تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 15:8  
 

روز عشاق ... روزي كه من نوشتم

 
   

چقدر زود مي گذرند لحظه ها

هيچ فرقي نمي كند در آن لحظه ها عاشق باشي و دقايق را با قلقلك هاي عاشقانه به وقت نجواهاي عاشقانه سپري كني ، يا اينكه بي عشق در انتظار بماني بختت گشوده شود با تلنگري بر در ... با سواري كه شايد هيچگاه اسب سپيدي نداشته كه مركب عشق شود تا حجله بخت ...

هيچ فرقي نمي كند، لحظات زود مي گريزند و مي روند و مي روند و ناگهان لحظه اي فرامي رسد كه تو تمام عاشقانه هايت را از دفتر خاطرات برمي داري ، خاك را مي زدايي و قسمتشان مي كني تا بيايند و از عشق بگويند و تو را در پيروي از عشق زنده نگاهدارند ...

آري، سالي ديگر گذشت ... روز عشق لحظه اي بود كه خواستم ديگر برگ ديگري از دفتر خاطراتم را سياه نكنم ...خواستم اينجا من باشم و تو ... تو كه تمام اميد من براي از عشق نوشتني ... اين "تو" افسانه پريان نيست ، اين تو از جنس آدميان است تنها با كمي احساس ...

باورت مي شود من براي عاشق بودن در انتظار شبهاي اشتياق در بزمي طرب انگيز با پي در پي مستي و سرمستي نيستم ... تمام بهانه هاي من براي عاشق بودن مي تواند يك پنجره باشد با انتظارم از وراي پرده پرنيان خيال و چشم دوختن به باران كه اشك هاي عاشقانه خداست.

باران كه بزند عاشق مي شوم ... در انتظار مي مانم تا برهنگي خاك خوب باران بخورد و عطرش تمام سينه ام پر از حضور تو سازد ... آن وقت چونان از شبهاي بي قراريم برايت مي نويسم كه تو تمام قرار شانه پر مهرت را به من مي بخشي و من برايت تمام عاشقانه هايم را زمزمه مي كنم ... اگر انصاف داشته باشي حق مي دهي كه از من عاشق تر در دنيا نخواهي يافت و من قول مي دهم هيچ وقت بي انصاف نخوانمت ...

مي بينيد خواستم تنها بگويم سالي ديگر گذشت كه نوشتم و نوشتم ... آدم عاشق كه زمان سرش نمي شود .... بهار را با هرچه سبزه گره زدن مي گذراند، درختها هم از دستش در امان نيستند. تابستان آنقدر از بالكن در انتظار بستني فروشي كه بستني فروش نيست و داد مي زند آي بستني ....(چه رمزمسخره اي براي اينكه مادر نفهمد، او كه مي داند سالهاست هيچ دوره گردي بستني نمي فروشد)، خلاصه آنقدر مي ماند زير آفتاب كه خون دماغ مي شود، بعد با خودش مي گويد: شاعر هم نشديم چون عطار كه وقت مرگ با خونش يك دو بيتي خلق كرد خدايش بيامرزاد ... اگه شاعر بوديم شايد مي نوشتيم عشق و ديگر هيچ ... حالا كه ننوشته ايم مجبوريم پشت پنجره باران را تماشا كنيم و عاشق تر شويم (عشق هم اين عشق تا گفتم باران ياد فيلم نگاه شيطاني افتادم ... چقدر برگ جمع كرد ... اما حسابي آتش بپا كرد ... ببينم مي تونم امشب دوباره تماشا كنم ... و خلاصه زمستان مي رسد و چون عشقم حتماً شال گردن آبي سبزش را از صندوقچه بيرون خواهد آورد من دوباره عاشق مي شوم ... به همين راحتي  ....

ديديد باز دست برنداشتم از اين روده درازي ... پاشو برو خجالت بكش!!! مردم چشم مفت گير نياوردن براي خوندن اين دست نوشته ها !!!

اين رو هم بگم برم؟؟؟؟ باشه؟؟؟؟

يك اس ام اس عاشقانه دريافت كردم حيفه ننويسم، بنويسم ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟

"عشق يعني زندگي را باختن

چند سالي بي دليل با هر الاغي ساختن "

پيرو با آوردن اين شعر قصد توهين به هيچ عاشق و معشوقي را ندارد ... بر پريشان گويي هاي عاشقانه اش ببخشيد ... راستي تصميم دارد در روز عشاق خودش براي خودش شكلاتهاي خوشمزه بخرد. طفلكي پيرو!!!

 


توضيح اينكه اين طفلكي آن پيرو است كه شكلات مي خرد، آن يكي كه مي دانم خوش به حالش خواهد شد.

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 15:51  
 

سرنوشت عشق و ديگر هيچ

 
   

پيشتر ها بر برگ برگ گل در باغ خاطره ها مي نوشتم عشق و ديگر هيچ ...

دستانم بوي عطر ياس مي داد،

سينه ام مي شد ديوار، اقاقي ها به سپيدي اميد بر آن برقرار

اما گمانم پشت پنجره بودم كه خزان زد بر باغ

شدند رنگ به رنگ از نارنجي تا زرد و از زرد تا به ارغوان

و تنها "هيچ" گشت در دستانم ماندگار

آسمان باريد

نهر نوشيد، روان شد، جوشيد

تك درختي خنديد: "از عشق واقعی همیشه جز هيچ، همه چیز باقیست "

و من نيز خنديدم :"باقيست، باقيست، باقيست ... تنها روزگارست كه باقيست"

آسمان غريد

برف در آسمان رقصيد

برخاستم

پنجره را بستم

بر بخار پنجره نوشتم :

"شايد روزي بيايد كه خطوط دستانم نيز بگريزند ...

تا آن روز نيامده بروم دستانم را به يك فالگير نشان دهم تا سرنوشتم را بخواند."

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 15:41  
 

نامه ديگري از فروغ به پرويز شاپور

 
  نامه هجدهم

چهارشنبه 14 مرداد

پرویز عزیزم دو سه روزی است که از تو نامه ندارم باز گمان کنم مرا فراموش کرده ای در هر حال امیدوارم حالت خوب باشد من که هیچ حوصله ندارم و به قدری خسته هستم که نمی دانم به چه ترتیب خودم را مداوا کنم آمدن تو هم که مرتب به تأخیر می افتد امروز رفتم پیش مامان از صبح همه ی بچه ها بودند و جای تو خالی بد نگذشت نشستیم و از همه جا صحبت کردیم و کامی هم با مهرداد شمشیر بازی می کرد و خلاصه مهرداد او را به خوبی تربیت می کند پرویز جانم دیروز صبح رفته بودم برای خانمت بعضی چیزها بخرم توی خیابان دکتر طاهری و خانمش را دیدم و مدتی صحبت کردم و دکتر طاهری مرا دعوت کرد و من گفتم که چون تنها هستم معذرت می خواهم و خلاصه آخر گفت که برای تو بنویسم آن ورقه ای را که قرار بود برای او بفرستی زودتر بفرست و چند مرتبه سفارش کرد که حتما بنویسم و تو هم می دانی که آن ورقه چیست و خواهش می کنم کارش را زودتر انجام بده که بعدا گله نکند کمی بالاتر پروین معاصر را دیدم بعد هم خانم مهندس نادری را بعد هم خود مهندس را و خلاصه تمام آشناهای اهوازیمان را ملاقات کردم. هوای تهران دو سه روز است آن قدر گرم شده که من همیشه پیش خودم می گویم صد رحمت به اهواز . باور کن امروز درست مثل شرجی های اهواز هوا چسبندگی دارد و تنفس مشکل است و گویا پیش بینی کرده اند که در هفته ی آینده گرما به حد نصاب خواهد رسید من پیش خودم فکر می کنم که با این نسبت اهواز چه قدر گرم است و بعد ناراحت می شوم امیدوارم این طور نباشد و تو زیاد گرما نخوری این طور که خودت نوشته ای هوا خوب است و آرزوی من هم این است که تو همیشه در زندگی راضی باشی و دور از من ناراحت نشوی پرویز از این که نوشته ای وضع غذا و لباست خوب نیست به خدا من ناراحت هستم من چه می توانستم بکنم حالا که تو می توانی یک کلفت بیاوری که برای تو غذا درست کند و لباس هایت را هم بدهی لباس شویی گویا قرار بود تو بروی ناهارها منزل اهدایی و من به این امید که آنجا از تو پذیرایی خواهند کرد دلخوش بود در هر حال تو خودت به اوضاع آشنا هستی و امیدوارم زیاد به تو سخت نگذرد پرویز جانم برای من بنویس ببینم ایا خود نویس پیش تو است یا نه چون من خود نویس را از اهواز نیاوردم و این طور که از خط نامه هایت معلوم است گویا باید آنجا مانده باشد پرویز جان از حال من بخواهی خودم هم نمی دانم چه بنویسم آیا خوب هستم نه آیا بد هستم آن هم نه قدرمسلم این است که من هیچ وقت نمی توانم از زندگی راضی باشم چون در آن صورت زندگی برایم لطفی نخواهد داشت حالا نمی دانم تو چه فکر می کنی می دانم که تو از لحاظ طرز فکر با من از زمین تا آسمان فرق داری من از کوچکی با مالیخولیای خودم بزرگ شده ام و خو گرفته ام حالا مشکل است که بتوانم حقایق زندگی را مثل تو استقبال کنم برای من همه چیز جنبه ی رویایی و وهم آلودی دارد و من وقتی در زندگی حقیقی جلوه ی افکارم را نمی جویم باز هم به دامن افکار خودم پناه می برم و در آن دنیایی که می سازم و دوست دارم زندگی می کنم این هم یک طرز فکر است و گمان نمی کنم برای تو ضرری داشته باشد خیلی مزخرف نوشتم زودتر بیا به خدا دلم تنگ شده و به علاوه تنهایی سخت ناراحت کننده است .

 پرویزم چند روز پیش که رفتم خیابان برای کامی یک سه چرخه دیدم با برداشتن یکی از چرخهای عقبش و با عوض کردن جای چرخ دیگر تبدیل به دوچرخه می شود و بسیار قشنگ و مستحکم است قیمتش را هم می گفت 190 تومان ولی البته در موقع خرید حتما می شود ارزان تر خرید دلم می خواست برای او می خریدم چون اگر یادت باشد در اهواز به تو گفتم که می خواهم برای کامی سه چرخه بخرم حالا نظر تو چیست گفتم بهتر است برای تو هم بنویسم البته راجع به این موضوع اصراری ندارم اما دلم می خواست نظرت را برایم بنویسی دیگر خسته شده ام تو را می بوسم .

فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 15:41  
 

چهاردهم بهمن ... باورمان نمي شود ... سالي بي تو گذشت پدر !!!

 
 

سالي گذشت

سالي بي تو بر ما چونان قرني گذشت

و ما لحظه لحظه بي تو بودن را در تار تار سپيد گيسوان مادر ديديم

بي تو بودن را در "يس" و "الرحمن" فرياد كرديم

بي تو بودن را با دانه هاي تسبيح ذكر گفتيم

بي تو بودن را با تصوير تو در قاب خاطره ها تاب آورديم

پدر ناله هايمان را مي شنوي؟؟؟

سنگ سياه فاصله ها مي گذارد نوازش دستانمان را دستان هميشه مهربانت پاسخ گويد؟؟؟

پدر دعايمان كن!

مي بيني؟! باز دستان تمنايمان بسوي توست.

چراكه تو از ما نزديكتري به خدا

دعايمان كن!

دعايمان كن كه دعاهايمان به خدا برسد:

براي تو آرامش و آمرزشي جاودانه مي خواهيم

دعا كن پدر!!!

هرچه شمع مي افروزيم شبهايمان تار است،

دعا كن كه در توانمان باشد با تكرر خوبي هايت شبهاي خلوتمان را كمي نور بخشيم.

پدر دعايمان كن!

پدر !!! ديگرچه بگوييم با تو؟؟؟

كه تو داناتري كه سالي بي تو بر ما چونان قرني گذشت

آري سالي گذشت اما آموختيم اگرچه دنيا فانيست

ياد خوبان تا ابد در دلها باقيست

تا ابد ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385 14:7  
 

 
 

 

 

- من همين جا هستم زير درخت سيب

- بيا با من بازي كن

- من اهلي نيستم

- اهلي كردن يعني چه؟

- اهلي كردن يعني ايجاد پيوند و رابطه

اگر مرا اهلي كني ما به هم نيازمند مي شويم

 براي من در دنيا تو يگانه خواهي بود

براي تو در دنيا من بي نظير خواهم بود.

 

كاش زير درخت سيب نمي ماندم

كاش اهلي نمي شدم

كاش هنوز در حسرت پنجره بودم

آن وقت در خيالم دستان مادر پرده اي را به پنجره ي  آرزوها مي آويخت

آن وقت در نسيمي كه شبها سرك مي كشيد در رويا

من پرده ها را به كناري مي زدم

تا آسمان مرا ببيند كه چگونه در آغوش احساس، آسماني مي شوم

آبي تر مي شوم از او

باران در خلوتم نم نم مي بارد

در بسترم هوس جوانه مي زند

با شور و اشتياق از بوسه هاي محبت جوان مي شوم

جوان نه، كودكي مي شوم

ناز مي كنم تا نازم را بكشد آن كوهي كه دورمي بينمش از پشت پنجره

غلتي مي زنم

تنم در هرم گرماي آميختگي آب مي خواهد

دستاني را مي جويم

آب!آب! آب!

و هميشه آب هست

مهرباني هست

اما سكوت نيست

عقربك ها نيش مي زنند بر زمان

زمان فرياد مي كند:

بايد رفت، بايد رفت ،بايد رفت

بايد زير درخت سيب نماند

نبايد اهلي شد

چراكه انسانها از ياد برده اند كه اگر چيزي را اهلي كني تا ابد مسؤولش هستي.

و من هميشه باز يادم مي رود كه زير درخت نمانم

مي مانم و هميشه دختركاني را مي بينم كه به هنگام چيدن سيب ها مي خندند

و رازهاي زنانگي را پچ پچ مي كنند

و از سيب ها نقش هايي مي زنند سرخ

بر دستمالك هايي كه شايد روزي اشكهايشان را بر آن بگريند

 

 

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه سوم بهمن 1385 15:36  
 

 
   

عشق كه بيايد غرور پايمال همه گذشتي مي شود كه وصال بهانه آن است

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه یکم بهمن 1385 14:43  
 

غربت ...

 
   

غربت آن زمان نيست كه بار سفر بندي و پشت به آشنايي ها كني

آن زمان كه در ميان آشنايان ،سنگ صبور دل نهفته هايت را  نيافتي،

يك غريبه اي ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه یکم بهمن 1385 14:1  
 

 
  نامه هفدهم

شنبه 9 مرداد

پرویز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد دیروز و امروز باز نامه ی تو برایم رسید از این که برایم زیاد نامه می نویسی ممنون هستم وقتی نامه های تو برای من می رسد تمام غم و اندوهم را فراموش می کنم و به قدری نامه های تو روی من مؤثر است که گاهی اوقات اگر افکار غلطی هم دارم به کلی از مغزم فرار می کنند و در خودم احساس آرامش و صفای باطن می کنم پرویز دوستت دارم همان طور که برایت نوشتم مثل بچه ای که مادرش را دوست دارد و به مادرش احساس احتیاج می کند تنهایی روح مرا می جود و افکارم را باطل و فاسد می سازد تمام ناراحتی های فکرم مال تنهایی است وقتی تنها هستم و کسی نیست تا افکار پاک و سالم به من تلقین کند آن وقت دست و پا بسته اسیر افکار عجیب خودم می شوم که یک وقت می بینم که دیگر هیچ قدرت مقاومت ندارم می بینم از زندگی سیرم حس می کنم که همه به من با چشم تحقیر نگاه می کنند و به نظرم می رسد که وجودم عاطل و باطل و باعث ننگ و ناراحتی است آن وقت رنج می برم و پیش خودم نقشه می کشم که همه را از دست خودم راحت کنم از لحن نامه ات فهمیدم که نامه های اخیر مرا خوانده ای و ناراحت شده ای پرویز مرا ببخش مگر من می توانم تو را ترک کنم مگر من می توانم تو را دوست نداشته باشم با همه ی وجودم تو را طلب می کنم و دلم می خواهد بمیرم و دیگر دچار این مالیخولیا و عذاب فکری نشوم پرویز گاهی اوقات زندگی برایم مثل یک کابوس تلخ و کشنده می شود دلم می خواهد حرف هایم را باور کنی دلم می خواهد مرا آن طور که دلم می خواهد دوست داشته باشی حالا که دارم این نامه را برای تو می نویسم اشک از چشم هایم می ریزد ونمی دانم چرا گریه می کنم همیشه همین طور هستم حتی وقتی می خواهم حرف های روزانه ام را بزنم بغض گلویم را می گیرد بدون شک عاملی هست که مرا رنج می دهد ولی خودم نمی فهمم هیچ علت حالات و روحیات عجیب خودم را نمی فهمم دیشب نشسته بودم فکر می کردم و پیش خودم گفتم حتما علتش این است که تنها هستم و تنهایی باعث تفکر و ناراحتی من شده تو زودتر بیا چه فایده دارد آخر شهریور؟ تو زودتر بیا و در عوض ما هم بعد از یک ماه که مرخصی تو تمام شد با تو می آییم، آنجا زندگیمان راحت تر است آرامش دارد و من و تو هستیم و من و تو ، پرویز جانم به خدا و به جان کامی جز تو هیچ کس را دوست ندارم و هیچ چیز نمی تواند جای تو را در دل من پر کند من اگر از تو جدا بشوم خودم را می کشم نه این که فکر کنی دروغ می گویم

 محبت تو در رگ و پی من ریشه دوانده و بارها تا مرحله آخر جدایی هم توانسته ام استقامت کنم ولی در آن دم آخر با یک حرف یا یک نگاه صمیمانه ی تو رشته ی همتم از هم گسسته و باز مثل دیوانه ها به دامن تو پناه آورده ام چه کسی می تواند محبت مرا به تو انکار کند اگر گاهی اوقات دیوانه می شوم و حرفهای پرت می زنم مرا ببخش من حس می کنم که اعصابم خسته و فرسوده شده و احتیاج به استراحت و آرامش دارم پرویزم نوشته بودی بروم آبله بزنم من کامی را هفته ی پیش بردم و آبله کوبیدم ولی خودم هنوز نکوبیده ام و تصمیم دارم خودم بروم و بکوبم موهایم را هم سیاه کرده ام و این طور که بچه ها می گویند از اول بهتر شده و خودم هم راضی هستم دو تا پیراهن خیلی قشنگ هم خریده ام که هنوز ندوخته ام راجع به کتابم دیروز از امیرکبیر تلفن کردند که کتاب تمام شده و اجازه ی انتشار بدهید من هم گفتم که دیگر خودتان می دانیدو گویا فردا منتشر بشود یک جلد برای تو خواهم فرستاد خودم 10 جلد کتاب می گیرم که می خواهم بین دوستانم قسمت کنم اول گفتم 5 جلد بعد دیدم 5 جلد خیلی کم است و خلاصه نزدیک 80 تومان از حق التالیفم را کتاب گرفتم یعنی 10 جلد کتاب و دو جلد هم سعدی و ویس و رامین پول از فرامرز هنوز نگرفته ام وقتی آمد می گویم بدهد بقیه پولم هر چه ماند تو و کامی تو کت و شلوار بخر و برای کامی سه چرخه می خرم تو را می بوسم من همیشه مال تو خواهم بود .

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e