کاش به کودکی هایم بازمی گشتم
کودکی هایی سرشار از شبهایی پر ستاره
و آرزوی دستیابی به روشن ترین ستاره و پرواز در بیکرانگی آسمان پر رمز و راز
کاش به کودکی هایم بازمی گشتم و بازی های کودکانه
تا شاید بتوانم دوباره هفت آسمان دنیایم را با هفت سنگ بچینم
تا شاید دوباره از دست همه ی گرگ ها بگریزم و بر بالا بلندی ها به ریش تمام سختی ها بخندم
تا شاید دوباره خاله ی مهربان عروسک های خواهرم شوم
و برای تمام عروسک هایی که او صورتشان را پر نقش و نگار می ساخت و لباسهایشان را گم می کرد لباس بدوزم
و شاید دوباره من و او بتوانیم بر بام خانه در زیر سبزبرگ های درخت مو که میل رسیدن به افلاک را داشت خوشمزه ترین دلمه هایمان را با برگ ها و خرده سنگ ها بپزیم
آخ که چقدر دلتنگ کودکی هایم هستم و دلتنگ همه ی مهربانی ها و لطف و گذشت هایی که آموختم
کاش به کودکی هایم بازمی گشتم
دستم ساعت را جستجو می کند تا باز و باز با وعده های هر شبه ام برای به موقع از خواب برخاستن سر به ستیز بردارد ... اما دیروز تکرار می شود و من نمی توانم بر حرکت عقربه ها چیره شوم ... تنها دلم را خوش می کنم که به اسارتشان در قاب ساعت بخندم.
می خندم و به خورشیدی که می خواهد سربزند پوزخندی می زنم ... شاید فخر است که می فروشم به او برای بیداریم ... اما در دلم از او قول می گیرم که برای دلخوشی در این دنیا که کودکی هایم را خاطره کرده است همیشه بعد از من از خواب برخیزد
و دعا کند که نه من بلکه همه از خوابی که لالایی اش به بلندای ابدیت است برخیزیم و یادمان نرود زندگیمان پر است از چیزهایی که دیگران حسرتش را داشته اند
شاید تو نیز چون من در سالهایی نه چندان دور گوش به قصه هایی که برایمان می خواندند از فقرها و نداشته ها داده باشی و شاید چون من با خواندن غمنامه هایی که "علی اشرف" جاودانه شان ساخت گریسته باشی .... یادت هست حسرت کودکی را برای نوشیدن یک استکان چای؟؟؟
نمی توانم ادامه بدهم چون می دانم هنوز هم مثل کودکی ها اشک هایم فرو خواهد ریخت ... و باز و باز خواهم پرسید کجایند آنانی که ستم دیده اند و از ستم نوشته اند تا من و تو برخیزیم!!! کجایند؟؟؟!!!
در را به سوی امروز می گشایم ... خدا را شاکرم که باز اشتیاق رفتن و برجای نماندن را ولو با کورسویی در دلم زنده نگه داشته است ... فالی می گیرم از پسرکی که می دانم حق دارد یاد بگیرد محرومیت از آموختن را چگونه بنویسد:
نصیحت گوش کن جانا که جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و از دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و کاش ...
نه ... دیگر نمی گویم ... شاید نباید کودکی هایم را طلب کنم
شاید قسمت است که به داشته هایم دلخوش کنم و تمام خوبی هایی را که در خاطره هایم هست همراهم سازم
شاید اگر مهربان باشم دعای پیرزنی که اشک و دعایش بدرقه ی راه امروزم می شود مرا به فردای پرامید برساند
شاید اگر باگذشت باشم چرتکه نیندازم برای حساب روزهایی که غرقه در عشقم
شاید اگر جسورانه بگریزم از دست گرگ وسوسه ها، امید در خانه ای که با عشق ساخته ام خواهد ماند ... و حضور تو همه ی قاب های خالی ام را با خاطره های شیرین با تو بودن پر خواهد کرد ... حتی اگر سایه ای باشد در راه پر سنگلاخ زندگی ، چرا که می دانم در انتظارمان کوهی خواهد بود که برفراز آن عشق جان خواهد گرفت و من و تو را به بستن عهدی فراخواهد خواند برای با هم بودن شاید تا فرداهایی خیلی دور ...
فرداهایی که باز هستند کسانی که شور خواهند آفرید با اشتیاق
اشتیاق برای رسیدن به لحظه هایی آزاد
بی هراس از مرگ و تباهی
عشق خواهند آفرید
و به آسمانی دست خواهند یافت که برای همگان آبیست ... آبی آبی آبی