تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 11:24  
 

باور من تمام مي شود

 
 

چنين گفت زرتشت:

 اگر کليد قلبي را نداري قفلش نکن ...

اگر کسي را دوست داري خردش نکن...

 اگر دستي را گرفتي رهايش نکن...

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند

 

ديوارهاي باورم فرو ريخت

ديگر باورم نمي شود كه دستي آرزويش سپردن شاخه گلي به موج گيسوانم باشد

ديگر باورم نمي شود كه چشماني در تمناي خواندن ترانه اي ناب براي من باشد

ديگر باورم نمي شود كه هديه ام گذر از كوچه باغي باشد و لمس در چوبي اشتياق

ديگر باورم نمي شود كه "تو" در پشت پنجره انتظار چشم انتظارم باشد

ديگر باورم نمي شود

من امروز حركت عقربك ها را باور دارم

عقربك هايي كه هميشه فرمان داده اند بگريزم

و در كنج دنج تنهايي هايم اشك هايم را باران دل سازم

و باور كنم كه همه چيز تمام مي شود، تمام مي شود، حتي باور من

باور عاشقانه من امروز با نوشيدن يك ليموناد تمام مي شود

باور من كه هنوز خوردن شكلاتي ترين بستي كودكي هايم است ... آب مي شود

باور من كه طراوت لبخند توست ... در انبوه دود سيگار محو مي شود

باور من كه گرمي دستان توست ..................

باز عقربه ها در حركتند ...............

صد افسوس كه خلوتمان سرد مي شود

باور من ...

يك ليوان آب داري؟؟؟

نمي خواهم عطش عشقم با بي آبي سراب شود .................................

يك ليوان نه!!! يك جرعه آب داري؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 8:21  
 

قلب من پاک بود و روحم را هنوز شائبه گناهی نیالوده

 
  نامه دهم

چهار شنبه 9 اسفند

 پرویز عزیزم مادرت امروز نامه ی تو را به من داد . من پیش خودم فکر کرده بودم که تو نخواسته ای جواب نامه ی مرا بدهی و نمی دانستم که مریض بوده ای امیدوارم حال تو همیشه خوب باشد و اگر گاهی اوقات برایت نامه ای می نویسم جواب بدهی . حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمی کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی آید . زندگی برایم بی معنی و غیر قابل تحمل شده . بر عکس تو من حالم با خواندن کتاب های روان شناسی و غیره خوب نمی شود . من آدم احساساتی و دیوانه ای هستم و مثل تو نمی توانم به اعصابم ملسط باشم . دردهایم بزرگ تر از آنچه هست در نظرم جلوه می کند و هیچ وقت قدرت روبه رو شدن با حقایق زندگی را ندارم بارها آرزو کرده ام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمی خواهد که من روی خوشبختی را ببینم . اعتماد و ایمان به نفس در وجود من مرده . محیطی که در آن زندگی می کنم برای من کشنده و رنج آور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیه ی من کمک می کند. همیشه فکر می کنم که فقط برای مردن خوب هستم . زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند . هیچ کاری را نمی توانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم . تزلزل و تردید مثل سایه ی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی می کند و شخصیتم مثل یخی آب می شود . هیچ کس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند فقط مرا همان طور که هستم بشناسد . آه حالا می فهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است . چه کسی می تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد و من جسمم را کشته ام .... جسمم را با همه ی شور و احساسی که جوانی در آن به وجود آورده کشته ام تا به خاطره ی پاک تو وفادار مانده باشم و یاد تو را با یاد هوس های پوچ و مبتذل در هم نیامیزم . هیچ کس نمی تواند باور کند که همین برای من کافیست که فکر کنم شب های درازی در آغوش تو تا صبح خوابیده ام و قلب تو روی سینه ام تپیده . بعد از تو هیچ کس را نمی توانم دوست داشته باشم . خوشمزگی های مردها به نظرم به دلقک بازی شباهت دارد . زیرا پیوسته تو را به یاد دارم و تو برای من به منزله ی معیار و مقیاسی هستی که با آن دیگران را می سنجم . وقتی پاکی و صفای قلب تو را به یاد می آورم ریا و دورویی دیگران بیشتر در نظرم جلوه می کند . پرویز به خدا من مستحق این سرنوشت نبودم . قلب من پاک بود و روحم را هنوز شائبه گناهی نیالوده . تو حرفم را می توانی باور کنی زیرا من همیشه مال تو بوده حتی یک لحظه هم در دوست داشتن تو تردید نداشته ام . فقط ...

 نمی دانم چه نیروی شگرف و مرموزی مرا به این ورطه کشاند چرا این کار راکردم . هیچ نمی دانم گاهی اوقات از فکر کردن به این موضوع آن قدر خسته می شوم که پیش خودم این طور استدلال می کنم « غیر از این نمی شود که بشود . هر چه پیش آید طبیعی و جز سرنوشت من بود و من باید در مقابل این سرنوشتی که زهر بدبختی را به جای شهد خوشبختی قطره قطره در کامم ریخت سر تسلیم فرود بیاورم » بیشتر از این از خودم برایت نمی نویسم . تو چه می توانی برای من بکنی . آن روز که با عشق خود به من خوشبختی می دادی قدر تو را ندانستم و مثل دیوانه ها دنبال حرف های پوچ و مبتذل رفتم و امروز دیگر چه توقعی می توانم از تو داشته باشم . بگذار آنها که خیلی کمتر از من به تو نزدیک بودند از وجود تو شاد شوند و من که سال های دراز لحظه ها و دقایق عمرم با لحظه ها و دقایق عمر تو در آمیخته و اولین تپش های عاشقانه ی قلبم به خاطره تو بوده دور از تو در ماتم سعادت از دست رفته ام زندگی کنم و لبخندم به لبخند مختصری شباهت داشته باشد که نزدیک شدن دقایق آخرین عمر را احساس کرده است روزها می گذرند بی آنکه من به گذشت آنها توجهی داشته باشم در خلاء وحشتناکی افتاده ام و برای زیستن احتیاج به امیدی دارم من می دانم که خوشبختی ام به پایان رسیده و اگر همه ی کتاب های عالم را هم بخوانم هرگز آن را دوباره به دست نخواهم آورد زیرا من اصل زندگی ام را گم کرده ام پرویز از حال کامی بخواهی بد نیست اگر من او را پیش مادرت گذاشته ام فکر نکن که از نگهداری او عاجز بودم بلکه در اینجا بیشتر به آسایش و راحتی او فکر کردم تا به خوشبختی خودم پرویز به خدا من دروغ نمی گویم . من نخواستم روح او که حالا مثل گلی لطیف و عطر آگین است در محیط منزل ما که با سر و صدا ها و کشمکش های همیشگی آمیخته است، مسموم شود . من پیش خودم فکر کردم که او نباید مادرش را در بدترین وضعیت که تو خودت می توانی حدس بزنی که چیست مشاهده کند و از حالا اعتماد و اطمینان او در زندگی سلب شود . در خانه ی شما صفا و صمیمیتی که روح او را پرورش می دهد وجود دارد و در اینجا نیست دور بودن از او برای من رنج بزرگی است ولی ترجیح می دهم که او از من دور باشد و در عوض محیط شوم ونکبت بار خانه ی ما در روح ظریف او اثر نامطلوبی باقی نگذارد. در اینجا من خودم وضعیت خوبی ندارم و دلم نمی خواهد او به آتش من بسوزد پولی را که فرستاده بودی هنوز نگرفته ام . نمی خواهم از تو تشکر کنم . زیرا تشکر کردن کار مبتذل و بی معنی است . من در قلبم به تو احترام می گذارم و آرزویم این است که روزی بتوانم با همه ی بدی هایم به خوشبختی تو کمک کنم .

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه بیستم تیر 1386 16:12  
 

عشق ... خداييش كي قدرت رو مي دونه؟؟؟

 
 

 

عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر

و بزرگ كردن يك نفر به اندازه تمام دنيا

 

 

وقتي اين پيام رو بدستم رسوندي ذوق كردم يعني مي شه!!! يعني مي شه كسي ديگري هم باشه كه توي اين اتاقك هايي كه محكوممون مي كنن بشيم يه ماشين بي احساس ، به عشق فكر كنه؟؟؟ به خدا دلم براي عشق مي سوزه!!!مي دوني چرا؟؟؟ وقتي دنيات بشه يك اتاقك كه از اول صبح بايد اونجا بشيني و هزار و يك حرف و حديث بشنوي اونوقت ديگه فرصت نداري پاشي و بري دنيا رو به اندازه يك نفر كوچيك كني ... مگه چقدر تاب و توان برات مي مونه ...آخرش هم كه هميشه يه عده اي ازت ناراضين ... يعني اينطور مي گن كه تو جرآت نداشته باشي بگي آقا اجازه! خانم اجازه! مي شه يك دقيقه وقت به من بدين براي نفس كشيدن؟؟؟ بله ديگه از حقت كه مي گذري هيچ ... تازه به ديگرون بدهكار هم مي شي ... با عجز ولابه تمنا مي كني كه دو سه ساعت بهت وقت بدن تا تو يه خلوت ديگه براي خودت بسازي و همه عاشقانه هاي قديمت رو هوار كني سر دلت و بشيني هاي هاي گريه كني!!! عجب روزگاريه!!! عجب روزگاري!!! اما ديروز اين كار و كردم براي كسي كه عاشقي رو بهم ياد داد و رفت گريه كردم ... و شايد براي عشقي كه تو دلم نمود ... راسته و درست من اونو به اندازه يه دنيا بزرگ كردم ... و عاشق و عاشق تر شدم ... ناراحت هم نيستم چون بالاخره يكي بايد مي اومد و به من ياد مي داد كه كه عشق حد و مرز نداره ... تو مي توني تا ابد ...

يكي نيست به من بگه چي داري مي گي پاشو برو به فكر سه ،چهار روز ديگه باش  شايد بتوني از همه فرصت هايي كه از دستت فرار كردن انتقام بگيري!!! اينطور نيست؟؟؟ منظورم اون خبر خوشيه كه اول با خودت تقسيمش كردم  شايد به جبران جمله ي قشنگي كه بهانه اي شد براي نوشتن ...

ممنونم

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوازدهم تیر 1386 8:35  
 

... بي ...

 
 

 

 

آنقدر بي "تو" بودن را رج كردم كه جامه تنهايي بر تنم زار مي زند.

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه دوازدهم تیر 1386 8:26  
 

بايد باورم شود ... اما ...

 
  نامه نهم

یک شنبه 23 دی ماه

پرویز عزیزم وجهی را که برایم فرستاده بودی امروز دریافت کردم نمی دانم چه طور از تو تشکر کنم . هر چند تو دیگر برای من از دست رفته ای ولی هیچ وقت خاطره ی تو از قلبم بیرون نمی رود بارها به تو گفته بودم که بعد از تو دیگر زندگی من هیچ خواهد بود و حالا این حقیقت را به خوبی احساس می کنم . روی بازگشت به طرف تو را ندارم و اصلا نمی خواهم با دیوانگی ها و سبکسری های خودم باز هم زندگی تو را خراب و مغشوش کنم و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند بعد از تو مرا به طرف خود جلب کند . حتی شعر ...

حتی شعر که فکر می کردم همه ی جاهای خالی زندگی ام را پر خواهد کرد . حالا در نظرم آن هم حقیر و بی معنی جلوه می کند . گاهی اوقات دلم می خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می گریزم . از خودم که همیشه مایه ی آزار خودم بوده ام . از خودم که نمی دانم چه می کنم و چه می خواهم .... پرویز به خدا زندگی ام به گوری شباهت دارد به گوری که پیکر مرا در خود می فشارد و امیدهای روشنم را می پوشاند . از همه چیز بدم می اید . من با 21 سال زندگی به قدر زن های 60 یا 70 ساله پیر شده ام . گاهی اوقات از خودم می پرسم که برای چه زنده ام . زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود ، وقتی چشم های مردی با محبتی سرشار پیوسته نگران انسان نبود، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست به چه درد می خورد . یاد حماقتمان می افتم . یاد آب تنی هایی می افتم که ظهرهای گرم تابستان با هم می کردیم ، یاد دعواهایمان می افتم . صورت تو مثل یک نقطه ی روشن جلوی چشم هایم چرخ می خورد. گریه ام را در گلو خفه می کنم . نمی خواهم کسی بفهمد که هیچ وقت نمی توانم تو را فراموش کنم . پرویز به خدا با همه ی دیوانگی هایم دوستت داشتم و دوستت دارم و شاید به حرف من بخندی شاید پیش خودت بگویی چه طور ممکن است زنی که مردی را دوست دارد به آن مرد خیانت کند . ولی با این همه من دوستت داشتم . تصور دوری از تو همیشه قلبم را می لرزاند از آن روز که تو رفته ای همه اش خواسته ام خودم را و دیگران را گول بزنم ولی هر وقت اسم تو جایی برده می شود با کمال ناتوانی و عجز احساس می کنم که بعد از تو محال است دیگر بتوانم مردی را با آن کیفیت دوست داشته باشم و خوشبختی و آرامش در زندگی من با رفتن تو مثل خورشیدی غروب کرد . من این وضعیت را برای خودم پیش بینی کرده بودم . من در آن لحظه ای از تو جدا شدم که تو را بیش از همیشه دوست داشتم. من با علم به این که با جدایی از تو دیگر همه چیز برایم به پایان می رسد این جدایی را خواستم نه برای این که آزاد باشم و بلکه برای این که خودم را مستحق آن عشق و خوشبختی که تو به من می دادی نمی دانستم . من خودم را نبخشیدم . گناهم را نبخشیدم . بگذار بدبخت باشم . بگذار زندگی ام خالی از عشق و تهی از خوشبختی باشد . برای من که به عشق و خوشبختی ام خیانت کردم چه مجازاتی شایسته تر از وضعیت فعلی می تواند وجود داشته باشد . حالا هر وقت زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را در کنار هم می بینم بی اختیار دستی به قلبم چنگ می زند . یاد آن روزهایی می افتم که خودم از همه ی آنها خوشبخت تر بودم . تو را داشتم . تو را با قلب پاک و مهربانت .... و در قلبم گریه می کنم . آه اگر در اینجا هم دیر وجود داشت من بدون شک می رفتم و راهبه می شدم حس می کنم که چیزی مرا بی اختیار به طرف مذهب و خدا می کشد . دلم می خواهد همه ی لذت های دنیوی را زیر پا بگذارم و خرد کنم . دلم می خواهد قوی تر از طبیعت بشوم . دلم می خواهد سر تا پا نور و محبت باشم و خاطره ی زندگی گذشته ام را با پناه بردن به بی خودی و هوس رانی خراب نکنم . پرویز برای من همه چیز تمام شده . تنها زندگی مانده ، زندگی با بازی های مکررش من از خودم وحشت دارم . من هیچ وقت نمی خواهم با خودم تنها بمانم . زیرا تو در من زندگی می کنی و تو مرا به گریه می اندازی . هر چه در اطرافم وجود دارد مرا می لرزاند . دلم می خواهد حرف هایم را باور کنی . اینها حرف نیست . پرویز به خدا ناله و فریاداست . داشتم خفه می شدم . از بس به دروغ گفتم که هیچ غصه ای ندارم . دیوانه شدم همه ی زندگی ام درد است ...درد ... نمی دانم عظمت مفهوم این کلمه را درک می نی یا نه ؟ وقتی می گویم درد تو به دردی فکر نکن که جسم انسان ممکن است از یک بیماری شدید بکشد ... نه ... روحم درد می کند و دلم می خواهد خودم را یک مرتبه راحت کنم . پرویز تو دیگر رفتی مثل ابری که آهسته از روی آسمان گذر می کند و چشم های مردم با حیرت در زیبایی آن خیره می شود . نمی توانم به دنبالت بیایم زیرا وجود خودم را مثل یک زهر کشنده برای کشتن خوشبختی تو می دانم تو رفتی و زندگی من از نوازش های تو تهی شد . اما یادت هست شب ها ... و روز ها .... دقیقه هاو لحظه ها ... همه پر است از یاد تو ... و گریز من ... توی اتاق می نشینم سرم را میان دو دست می گیرم و به خودم می گویم نه نه ، نه نه دیگر نباید به او فکر کنی . او مثل آب بخار شده او مثل خورشید غروب کرده فکر کن او نبوده و نیست اما صورت تو جلوی چشم هایی چرخ می خورد . یاد حماممان می افتم . یاد آب تنی هایی می افتم که ظهرهای گرم تابستان با هم می کردیم . یاد نوازش های پر از صمیمیت تو می افتم . پرویز به خدا بدبخت هستم و این بدبختی مثل شرابی مرا مست می کند . این بدبختی اعصاب مرا تخدیر کرده تو را می خواهم و نمی خواهم ، نمی خواهم زیرا بدبختی را از من می گیری و می خواهم به این جهت که آرامش من هستی نباید حرف های من به نظر تو خیلی رمانتیک باشد ولی باور کن که این طور احساس می کنم . می دانم که نباید این حرف ها را برای تو بنویسم . می دانم که دیگر تو مال من نیستی اما نمی شود . نمی توانم همین یک دفعه را بگذار بگویم بعد دیگر نامه نمی نویسم . پرویز امروز برف می آید بعد از چهار سال امروز دارم رنگ برف را می بینم یادم می آید همیشه به تو می گفتم که اهواز ما را از دیدن برف محروم کرده و در دلم شوقی داشتم که زمستان حقیقی را با چشم هایی ببینم اما حالا مثل این است که این برف روی قلب من می بارد و سردی مشئوم آن را در تمام رگ ها و اعصابم احساس می کنم . کاش این برف روی گور من می آمد و من حالا زنده نبودم یا اگر زنده بودم برف را با تو تماشا می کردم و پرویز به من نخند حرف هایم را مسخره نکن به خدا دلم می خواهد به یک جایی فرار کنم که گذشته ام را نبینم و دلم می خواهد دیوانه شوم و شعورم از بین برود . تا گذشته ام را به یاد نیاورم زیرا گذشته حسرت را در قلب من زنده می کند و سراپای وجودم را از ناکامی و درد می لرزاند . شاید تو تصور کنی که حالا من خوشبخت هست . حالا آزاد و راحت هستم و حالا به هدفم رسیده ام اما نه تنها مرگ می تواند مرا از دست خودم برهاند و آسایش به من ببخشد اگر خواستی برای من جوابی بنویس . من آرزویم این است که خوشبختی تو را ببینم . چون نمی توانم دیگر بیش از این بنویسم.

خداحافظ به یاد گذشته تو را می بوسم .

 یک قطعه عکس برای من بفرست لازم دارم .

فروغ

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پنجم تیر 1386 10:48  
 

باورم نمي شود ... نمي شود ... نمي شود ...

 
 

ثانيه ها به دقايق دغدغه رسيدند و دقايق به ساعت هاي بي سر و سامان

و من باز دور افتادم

از بهاري كه با باران آمد دور افتادم

از درگاهي كه اشكهايم را مجالي بود براي پيوند با باران، دور افتادم

و از خانه اي در ته آن بن بست كه عشق را مي فهميد دور افتادم

خانه اي كه مي شد باور را در كنار سجاده ديد

مي شد آنجا عشق را پرستيد

مي شد آنجا حرفهايي زد به شيريني سنكنجين

در عصرهايي كه تمام خستگي ها با شستن كاهو با دستان مادر شسته مي شد

عصرگاهي كه حياط خانه روفته مي شد از غبار

و تمام دل مشغولي ها مي رفت و جايش را به مهرباني مي داد

و عطر چاي كه پدر دم مي كرد ...

خودش مي دانست كه چاي او عشق را به ديگران مي بخشد

و من نيز اينگونه عاشق شدم

و پدر كه مي خواست من عاشق ترين باشم هميشه به من مي گفت:

 "چايت را كمي پررنگ تر بنوش ...!!!"

و سالها گذشت ...

پدر رفت

 اما معلمم در كلاس مرا آموخت كه

 "آن چيزي را بنوش كه پيشكشت مي شود ، قسمت توست، روي مگردان!"

مي دانم او نيز مي خواست كه من عاشقترين باشم

و من عشق را باور كردم

چراكه گلگوني رخسارم را در آيينه ها باور داشتم

اما باور ندارم "دوستت دارم" تو، قسمت من باشد

چرا كه چشمانم را بر اشتياق نگاه تو مي بندم

تو از راز چشمها چه مي داني؟؟؟

با تو مي گويم

من تمام عشقم را در چشمانم به وديعه مي گذارم

تا رازها را با آناني بيان كنند كه راز آيينه ها را مي دانند...

و آيينه ها ...

چقدر دلم به حال دختركي مي سوزد كه آيينه بختش شكست

و دلش ديگر پيوند نخورد ...

تو دلت نمي سوزد؟؟؟

آشفته ام

بانگ تكبير ذهنم را آشفته تر  مي سازد

خدايا چه شد؟؟؟

نكند باز ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

در را مي بندم

و در سكوت گم مي شوم

دلهره دلم را چنگ مي زند

پنجره را مي گشايم

پيرزني بر بند رخت مي آويزد

و بر آسمان خط مي اندازد

و باز آسمان از من و من از آسمان دور مي شوم

در نهايت راه

و كارگران ديواري مي سازند و راه را مي بندند

دلم هوس مي كند كه تا ته اين بن بست بدوم

اما اين بن بست با بن بست خاطره هايم فاصله دارد

آنجا حتي عشق را در چشمان همبازي كودكي هايم مي ديدم

آنجا تمام تمنايم اين بود كه ...

زيباترين گل هاي دشت آرزوها را در گلدان هاي ناصري پشت آن پنجره ها بگذارم

پنجره هايي كه هيچگاه گشوده نشدند

و آرزوهايم را تا آن خلوت كه نواي ساز مرا از آشفتگي ها مي رهانيد بردند

و باز آنجا پنجره اي كه ...

پنجره اي كه رو به ديوار باز مي شد

شايد باورت نشود كه هنوز دلم پرپر مي زند براي  آن لاله ها

براي آن لاله هايي كه دستاني نداشتند تا در دل تاريكي هاي نوري بيفروزند

و شايد باز باورت نشود كه هنوز مدهوش سكوت نيمه روزم

هنوز در عمق خاطره همه خوابند

و من تنهايي هايم را رج مي كنم بر سنگفرش خيابان ها

و باز و باز و باز در تمام انديشه ام نمي توانم باور كنم كه

نه نمي خواهم باور كنم كه  "دوستت دارم" مي تواند قداست مهر باشد و حرمت محبت

تو از باورهاي من دور هستي

نه ... اين منم كه از باورهاي خود دور هستم

اين منم كه مجالي ندارم تا با "تو" كه بغض چشمانم را مي فهمي خلوت كنم

اين منم كه امروز شده ام يكي از مردم همين كوچه و بازار

امروز جز سود و زيان هيچ نمي شنوم از رهگذراني كه يادشان خواهد رفت من بوده ام كه سلامشان را بي پاسخ نگذاشته ام

و اين سود و زيان شمارش سكه هاست نه ثانيه ها

هنوز صداي مناجات مي آيد ...

هنوز

و من كه در غرور چشمانت غرق شده ام ديگر ميل ندارم بر نگاهي چشم دوزم

ديگر غرور هيچ چشماني را تاب نمي آورم

شايد بي تابي از دلتنگي باشد كه ...

مگر نمي داني؟؟؟

امروز دلم براي همه آنهايي كه هزاران بار مهرباني را بر صفحه روزگار مشق كرده اند تنگ است

امروز براي "تو"

نه ...

ديگر نه ....

مي خواهم روزهايم بي "تو" معنا يابند

مي خواهم ديگر عاشق ....

نه نمي شود

آخر ديشب دوباره باران زد

ديشب بي بهار باز باران زد

نه نمي شود

مي شود؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه پنجم تیر 1386 10:46  
 

نمي دانم چه چيزي دلم را مي سوزاند ؟؟؟؟

 
  نامه هشتم

سه شنبه 19 دی

 پرویز عزیزم حتما تعجب می کنی از این که بعد از مدت ها برایت نامه می نویسم . ولی گمان نمی کنم این را فراموش کرده باشی که به من گفته بودی هر وقت کمکی خواستم به تو مراجعه کنم . من به تو قول داده بودم که برایت نامه بنویسم ولی بعد منصرف شدم . زیرا فکر کردم با این ترتیب باز خودم را وارد زندگی تو می کنم و نمی گذارم تو به فکر آینده ات باشی . با وجود این که بی نهایت دلم می خواست و حالا هم دلم می خواهد که با تو رابطه ی نامه نویسی داشته باشم ولی پا روی میل خودم می گذارم و دلم می خواهد سایه ای هم از من در زندگی تو باقی نماند . پرویز از حال خودم برایت نمی نویسم زیرا تو خودت بهتر می دانی که من آدمی نیستم که قدر آرامش و خوشبختی را بدانم و همیشه در طلب چیز های محال و پوچ بوده ام . حالا هم همین طور است . با این تفاوت که حالا دیگر از خودم سیر و بیزارم و آن آرزوی پوچی هم که پیوسته در طلبش هستم مرگ است . کمتر به گذشته فکر می کنم برایم وحشت آور است . می دانم که اگر باز بخواهم عنان افکارم را رها کنم . دیگر از دوزخ حسرت های گذشته بیرون نخواهم آمد و همین کافی است که دو مرتبه مرا دیوانه کند . سر خودم را گرم می کنم . کتاب می خوانم و چیز می نویسم کامی را بردم پیش مادرت چون محیط منزل ما برای او خوب نبود . به علاوه من خودم در منزل وضعیت خوبی ندارم که او داشته باشد به این جهت ترجیح دادم که از او دور باشم و او پیش مادرت زندگی کند . وقتی به تهران آمدی علت این کار را مفصلا برایت شرح می دهم . درمنزلی که من هیچ گونه استقلالی ندارم چه طور می خواهی کامی را بتوانم به میل خودم تربیت کنم . البته تقصیر همه به گردن خود من است و یک اشتباه کوچک خودم باعث شد که زندگیمان به این صورت در بیاید ولی مطمئن باش که اگر تو هم مرا بخشیده باشی خودم خودم را نمی بخشم .

پرویز وضع من هیچ خوب نیست . پول کتابم را قرار شده بعد از انتشار بگیرم . البته مقداری از آن را گرفته و خرج کرده ام . کار هم دو سه تا پیدا شده و حتی درست شد . ولی چون مطابق میل من نبود نرفتم و امروز که دارم این کاغذ را برایت می نویسم در کتابخانه ی سازمان برنامه کار خوبی برایم درست شده و الان قرار است به آنجا بروم . من احتیاج به 500 تومان پول دارم . البته این پول را به قرض از تو می خواهم که وقتی پول کتابم را گرفتم برایت می فرستم یا از ماه آینده ماهی 100 تومان .... اگر نمی توانی همه را یک مرتبه برایم بفرستی در دو نوبت بفرست ولی دفعه ی اول حتما 300 تومان بفرست چون می خواهم کمی اثاثیه بخرم و این یک ماه را تا حقوق می گیرم پول داشته باشم. پرویز فراموش نکن که من تو را تنها کمک خودم در زندگی می دانم و خیلی به خودم فشار آوردم تا این خواهش را از تو بکنم . امیدوارم خوشبخت باشی . من این پول را زود خیلی زود می خواهم . سعی کن تا هفته ی آینده حتما به دست من برسد . قبض را به آدرس منزل بفرست و بیمه کن . به امید روزی که دو مرتبه تو را ببینم .

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e