت آورد ٬ شما اگر اندام بشر را در نظر بگيريد هر عضو يک خصوصيت داشته و يک وظيفه را بر عهده دارد ٬ مغز بايد تفکر کند پا بايد حرکت کند و ... اتفاق هاي تاريخي بما ميگويد که يک ملت در مقاطع مختلف عملکرد هاي مختلف و وظايف تاريخي مختلفي نيز داشته است حال ما در اين مقطع بايد دست باشيم و بگيريم پا باشيم و بدويم مغز باشيم و بيانديشيم ٬ عزيزم من هم مي دانم که اين اعضاء بهم مرتبطند ولي وزن کداميک بيشتر است ؟

شايد برداشت من از پاسخت درست نباشد. اما به اين نتيجه رسيدم که بهتراست بشر را به تاريخ تشبيه کرد نه تاريخ را به بشر. اگر بشر به تاريخ تشبيه شود قضيه حل می گردد. بشر که جزئي از کل (تاريخ) است به کل تشبيه مي شود. و آن زمان چون قطره اي از اين اقيانوس بيکران و با احتساب موجودديت و داشتن خصايص يکسان يک ذره از منبعي لايتناهي، تمامي تفسيرهاي شما قابل پذيرش خواهد بود . بعد از در نظر گرفتن بشر به عنوان تاريخ مي توان در مورد وزن هر يک از اعضا فکر کرد البته اگرمنظور ارزش و بهاي آن باشه. به نظر من همه اعضا ارزشمندند. ارزش تفکر بر همگان ثابت شده است. اما آيا دل اين گنجينه اسرار بي ارزش است؟

اگرچه در مثلي که من زدم قرار مناقشه نبود ولي ما در جايي زندگي ميکنيم که بقول بامداد مزد گورکن از ازادي آدمي ارزشي بيشتر دارد و ديگران در جايي زندگي ميکنند که به سگ هايشان حقوق مدني تعلق ميگيرد . دهان ترا ميبويند که نگفته باشي دوستت دارم و ... نسل من نسل تو نسل ما نسلي سوخته است که در قدمگاه تاريخ ذبح شديم مگر قبول نداري ؟؟؟ من از منطق به جنون رسيدم و در جنون خود را شناخنم و در خود ديگران را ! وقتي گلسرخي ميگويد من در کجاي جهان ايستاده ام بگذار من هم بپرسم ما در کجاي اين تاريخ که براي عينيت بيشتر به يک انسان تشبيه شده زاده شديم مي زييم و ميميريم .

با تو موافقم، ما سوختيم ، سوختيم که بشناسيم مهم شناخت است حال چه اشکالي دارد اين شناخت از سوختن يا از جنون حاصل شود؟! هيچ اشکالي هم ندارد. بپرس ما در کدام قسمت  تاريخ هستيم! نپرسي که چون منی پيدا نمي شود که به تو بگويد در دل های عاشق جا دارد. و اگر  اين تاريخ عاشق شود سعي مي کند  بزرگترين و عاشق ترين قلب تاريخي دنيا شود.

... مرا ياد کلمه زيباي شيدايي مياندازد که مثل بي قراري دوستش دارم ولي بعضي از کلمات از بس استفاده شدند ساييده شدند و از معناي خودشان دور شدند مثل عشق يا عاشقي يا ...

هنوز هم دنيا قشنگ است . هنوز هم پر از قشنگي هاست . هنوز هم عشق و عاشقي وجود دارد ساييده شود چه بهتر .زعفران هم ساييده مي شود و مورد استفاده قرار مي گيرد.حالا که از بي قراري خوشت مي آيد يکي از دست نوشته هايم را تقديمت مي کنم. بخوان و نظرت را بگو!  خوشحالم مي کني. راستي نگفتي مي شود من در قلب تاريخ باشم؟ آن هم در قلب عاشقش؟

اگر بخواهي...

 

آسمان آبي تر خواهد گشت

اگر خواهان آبي ترين سپهر باشي

دشتها سرسبزتر خواهد گشت

اگر در طلب سرسبزترين پهنه باشي

مام روزگار مهربانتر خواهد گشت

اگر پر نيازدر آغوشش بيارامي

و او عاشق تر خواهد گشت

اگر در طلب عشقش بي قرارترين باشي

 

 

در مورد سؤالت اينکه تاريخ خيلي بيرحم و بي گذشت هست تجديدي و کلاس تقويتي هم ندارد شايد بگويي نا ملايمتانه نگاه ميکنم بله اين درس تاريخي است که آسان نياموخته ام . يادداشتت مثل يک قايق بر روي موج يک تالاب سبز و مخملي بود از هديه ات تشکر ميکنم .

تو تجديدم كردي. بايد امروز رفت. تاريخ را بايد ديد. از خودش جويا شد كه بهاي زدودن "بي" از بيرحمي هاي زمانه تا كجاست؟ مي توان كلام عاشقانه را با نگاه مهر به اشك رود هاي دلتنگي سپرد و به دل تاريخ سفر كرد و رحم و گذشت را با بوسه هاي عاشقانه با سر انگشتان نياز لمس كرد؟ از اينكه ميهمان عاشقانه هايم گشتي سپاسگزارم.

عزيز دلم تو با اين همه انگيزه و يک دنيا شادي و يک بغل گل سرخ عشق و يک مشت محبت و يک تشت پر از احساس که روي آن را نيلوفرهاي لبخند پوشانده ٬ هيچ وقت تجديد نخواهي شد ٬ دلارام ! يک روز از پابلو نرودا شاعر مبارز شيليايي پرسيدند که چرا يک شعر عاشقانه گفتي خنديد و در پاسخ گفت همه اين زجر ها را ما تحمل ميکنيم که به عشق برسيم . خوب من! من هم در کشف و شهود هاي مجنون وار زنگ کاروان صبح را مي شنوم که از آن دور هاي دور ميآيد ....

چه احساسات پاک و قشنگي چندين بار پيغامت را خواندم تا در يادم جاودانه گردد. شايد اگر رهگذري پيدا شود و از شاهراهي که از خانه من و تو مي گذرد ره پيماند نتواند باور کند کسي که از بيرحمي ها گفت و سايش عشق و عاشقي، اينک چنين عاشقانه سخن گويد و شاگرد مکتب تاريخش را نمره اي ارزاني دارد تا با شوق کودکانه کارنامه قبوليش را به پاس اين منت بر چشم گذارد. اما  مرا از ابتدا اين باور بود که اين زمزمه ها زمزمه عاشقي است نه ديوانگي. اگر به خانه ام آمدي دسته گل عاشقانه اي تقديمت.

 

دسته گل عشق

 

رهگذار کوي تو را طي خواهم کرد

و رد قدمهايت را شماره

و به رقم آنها از گلستان يادم گل واژه برايت خواهم چيد

و از آنها برايت دسته اي فراهم خواهم آورد

و روبان قرمز عشق را برآن خواهم بست.

 

 

 

از آن روبان قرمز ٬ پرچمي خواهم ساخت تا با هر نسيمي که مي وزد ٬ چشم هاي بسته را در گستره شهر بگشايد بسوي نور و شايد نيز آن را بر سر در خانه اي بياويزم که زماني در پشت پنجره هايش با هر حرکت پرده ها دلم فرو مي ريخت ٬ عزيزم باز اين زخم را خونابه باز شد . از دسته گل زيبايت سپاسگزارم و منان ٬ بسراغم بيايي خوشحال مي شوم

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 7:56  
 

مسند سكوت

 
   

دويدم و دويدم اما چونان كودكي هايم حتي در يك شعر ساده كوهي نبود

كوهي نبود كه سر آنجا دو خاتون به من آب و نان دهند

و ...

و آبي بر زميني روان نمي شد كه سرسبزي آفريند

امروز بر زمين خشك تنها نام هايي را مي بينم كه فرو افتاده اند پيش از اينكه بر بام شوند

چه روزگاراني!!!

حتي نمي توانم بر اين حاضران بي حضور لبخندي بزنم

چرا كه مي دانم اينان روزي من ، تو و همه ي ما را از ياد خواهند برد و هر مسندي را با خوابي سنگين سرشار از سكوت خواهند كرد.

 


پيرو هميشه عاشق بروز شد.

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 6:35  
 

از فروغ بازنمانيم !!!

 
 

نامه دوازدهم

شنبه 31 تیر

پرویز جانم نمی دانم چرا برای من نامه نمی نویسی خیلی ناراحت هستم الان نزدیک 6 روز است که آمده ام و از تو هیچ خبری ندارم امیدوارم حالت خوب باشد از حال من و کامی بخواهی بد نیستیم ولی من خودم نمی دانم چرا مدتی است این قدر ناراحت هستم مثل این است که اعصابم دیگر قدرت تحمل هیچ چیز را ندارد آنقدر ضعیف و خسته هستم که با کوچک ترین ناملایمتی از زندگی سیر می شوم بدتر از همه تو هم نیستی و من نمی دانم به چه ترتیب خودم را تسکین بدهم پرویز با بی صبری منتظر آمدن تو هستم کار کتابم همان طور که برایت نوشتم قرار بود امروز منتشر بشود ولی باز گویا اشکالاتی پیش آمده ودر هر حال شنبه ی دیگر حتمی است پرویزم من از تنهایی خیلی ناراحت هستم و بالاتر از همه نمی دانم چرا از اینده این قدر می ترسم یک حس نامعلومی پیوسته مرا مضطرب می کند و نمي دانم اسمش را چه بگذارم مثل این است که حادثه بدی در کمین من نشسته همیشه خودم را در معرض خطر می بینم و حس می کنم که یک آدم بدبختی بیشتر نیستم چون روحم متزلزل و اعصابم ضعیف شده . پرویزم نمی دانم برای تو چه بنویسم تو که مرا فراموش کرده ای و اصلا برایم نامه نمی نویسی ولی آرزویم این است که هر جا که هستی خوش و خوشبخت باشی برای من این مهم نیست که تو برایم زیاد نامه بنویسی مهم این است که دوستم داشته باشی و این را هم بدانی که من دوستت دارم . پرویز جانم دیشب کامی با فلور و فریدون و بچه ها رفته بود کافه شهرداری و خلاصه وقتی آمد خیلی خوشحال بود چون می دانی که وسایل بازی برای بچه ها در آنجا فراوان است و خلاصه تصمیم گرفتم گاهی اوقات او را همراه بچه ها بفرستم چون در منزل همبازی ندارد و وقتی هم می رود پیش مامان عوض بازی کردن به سر و کله ی همدیگر می پرند و خوب نیست پرویز من با پدرم قهر هستم و دیگر هیچ وقت با او آشتی نمی کنم چون او مرا دوست ندارد و از گفتن هیچ حرف مبتذلی پشت سر من خودداری نمی کند و من هم تصمیم گرفتم که به هیچ وجه او را نبینم و تا حالا هم ندیده ام و امیدوارم هیچ وقت مجبور نشوم او را ببینم پرویز جانم دوستت دارم و منتظر آمدنت هستم

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیستم آذر 1385 12:54  
 

دلتنگتان بودم

 
   

درودي سبز

چقدر انتظار كشيدم براي با شما خوبان دوباره خلوت كردن

اگر بدانيد چقدر حرف در سينه دارم

چقدر

پيرو و تحمل اين همه دوري؟!

عجيب بود برايم اما تاب آوردم

مي خواهم اول پاسخ محبت تك تك شما عزيزان را بدهم تا حرفهاي دلم به دلتان بنشيند

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e