روزهاست بي مجالم تا دستمالي بردارم و آيينه ي خاطرات عاشقانه ام را گرد گيري كنم ... اما مي دانم كه عاشقم ... اگر دستانم هنر ندارند تا گل پاك را با كاه درآميزند و ديوارهاي تنها با تو بودن هايم را كاهگلي كنند از بي عشقي نيست ، زمان را در قاب ساعت اسير كرده اند و تازيانه اش مي زنند تا بتازد و برود و مي رود و مرا جا مي گذارد. اگر روزهاست كه به دنبال سپيدي ها مي گردم به اين معنا نيست كه آرامش عشق را نديده ام ... ديده ام بسيار اما مي خواهم خاطره كنم اين همه راحت روح را ... اگر به دنبال نقش عشق مي گردم براي اين است كه تو بداني من روزها مشق عشق كرده ام و اينك ...
يكسال گذشت ... امروز اولين روز از دومين سال است ... به سرعت برق و باد ... اما من و تو تجربه ي عشق را هزاران ساله كرده ايم ... آنقدر با هم آشناييم كه گاهي يادمان مي رود چگونه در سكوت راه يگانه شدن را پيموديم ... يادمان مي رود چقدر كودكانه دويديم ... گريختيم ... پنهاني خنديديم ... نوشيدني هاي تكراري مان را با اشتياق اولين بار نوشيديم و هميشه در انتخاب بستني تمام نام ها را روخواني كرديم و باز و باز و باز شكلاتي ترين بستي دنيا با مزه ي عشق نصيب من شد.
چقدر يكسال زود گذشت ... يادت مي آيد وقتي كيك پيوندمان را سفارش مي داديم من تب داشتم؟؟؟ يادت مي آيد همه جا سرد بود و ما از آتش اشتياق با هم بودن مي سوختيم ... يادت مي آيد يك خيابان خاطره داريم؟؟؟ يادت مي آيد چند روز پيش وقتي از آنجا گذشتيم هنوز هوا بوي عاشقي مي داد؟ يادت مي آيد داغترين لبويي كه در زير بارش برف خورديم كم آورد در برابر حرارت عشقمان و سرخ شد ؟ باز هم بگويم كه تو ...
بهتر است ننويسم .... دلم مي خواهد رودرويت بنشينم و عشق بدهم و عشق بستانم ... قبول؟؟؟
درد همیشه بد نیست، گاهی پیوند است و گاهی یگانگی، و درد بود که مرا پیوند داد. از دل گفتم ، پروانه ای شدم و گمگشته ام را یافتم. و اینک من یک پیرو از جنس احساس و در آغازم . در آغاز یک تدین و هر دین و مسلکی که از عشق بگوید مرا زنده نگاه می دارد، از "عشق و دیگر هیچ"