درودي سبز بر همه عزيزان ... اين پست رو با نوشته هاي شما عزيزانم در پست پيشين آغاز كردم ... و پاسخي براي همه مهر و محبت شما نوشتم... نيمه هاي راه بودم كه به ناهيدم سرزدم ... عزيز من هم مثل من با آناني آغاز كرد كه همراهش بوده اند ... ناهيدم اين را به فال نيك مي گيرم ... گفتم فال ... يادته يك بار هم فالمان به تقارن رسيد؟؟؟ به هر حال بهاراني سبز و خرم براي شما خوبانم خواهانم ... راستي اين هم عكس هفت سين امسالمه ... دوستتون دارم ده تا ... به خدا اين ده بزرگترين عدد كودكي هامه كه هنوز همراه منه ...
علي تهراني:
آسمان شو، ابر شو، باران ببار
آب اندر ناودان، نايد به كار
آخه علي جان الان؟؟؟ الان كه ديگه نمي خوام حتي يك تكه از ابر آسمان بيكران باشم؟؟؟ نمي شه به آب ناودان رضايت بدي پسر؟؟؟
ژوروشات (پروشات):
دلم پنجره میخواد شدید که روش جای لک بارون نباشه و از توش نور بیاد تو اتاقم و با موها و چشمام بازی کنه... میدونی فقط با پنجره است که عاشق میشم
پروشات نازنينم اونقدر پنجره دلم خواست كه عاشق عاشق شدم اما به تو مي گم عزيز دلم پنجره نخواه!!! بي پنجره عاشق شو!!! كنجكاوها زيادن ... سرك مي كشن از پنجره عاشقي هات رو ديد مي زنن ها!!!
راوی:
عروسي تمام شد زمين نفس مي كشد لباس سپيد ديگر بر تن ِ كوچه ها و خيابان ها نيست زمستان شكست و رفت اينك فصل ِ پاي تختي است و این شولاي رنگ رنگ ِ بهار است بر دوش ِ هنوز سرد و لغزنده ي لحظه ها ، بنفشه ها با دسته گل هاي نارنجي و قرمز و زرد و بنفش به پيشواز ِ نوروز آمده اند ...
راوي عزيز هرچند اين مربوط به نوشته من نيست و يك دعوت است براي خواندن آخرين پستت ... اما ... دلم مي سوزه براي زمين ... عروسي كه تموم بشه ديگه همه چيز تموم مي شه ... نمي تونه دلبري كنه حتي اگه سبز سبز سبز بشه
بهروز:
شیدا جان تغییر فصل و آمدن بهار را از صمیم دل و آغوشی گسترده به تو که در کنار مرداب دخترکی چون نیلوفر سپیدی همواره همراه بودی تبریک میگویم .
دلبستگی همیشه دلخستگی برایم بدنبال داشته است در روحم خللی که نمیبینی در جسمم شیارهای تازیانه که می بینی با تو من به منم .
به بهروز كه نمي شناسمش ... يعني نمي خواهم كه بشناسم ... با اين تغييره هستم ... ديگه بقيه اش رو هم نمي خوام و ... زخم تازيانه اي هم نبوده و نيست ... اگر هم باشد مرا با آن كاري نيست.
وحید:
سلام
اگه بتونی دلت رو خالی کنی مطمئن باش که جاش رو "خودش" پر می کنه
وحيدم ... با اينكه هميشه حرفهات رو پذيرفتم اما دلم مي خواد يه ذره با تو لجبازي كنم ... مي دونم تو مهربوني مثل هميشه و اين اجازه رو به من مي دي!!! پس با اجازه ... به خود خودش هم اجازه ندادم بياد تو دلم ... دختره بد!!! اين هم خودم به خودم گفتم كه تو بهترينم نگي!!!
علي تهراني:
تا بپاي عَلَمِ دار، نياوردش عشق
سرِ شوريدهي منصور، به سامان نرسيد
باز هم تو ... مي رسه پسر!!! صبوري كن!!! راستي چه معني داره نظرخواهي رو تو وبلاگت غيرفعال كردي؟؟؟ خيلي بدي!!! دهه ...
Yaffa:
یافا بروز شد...
اين همه براي كريسمستون تبريك جمع كردي ... نمي شد يه تبريك به من بگي دلم نشكنه؟؟؟
جنسیت گمشده:
بعد از بلند زمستان نخستين بنفشه را می بينی ! شايد در گذری سنگی به شکل قلب ببيني و در شبی از شبهای بهار صدای بلبل بشنوی ! آری افسون بهار به دور تنت مثل عشقه پيچيده جادو شده ای رفيق جادوی عشق بهارت عاشقانه
نيلوفركم!!! عزيزم!!! مي دونم مي بينم ... اما تا اطلاع ثانوي عاشقي براي پيرو ممنوعه جونم!!!
امیر:
"درودي سبز
پل هاي كوچك ...
يادمان مي رود، صد افسوس"
نه یادم نمی رود، اما...
پیروز باشی...
اميرجان مي گن يه سيب رو بندازي آسمون و اين حرفا ... امسال افسوس خوردن قدغن!!! اگه اين يادم بمونه ... قطعاً همه پل ها رو هم از ياد نمي برم.
پژمان الماسینیا:
ای عاشــقان، ای عاشــقان پيمانهها پُرخــون كنيد
از خون دل، چون لالهها رخســـــارهها گُلگون كنيد
آمد يكی آتشســـــوار، بيرون جهيد از اين حصـــــار
تا بر دمد خورشـــيد نو، شـــب را ز خود بيرون كنيد
.
.
.
بهار تازه، سال نو بر همگی شاد باد.
.
.
.
85، برای من که سال خوبی نبود بهجز چند روز کوتاه بهاری و تابستانی البتّه. این 7 ماههی آخر بهدشواری گذشت (و میگذرد؟) نمیدانم شاید سر سفرهی سال نوی گذشته، از صمیم قلب از خداوند آرامش و خوبی نخواستم. نمیدانم شاید... حالا بهجایش بیآئید امسال همگی وقت سالتحویل همدیگر را و آرزوهای خوب برای همدیگر را از یاد نبریم. من که از همین امروز، برای شما آرزوی سالی آرام و مهربان در کنار خانواده و دوستان دارم. شما هم آمین بگوئید... آمین.
.
.
.
پینوشت1: اینها قرار بود بخشی از آخرین پُست «چایتلخ» (در سال 85 یا...؟) باشند امّا تصوّر کردم اینجا پُستکردنشان، خودمانیتر است.
پینوشت2: دیگر دیر زمانیست (نزدیک به 2 سال) که از گذاشتن کامنت بهروش copy/paste پرهیز میکنم امّا این پُست/کامنت، حال و هوای دیگری داشت؛ حال و هوایی از جنس ِ...
پینوشت3: به پُست ویژهی بهار متناسب با تصویر، سه سطر دیگر هم افزودم.
.
.
.
خدانگهدار.
پژمان الماسینیا
یکشنبه
27 اسفند
یکیدو روزی مانده به سال نو...
پژمان عزيز ... همه دشواري ها به كنار!!! تموم شد ... سال جديد رسيد بايد بخندي همراه با شكوفا شدن گل ها ... اما اگه بدوني اين جمله ات چقدر قلقلكم داد: حال و هواي ديگري داشت: حال و هوايي از جنس ... پژمان جونم؟؟؟ از جنس احساس نبود؟؟؟ راستش رو بگو!!!
بیراهه:
سلام پیرو جان دلم تنگه میخوام باهات حرف بزنم
نبودم بيراهه جان!!! بر من ببخش!!! اميدوارم دلتنگي ها برطرف شده باشد ... اما اگر ته مانده اي هست ... حاضرم براي شنيدنش ... مگر من چند پسر توي اين دنيا دارم مادر!!!
فانی(دختر گمشده پائیز):
پنجره ای دارم که گشوده نمیشود ... و این فاصله من و باران است ... بوی باران روی خاک ... بوی هرچه که نامش زندگیست ... پشت این حصار از من دور است ......
سلام پیرو دوست داشتنی ام ... شیدا جان ... من آمده بودم از تو عیدی بگیرم ... چه زود تمامش کردی ... پیرو را نمیشود بدون عشق تصور کرد ... جنس تو از احساس است مگر نیست؟ و احساس عشق میاورد اصلا مبنای عشق است ... پس پیرو از جنس عشق هم هست و معنی ندارد که بگوید بی عشق است ...
به سفر میروم ... هروقت که بازگردم همان پیرو از جنس احساس را خواهم دید ... همان پیرو شیدا ... میبوسمت
عزيزكم!!! فرانكم!!! روزگار است و ممكنان اين روزگار بسيار!!! گاهي هم پيرو بي عشق باشد مي شود ... اما حتم داشته باش همه عاشقانه هايم را از دست نخواهم داد ... مگر مي شود من عاشق عطر همآغوشي خاك و باران نباشم؟؟؟!!! نيايد آن روز!!! اميدوارم در سفر هم به تو خوش گذشته باشد ... بيا كه منتظرم دخترك نازنينم
سیمین روزگرد:
سلام و عرض ادب!!
سيمين عزيز بر تو نيز درود ... درودي سبز ... عيدت هم مبارك
محمد:
سلام
سال جدید رو بهت تبریک میگم امیدوارم سالی خوب و عالی با این هفت سین داشته باشی : سلامتی.سعادت.سربلندی.سخاوت.سرور.صفا.صمیمیت
راستی آپ کردم سر بزنی خوشحال میشم
فعلا بای
درود بر تو محمد عزيز ... سال نو بر تو نيز فرخنده ... امسال هفت سينم رو با همون سين هاي سنتي گستردم ... عكسش رو مي ذارم خوب من!!!
علي تهراني:
سلام
معلوم هست شما كجايي؟؟
سال نو شما مبارك!
به خدا همين جام ... سال نو شما هم مبارك
بیراهه:
سلام عیدت مبارک
سلام حميد عزيز ... عيد تو پسر گلم هم مبارك
رزا:
اره فکر کنم دیگه تو بلاگفا آقایی نمونده باشه که دچارعشق شما نشده باشه،باید از جایی تازه شروع کرد.
رزاي عزيزم من شما را نمي شناسم ... اما از اينكه شما مرا مي شناسيد خوشحالم. دختر عزيزم اينكه آقايان در اين دنياي مجازي عاشق همچو مني مي شوند من بي تقصيرم ... عزيز من كه از جنس مني ... از نوشته تو بوي بغض به مشام يك پيرو از جنس احساس رسيد ... اما بدان عشق و عاشقي مي آيد و دل را گرفتار مي كند ... تو خوب من بايد خوب بداني كه نمي توان براي عشق الفبايي نوشت و بر اساس ادبياتش عاشق شد... عشق بي حد و مرز است... اما در اين دنياي مجازي براي من حد و مرزي دارد ... من در اين دنيا تنها و تنها براي خود يك عشق دارم كه در نوشته هايم او مخاطب نوشته هايم مي شود و او را "تو" مي خوانم و برايش عاشقانه هايم را مي نويسم. نمي دانم چرا بي آنكه بشناسمت با غرض ورزي برايم چنين نوشتي ... به آقاياني كه اينجا برايم مي نويسند خوب بنگر!!! عده بيشماري پسران من هستند ... عده اي برادران خوبم و تنها و تنها يك عشق دارم كه اين عشق در دنياي واقعي نيز وجود ندارد ... او تا ابد برايم يك "تو" باقي خواهد ماند ... رزاي عزيزم راجع به ديگران بي آنكه كاملاً آنها را بشناسي اين چنين با صراحت ننويس!!! البته يك پيرو از جنس احساس ظرفيت بالايي دارد و تاب مي آورد در برابر قضاوتهاي ناصواب ... اما همه بانوان اين سرزمين از جنس لطيف برگ گل هستند شايد اين حرفها خاري شود بر وجود مهربانشان و چون ابر بهار بگريند ... نازنين دختر بيا و با پيرو همراه شو!!! او را بشناس!!! به ديدار آناني برو كه برايش از عشق مي نويسند ... مي دانم خواهي فهميد همه عشق ها از آن نوعي نيست كه تو مي پنداري ... من بانوان اين سرزمين را چونان مي خواهم كه بر همه چيز با ديدي به وسعت آسمان بنگرند و با كلامشان در بيفشانند ... شايد باورت نشود اما در اين دنياي مجازي من عجايبي ديده ام از دختركان لطيف اين دنيا ... تا مدتها نمي دانستند يك پيرو از جنس احساس چه جنسيتي دارد ... براي همين عاشقش شدند و به او عشق ورزيدند اما به محض اينكه فهميدند من از جنس آنانم گريختند و رفتند و عشقشان را ديگر با اين خلوت تقسيم نكردند ... تو نيز عشق را اينگونه مي نگري ... عشقي بين يك زن و يك مرد ... اما عزيزم كتمان نكن كه تو مي تواني عاشق مادرت باشي كه از جنس توست ... اگر مادر شوي و دختري داشته باشي مي تواني به دخترت عشق بورزي و عشق را به او بياموزي ... به هر حال اگر دگربار به خلوتم بازآمدي باز با تو به سخن خواهم نشست تا تو باور كني كه عشق هيچ انساني نمي تواند يك پيرو از جنس احساس را بدانجا رساند كه عطر همآغوشي باران و خاك ... ديوانه ام مي كند اين عطر ... سالهاست كه من اين يگانگي را عاشقم ... يقين مي دانم با گذشت سالها باز عاشق اين عطر باقي خواهم ماند. اين عشقي است ماندگار ... عشق مردان براي امروز است و براي فرداها بدان اميدي نيست. به تو مي گويم كه شايد عاشق باشي و به دنبال كسي باشي براي عشق ورزيدن ... عاشق آن چيزي باش كه خود عشق باشد ... خود خود عشق ... راستي دختركم هنوز تصميم نگرفته ام از اين دنياي مجازي رخت بربندم ... اما كمي نگرانم مبادا عاشق تو روزي بيايد اينجا و براي يك پيرو از جنس احساس از عشق بنويسد و تو گمان كني كه من عاشق اويم ... در همين جا اعلام مي كنم به جز "تو" هيچ عشقي در دل پيرو نيست. البته تنها در دنياي مجاز ... چرا كه در دنياي حقيقي او سالهاست كه وجود ندارد ...
سمفونی شعلهها: