تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 9:3  
 

نمي داني چه حسي دارم!!! مي داني؟؟؟

 
   

شايد هيچ چيز ديگري نمي توانست تمامي خستگي ها را از وجودم ببرد

شايد هيچ چيز ديگري نمي توانست لبخند شوق بر لبانم آورد

يك پاكت از اصفهان به تهران

                       اما دنيايي لطف

                                    دنيايي مهرباني

                                                و يك دستخط :

                                                           "براي شيدا كه زيباست"

                                                                                        پژمان

 

زير باران

بدون چتر

با تو

گرم بودم

...

..

.

..

...

مي لرزم

بدون تو

با چتر

زير باران

                                                            بهار ۱۳۸۵

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم آبان 1386 17:58  
 

تعبير خواب

 
  دستانم در حسرت نوازشي بكر ماند

                                              روياهايم بي لالايي رنگ باخت

اما من با خيال تو  ...

             از آتش بوسه هايت سرخي گرفتم

و در خوابهاي تو ...

                  از صميميت نگاهت بار برداشتم

بخوان! برايم لالايي بخوان!

                                   تا "تولد عشق" را تعبير كنم ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه نوزدهم آبان 1386 15:15  
 

امروز باز قيصر و نيز حسين پناهي

 
 

پروانه ها – حسين پناهي

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
نگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
ما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگر نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم


قيصر امين پور

 

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

 مردمي که نام هايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي

تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 8:20  
 

شانه هايت را نمي خواهم ...

 
   

وقتي تمام آزارها را زار زده باشي

                                          بغض هايت نمي بارند ...

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386 9:39  
 

باران بهانه عاشق بودنم

 
   

شب بهانه را بار داشت

                            سپيده كه زد

                                            باران شيشه دل را شست

 

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دوازدهم آبان 1386 7:35  
 

باز عاشقي و باز عشق و ديگر هيچ ...

 
   

هر بامداد

            صداي گامهايت

                                ضربآهنگ زندگي من است ...

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

شنبه دوازدهم آبان 1386 7:32  
 

به پيشنهاد دوست مهربانم حسين از قيصر خواهم نوشت و شايد از ديگران ...

 
 

قيصر امین پور دوشنبه شب ، هفتم آبانماه 86 به علت عارضه قلبی به اورژانس بیمارستان دی منتقل شد اما تلاش پزشكان برای مداوای بی نتیجه ماند و این شاعر انقلابی اوایل بامداد سه شنبه  هشتم آبانماه دارفانی را وداع گفت.

وی متولد دوم اردیبهشت 1338 در شهرستان دزفول است و تحصیلا ت ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دكترای خود را از دانشگاه تهران در سال 1376 اخذ كرد.

وی فعالیت هنر خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلا می در سال 1358 آغاز كرد و در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شد و از همان سال تاكنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت. امین پور در سال 1382 به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.

این شاعر نخستین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح " با همكاری انتشارات حوزه هنری در سال 63 منتشر كرد و در همین سال دومین مجموعه شعر خود را با عنوان "دركوچه آفتاب " توسط انتشارات حوزه هنر وابسته به سازمان تبلیغات اسلا می به بازار فرستاد.

امین پور در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" را توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلا می به بازار عرضه كرد.

وی در این منظومه ظهر عاشورا، غوغای كربلا و تنهایی عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر گرفت و در سال 69 برگزیده دو دفتر "تنفس صبح و دركوچه آفتاب" با عنوان "گزیده دو دفتر شعر توسط انتشارات سروش از وی منتشر شد.

در اواسط دهه 70 دومین دفتر از اشعار امین پور با عنوان "آینه هاق ناگهان" 2 منتشر شد كه حاوی اشعاری است كه بعدها در كتابهای درسی به عنوان نمونه های از شعرهای وی به نسل انقلاب معرفی شد.

قیصر امین پور و اشعارش هر چه كه باشند نمونه كامل زبان نسل دوم انقلاب است نسلی كه از آرمان گرایی رفته رفته به واقع گرایی رخ پوشانده و همین واقع گرایی موجب نوشدن افكار و آرای آنها را داشته است.

شاید به همین خاطر باشد كه اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته است.

 

«پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

اطلس پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

ان خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما رد میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

اب اگر خوردی عذابش آتش است

تا نبندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند

کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست؟

گفت: اینجا خانه خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت: آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهر او هم خود نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل ياران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

می توان درباره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."»

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه نهم آبان 1386 8:14  
 

شايد بايد مي رفتي تا رفتنت تلنگري شود بر بغض هايي كه نمي گذاشتم باران شود

 
 

 

و قاف حرف آخر عشق است

آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود

 

 

حرف هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي ...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

چقدر زود دير مي شود


قيصر امين پور شاعر، اديب و فارسي پژوه لحظه عزيمت را درك كرد ...

يادش هميشه جاريست ... هميشه

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e