تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیستم اسفند 1385 19:0  
 

حسرت

 
 

حسرت اول: بي پنجره

 

سالیانی گذشت


سالیان بی پنجره ای که در حسرتش ماندم و سکوت کردم و تنها نوشتم :


آسمان اینجا با من غریبه است


آسمان اینجا با من بی نهایت غریبه است


آبی نیز آبی آسمان همیشگی نیست


آسمان اینجا با من غریبه است


و نسیم در این آسمان ناآشناترین است


آسمان اینجا با من بی نهایت غریبه است


سالیان بی پنجره گذشت


چقدر دلم را خوش کردم به صدای باران


چقدر در حسرت لحظه وصالش با خاک ماندم


و چقدر در دل گریستم


کسی اشکهایم را ندید


کسی ندانست که در حسرت بی پنجره بودن مانده ام


کسی ندانست كه بارها و بارها با خود در دل تكرار كردم:


اگر پنجره ای می بود


نیاز به پرده جهیزه دخترکان نداشت


پنجره رو به نور باز می شد


رو به دشت


رو به گلهای وحشی


و پایکوبیشان در نسیم


و رو به بهار


اگر پنجره ای می بود


دستانم فضا را می کاوید


نیایش می کرد با آسمان


و باران می طلبید


نم باران کفایتی بود برای لبان داغدیده از حسرتم

 

و پنجره اي نبود


چه سالهایی بی پنجره گذشت

حسرت دوم: پنجره اي كه گشوده نشد

يك خلوت، يك ترانه و يك نواي آسماني و شايد باورتان نشود يك پنجره

اما باز در حسرت ماندم

كه نگاهم خيره ماند بر پنجره اي كه فريادم را نشنيد

من در ترانه گم شدم

و او در من عشق گم شده اش را مي جست

اما من هنوز در حسرت گشوده شدن پنجره بودم

كه کاش پنجره گشوده مي شد  رو به گستره دریا 


تا دریا دلان را  منظر نظری گردد برای بازگشت


برای بازگشت به آرامش آبی


در خلوتی آکنده از صمیمیت


و لبریز از موج سکوت


كاش گشوده مي شد رو به مهر

 
تا دلها مهربان شوند


و با خود گفتم بايد بروم

 

و رفتم و او عاشق ماند ...

 

شايد اگر دستانش پنجره را مي گشود من نيز عاشق مي شدم

 

حسرت سوم: پنجره هايي گشوده و من عاشق شدم

 

 و رفتم

 

رفتم و پنجره هايي را بسوي مهر گشودم

 

مهربان شدم

 

با نسيم خنديدم

 

با صداي بارن جاري شدم

 

عاشق شدم

 

با قاصدك ها رقصيدم

 

تمام عشقم را برايشان نجوا كردم

 

خواستم تا دوردستها بروند

 

خواستم عشقم را فرياد كنند

 

و باز و باز و باز عاشق تر شدم

 

عشق مانند بهار بود

 

مانند پيچك

 

مانند اقاقي

 

و مانند باران

 

نه مانند باران نه

 

عشق خود باران بود

 

و باران بهانه من بود براي گريستن بر شانه هايي استوار

 

و اما اشك ها

 

اشك هاي من خود عشق بود

 

خود زندگي

 

حسرت چهارم : ديگر عاشق نيستم

 

و من چشمانم را خواهم بست

 

دلم مي خواهد اينك كه ديگر در حسرت پنجره نيستم پنجره دل را بسوي بهار نگشايم

 

دلم نمي خواهد بهار سرك كشد در دلم

 

مي خواهم صداي خش خش برگهاي خزان زده درخت عشق را در دلم وقتي "تو" عبور مي كني بشنوم

 

مي خواهم امسال بي آنكه عاشق باشم بر سر هفت سين بنشينم

 

مي خواهم امسال فراموش نكنم كه بهار چند روزي ميهمان است

 

مي خواهم امسال ...

 

چقدر كار دارم

 

تنها خانه دل را تكانده ام از عشق

 

و بي عشقي عجب عالمي دارد ...

 

راستي امسال عيدي برايتان ندارم

 

مي دانيد كه بضاعت پيرو تنها عشق بود و ديگر هيچ ...

 

و اينك ...

 

شايد سال ديگر جبران كنم

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه بیستم اسفند 1385 18:13  
 

 
  نامه بيست و يكم

شنبه 20 مرداد

پرویز عزیزم امروز بعد از چهار روز بی اطلاعی از تو نامه ات رسید ، من فکر می کردم که تو چون 25 مرداد می خواهی بیایی کاغذ ننوشته ای و من هم به همین علت سه چهار روز است که برای تو نامه ننوشته ام و امروز وقتی در نامه ات خواندم که باز هم خیال آمدن نداری خیلی ناراحت شدم چون خودم را آماده کرده بودم که همین روزها تو را توی بغلم فشار بدهم و آن قدر ببوسم که خسته بشوی . پرویزم امیدوارم حال تو خوب باشد و از هیچ جهت نگرانی نداشته باشی حال من و کامی هم خوب است . برای کامی هنوز چیزی نخریده ام و تصمیم دارم تا تو نیامده ای چیزی نخرم . پرویز جان سوالاتی از من کرده بودی که به شرح زیر پاسخ می دهم

 راجع به سینی ها ، مامانم که می دانی چه قدر طمع کار است . خلاصه هر دو را برداشت و هر چه که اصرار کردم نداد و تو بهتر است برای مادر خودت دو تا سینی قشنگ تهیه کنی و بیاوری . راجع به کتابم مطمئن هستم که تا به حال در اهواز منتشر شده و در تهران هم دو روز پیش منتشر شد و بحث و انتقاد از آن هم به زودی شروع می شود ( سعید نفیسی ) استاد دانشگاه برایم تقریظ نوشته و امروز تلفن کرد و گفت داده ام به مجله ی فردوسی . محمد سعیدی و علی دشتی و علی کبر کسمایی هم قول داده اند که بنویسند یعنی آقای شفا برای من تلفن کرد و گفت که کتاب شما را برای آنها برده ام و آنها قول داده اند که بنویسند . پرویز جان چون پول ندارم و فرامرز هم به هیچ وجه حاضر نیست 40 تومان را بدهد و پیغام داده بود که چون رفیقم این برج عروسی دارد من نمی توانم 40 تومان شما را بدهم بنابراین از فرستادن کتاب معذورم چون برای پول ماشینم هم معطلم علتش این است که 600 تومان از پولم چک است که 10 شهریور می توانم وصول کنم و هنوز موعدش نرسیده و بقیه را هم چون این یک ماهه پول نداشتم خرج کرده ام و یک کتاب و یک نامه هم برای امیر نوشته بودم که به علت بی پولی مانده و هنوز نفرستاده ام .

 تبلیغ راجع به کتابم هم همین روزها شروع می شود و نباید عجله کرد . پرویزم دیشب عروسی ایرج پسر عمه ام بود . ما هم رفتیم و جای توخالی بود . البته چون خانواده ی عروس به اصطلاح مذهبی بودند زنانه و مردانه جدا بود و حیاط آن قدر شلوغ بود که من داشتم خفه می شدم و عروس و داماد را خیلی اذیت کردم . مخصوصا ایرج را که برایت تعریف کرده ام از کوچکی با هم بزرگ شدیم و بازی می کردیم . عروس هم زیاد تعریفی نبود . پرویزم زودتر بیا چون مرا مرتب دعوت می کنند و من هم مرتب معذرت می خواهم و منتظر تو هستم سعید نفیسی را که می شناسی همان استاد و پیرمردی که بین خودمان خیلی محبوبیت دارد امروز تلفنی به من گفت می خواهم دست بچه هایم رابگیرم بیایم منزل شما و شما را از نزدیک ببینم . زود وقت تعیین کنید و من گفتم البته نهایت افتخاری است که می توانید به من بدهید ولی اجازه بدهید شوهرم هم بیاید تا او هم از این افتخار بی نصیب نماند او مرا خیلی دوست دارد و من از او خواهش کردم که مطالعاتم را تحت نظر او ادامه بدهم پرویز جان اگر تقریظ او منتشر بشود به من خیلی اهمیت می دهد چون او بزرگترین محقق ایرانی و بزرگترین نویسنده ی کلاسیک ایران است و در کشورهای خارج ارزش و مقام مهمی دارد و با این همه می گفت که از اشعار شما لذت بردم و به شما خیلی امیدوارم و می گفت در کنفرانسی که در روسیه راجع به ادبیات جهان داده شد از ایران چهار نفر اسم بردند یکی توللی یکی دکتر حمیدی یکی پروین اعتصامی یکی هم فروغ فرخزاد که مرا با خوانادیباربودو شاعره ی روسی مقایسه کرده اند . پرویزم خیلی خوشحالم تو نمی دانی وقتی در کارم پیش می روم و عده ای را ناراحت و ناراضی می بینم چه قدر خوشحال می شوم . آرزویم این است که به جای برسم که پدرم از یادآوری گذشته شرمگین بشود و مرا مایه ی افتخار خانواده اش بداند پرویز خیلی نوشتم امیدوارم تو زودتر بیایی راجع به اضافه کار تو تلفن می کنم ولی مثل این که تو قبلا نوشتی حکم اضافه کارت صادر شده ...

البته من تلفن خواهم کرد و برایت نتیجه را می نویسم . پرویزم راجع به مجسمه و گلدان که نوشته بودی شکسته ام و در بقچه پنهان کرده ام البته تو راست می گویی ولی چون فریبرز پسر فرامرز آنها را شکست من مخصوصا پنهان کردم که اختلافی پیش نیاید . جریان این است که یک روز این اتاق نشسته بودم و دیدم از آن اتاق صدا می اید . البته اول اهمیت ندادم ولی وقتی بعد از نیم ساعت برای انجام کاری به آن اتاق رفتم دیدم مجسمه و گلدان روی زمین افتاده و شکسته . من بلافاصله حدس زدم که کار چه کسی است و چون نیره خانم از من خواست که سر و صدا در نیاروم من هم آنها را پنهان کردم و البته گلدان را دفعه ی دومش بود که شکست . چون یک دفعه شکست و من چسباندم و دفعه ی دوم بالاخره کار خودش را کرد . تو می دانی که من در این مورد سوء نظر نداشته ام بلکه خواسته ام تا با آنها میان ما به هم نخورد

 دیگر خسته شدم . تو را می بوسم

فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 12:6  
 

آه ...دم

 
 

بياييد برخيزيم!

نظاره كنيم!!!

دنيا هنوز باورمان دارد

هنوز هستند آنانی که بر اعتقاداتمان نمی خندند!
هنوز هستند آنانی که دست دعا بلند می کنند بسویش نه برای خود،

برای آنانی که در دل با آنان پیوند یافته اند ...

مي شنويد؟؟؟ آه حسرت آدميان را مي شنويد؟؟؟
آه و هزاران آه ... هزاران آه از این نامی که بر ما نهاده اند ... آدم، آه و دم ...

می بینید تنها آه را همدمان می سازیم و دم را فراموش می کنیم ...

دمی که می تواند لبریز از شادی باشد ... شادی روح مان ...

دمی که می تواند پیوند باشد،

می تواند یگانگی باشد،

می تواند پرواز باشد،

می تواند اوج باشد،

می تواند تعالی باشد ...

بال و پر بگشاييم و لحظاتمان  را به لحظه هایی پیوند زنيم که سالهاست در انتظار پیوندند ...

پیوندی برای رهایی از قیودی که همین آدمیان بر دست و پای خود می نهند ...

بال و پر بگشاييم!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 10:57  
 

زودتر بيا ... زودتر بيا ...

 
 

نامه بيستم

سه شنبه 17 مرداد

پرویز جانم دیروز بالاخره بعد از مدت ها نامه ی تو رسید و ناراحتی های من مرتفع شد . دیروز که وقت نکردم به نامه ات جواب بدهم ولی امروز باز هم یک نامه از تو رسید امیدوارم همان طور که نوشته ای جالت خوب و وضعت مرتب باشد و از این بابت ناراحتی نداشته باشی هوای تهران که امسال خیلی خیلی گرم است آنجا را نمی دانم ولی در هر حال باید تحمل کرد گمان می کنم که دیگر دوران دوری من و تو را نزدیک ببینم پرویز جان حال من بد نیست همان طور که بارها برایت نوشته ام فقط نارحتی های روحی دارم و دیگر به هیچ وجه موضوعی که باعث ناراحتی من باشد وجود ندارد پرویز جان راجع به کتابم برایت بنویسم که در حدود 6 روز پیش به شهرستان ها فرستاده شد و وقتی خبر انتشارش در شهرستان ها برسد در تهران هم منتشر می شود چون اگر در تهران زودتر از شهرستان ها منتشر بشود کتاب فروشی های فرعی خودشان به شهرستان ها کتاب می فرستند و به این ترتیب ممکن است ناشر ضرر کند در هر حال گمان می کنم تا به حال به اهواز رسیده باشد . پرویزجان برای کتابم این طور که آقای شفا تلفن کرد و گفت آقای سعید نفیسی قول داده که تقریظ بنویسد . دشتی و علی کبر کسمایی و سعیدی هم خواهند نوشت و در ضمن سعید نفیسی استاد دانشگاه دو جلد از کتاب هایش را برای من امضا کرده و داده بود به شفا ، شفا هم برای من تلفن کرد و من فریدون را فرستادم و برام گرفت به اضافه ی یک جلد که خود شفا از کتاب هایش برایم فرستاده و این طور که در تلفن به من گفت سعید نفیسی خیلی با من موافق است و دیگر این که روز جمعه صبحی در برنامه ی کودکان از کتاب من به عنوان یکی از بهترین کتاب های ماه اسم برده و یک قطعه خوانده و اظهار خوشوقتی کرد که شعر من با وجود این که از لحاظ موضوع نو و تازه است ، از لحاظ شکل و قیافه قالب قدیم را حفظ کرده و گفت که اشعار این شاعره ی جوان به اشعار مولانا یعنی مولوی شباهت دارد و تو اگر یادت باشد صبحی از مخالفین سرسخت من بود ولی وقتی یک جلد کتابم را خواند با من موافق شد و حتی در رادیو تعریف کرد و در ضمن وقتی از من تعریف می کرد پدرم به شدت عصبانی شد و با مامانم دعوا کرد که تو دخترمان را فاسد کرده ای . پرویز جان این هم خبر تازه ی من در موقعی که از اهواز آمده ام 4 قطعه شعر ساخته ام که همه اش خوب شده ، کامی حالش خوب است و من او را خیلی دوست دارم و روز به روز علاقه ام نسبت به او زیادتر می شود . هر وقت او را دعوا می کنم می رود یک گوشه می نشیندو مثل روضه خوان ها می خواند . ای بابا جونم کجایی ای بابا جونم بیا و خلاصه خیلی از دست او می خندیم . یک ماشین برای او خریدم . اتاقمان که بزرگ است و شکل اتوبوس و یک طیاره هم دارد که به مبلغ 15 ریال برایش خریده ام و روز ها را با مهرداد و مهران به شمشیر بازی و تارزان بازی می گذراند و مهرداد را خیلی دوست دارد به طوری که دائم می خواهد برود پیش او . پرویزجان نوشته ای که پولم را خرج خودم کنم و من به هیچ وجه حاضر نیستم در تهران پیش دکتر بروم و تو هم اصرار نکن و اگر بخواهم برای سلامتی ام اقدامی کنم باید روحم را معالجه کنم و به معالجه ی اعصابم بپردازم . پرویز جان فرامرز به هیچ وجه خیال دادن پول مرا ندارد و با این که تا به حال دو سه مرتبه برای او پیغام داده ام اصلا اهمیت نمی دهد و به روی خودش نمی آورد .در نظر بگیر اگر من پول کتابم را نمی گرفتم حالا اینجا چه می کردم و با وعده های فرامرزخان چه طور روز و شب می گذراندم . پرویز جان روز شنبه عروسی ایرج پسر عمه ام هست و ما را دعوت کرده اند و البته عروسی زنانه و مردانه جداست . ایرج رفت امریکا و حالا مهندس شده و خلاصه زن مي گیرد و من خیال دارم بروم و جای تو را خالی کنم .پرویز جان خانم سعیدی تا حالا دو سه مرتبه مرا با تلفن دعوت کرده و من همه را به آمدن تو موکول کرده ام و نمی دانم تو وقتی بیایی مرا می بری یا نه ، راجع به فریدون من عقاید تو را خواندم ولی من به شخصه نمیتوانم نسبت به او نظر بدی داشته باشم چون او به من جز خوبی نکرده و غلط کتاب هم غلط چاپخانه است که خواه ناخواه در هر کتابی و در هر چاپی اتفاق خواهد افتاد و در مورد من چون خودم نبودم و او هر قدر هم که دقت می کرد مطمئنا مثل خودم نمی توانست موضوع شعر را درک کند . این است که کمی بیشتر شده و حرف تو صحیح نیست که او پی کار نمی رفت مثلا فریدون توللی الان شش ماه است دارد یک کتاب چاپ می کند و هنوز در اول کار است و همان طور اشخاص دیگر و من جز این که نسبت به او و زحماتش در دلم احساس قدردانی و تشکر داشته باشم نمی توانم نسبت به او نظر دیگری ابراز کنم به خصوص که با وجود تماس با ما و انجام دادن کارهای ما به هیچ وجه در هیچ جا از این موضوع مانند دیگران استفاده نکرده و همه جا درحفظ آبروی ما کوشش کرده و من به او احترام می گذارم چون جوانی پاک و صمیمی به نظرم می رسد . البته نمی خواهم با او تماس داشته باشم ولی عقیده ام را راجع به او تا به این زمان شرح می دهم . پرویز جان شفا هم به نوبه ی خودش در کار ما خیلی زحمت کشیده و وقتی تو آمدی او را باید دعوت کنم و تو از نزدیک با او آشنا بشوی . تو زودتر بیا چون من خیلی خسته و تنها هستم . به جان تو و به جان کامی تا به حال جز منزل مامان و منزل پوران هیچ جا نرفته ام و حتی یک شب هم به سینما نرفته ام و البته نمی دانم تو حرفم را باور خواهی کرد یا نه . دیگر خسته شدم . تو را می بوسم .

زودتر بیا 
 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه نهم اسفند 1385 11:15  
 

زودتر از زود گذشت ...

 
 

 چقدر سالها زود گذشتند، زودتر از زود.

راست مي گفت فروغ تنها صداست كه مي ماند

و اينك آنچه برايم باقي مانده زمزمه عشق است ...

زمزمه اي كه تمام وجودمان را سرسبز مي ساخت

 

  من حضور پروانه ها را

در پشت سرم

احساس ميکنم

صدای بال هاي شان را ميشنوم

و تو انگار

برای مجاب کردن

زاده شدی٬

بوی محله های کودکی ام را می دهی

دست خط ترا می شناسم

با زبان بيقراری ها آشنایی

تو خود بهاری

راستی نوروز در راه است. 

 

شيداييت افزون ساخت شيداييم را

شيدا و پريشان بوی خاطره هاي كودكيم را ازمحله های کودکی ات بوييدم

و در پشت سرت من بودم

من بودم و دنيايي شوريدگي

من بودم و دنيايي شيدايي

پرواز پروانه ها را ديدم

و از قرارشان برگلبرگهاي گل عشق بي قرارترين شدم

راستي پشت سرت را نگاه نكردي؟

نگاه كن شيدا با سنجاقك هاي رنگين بالش كه اسير نخ هاي نازك خيالش هستند

دربند روياهاي كودكانه به زيبايي سنجاقك هايش مي انديشد.

 بگو تو كدام سنجاقك رنگين بالش بودي؟ 

 

آن زمانیکه تو چون گل خوش عطر پونه کنار نهر خاطره پا سفت کرده بودی ٬

 هر طلوع و هر غروب همچون سنجاقکی میامدم و ترا غرق بوسه میکردم

تو در خواب بودی٬

 تمدن باعث شد که روی نهر ها را بپوشانند و آب از لوله ها به خانه ها سرازیر شود

ما سنجاقک ها بی خانمان شدیم و عطر پونه فقط در خاطرمان ماند...

تو امروز از کجا آمدی چرا نفس هایت بوی پونه میدهد

من سنجاقکی هستم که پرواز را دیریست که از یاد برده است این را میدانی ؟ 

 

 مهربان!

چرا از ياد بردن؟

چرا پرواز را از ياد بردن؟

مگر تو نبودی که نخ های خيال مرا هر سوی می کشيدی؟ !

مرا گمان بر اين بود بالهای نازک سنجاقکم را هماره توان پرواز خواهد ماند.

رايحه خوش پونه هنوز عاشقان را مدهوش می سازد.

شايد خاطره هايت غبارآلود است. نيست؟

زدودن غبار تنها در گرو لحظه ای بی قراریست.

برخيز ! با دلی عاشق برخيز . برخيز و نظاره گر شو.

شيدا و شيدايي ها هميشه خواهند ماند. هميشه، با دستانی پر.

دستانم را ببين . برايت شب بو آورده ام.

ديشب باغچه کوچک باورهای عاشقانه ام از عطرش پر بود.

اگر باوری کنی .

همه شب برايت سبد سبد عطر عشق خواهم آورد.

 

من ديوانه ام

تو صلا ميدهی ٬

 امروز آسمان به زمين نزديک تر شده ٬

 قلمم بعد از مدتها نفس ميکشد و از خواب دقيانوسی بيدار ميشود ٬

 شيدا صدايم کن !

 

صدايت خواهم کرد،

از لابه لای بيدهای مجنون اطراف خانه دلم.

ديوانه وار بر زمين بوسه می زنند، يادشان داده ام.

صدايت خواهم کرد، صدايت خواهم کرد، اما بلبلان می خوانند.

صدايم را از ميان نوای اين عاشقان چگونه تسخير خواهی کرد؟

اگر صدايم در وجودت طنين عشق را جاری سازد، دلت بيشتر خواهد لرزيد.

وقتی دلت بيشتر لرزيد، بی نگرانی برايم بگو! شايد بتوانم روياهايم را تحقق بخشم:

کاش می شد بر زمين بذر محبت پاشيد

کاش می شد از زمين مهربانی ها چيد

کاش می شد از شکاف روزنه تنهايی

آسمان آبی را، نزد اين سبز زمين خفته ديد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه پنجم اسفند 1385 11:45  
 

خدا كند ...

 
   

چقدر بودنت را گدايي كردم

اما "تو" دستي در دستانم نگذاشتي

و من شبها در خيابان بي كسي خوابيدم

با خود گفتم اين بار همه ي "تو" را خواهم دزديد

خدا كند قاضي "عشق" را بشناسد

تا اگر گرفتارت شدم

حكم به قطع دستانم ندهد

چرا كه از نوازش عاشقانه بازمي مانم

خدا كند كه قاضي "عشق " را بشناسد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه یکم اسفند 1385 18:0  
 

سياهپوش مرگ باورهايم هستم ...

 
   

لبريز فريادم

دلم مي خواهد اين سينه از حجم بغض سكوت خالي شود

اما بي صدا

چرا كه چشمانم خسته اند از اشك ، بسيار خسته اند

....

....

امروز در آيينه ديدم روزهاست تبسمم را به نخ كشيده ام

اما نتوانسته ام به سايه ام نيز لبخندي بزنم

چرا كه ديگر باور ندارم مي توان با سايه ها دست دوستي داد

آخ كه چقدر خلوت كم مي آورم براي فرياد

دلم مي خواست در آيينه ها پنجدري ها را مي ديدم

دلم مي خواست صداي مرغان عشق را مي شنيدم

دلم مي خواست ... آه ... تنها آه ...

كاش هنوز هوا بوي ياس داشت

كاش "تو" اينجا بودي

اگر بودي شايد براي همه كبوترها گندم نذر مي كردم

همه كبوترهايي كه بال پروازشان را گرفتند و من مرگشان را ديدم

اگر بودي شايد عروسكم نمي مرد

عروسكي كه  با دستهاي خودم بي غسل و كفن تدفينش كردم

اگر بودي شايد دستهايمان گل سرخ هايي را در باغچه مي كاشت

بهار مي شد

و ما با شيطنت گيلاس هاي سرخ را بر درخت هميشه بي ثمر گره مي زديم

آن وقت در حسرت بي برگ و باري درختان نمي مانديم  

اگر بودي ...

و " تو " نيستي

تو نيستي و من با خود مي گويم

كاش به كبوترها گفته بودم دستهايي زندگيشان را خواهند گرفت

كاش در عزاي عروسكم هاي هاي گريه مي كردم

و برايش سياهپوش مي شدم

آن وقت ديگر باورهايم نمي مرد

تا باورهاي ديگران را باور كنم

باورهايي كه مي گويند عشق سرخ است

و سرخ ممنوع ترين رنگ است

كاش "تو" اينجا بودي

كاش ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه یکم اسفند 1385 13:59  
 

همه از تو و رفتنت گفتند و نوشتند ... و تنها حسرتي بر دل ماند ... تو هميشه مي ماني

 
 

 

اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي زتو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه ازتو بگريزم...

نامه نوزدهم

یکشنبه 13 مرداد

پرویز جان صبح برای تو نامه نوشته بودم و پیش خودم تصمیم گرفتم که عصر هم بیایم و تمامش کنم الآن که آمدم بقیه ی نامه ی صبح را بنویسم یک مرتبه