چقدر سالها زود گذشتند، زودتر از زود.
راست مي گفت فروغ تنها صداست كه مي ماند
و اينك آنچه برايم باقي مانده زمزمه عشق است ...
زمزمه اي كه تمام وجودمان را سرسبز مي ساخت

من حضور پروانه ها را
در پشت سرم
احساس ميکنم
صدای بال هاي شان را ميشنوم
و تو انگار
برای مجاب کردن
زاده شدی٬
بوی محله های کودکی ام را می دهی
دست خط ترا می شناسم
با زبان بيقراری ها آشنایی
تو خود بهاری
راستی نوروز در راه است.
شيداييت افزون ساخت شيداييم را
شيدا و پريشان بوی خاطره هاي كودكيم را ازمحله های کودکی ات بوييدم
و در پشت سرت من بودم
من بودم و دنيايي شوريدگي
من بودم و دنيايي شيدايي
پرواز پروانه ها را ديدم
و از قرارشان برگلبرگهاي گل عشق بي قرارترين شدم
راستي پشت سرت را نگاه نكردي؟
نگاه كن شيدا با سنجاقك هاي رنگين بالش كه اسير نخ هاي نازك خيالش هستند
دربند روياهاي كودكانه به زيبايي سنجاقك هايش مي انديشد.
بگو تو كدام سنجاقك رنگين بالش بودي؟
آن زمانیکه تو چون گل خوش عطر پونه کنار نهر خاطره پا سفت کرده بودی ٬
هر طلوع و هر غروب همچون سنجاقکی میامدم و ترا غرق بوسه میکردم
تو در خواب بودی٬
تمدن باعث شد که روی نهر ها را بپوشانند و آب از لوله ها به خانه ها سرازیر شود
ما سنجاقک ها بی خانمان شدیم و عطر پونه فقط در خاطرمان ماند...
تو امروز از کجا آمدی چرا نفس هایت بوی پونه میدهد
من سنجاقکی هستم که پرواز را دیریست که از یاد برده است این را میدانی ؟
مهربان!
چرا از ياد بردن؟
چرا پرواز را از ياد بردن؟
مگر تو نبودی که نخ های خيال مرا هر سوی می کشيدی؟ !
مرا گمان بر اين بود بالهای نازک سنجاقکم را هماره توان پرواز خواهد ماند.
رايحه خوش پونه هنوز عاشقان را مدهوش می سازد.
شايد خاطره هايت غبارآلود است. نيست؟
زدودن غبار تنها در گرو لحظه ای بی قراریست.
برخيز ! با دلی عاشق برخيز . برخيز و نظاره گر شو.
شيدا و شيدايي ها هميشه خواهند ماند. هميشه، با دستانی پر.
دستانم را ببين . برايت شب بو آورده ام.
ديشب باغچه کوچک باورهای عاشقانه ام از عطرش پر بود.
اگر باوری کنی .
همه شب برايت سبد سبد عطر عشق خواهم آورد.
من ديوانه ام
تو صلا ميدهی ٬
امروز آسمان به زمين نزديک تر شده ٬
قلمم بعد از مدتها نفس ميکشد و از خواب دقيانوسی بيدار ميشود ٬
شيدا صدايم کن !
صدايت خواهم کرد،
از لابه لای بيدهای مجنون اطراف خانه دلم.
ديوانه وار بر زمين بوسه می زنند، يادشان داده ام.
صدايت خواهم کرد، صدايت خواهم کرد، اما بلبلان می خوانند.
صدايم را از ميان نوای اين عاشقان چگونه تسخير خواهی کرد؟
اگر صدايم در وجودت طنين عشق را جاری سازد، دلت بيشتر خواهد لرزيد.
وقتی دلت بيشتر لرزيد، بی نگرانی برايم بگو! شايد بتوانم روياهايم را تحقق بخشم:
کاش می شد بر زمين بذر محبت پاشيد
کاش می شد از زمين مهربانی ها چيد
کاش می شد از شکاف روزنه تنهايی
آسمان آبی را، نزد اين سبز زمين خفته ديد