تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 21:19  
 

عاشق شدم من ...

 
   

كسي كه عاشق خودش باشد هيچ رقيبي نخواهد داشت

                                                                                          بنجامين فرانك    

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 20:59  
 

جدايي هم بد نيست ...

 
  نامه سوم

پرویز جانم امیدوارم حال تو خوب باشد . امروز رفتم منزل شما و مادرت به من گفت که تو برایش نوشته ای قالی ها را بفروشد و گفت که من از عهده ی این کار بر نمی آیم و باشد وقتی خود پرویز به تهران آمد خودش بفروشد . من خواستم این جریان را برای تو بنویسم . من از این که تو می خواهی به تهران بیایی خیلی خوشحال هستم ولی به فکرم رسید که کسری پولم را از جای دیگر تأمین کنم چون من راضی نیستم که به خاطر من عده ای توی دردسر بیفتند به علاوه من عجله دارم و این جریانات باعث این می شود که من به موقع نتوانم خودم را به مدرسه برسانم و در نتیجه پولم را خرج می کنم و باز ناچار می شوم مدت دیگری اینجا بمانم تا باز کی خدا شانس رفتن را نصیبم کند . من پرویز نمی خواهم به تو تحمیل شوم . من وضع تو را خوب می دانم از در آمد تو و از قرض های تو خبر دارم . من که همیشه مزاحم تو بوده ام حالا دیگر نباید روی شانه ی تو مثل باری سنگینی کنم من 3000 تومان پولی را که می خواهم بالاخره می توانم به یک ترتیب فراهم کنم . من اگر از اینجا بروم بقیه اش درست می شود . من همین حالا برای کار در شرکت های دوبلاژ فیلم دو تا پیشنهاد دارم مهم این است که من به موقع بتوانم خودم را به آنجا برسانم . پرویز جان من نمی دانم تو کی به تهران می آیی ولی آرزویم این است که تو را حتما ببینم . برای من زود نامه بنویس . من خیلی دلم می خواهد بفهمم تو کی به تهران می آیی . تنها اشکال کار من حالا همین موضوع پول است یعنی آن کتاب فروش پدر سوخته که تا کار کتاب تمام نشود به من پول نمی دهد و بقیه را هم باید هر چه زودتر فراهم کنم و من مطمئن هستم . من خودخواهی را از حد گذرانده ام تو می خواهی به من کمک کنی در حالی که مقداری قرض داری و این قرض ها را هم باز من برایت تولید کرده ام .

 

 پرویز من منتظر جواب تو هستم من چون نمی خواستم مادرت را توی زحمت بیندازم و به او فشار بیاورم این بود که به او گفتم که من اصلا پول نمی خواهم یعنی او گفت من نمی توانم من هم گفتم من اصلا پول نمی خواهم حالا دیگر خودت می توانی فکر کنی که چه می شود . در هر حال من منتظر جواب تو هستم و منتظر دیدن تو .

تو را می بوسم

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 20:53  
 

...............................................................................................

 
   

باران مي زند

اما آنقدر خسته ام كه مجالي نمي يابم پنجره را بگشايم ...

خيلي خسته ام

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 13:15  
 

زندگي زيباتر خواهد شد ...

 
 

صداي نفس چشمهايت مرا به خاطراتي مي كشاند سراسر ناب

لبانت مي نوازد نواي محبت را

ياد بنفشه ها مي درخشد در يادم

ياد بهار

غرق ترانه مي شوم

مي خوانم

سرخ ترين گلبرگ ها را مي چينم

مي خواهم لبانم گلگون گردند

و شايد سرانگشتانم

چقدر سرخوش مي شديم از عطر گلها آن زمان كه كودكي مي كرديم

زيباترين جامه هايمان زماني در آيينه ها جلوه گري مي كرد

 كه به عاريت مي گرفتيم از بزرگان جامه اي ، پاپوشي و يا كلامي

رنگ خاطره ها جلوه گري مي كند

مي درخشد در ياد

ياد آرام گرفتنم

بر شانه هاي تو

تو نفهميدي

آن زمان كه دلتنگي هايم اشكي پنهان مي شد

و مي باريد

دستانم رنگ سپيد را از آغوشت ربودند

آنقدر هست

كه پس زمينه تمام گذشته را رنگ سپيدي بزنم

غرق ترانه شوم

و تمام ترانه هاي كودكي هايم را برايت بخوانم

يك شعر ساده

يك شعر صميمي

شايد مثل "يه روز تو جنگل شاد "

نه  ... شعر بماند

طولانيست

به طول عشق در تمامي زيستنم

شعر بماند ...

مي داني دلم چه مي خواهد؟؟؟

دلم مي خواهد زانو بزنم در برابر آسمان

مي دانم كه مي داني هميشه دلم هواي باران دارد

مي دانم كه مي داني مي خواهم تمام خاك سرزمينمان باراني شود

اما اين را نمي داني

دلم مي خواهد پاهايم بي شرمندگي گل آلود شود

دلم مي خواهد كسي نباشد كه بر كودكي هايم بخندد

آن وقت تو را دعوت مي كنم كودكي كني

دعوت مي كنم خانه اي بسازي با گل و كاه

دعوت مي كنم پنجره هايي بسازي براي خانه ام آبي آبي با شيشه هايي رنگ برنگ

و از تو مي خواهم بفرستي پي زيباترين قالي سرزمينمان

كه بدست زيبا دختركان گره خورده تار و پودش

و بگستراني در خانه روياها

مي بيني چقدر صفا دارد اين كودكي، مي بيني؟

مي توان بر روي اين قالي نشست

مي توان با يك استكان چاي لبريز از خوشبختي شد

مي توان با يك كاسه گل سرخي انار دانه دانه شده بر خاطره ها بوسه زد

و آنگاه مي توان مهر تقسيم كرد

وقتي قصه هايي از گذشته هاي دور خوانده مي شود

در خلوت به ياد آناني كه نيستند و هميشه راوي عشق بوده اند

مي بيني زندگي چقدر زيباست؟؟؟

 مي دانم باور داري

 اما يادت مي رود كه ما بايد راوي حكايت هاي پراميد براي ديگران باشيم

اگر ترانه اي پر اميد بخوانيم

 ديگر خودمان به ماتم خوشبختي ها نخواهيم نشست

پس بگذار فرياد بزنم

پيش از تو به خود بگويم:

برخيز !

برخيز و زندگي را زيباتر كن!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 13:38  
 

عشق

 
 

عشق يعني دائماً در اضطراب

عشق يعني تشنگي در شط آب

عشق يعني لاله پرپرشدن

عشق يعني در رهش بي سرشدن

عشق يعني عاشق شيدا شدن

عشق يعني گمشدن، پيدا شدن

عشق يعني مبتلا گشتن به درد

عشق يعني عقل را کردي تو طرد

عشق يعني هردمي در جستجو

عشق يعني هجرت از من تا به او

عشق يعني حرف او برروي چشم

عشق يعني صبر در هنگام خشم

عشق يعني دلبري، دلدادگي

عشق يعني غربت و واماندگي

عشق يعني همچو آتش سوختن

عشق يعني چشم بر او دوختن

عشق يعني دائماً در درد ورنج

عشق يعني يافتن صدکوه گنج

عشق يعني زلف تابيده کمند

عشق يعني زلف او بر پاي بند

براي من عشق "عشق" است براي شما چطور؟؟؟

مي شود تنها با يك واژه، تنها و تنها با يك واژه عشق را براي پيرو تعريف كنيد!!!

 


مهرچشمانت را مي بخشي به دستانم؟؟؟

مي خواهم با آن كاغذ رنگي بخرم تا بشوند فرفره هايي كه ...

روزگار مي چرخد ...

مي بخشي؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 13:27  
 

فروغ پس از جدايي

 
  نامه دوم

 6 اردیبهشت

پرویز جانم این نامه را برای این که یک کار فوری با تو داشتم برایت می نویسم و تو به حساب نامه های دیگرم نگذار. امیدوارم حالت خوب باشد . باز هم نمی دانم چه طور از تو تشکر کنم . من بعد از این خاموش می نشینم در مقابل خوبی های تو و به امید روزی زندگی می کنم که بتوانم آنها را جبران کنم من برای گرفتن گذرنامه با یک اشکال رو به رو شده ام و آن این است که زن ها برای مسافرت به خارج باید یا موافقت پدرشان را داشته باشند و در صورت داشتن شوهر موافقت شوهرشان را .

من در حدود سه هفته پیش شناسنامه ام را عوض کردم و شناسنامه ی نو گرفتم در شناسنامه ی جدیدم صفحه ی طلاق و بچه خالی ست و هر چه علت را سوال کردم گفتند چون در شناسنامه ی کهنه نمی دانم این جریان به تصدیق چه مقامی نرسیده ( البته یادم نیست ) تا تصدیق نشود ما در شناسنامه نمی نویسیم من هم زیاد به این موضوع اهمیت ندادم حالا وقتی که رونوشت شناسنامه را برای گرفتن گذرنامه به اداره ی گذرنامه بردم گفتند باید شوهرتان اجازه بدهد من جریان را گفتم و آنها گفتند چون فعلا در شناسنامه ذکر نشده باید اجازه ی شوهر باشد من فکر کردم که اگر بخواهم بروم دنبال این که این جریان در شناسنامه ام ضبط شود خیلی طول می کشد . این است که به ناچار باز به تو متوسل می شوم . خواهش می کنم برای تسریع کارهای من یک اجازه نامه مبتنی بر مسافرت من بنویس و به تصدیق کلانتری محل یا یک محضور رسمی برسان و هر چه زودتر برای من بفرست . خواهش می کنم خیلی عجله کن . چون وقت مدرسه ی من دیر می شود . برایم نامه هم بنویس . من در حدود دو هفته پیش یک نامه نوشتم که هنوز جواب نداده ای . حال من نه خوب است و نه بد . فقط دلم می خواهد همه چیز را فراموش کنم و آدم تازه ای بشوم . اگر خدا بخواهد شاید رفتن از اینجا مؤثر باشد . پرویز جان چون در بیرون این نامه را می نویسم این است که به همین جا ختم می کنم . می دانی که دوستت دارم و آرزویم این است که فراموش نکنی زود برایم نامه بفرست .

تو را می بوسم

 فروغ تو

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 10:10  
 

آنچه "تو" برايم نوشتي ... لبخند خواهم زد تنها به خاطر تو ...

 
 

 در برابر آفتاب ميايستم

دستانم را بدور کمرت حلقه ميکنم و مي بوسمت

ستاره ستاره نور مي چينم و در سبد زيباي لبخندت ميگذارم

 

تا از تو خورشيدي بسازم

 

به اندازه ي همه ي پريشاني هايم تو را دوست دارم

 

اگر تو بخندي من گذشت زمان را دوست دارم

 

 اگر اخم کني در گور ثانيه ها دفن ميشوم

 

مست باده نيستم

 

مست احساسي شاعرانه ام

 

که دندانهاي تو رديف هايم و برق چشمانت قافيه هاي من است

 

اگر از کوچه ي خاطرات گذشتي

 

 درختي را ميبيني که روي پوستش نوشته ام

 

 عشق و ديگر هيچ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 9:42  
 

جمله اي به سادگي آيينه

 
 

 

 

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

 

                                                   فروغ

 

 

 

و حقيقت در قرن ما با قدمهاي من و تو طي مي شود ...

ما هستيم كه نقش هايي را بر ديوار زمان نقش مي كنيم به يادگار ...

در قرن ما خقيقت جمله اي است 

جمله اي به سادگي آيينه كه همه نامحرمي ها را فرو مي ريزد و خواهش ها را عريان مي سازد

 بنواز!!! گيسوانم در دستان توست ...

مي خواهم با تار تار آن صداي عشق را بشنوم ، بنواز تا آسمان نيز با تو همراه گردد و باران را بباراند ...

تنم در هرم پناه مهر تبدار است، مي خواهم خيس باران شوم، خيس صميميت شوم و خيس ...

جادو مي كند كلام "دوستت دارم" ...

شرم شبنمي مي شود بر لاله رخسار  ...

صداي تيك تيك قلبم ما را به انتظار مي كشاند براي يك آغاز ...

همه ناباوري ها فرو مي ريزد ...

در چشمانم شمع ها را روشن مي كنم تا تو گله نكني چرا خلوتمان بدون نور است ...

صداي قلبم عقربك ها را جا مي گذارد و با آهنگ صداي قلب تو بهترين ترانه ها را مي خواند

بوي باران مي زند

شكوفه ها به بار مي نشيند

سيبي برمي دارم يك نيمه براي تو و نيمه اي براي من ...

عطر سيب مرا به ياد خنده هاي اشتياق تو مي اندازد

اشتياقي كه نقش خاطره ي آرزويمان را زير درخت سنجد رنگي تازه مي زند

عاشق تر مي شويم

عهد مي كنيم تا نذر سال ديگرمان بركت آناني گردد كه آشنايند با ...

پس بايد به همه درختان كوچه باغ نذري بدهيم

آنها آشناترينند زماني كه نجواهايمان تبسمي بر لبانمان مي نشاند

يادت مي آيد؟؟؟

بوي نوبرانه بهار ديوانه ام مي كند ... تو مي بخشي

و من همه تن بخشش مي شوم ...

يادت مي ماند بهترين بادام ها را براي نذرمان بخري ؟؟؟

 مي بيني نوازش ها به كجا مي كشاندم ؟؟؟

بيا باهم برخيزيم و به كنار پنجره برويم و خلوتمان را بسوي خدا بگشاييم ...

مي بيني ؟؟؟ خداي باورمان دارد، ما يگانه مي شويم تا او را بياد آوريم ...

تا بتوانيم براي روياهاي كودك فردا زمزمه عشق را به يادگار گذاريم ...

 نوازش مهر باز آشنا مي شود با نسيم بودن خدا و گونه هايم باز داغ و داغ تر مي شود ...

سينه ام پناهي مي شود براي سري كه هيچگاه از اشتياق خواستن سير نمي شود ...

همه را تقديمت مي كنم ...

با سرانگشتانم دانه هاي مرواريدي كه چشمانت در اين لحظه الهي به من مي بخشد را شماره مي كنم ...

شماره ها يك، دو و سه نيست ...

شمارش ها از نهايت آغاز مي شود ، جايي كه اينك من و تو بر بام آن ايستاده ايم

اگر آغاز نهايت باشد تو گمان مي كني پاياني دارد؟؟؟ نه پاياني ندارد!!!

مگر خدا تمام مي شود كه اين لحظه خدايي شدن را ديروز و امروز و فردايي باشد؟؟؟

اين لحظه تا ابد در دلهايي كه وسعت دريا را تكرار مي كنند باقي خواهد ماند .

 آيندگان همه عشق را در هياهوي گوش ماهي هايي خواهند شنيد كه راز قدمهايمان را بر ماسه زارها در دل خود انباشتند ...

گمان مي كني نسل فردا بتوانند اين راز را در ميان هياهوها بازشناسند؟؟؟

 آيا خواهند فهميد مرواريد ها براي چه ارزش يافته اند؟؟؟

اينك بگذار سينه تو پناه اشكهايم شوند مي خواهم همه تنهايي هايم را بگريم .... همه تنهايي هايم را ...

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 9:31  
 

نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور پس از جدايي

 
 

نامه يكم

پرویز عزیزم نامه ی تو دو سه روز پیش برای من رسید نمی دانم چرا تا امروز برای آن جواب ننوشتم . ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم . حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید . در من نیرویی هست . نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام . من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه . من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من می خواهم زندگی ام بگذرد . من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم . پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند . امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم . نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند . مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم . پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم . کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند . کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند . کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم . آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم . من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی آینه تماشا می کردم . حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم . آیا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل آینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟

 پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .

 پرویز خیلی نوشتم همه اش هم مزخرف . اما تومرا ببخش چون خیلی ناراحت هستم . از حال کامی بخواهی بد نیست و من کمتر به دیدن او می روم چون این موضوع هم مرا عذاب می دهد و هم او را ناراحت می کند. پذیرش من از دانشگاهی که برایت گفتم رسیده . دو روز است که رسیده و من مشغول اقدام برای گرفتن گذرنامه هستم نمی دانم بعضی چیزها را چه طور برای تو بنویسم من همه چیزم را مدیون تو هستم و تو را تنها تکیه گاهم می دانم تا به حال برای تو جز مزاحمت هیچ سود دیگری نداشته ام . آه آرزویم این است که روزی بتوانم به نوبه ی خودم در زندگی تو مؤثر باشم و به تو خدمتی بکنم . تو اگر می خواهی و می توانی به من کمک کنی باید زودتر اقدام کنی . خیلی زود برای این که من وقت خیلی کم دارم و به علاوه گرفتن دلار زیاد آسان نیست پرویز تو دعا کن من بروم . بلکه بتوانم خودم را از این یأس و نومیدی شدید نجات بدهم . جواب نامه ی مرا خیلی زود بنویس و برایم روشن کن که ایا می توانم به حرف های تو تکیه کنم یا نه . البته تا به حال این طور بوده ولی شاید در این مورد اشکالی پیش بیاید . در مورد نامه ی من که نوشتی گم شده من خودم هم ناراحت هستم . البته مطلب مهمی نبود تقریبا خیلی شبیه به نامه های دیگرم بود . ولی خوب باز هم خوب نیست که به دست دیگران بیفتد تو تحقیق کن شاید پیدابشود . پرویز جان فراموش نکن که در نامه ات با من صریح صحبت کنی و اگر می توانی همان طور که گفتی به من کمک کنی بنویس که کی اقدام می کنی من خیلی ناراحت هستم که این حرفها را برای تو می نویسم اما تو می دانی که جز تو کسی را ندارم و به علاوه امیدوار هستم که روزی بتوانم جبران کنم منتظر نامه ی تو هستم آرزویم خوشبختی توست و دوستت دارم .

تو را می بوسم

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |