تبليغاتX
::: یک پیرو از جنس احساس :::
 
   
 
               
   
         
 
 
 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 9:38  
 

ديريست عاشقانه ننوشته بودم

 
  امروز صبح باورم نمي شود

ديشب هم باورم نمي شد

مثل هميشه شن هاي ساعت بودنمان مي ريخت

و من و تو بستني هايمان را مي خورديم

دلم خواست سيب و گلابي را به يادگار بردارم!!!

و امروز سيب و گلابي در آيينه به من خنديدند

موهايم را شانه كردم

و من نيز به سيب و گلابي خنديدم

و باز باورم نشد

باورم نشد كه چقدر ساده و صميمي باهم صميمي شديم

و چقدر ساده مهرباني هايمان را در دستانمان به هم سپرديم

و هنوز هم باورم نمي شود

گفتم كسي را مي خواهم كه نازم را بكشد ...

و تو گفتي كه نازكشي خيلي زياد

و تمام ناز من دايره قسمتم بود

و تمام نازكشيدن تو يك جمله: مال توام! فقط مال تو

جمله اي كه ... باورم مي شود

تو در دايره قسمتمان قسمت مني و من قسمت تو!!!

به همين سادگي ...

و شايد ساده تر ... به سادگي جمله اي كه درست در همين لحظه به من گفتي:

"با شبي كه داشتم بهتر از روزهاي ديگري "

چقدر امروز زيباست و چقدر آسمان آبيست

كاش چون روز گذشته باد بوزد

تا بهانه اي شود براي پناه بردن به آغوش گرمت

و شايد ...

نه بي بهانه هم مي توان صميمي تر شد:

"با تو در آرامشم ... در آرامش"

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 10:7  
 

ديداري به ياد ماندني

 
   

از پله هاي استوار "تخت جمشيد" استوار بازآمدم

كاش همه بوديد!!!

هر چند فرياد زدم جاي همه ي عزيزانم سبز ...


گنجشكك اشي مشي عزيز !!!

توصيه هاي ايمني شما را جدي گرفتم ... بگو كه دختر خوبي شده ام!!!

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 13:14  
 

...

 
   

ديشب به "ملاقات بانوي سالخورده " رفتم ...

خيلي خوش گذشت

 

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 13:10  
 

 
  آنقدر در حال به انتظار مي نشينم تا تو از گذشته ها برسي

زودتر بيا!!! آتيه در انتظار ماست

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 13:8  
 

 
  فالي گرفتم از پيرمرد گوشه نشين راه

من به او خنديدم و او به من

فال من آن است كه نوشته يا تعبير خنده هاست كه سرآغاز زندگي است

تو در گذشته اي و من در حال

آينده از آن من و توست

محال است به آينده بروم مگر اينكه تو بيايي

 

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 13:16  
 

خوشحالم ... خدايا تو شكرانه ام را شنيده اي ... مگرنه؟؟؟

 
 

 

زندگي شوق رسيدن به همان فردايي ست

كه نخواهد آمد

 تو نه در ديروز و نه در فردايي

ظرف امروز پر از بودن توست

هفته اي از يك آغاز ديگر گذشت و من باز و باز سرشار از حس دوست داشتن شده ام. چقدر دوست دارم كه فرياد بزنم ... شايد سر يك كوه ... و دلم مي خواهد تو نيز با من فرياد عشق سر دهي ... قول مي دهي بهار به آنجايي سرك كشيم كه تو مرا عروس سرخپوش خواندي؟؟؟ قول مي دهي؟؟؟

+   توسط یک پیرو از جنس احساس   | 


 
 
 

 

 
e