تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 9:50  
 

وقتش نرسيده؟؟؟؟

 
 

من تعبير خوابهاي شبانه ات

به من بگو "تو" چه وقت تعبير مي شوي؟؟؟

چه وقت؟؟؟

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 9:10  
 

 
  نامه چهاردهم

پشت کارت پستال :

مادر عزیز این کارت را از ایستگاه راه آهن رم می فرستم چون برای کامی خیلی ناراحت هستم و در ضمن می خواهم از شما تشکر کنم که همیشه مواظب او هستید . حال من خوب است . خواهشم از شما این است که گاه گاه با آدرس زیر از حال کامی برای من بنویسید از طرف من او را صد هزار مرتبه ببوسید من برایش لباس و اسباب بازی خواهم فرستاد اگر کاری داشتید به مامانم یا کلور مراجعه کنید . کلور برای او لباس می دوزد . برای پرویز هم راجع به او نوشته ام . من همه ی امیدم به شماست و در قلبم برای شما یک دنیا محبت دارم . از طرف من به همه سلام برسانید کامی را ببوسید . به امید دیدار مجدد .

فروغ

خیابان امیریه . چهار راه گمرک . کوچه ی کمیلی . مقابل حمام سبزی کار . منزل دکتر سجادی . خانم شاپور .

IRAN . TEHRAN

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس  


 

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 12:5  
 

چرا؟؟؟

 
 

غروب كه شد

تمام دردهايم  را با بقيه ي  اسكناس هزاربار تا خورده  در كيفم گذاشتم

صداي جيرينگ جيرينگ سكه ها فريادي شدند بجاي بغض فروخورده ام

به ظرف بستني ام كه نگاه كردم

ديدم زندگي شايد همين شكلاتي ترين بستني دنيا باشد

با تمام اشتياقم شروع به خوردن بستني كردم

تو از من پرسيدي مزه اش ؟؟؟

و من يك قاشق بجاي تو خوردم

اما وقتي فهميدم شايد يه نفر باشد كه در يك خلوت تك و تنها  اشك مي ريزد

گذاشتم تا بستني هم از درد دنيا آب شود

و آب شد

 و من تنهاي تنها

در  خيابانهاي شهر پرسه زدم

به خودم گفتم امشب هم تمام خواهد شد

تا ...

تا يك آغاز

يك پرواز

يك نياز

و يك راز

و اين راز تا ابديت خواهد ماند

كه چرا حقيقت مي ميرد؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 8:36  
 

فقط خاطره ...

 
 

 

به حباب نگران لب يك رود قسم

و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت

غصه هم خواهد رفت

همچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند ...

 

ديشب ساعت نه

همه ي دلواپسي هايم را دم در خانه گذاشتم

و رفتگر بي آنكه پول ماهانه اش را از من بگيرد همه را برد

يادم باشد كت و شلواري هم قد مهرباني هايش برايش پيدا كنم

يادم باشد!!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 17:26  
 

"اينك اين منم مصلوب عشق تو"

 
 

 

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم

 

به دو عالم ندهم لذت بيماري را

 

 

و من نيز امروز بيمارم

امروز كه اشكهايم را زدودم تا براي همه خاطراتم نگريم دانستم كه بيمارم

امروز يادم آمد كه برايم نوشتي : " در همه دير مغان ...

چقدر كودكانه عاشق كلامت شدم

امروز يادم آمد كه نوشته شد : "اينك اين منم مصلوب عشق تو"

آنقدر خواندم كه عاشق شدم

امروز يادم آمد كه به خاطر همه دروغ هايت بارها و بارها گريسته ام

چون طفلي بي پناه

امروز يادم آمد

واي از امروز

واي

امروز كه سطر سطر نامه اي را خواندم كه مي شد از واژه هايش مهرباني را وام گرفت و من بجايش غمهاي عالم را شماره كردم با كلمه كلمه اش، دانستم كه بيمارم

و نوشتم :

ازمن ننويس

كه آسمان گلايه مي كند

از من ننويس

كه زمين با من قهر مي كند

من تا دروازه عشق هزاران سال راه دارم

من هنوز نمي توانم با طلوع خورشيد بر صبح عشق بخندم

من هنوز باورم نمي شود كه عشق مي تواند يك وصله اي باشد بر جامه زندگي

من هنوز باورم نمي شود

باور نه

من هنوز نمي توانم باور را بنويسم

نوشتن نه

من هنوز نمي توانم باور را بخوانم

تا تو را بگويم ايمان مي تواند همان عشق باشد

ايمان مي تواند حضور آن تويي باشد كه من با اشك هايم از او خواستم كه بماند

و نماند

و رفت و نماند

نماند تا من به او بگويم

برايش بخوانم:

"هرچه مي خواهي باش

اما باش ..."

چقدر بنويسم

چقدر گلايه كنم

چقدر با همه آرزوهايم

چقدر؟؟؟

هنوز كه به خاطراتم پر مي كشم

بوي شمعداني ها را دارد

هنوز كه خاطره هايم را 

واي كه كلامت چقدر مهربان بود:

"اينك منم مصلوب عشق تو"

و من باور كردم

و در همه باورها غرق شدم

و گريستم

گريستم

گريستم

امروز به باغ آرزوهايم رفتم

در كنار همه خاطراتم نشستم

با عطر اقاقي سرمست شدم

با گلبرگ هاي ياس تفأل زدم:

"گر طبيبانه بيايي به سر بالينم

به دو عالم ندهم لذت بيماري را"

و آمدم

تا تو بهانه اي بيابي براي بخشيدن و ستاندن

دلم مهربان شد

انتظار را ديدم

باز و باز و باز اشتياق را فهميدم

در خانه را گشودم

تو ميهمان خانه ام شدي

در دستانت دو ماهي قرمز در تنگ بلورين مي رقصيدند

تو حتي نگذاشتي حوض خاطره ام خالي بماند

با هم تا رسيدن به حياط در كنار هم شميم خوش نم ديوارها را بوييديم

در حياط به حيات رسيديم

جان گرفتيم

دفترم را برداشتم

نوشتم

نوشتم

دزدانه

تا تو بخواهي چشمانت را شريك راه واژه هايم سازي

اما تو جز عشق هيچ نديدي

من تمامي صفحه ها را از عشق پر كردم

بي آنكه در دلم بيم موجي باشد

بيم موجي كه بيايد و بر همه عشقم خطي بكشد

من سرشار عشق بودم و ترانه

"درد بي عشقي علاجش آتش است"

درد بي عشقي

اما درد من

درد عشق است

درد عشق را درمان چيست؟؟؟

نمي دانم شايد امروز من دوباره در نقطه آغاز باشم

در آغازي كه بهانه ي من مي شود براي دويدن

بهانه ي من مي شود براي خواستن

بهانه اي براي رسيدن

بيا با من بيا تا به پستوي خانه ي خاطره ها سرك بكشيم

شايد به اندازه خاطراتي كه مي خواهم تا ابد زنده بمانند جا داشته باشد

شايد راز جمله اي كه به من مي گويد "اينك اين منم مصلوب عشق تو" آنجا باشد

شايد آنجا من بهانه اي باشم تا دستانت بي خستگي ماسه زارهاي ساحل دريا را از عشق پر سازد

 

 

در كنار ساحل شمال مشق مي نوشت

صفحه هاي  ماسه اي كه پر شدند موج رويشان خط كشيد

باز هم و باز هم

مهربان موج ها تا تو را ز خاطر ما نبرده اند

نمره ي مرا بده

قبول مي شوم؟؟؟

 

 

و شايد با بيست ترين نمره تو قبول شوي!!!

شايد!!!

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 17:26  
 

از حال من خبر داشته باشي!!!

 
  نامه سيزدهم

پشت کارت پستال :

پرویز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد . این نامه را از رم برایت می نویسم . مسافرت من به خوشی گذشت . تمام راه را به تو فکر کردم و به خاطر کامی ناراحت بودم . خواهش می کنم زودتر به تهران برو که او تنها نباشد . اینجا شهر خیلی بزرگ و شلوغ است . اما من پیش دوستم یک اتاق خوب گرفتم . برایت نامه مفصل خواهم نوشت . آدرس خودم را نوشتم .

تو را می بوسم

پرویز جان برای من زود به آدرس زیر نامه بنویس و به مادرت راجع به کامی بنویس که خیلی مواظبش باشند . پرویز به خدا خیلی ناراحت هستم . الان چون ماشین می خواهد برود تند این کارت را نوشتم که از حال من خبر داشته باشی . باز هم تو را می بوسم .


اداره دارایی آقای پرویز شاپور

IRAN . AHVAZ

آدرس من : ROMA -via caldezini No25/2



 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه دهم مرداد 1386 11:10  
 

كاش مي دانستي!!!

 
 

ديشب كه آمدي

همه ي انتظارت را بر گيسوانم شانه كردم

ديشب كه آمدي

حضورت را جامه اي سرخ بخشيدم

ديشب كه آمدي

به خودم در آيينه لبخند زدم

ديشب كه آمدي ...

كاش مي دانستي شانه هايي كه مي توانند پناه گريه هايم شوند

راه را بر گمگشتگي چشمانم در شب تار خواهند بست

كاش مي دانستي ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه دهم مرداد 1386 10:44  
 

خداحافظي دردناك

 
  نامه دوازدهم

یک شنبه 10 تیر

پرویز عزیزم این نامه را برای خداحافظی برایت می نویسم . نمی دانم از کجا شروع کنم . با یک اندوه شدیدی از اینجا می روم . می خواستم اصلا برایت نامه ننویسم خیلی هم سعی کردم ولی باز نشد .

 نمی دانم چرا فقط دلم می خواست خودم را گول بزنم مثل این بودکه این کار برایم خیلی دردناک بود که قلم را بردارم و برای تو بنویسم « خداحافظ » آیا بعد چه می شود ؟

خودم هم نمی دانم می روم خودم را گم کنم در حالی که چشم هایم نگران تو و کامی ست فکر این که شاید دیگر هیچوقت نتوانم شما ها را ببینم دیوانه ام می کند زندگی ام طوری شد که آخر مرا به اینجا کشاند . من خودم می دانم که دارم به طرف مجهول می روم یعنی ناچارم بروم وضع روحیم طوری است که ماندن در اینجا را نمی توانم تحمل کنم تو بعد چه فکر خواهی کرد ؟ حالا خواب دیده بودم و گذشته مثل نوار رنگینی از جلوی چشمانم می گذشت درد را توی همه ی رگ هایم احساس کردم همه رفته اند پشت بام خوابیده اند شب این قدر سنگین است که نمی توانم نفس بکشم و من این قدر تنها هستم که هیچ چیز نمی تواند تنهایی ام را پر کند . شاید تو و دیگران بعد از من فکر کنید که من خیلی بد بوده ام من بچه ام را دوست نداشتم . اما من نمی دانم چه بگویم من فقط او را به تو می سپارم . تو می توانی حس کنی که در زندگی به کجا رسیده ام فکر او اشک را به چشمم می آورد دلم می خواهد برایش مادر خوبی باشم اما افسوس هر چه که در اطراف من وجود دارد با آرزویم مخالفت می کند و پیوسته زندگی مرا از او دور می سازد . من می روم و او تنها می ماند نباید این طور باشد ولی چه می شود کرد پرویز در این لحظاتی که چشم هایم می خواهد همه ی یادگارها را همه ی محیط و اشیا را در خودش جاودانه منعکس سازد قلبم از اندوه لبریز است تنها به او فکر می کنم و فقط به وجود تو امیدوارم . شاید برای او رفتم من زیاد ناراحت کننده نباشد اما با همه ی اینها تنها خواهشم از تو این است که زودتر به تهران بیایی تا او کاملا تنها نباشد .

پرویز من نمی دانم با چه زبانی از محبت های تو تشکر کنم اگر تو نبودی من نمی توانستم به هیچ کس تکیه کنم به خدا با تمام وجودم آرزو می کنم که تو خوشبخت بشوی و با تمام وجودم آرزو می کنم مرا و بدی های مرا فراموش کنی . من همیشه دوستت دارم نمی خواستم این جمله را بنویسم برای این که من این ارزش را ندارم که تو را دوست داشته باشم . تو روحت خیلی بزرگ تر و پاکتر از آن است که با روح من بیامیزد . من آدمی هستم که خودم را توی جریان وحشتناک دیوانگی هایم انداخته ام و بیش از هر چیز به نیروی شگرفی فکر می کنم که دستهایم را راحت نمی گذارد و در درونم وجود دارد و من میان پنجه هایش موجود ضعیفی بیشتر نیستم . زندگی من در آنجایی می گذرد که با خوشبختی و سعادت واقعی فرسنگ ها فاصله دارد . همچنین با زندگی تو ... و من اگر سرانجام طرز فکر خودم را می دانستم هیچ وقت زندگی تو را خراب نمی کردم . حالا که می روم تو مرا ببخش و اصلا فراموشم کن . من خودم نمی دانم چه کار کنم . چهارشنبه صبح می روم . همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد . من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم . اما می دانم که هیچ وقت نمی شود . همیشه جای خالی تو را در کنار خودم می بینم و همیشه یاد تو و یاد عشقی که نثارم کردی و آغوش گرمی که به رویم گشودی زندگی را به کامم تلخ خواهد کرد . من دوستت دارم و هر چه بیشتر می خواهم تو را فراموش کنم این حقیقت دردناک را بیشتر احساس می کنم . برگشت به طرف تو و تحمل زندگی محدود خانوادی برایم مشکل است . اما گریختن از تو و فراموش کردن تو هم برایم مقدور نیست . تو برایم معما شده ای . تو برایم عذاب شده ای و خوبی هایت رنجم می دهد . پرویز یک بار دیگر می نویسم که کامی را به تو می سپارم . تو نگذار او نبودن مرا احساس کند. آن قدر دوستش داشته باش که مرا فراموش کند . همه ی نگرانی ام به خاطر اوست . خودم برایش لباس می دوزم و می فرستم .وقتی تهران آمدی او را با خودت ببر . پرویز من آدرسم را بلافاصله بعد از ورود برایت می فرستم که جواب نامه ام را به آن آدرس بدهی دلم می خواست پیش از رفتن تو را می دیدم اما تو نیامدی و حالا نمی دانم که آیا باز در زندگی ام یک روز تو را خواهم دید یا نه عکس کامی و خودت را برایم بفرست .

با تمام محبتم تو را می بوسم

خداحافظ تو

 فروغ

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه یکم مرداد 1386 15:51  
 

و سكوت آغاز است ...

 
 

به سادگي نوشيدن مهرم با تو مهربان مي شوم

بر دستانت تمامي عاشقانه هايم را ترسيم مي كنم

تو به من و من به تو نگاه مي بخشيم

باد بهانه رقص غريبگي مي شود و او را با خود مي برد

و برهنگي عشق در را به صدا درمي آورد

من دعوتش مي كنم

و تو به پيشوازش مي روي

خيالمان آيينه بندان است

اما چشمانم  پي آيينه اي مي گردند

از تو مي خواهم آيينه اي بر ديوار خلوتمان بياويزي

تا در انعكاس آيينه ي چشمانت،  اشتياق را مكرر ببينم

و تو ...

تو عشقه اي بر جانم مي شوي

من بر نقش هوس بوسه مي زنم

تمام تو در من و تمام من در تو گم مي شود

گرما بر وجودم مي تازد

من مكرر در مكرر نامت را مي خوانم

و نام من بر لبان تو تكرار مي شود

و سكوت تمام دلبستگي ها را عريان مي سازد

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

دوشنبه یکم مرداد 1386 15:43  
 

حالا می فهمی که چه قدر دوستت دارم

 
  نامه يازدهم

تقدیم به همسرم

بازگشت

ز آن نامه ای که دادی و ز آن شکوه های تلخ
 تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
 ای مایه ی امید من ... ای تکیه گاه دور
 هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
 شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
 بگذار تا ترانه ی من راز گو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را
 چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
 می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
« این شهر .... غیر رنجش یارم به من چه داد ؟ »
این درد را چه سان به دل خود نهان کنم ؟
 آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
آن شعرها که روح تو را رنج می دهد
 فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ! ... ولی چه بگویم که پیش از این
 آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
 دردا که این جهان فریبای پر ز راز
 با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
 کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
 بار دگر به کنج قفس ! رو نموده ام
 بگشای در که در همه دوران عمر خود
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
 پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
 تا فتنه و فریب ز پایم نیفکند
تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ
 بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
20 اسفند فروغ


حالا می فهمی که چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشیمان هستم

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   |