ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
فروغ
و حقيقت در قرن ما با قدمهاي من و تو طي مي شود ...
ما هستيم كه نقش هايي را بر ديوار زمان نقش مي كنيم به يادگار ...
در قرن ما خقيقت جمله اي است
جمله اي به سادگي آيينه كه همه نامحرمي ها را فرو مي ريزد و خواهش ها را عريان مي سازد
بنواز!!! گيسوانم در دستان توست ...
مي خواهم با تار تار آن صداي عشق را بشنوم ، بنواز تا آسمان نيز با تو همراه گردد و باران را بباراند ...
تنم در هرم پناه مهر تبدار است، مي خواهم خيس باران شوم، خيس صميميت شوم و خيس ...
جادو مي كند كلام "دوستت دارم" ...
شرم شبنمي مي شود بر لاله رخسار ...
صداي تيك تيك قلبم ما را به انتظار مي كشاند براي يك آغاز ...
همه ناباوري ها فرو مي ريزد ...
در چشمانم شمع ها را روشن مي كنم تا تو گله نكني چرا خلوتمان بدون نور است ...
صداي قلبم عقربك ها را جا مي گذارد و با آهنگ صداي قلب تو بهترين ترانه ها را مي خواند
بوي باران مي زند
شكوفه ها به بار مي نشيند
سيبي برمي دارم يك نيمه براي تو و نيمه اي براي من ...
عطر سيب مرا به ياد خنده هاي اشتياق تو مي اندازد
اشتياقي كه نقش خاطره ي آرزويمان را زير درخت سنجد رنگي تازه مي زند
عاشق تر مي شويم
عهد مي كنيم تا نذر سال ديگرمان بركت آناني گردد كه آشنايند با ...
پس بايد به همه درختان كوچه باغ نذري بدهيم
آنها آشناترينند زماني كه نجواهايمان تبسمي بر لبانمان مي نشاند
يادت مي آيد؟؟؟
بوي نوبرانه بهار ديوانه ام مي كند ... تو مي بخشي
و من همه تن بخشش مي شوم ...
يادت مي ماند بهترين بادام ها را براي نذرمان بخري ؟؟؟
مي بيني نوازش ها به كجا مي كشاندم ؟؟؟
بيا باهم برخيزيم و به كنار پنجره برويم و خلوتمان را بسوي خدا بگشاييم ...
مي بيني ؟؟؟ خداي باورمان دارد، ما يگانه مي شويم تا او را بياد آوريم ...
تا بتوانيم براي روياهاي كودك فردا زمزمه عشق را به يادگار گذاريم ...
نوازش مهر باز آشنا مي شود با نسيم بودن خدا و گونه هايم باز داغ و داغ تر مي شود ...
سينه ام پناهي مي شود براي سري كه هيچگاه از اشتياق خواستن سير نمي شود ...
همه را تقديمت مي كنم ...
با سرانگشتانم دانه هاي مرواريدي كه چشمانت در اين لحظه الهي به من مي بخشد را شماره مي كنم ...
شماره ها يك، دو و سه نيست ...
شمارش ها از نهايت آغاز مي شود ، جايي كه اينك من و تو بر بام آن ايستاده ايم
اگر آغاز نهايت باشد تو گمان مي كني پاياني دارد؟؟؟ نه پاياني ندارد!!!
مگر خدا تمام مي شود كه اين لحظه خدايي شدن را ديروز و امروز و فردايي باشد؟؟؟
اين لحظه تا ابد در دلهايي كه وسعت دريا را تكرار مي كنند باقي خواهد ماند .
آيندگان همه عشق را در هياهوي گوش ماهي هايي خواهند شنيد كه راز قدمهايمان را بر ماسه زارها در دل خود انباشتند ...
گمان مي كني نسل فردا بتوانند اين راز را در ميان هياهوها بازشناسند؟؟؟
آيا خواهند فهميد مرواريد ها براي چه ارزش يافته اند؟؟؟
اينك بگذار سينه تو پناه اشكهايم شوند مي خواهم همه تنهايي هايم را بگريم .... همه تنهايي هايم را ...