ثانيه ها به دقايق دغدغه رسيدند و دقايق به ساعت هاي بي سر و سامان
و من باز دور افتادم
از بهاري كه با باران آمد دور افتادم
از درگاهي كه اشكهايم را مجالي بود براي پيوند با باران، دور افتادم
و از خانه اي در ته آن بن بست كه عشق را مي فهميد دور افتادم
خانه اي كه مي شد باور را در كنار سجاده ديد
مي شد آنجا عشق را پرستيد
مي شد آنجا حرفهايي زد به شيريني سنكنجين
در عصرهايي كه تمام خستگي ها با شستن كاهو با دستان مادر شسته مي شد
عصرگاهي كه حياط خانه روفته مي شد از غبار
و تمام دل مشغولي ها مي رفت و جايش را به مهرباني مي داد
و عطر چاي كه پدر دم مي كرد ...
خودش مي دانست كه چاي او عشق را به ديگران مي بخشد
و من نيز اينگونه عاشق شدم
و پدر كه مي خواست من عاشق ترين باشم هميشه به من مي گفت:
"چايت را كمي پررنگ تر بنوش ...!!!"
و سالها گذشت ...
پدر رفت
اما معلمم در كلاس مرا آموخت كه
"آن چيزي را بنوش كه پيشكشت مي شود ، قسمت توست، روي مگردان!"
مي دانم او نيز مي خواست كه من عاشقترين باشم
و من عشق را باور كردم
چراكه گلگوني رخسارم را در آيينه ها باور داشتم
اما باور ندارم "دوستت دارم" تو، قسمت من باشد
چرا كه چشمانم را بر اشتياق نگاه تو مي بندم
تو از راز چشمها چه مي داني؟؟؟
با تو مي گويم
من تمام عشقم را در چشمانم به وديعه مي گذارم
تا رازها را با آناني بيان كنند كه راز آيينه ها را مي دانند...
و آيينه ها ...
چقدر دلم به حال دختركي مي سوزد كه آيينه بختش شكست
و دلش ديگر پيوند نخورد ...
تو دلت نمي سوزد؟؟؟
آشفته ام
بانگ تكبير ذهنم را آشفته تر مي سازد
خدايا چه شد؟؟؟
نكند باز ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
در را مي بندم
و در سكوت گم مي شوم
دلهره دلم را چنگ مي زند
پنجره را مي گشايم
پيرزني بر بند رخت مي آويزد
و بر آسمان خط مي اندازد
و باز آسمان از من و من از آسمان دور مي شوم
در نهايت راه
و كارگران ديواري مي سازند و راه را مي بندند
دلم هوس مي كند كه تا ته اين بن بست بدوم
اما اين بن بست با بن بست خاطره هايم فاصله دارد
آنجا حتي عشق را در چشمان همبازي كودكي هايم مي ديدم
آنجا تمام تمنايم اين بود كه ...
زيباترين گل هاي دشت آرزوها را در گلدان هاي ناصري پشت آن پنجره ها بگذارم
پنجره هايي كه هيچگاه گشوده نشدند
و آرزوهايم را تا آن خلوت كه نواي ساز مرا از آشفتگي ها مي رهانيد بردند
و باز آنجا پنجره اي كه ...
پنجره اي كه رو به ديوار باز مي شد
شايد باورت نشود كه هنوز دلم پرپر مي زند براي آن لاله ها
براي آن لاله هايي كه دستاني نداشتند تا در دل تاريكي هاي نوري بيفروزند
و شايد باز باورت نشود كه هنوز مدهوش سكوت نيمه روزم
هنوز در عمق خاطره همه خوابند
و من تنهايي هايم را رج مي كنم بر سنگفرش خيابان ها
و باز و باز و باز در تمام انديشه ام نمي توانم باور كنم كه
نه نمي خواهم باور كنم كه "دوستت دارم" مي تواند قداست مهر باشد و حرمت محبت
تو از باورهاي من دور هستي
نه ... اين منم كه از باورهاي خود دور هستم
اين منم كه مجالي ندارم تا با "تو" كه بغض چشمانم را مي فهمي خلوت كنم
اين منم كه امروز شده ام يكي از مردم همين كوچه و بازار
امروز جز سود و زيان هيچ نمي شنوم از رهگذراني كه يادشان خواهد رفت من بوده ام كه سلامشان را بي پاسخ نگذاشته ام
و اين سود و زيان شمارش سكه هاست نه ثانيه ها
هنوز صداي مناجات مي آيد ...
هنوز
و من كه در غرور چشمانت غرق شده ام ديگر ميل ندارم بر نگاهي چشم دوزم
ديگر غرور هيچ چشماني را تاب نمي آورم
شايد بي تابي از دلتنگي باشد كه ...
مگر نمي داني؟؟؟
امروز دلم براي همه آنهايي كه هزاران بار مهرباني را بر صفحه روزگار مشق كرده اند تنگ است
امروز براي "تو"
نه ...
ديگر نه ....
مي خواهم روزهايم بي "تو" معنا يابند
مي خواهم ديگر عاشق ....
نه نمي شود
آخر ديشب دوباره باران زد
ديشب بي بهار باز باران زد
نه نمي شود
مي شود؟؟؟