گر طبيبانه بيايي به سر بالينم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
و من نيز امروز بيمارم
امروز كه اشكهايم را زدودم تا براي همه خاطراتم نگريم دانستم كه بيمارم
امروز يادم آمد كه برايم نوشتي : " در همه دير مغان ...
چقدر كودكانه عاشق كلامت شدم
امروز يادم آمد كه نوشته شد : "اينك اين منم مصلوب عشق تو"
آنقدر خواندم كه عاشق شدم
امروز يادم آمد كه به خاطر همه دروغ هايت بارها و بارها گريسته ام
چون طفلي بي پناه
امروز يادم آمد
واي از امروز
واي
امروز كه سطر سطر نامه اي را خواندم كه مي شد از واژه هايش مهرباني را وام گرفت و من بجايش غمهاي عالم را شماره كردم با كلمه كلمه اش، دانستم كه بيمارم
و نوشتم :
ازمن ننويس
كه آسمان گلايه مي كند
از من ننويس
كه زمين با من قهر مي كند
من تا دروازه عشق هزاران سال راه دارم
من هنوز نمي توانم با طلوع خورشيد بر صبح عشق بخندم
من هنوز باورم نمي شود كه عشق مي تواند يك وصله اي باشد بر جامه زندگي
من هنوز باورم نمي شود
باور نه
من هنوز نمي توانم باور را بنويسم
نوشتن نه
من هنوز نمي توانم باور را بخوانم
تا تو را بگويم ايمان مي تواند همان عشق باشد
ايمان مي تواند حضور آن تويي باشد كه من با اشك هايم از او خواستم كه بماند
و نماند
و رفت و نماند
نماند تا من به او بگويم
برايش بخوانم:
"هرچه مي خواهي باش
اما باش ..."
چقدر بنويسم
چقدر گلايه كنم
چقدر با همه آرزوهايم
چقدر؟؟؟
هنوز كه به خاطراتم پر مي كشم
بوي شمعداني ها را دارد
هنوز كه خاطره هايم را
واي كه كلامت چقدر مهربان بود:
"اينك منم مصلوب عشق تو"
و من باور كردم
و در همه باورها غرق شدم
و گريستم
گريستم
گريستم
امروز به باغ آرزوهايم رفتم
در كنار همه خاطراتم نشستم
با عطر اقاقي سرمست شدم
با گلبرگ هاي ياس تفأل زدم:
"گر طبيبانه بيايي به سر بالينم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را"
و آمدم
تا تو بهانه اي بيابي براي بخشيدن و ستاندن
دلم مهربان شد
انتظار را ديدم
باز و باز و باز اشتياق را فهميدم
در خانه را گشودم
تو ميهمان خانه ام شدي
در دستانت دو ماهي قرمز در تنگ بلورين مي رقصيدند
تو حتي نگذاشتي حوض خاطره ام خالي بماند
با هم تا رسيدن به حياط در كنار هم شميم خوش نم ديوارها را بوييديم
در حياط به حيات رسيديم
جان گرفتيم
دفترم را برداشتم
نوشتم
نوشتم
دزدانه
تا تو بخواهي چشمانت را شريك راه واژه هايم سازي
اما تو جز عشق هيچ نديدي
من تمامي صفحه ها را از عشق پر كردم
بي آنكه در دلم بيم موجي باشد
بيم موجي كه بيايد و بر همه عشقم خطي بكشد
من سرشار عشق بودم و ترانه
"درد بي عشقي علاجش آتش است"
درد بي عشقي
اما درد من
درد عشق است
درد عشق را درمان چيست؟؟؟
نمي دانم شايد امروز من دوباره در نقطه آغاز باشم
در آغازي كه بهانه ي من مي شود براي دويدن
بهانه ي من مي شود براي خواستن
بهانه اي براي رسيدن
بيا با من بيا تا به پستوي خانه ي خاطره ها سرك بكشيم
شايد به اندازه خاطراتي كه مي خواهم تا ابد زنده بمانند جا داشته باشد
شايد راز جمله اي كه به من مي گويد "اينك اين منم مصلوب عشق تو" آنجا باشد
شايد آنجا من بهانه اي باشم تا دستانت بي خستگي ماسه زارهاي ساحل دريا را از عشق پر سازد
در كنار ساحل شمال مشق مي نوشت
صفحه هاي ماسه اي كه پر شدند موج رويشان خط كشيد
باز هم و باز هم
مهربان موج ها تا تو را ز خاطر ما نبرده اند
نمره ي مرا بده
قبول مي شوم؟؟؟
و شايد با بيست ترين نمره تو قبول شوي!!!
شايد!!!