امروز كه خيابانها را طي مي كردم به تو مي انديشيدم و كلامت ... كلامي كه با خود بوي تلخ جدايي را داشت ... كلامي كه دلش نمي خواست با ناتواني پاهاي خسته ام همراه شود و مرا به اما و اگر بكشاند ... مي داني خسته شده ام از احساساتي كه هميشه شرطي بوده اند ... چرا نبايد من خوشبختي هايم را هوار بكشم تا برسد روزي كه آيينه ها كراهت داشته باشند چشم هاي اشكبارم را ببينند چرا كه تمام شب و سكوت و تنهايي اش را بر سينه ي تو گريسته ام. نمي دانم اين بدبختي را چگونه مي توان نوشت كه بال پروازم را از من گرفته اند و مرا سالهاست به جرم داشتن احساس نديده اند ... چقدر خسته ام ...
آيا تمام شب كابوس له له زدن برهوت با من بود كه غلت بيهوده مي زدم و عطش نبودن تو با من مي ماند؟؟؟؟ نمي دانم شايد حقيقتي بود كه سالها با دانه هاي تسبيح باورهاي گسسته ام بار ديگر به نخ كشيدمشان؟؟؟ مي بيني كارم به كجاها كشيده؟؟ كارم شده حسرت ديدن يك قنوت كه شايد مرا به پدر برساند تا ... ديگر تا ندارد، خودم مي دانم وقتي برساند دستان خاليم تنها مي تواند فاتحه اي را پيشكشش كند!!! و يادش بماند كه هيچكس تا ابد نخواهد ماند، پس چرا لذت يك آغوش پرمحبت بايد زهرمار شود تا من در سفره احساسات شكسته ام تنها خون دل داشته باشم براي خوردن ... و تازه تو را هم ميهمان غم هايم كنم و تمام گلايه هايم بشود دق دلي كه زخم و كبودي دست و دلت شود؟؟؟ اگر مي توانستم فتوا دهم مي گفتم كه ديه اش سوختن و ساختن است آن وقت مي سوختم و خاكسترم را بر باد مي دادم.آخر تا به كي بايد باور كنم كه عشق مي تواند ... اگر نتواند هم اهميتي ندارد، من كه مي توانم ... مگر من مهمترين نيستم؟؟؟
آنقدر خسته ام كه وقتي گيسوانم را مي سپارم به نوازش هاي مادر ، دلم مي خواهد شب، هفت شبانه روز طول بكشد تا من يك دل سير روياي پري كوچكي را ببينم كه با اسب سپيد از داستانهاي هزار و يك شب مي آيد و برايم روياهاي عاشقانه را مي آورد... و من در روياها ردايي از ياس هاي كوچك بر تن مي كنم و از طلاي ناب خورشيد سينه ريزي بر گردنم مي آويزم ... آه كه چقدر شيرين است روزگاران ... به شيريني بوسه هاي تو بر دستانم ... ديگر چه مي خواهم وقتي تو در همه ي لحظات در كنارم هستي و مرا به دست بادهايي كه به درختان رحم نمي كنند نمي سپاري ... مي دانم تو در كنارم خواهي ماند ...
نوشته هايم را كه خواندم سطر سطرش از خستگي جان مي كند!!! كجايي ؟؟؟ عقربه ها در گذرند و تو نيستي؟! نيستي تا با نوازش دستانت تمام خستگي هايم را از تن ببري و مرا باز و باز و باز سرشار از توان سازي تا اگر يك دوست با من كلام شد با شيطنت نگويد صبح را با من آغاز كرد تا من سرزنده شوم؟؟؟ خدايا نكند كلامم هم بوي غم گرفته و ماندگي؟؟؟؟ كجاست شيطنت هايم ؟؟؟ مي دانم همين جاست اما من فراموششان كرده بودم ... همين چند لحظه پيش با شوخي با آن عزيز گفتم چه كسي از من بهتر؟؟؟؟ پس هنوز خودم را قبول دارم ... يادم باشد به شكرانه اش شكر لبخند را با بوسه هايي بر شانه هايت صد چندان سازم .... راستي براي يك مهربان كه خنده هايش مرا به ياد شكوفايي گلها مي اندازد هم دعا كردم تا همه ي شكوفه هاي آرزوهايش نيز شكوفا شوند درست مثل لبخند چهره اش ... مي دانيد دست نوشته اش را هر روز و هر روز مي خوانم برايم بر سپيدي كاغذ با آبي آسماني نوشته:
"كاش مي شد اشك را تهديد كرد
مهلت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد در ميان لحظه ها
لحظه ديدار را تجديد كرد"
پس من به روزگار و همه سختي هايش كه برايم خستگي مي آورد لبخند خواهم زد، مي دانم خدا مهربانترين است و مرا در به دوش كشيدن بار زندگي تنها رها نخواهد كرد. تو نيز لبخند بزن و خستگي هايت را نيز همين جا به من بسپار ! خدا با تو نيز مهربان است و غمي نخواهد ماند ...
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"